X
تبلیغات
دفترچه یادداشت - تاریخ ایران

عجایب ایران: رکوردهای جهانی در جذب توریست

پسوند “..ترین” وقتی به واژه ای اضافه می شود، نظر اکثر افراد را به خود جلب می کند. همین شکل توصیف، باعث شده است تا بسیاری از گردشگران و مسافران ایران را در مسیر سفر خود قرار دهند. “..ترین” بودن در یک چیز، آنقدر جذاب به نظر می رسد، که بسیاری از مردم سعی می کنند با استفاده از آن به طرق مختلف، برای کشورشان تبلیغ و نظرها را به سمت آن جلب کنند. برای مثال، برجی در نقطه ای از جهان ساخته می شود که بلند”ترین” برج جهان است، تنها به این دلیل که به همین عنوان شناخته شود و نظر توریستها را به خود جلب کند.

با این حال، ایران محلی است سرشار از این عجایب اما عمده مردم یا آنها را اصلا نمی شناسند یا از اهمیت آنها اطلاعی ندارند. لیستی که اکنون ارائه می دهیم شامل 16 نمونه از قابل توجه “ترین” رکوردهایی است که ایران در میان تمامی کشورها در دست دارد. قطعا خواندن مطالب مربوط به این جاذبه ها، برای شما لذت بخش خواهد بود.

Iran's touristic attractions

جاذبه های گردشگری ایران

بزرگترین بنای سنگی جهان

ساخت و ساز پرسپولیس یا همانطور که در بسیاری از کتیبه ها دیده می شود “شهر مردمان پارسی”، به دستور داریوش اول در سال 518 قبل از میلاد، در حدود 55 کیلومتری شمال شرق شهر شیراز فعلی، در جهت مخالف دشت مرودشت، شروع شد. ساخت این بنا حدود 120 سال به طول انجامید.

این مجموعه سنگی عظیم دارای حدود 135 هزار متر مربع مساحت است و بزرگترین سازه هخامنشی است که تماما با استفاده از سنگ ساخته شده است. نکته جالب راجع به آن این است که، در ساخت آن از هیچ نوع ملاط و ساروجی برای چسباندن و نگه داشتن سنگها استفاده نشده است و تکه های بزرگتر سنگ نیز بدون استفاده از ملاط به هم متصل شده اند. مجموعه پرسپولیس شامل 7 دالان، حجاری های نقش برجسته، پلکان، ستون و دو آرامگاه سنگی است.

Persepolis, Fars province / Photo credit: National Geographic

پرسپولیس، استان فارس / عکس از نشنال جئوگرافی

گرمترین نقطه زمین

در کویر لوت، حدود 80 کیلومتری شمال شهر شهداد، تپه ای با مساحت 480 کیلومتر مربع از گدازه های آتشفشانی وجود دارد که به “گندم بریان” و همچنین “ریگ سوخته” معروف است و با دمایی بالغ بر 67 درجه سانتیگراد در سایه و در غیاب نور خورشید، گرمترین نقطه روی زمین است! هیچ نوع گونه جانوری و موجود زنده ای در گندم بریان زندگی نمی کند؛ طول این تپه حدود 200 و عرض آن 150 کیلومتر است.

شرایط محیطی این منطقه آنقدر سخت و طاقت فرساست که نه تنها هیچ گونه گیاهی و زیاگی قادر به زنده ماندن در آن نیست، بلکه هیچ نوع باکتری نیز نمی تواند در این شرایط زنده بماند. در نتیجه، بدن مردگان در این منطقه تجزیه نمی شود، بلکه تحت نور و گرمای شدید آفتاب خشک می گردد.

قبل از اینکه این مکان توسط پروفسور پرویز کردوانی کشف شود، صحرای لیبی در شمال آفریقا با دمای حداکثر 57.7 درجه سانتیگراد، گرمترین نقطه زمین بود. این مقام اکنون به گندم بریان تعلق دارد. اگر می خواهید از گرمترین نقطه این کره دیدن کنید، باید سفرتان را بین ماه فرودین و آبان برنامه ریزی کنید.

Lut desert

کویر لوت

بلندترین برج آجری جهان

برج گنبد قابوس در سال 996 پس از میلاد به دستور قابوس ابن وشمگیر، پادشاه سلسه آل زیار، در جرجان (شهر فعلی گنبدکاووس)، که در آن زمان پایتخت این سلسله بود، ساخته شد. این برج در بالای مقبره قابوس ابن وشمگیر قرار دارد.

این ساختمان با استفاده از آجر و ساروج ساخته شده است و به شکل یک استوانه چندبر می باشد که دارای فونداسیون، یک آب انبار، بدنه و یک گنبد مخروطی شکل است. برج قابوس در بالای یک تپه خاکی قرار و حدود 15 متر بالاتر از سطح زمین قرار دارد. این برج 55 متر ارتفاع دارد که با احتساب ارتفاع خود تپه، ارتفاع کلی برج از سطح زمین برابر 70 متر خواهد بود.

Ghaboos tower in Gonbad, Golestan province

برج قابوس در شهر گنبد، استان گلستان

طولانی ترین غار نمکی جهان

غار نمکدان در جنوب جزیره قشم ایران حدود 6580 متر طول دارد. قبل از کشف این غار، غار نمکی سدام (sodom) در فلسطین با طول 5685 متر، طولانی ترین غار نمکی جهان تلقی می شد. آب نمکینی که در کف غار جریان دارد منظره بسیار زیبایی ساخته است. رطوبت این جزیره و نفوذ آب به درون غار باعث سرازیر شدن آب نمکی اشباع شده به روی استالاگمیت (چکیده سنگ)ها شده است که دائما شکلشان تغییر می یابد.

غار نمکدان دارای یک دریاچه نمکی به عمق یک متر است که در فاصله 160 متری دهانه غار قرار دارد. همچنین یک رودخانه زیرزمینی در عمق کوههای نمکدان در جریان است و پس از عبور از بسترهای نمکی کوه و حل کردن نمکها در خودش، از طریق مجراهایی بر روی دامنه کوه سرازیر می شود. این جریان آب دریاچه ای طبیعی در این غار تشکیل داده است که رنگش سفید است و رو به دهانه این غار از سمت سقف (pit) قرار دارد.

Namakdan Cave in Qeshm island / Photo Credit: Aboozar Azadeh

غار نمکدان در جزیره قشم / عکس: ابوذر آزاده

بزرگترین بافت خشتی جهان

شهر مرکزی ایران، یزد، یکی از مهمترین شهرهای تاریخی این کشور است که متشکل از مجموعه ساختمانهاییست که هر کدام به یک دوره تاریخی از زمان باز می گردد. این ساختمانها شامل بازارهای سنتی، مساجد، عمارتها، باغ ها، آتشکده ها و … می شوند.

به علاوه، این شهر دارای بزرگترین بافت خشتی شهری در جهان است که مساحتش حدود 743 و محیطش 5000 هکتار است. این بافت همچنین کهن ترین بافت شهری در ایران محسوب می شود.

Yazd panorama

عکس پانورامای یزد

بزرگترین جزیره غیر مستقل جهان

قشم بزرگترین جزیره غیرمستقل جهان است که در استراتژیک ترین منطقه خلیج فارس قرار گرفته است؛ یعنی در  دهانه تنگه هرمز. این جزیره حدود 120 کیلومتر طول دارد که در نقاط مختلف دارای پهنایی متغیر است. عریض ترین بخش این جزیره بین روستای لافت و شیب دراز قرار دارد. میانگین پهنای این جزیره حدود 14 کیلومتر است. بخش بزرگی از ساحل شمالی این جزیره ازجنلگهای حرا (مانگرو) پوشیده شده است که مساحتی حدود 150 کیلومتر مربع دارد. جزیره قشم مساحتی بالغ بر 1491 کیلومتر مربع دارد و از 23 کشور دنیا بزرگتر است. برای مثال، این جزیره ای مساحتی 2.5 برابر سنگاپور، بحرین و سن مارینو؛ 1.5 برابر هنگ کنگ، 5 برابر مالدیو و 70 برابر ماکائو دارد.

IDL TIFF file

جزیره قشم

داغترین چشمه جهان

چشمه آبگرم قینرجه در جنوب مشکین شهر در استان آذربایجان شرقی قرار دارد و در ارتفاع 1240 متری از سطح دریا، روی دامنه شمالی کوه سبلان و نزدیک به چهار چشمه معدنی دیگر قرار گرفته است. این چشمه معدنی که دمایش در حدود 86 درجه سانتیگراد است، داغترین چشمه معدنی کلریدی جهان است و سه دهانه دارد.

به دلیل خواص درمانی مواد معدنی موجود در آب این چشمه، به خصوص به دلیل مقدار گوگرد بالای موجود در آن، آب این چشمه در درمان بیماریهایی نظیر نرم استخوانی و اَشکال مزمن روماتیسم تاثیر بسزایی دارد. دمای بالای این چشمه همچنین بسیاری از دردها و التهابات را تسکین می دهد. آبشاری نیز در نزدیکی این چشمه وجود دارد که به زیبایی طبیعی و جذابیت گردشگری چشمه قینرجه افزوده است.

پیرترین درخت سرو جهان

درخت سروی در نزدیکی شهر ابرکوه وجود دارد که گفته می شود پیرترین نوع خود در جهان است. سن این درخت حدود 4000 تا 4500 سال تخمین زده شده است. محیط دور تنه درخت حدود 11.4 متر بر روی زمین و ارتفاع آن حدود 25 تا 28 متر است. مطابق افسانه ها و داستانهای محلی آن منطقه، این درخت توسط پیامبر باستانی ایرانیان، زرتشت بزرگ، کاشته شده است.

Cedar tree in Abarkouh

درخت سرو ابرکوه

قدیمی ترین پل قابل استفاده در جهان

این پل در مرکز شهر جنوبی ایران، دزفول، در استان خوزستان قرار دارد و غرب و شرق این شهر را به یکدیگر متصل می کند. این پل از زمانهای بسیار دور راه ارتباطی میان شهرهای شوشتر، اندیمشک و دزفول بوده است. طبق یافته های تاریخی، پل دزفول، در سال 260 پس از میلاد، هنگامی که شاپور اول، شاه قدرتمند ساسانی، بر تخت پادشاهی تکیه زده بود، ساخته شد. این پل مستحکم، به دستور شاپور اول، با به سخره گیری[1]70000 اسیر رومی بنا شد. این پل دارای 14 دهانه است و رود دز از زیر آن عبور می کند. سازه آن برای اولین بار توسط پادشاه ایرانی، عضدالدوله دیلمی، مرمت گردید و بعدها بارها و بارها در دوره های صفوی و پهلوی بازسازی شد. با این حال، ستونهای این پل به همان شکلی که توسط شاه ساسانی ساخته شده بودند، دست نخورده باقی ماند.

Dezful bridge / Photo Credit Mohammad Azarkish

پل دزفول / عکس: محمد آذرخویش

بزرگترین عمارت خشتی جهان

قلعه بسیار زیبا و باستانی نارین قلعه در شهر میبد استان یزد، که مردم محلی به آن نارنج قلعه می گویند، برجسته ترین اثر به جای مانده از معماری شهری باستانی در این بخش از کشور است. نارین قلعه از لحاظ تاریخی، جغرافیایی، معماری، شهری، سیاسی، نظامی، مذهبی و اسطوره ای از اهمیت بالایی برخوردار است. این عمارت در بالای تپه ای که بر محیط اطراف اشراف دارد ساخته شده است؛ در نتیجه، می توان آن را از فاصله بسیار دور دید. طبق افسانه ها و داستانهای محلی نقل شده، این قلعه در زمان حضرت سلیمان پیامبر ساخته شده است.

Narin Castle in Yazd / Photo Credit: Ali Asghar Nasri

نارین قلعه یزد / عکس: علی اصغر نصری

مرتفع ترین بادگیر جهان

بادگیر هشت ضلعی ساخته شده در باغ دولت آباد یزد، در مرکز ایران، بلندترین بادگیر جهان است که از زمین 33 متر ارتفاع دارد.

Dowlatabad Garden in Yazd

باغ دولت آباد یزد

پیرترین جانور زنده دنیا

تریوپس (tripos) یا میگوی سه چشم، جانوری دریاییست که یک فسیل زنده محسوب می شود زیرا حدود 220 میلیون سال در دریاها زندگی کرده است و در نتیجه پیرترین گونه جانوری شناخته شده برای انسان است. این جانور در دریاچه های فصلی، در استان آذربایجان غربی ایران، می زید.

بزرگترین طاق طبیعی جهان

دهانه غار اسپهبد خورشید (که همچنین یک قلعه افسانه ای تلقی می شود) در کنار جاده فیروزکوه نزدیک به گلوگاه دوآب در استان مازندران قرار دارد. طول آن 19.75 متر و عرض آن 14.25 متر است که آن را تبدیل به مرتفعترین طاق طبیعی جهان کرده است. این طاق در ارتفاع 15 متری سطح زمین قرار دارد و در سال  1956 (1335) توسط غارشناسان کشف شد.

Espahbod-e Khorshid Cave, Firuzkooh, Mazandaran province

غار اسپهبد خورشید، فیروزکوه، استان مازندران

قدیمی ترین سدّ جهان

سدّ کبار در 25 کیلومتری جاده قدیم قم – کاشان قرار دارد و گفته می شود که به دوره ساسانی تعلق دارد. علیرغم گذشت حدود 1000 سال و وقوع زلزله های بسیار در این منطقه، این سد همچنان پابرجاست.

عجیب ترین سیستم آبرسانی جهان

سیستم آبرسانی دو طبقه “مون” در شهر اردستان در مرکز ایران یکی از عجایب و شاهکارهای علمی و مهندسی دوران باستان ایران است. جریان آب در هر یک از طبقات این سیستم آبرسانی که حدود 800 سال عمر دارد، کاملا مستقل است و آب از هیچ طبقه ای به طبقه دیگر نفوذ یا نشت نمی کند. این سیستم آبرسانی 2 کیلومتر طول دارد و خروجی آب آن حدود 60 لیتر در ثانیه است.

بزرگترین بازار مسقف جهان

بازار سنتی تبریز در استان آذربایجان شرقی، مساحتی حدود یک میلیون متر مربع دارد. این بازار بزرگترین سازه آجری مسقف در جهان است. شهر تبریز، به دلیل قرار داشتن بر روی جاده باستانی ابریشم، همواره در وحله های مختلفی از تاریخ، کانون معاملات تجاری بوده است.

Tabriz Historic Bazaar / Photo Credit: Mohammad Tajik

بازار تاریخی تبریز / عکس: محمد تاجیک

* این متن از وبسایت مستقل، غیردولتی و بی طرف Iran Review برداشته شده است –این سازمان در غالب مقالات و بررسی های تحلیلی، راهکارهای فنی و علمی جدیدی برای ایرانشناختی ارائه می دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/10/30ساعت 10:28 توسط سامان |

وقتی همه یک نوع می‌اندیشیم‌، هیچ یک‌ از ما نمی‌اندیشد. 

 
در بخش پیش به قرارگاه عملیاتی ساواک در بند یک زندان اوین، مرزبندی جریان راست با مبارزین و مجاهدین، و داستان «گروه سپاس» اشاره کردم.
منظور از گروه سپاس۶۶ نفری است که ۱۵ بهمن سال ۵۵ با سپاس سپاس اعلیحضرتا زندان را ترک کردند. به سیاست حقوق بشر کارتر که به جیمی‌کراسی مشهور شد هم اشاره نمودم.

اگر استبداد، حرف اول را نمی‌زد
ساواک عملیات به قول خودش خرابکارانه را در روزنامه‌ها برجسته می‌کرد و گاه از زبان مسئولین زندان به رخ زندانیان هم می‌کشید.
...
در اینکه حق شورش و مبارزه علیه ستم و بیداد یکی از ارکان انکار ناپذیر حقوق بشر است، تردیدی نیست اما در بازنگری عملیات مسلحانه که دهه پنجاه علیه رژیم سلطنتی روی داد، گاه بی‌اختیار دچار مکث شده، به فکر فرو می‌رویم و از خودمان می‌پرسیم این یا آن عملیات چه ضرورتی داشت؟ و آیا ارزش آن‌را داشت که انسانهای از خودگذشته و فداکار جان ببازند و یا به شکنجه های هولناک مبتلا گردند و احیاناً این یا آن عابر بیگناه هم آسیب ببینند؟
اصلاً چرا باید فرزندان مردم خانه و کاشانه و درس و مشق و زندگی راحت خود را رها کنند و به آب و آتش بزنند؟ اگر استبداد، حرف اول را نمی‌زد، به این گزینه‌ها کشیده می‌شدند؟ آب از کدامین سرچشمه گل‌آلود بود که چنین شد؟
...
ابتدا اشاره‌ای به عملیات ترور سرتیپ طاهری نموده، سپس برخی از عملیات مبارزین مسلح را در دهه پنجاه، با توجه به اینکه هر مسئله‌ای را باید در کانتکس و زمینه تاریخی خودش ببینیم نام می‌برم.
منظور از کانتکس محیط، متن، حالات، و شرایطی است، که این یا آن اتفاق در آن روی داده‌است.
 
ترور سرتیپ طاهری و پیامدهای آن
با اطلاعات غلطی که به تشکیلات مجاهدین رسیده بود، تصور می‌شد که سرتیپ سعید طاهری رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری شده‌است. (که واقعیت نداشت.)
در حقیقت وی به سمت رییس اداره زندان های شهربانی کل کشور منصوب شده بود و رفت و آمدش به کمیته نیز در مورد امکان انتقال برخی از افسران نخبه گارد شهربانی به کمیته مشترک بوده است.
...
ترور وی را بهرام آرام طراحی کرد و شناسایی از منزل و نحوه تردد سرتیپ را مصطفی جوان خوشدل عهده‌دار شد. علیرضا سپاسی آشتیانی و محمد مفیدی هم برای اجرای عملیات انتخاب شدند.
...
علیرضا سپاسی و محمد مفیدی در یک کارخانه رنگسازی واقع در تهران پارس نزدیک منزل «سرتیپ طاهری»، چند روز به عنوان کارگر٬ مشغول شدند تا شناسایی کامل شود.
صبح ۲۲ مرداد سال ۵۱ ٬ هنگامی که نامبرده مقابل منزلش مشغول آماده کردن اتومبیل خود برای حرکت بود٬ هدف پنج گلوله علیرضا سپاسی آشتیانی قرار گرفت و در دم جان سپرد. در این عملیات محمد مفیدی راننده موتور بود و محمدباقر عباسی نیز مسلحانه از منطقه عملیات حفاظت می‌کرد. مهاجمین کلت و کلاه سرتیپ را به غنیمت بردند.
غیر از بهرام آرام٬ بقیه عوامل این عـملیات٬ از اعـضای گروه «حزب الله» بودند که البته در آن زمان در چارچوب سازمان مجاهدین خلق فعالیت می‌کردند.
حزب الله که می‌گویم با گروههایی که الآن در جامعه می شناسیم فرق دارد. منظور من جریانی است که در پیامد حزب ملل اسلامی شکل گرفت.
...
بهرام آرام  روز عملیات ساعت ۱۰ صبح در خیابان آب منگل واقع در خیابان ری با محمد مفیدی و باقر عباسی قرار داشت تا نتایج عملیات را بررسی کنند. آنجا یک پاسبان راهنمایی٬ که به آنها ظنین شده و می‌خواست بازرسی شان کند. با شلیک بهرام آرام کشته شد.
بعد از این حادثه، محمد مفیدی یک سرنشین موتور را پیاده کرد و موتورش را برداشت و گریخت. بهرام آرام هم قصد گرفتن یک موتور دیگر را داشت٬ که با مقاومت صاحب موتور روبرو شد. بهرام به او شلیک کرد و با موتورش گریخت. نام موتورسوار که کشته شد «حسین درویش» بود.
باقر عباسی اما بدشانسی آورد. حین فرار در همان آغاز راه با برخورد به پیت حلبی ـ که یک نجار برای جلوگیری از فرار وی پرتاب کرده بود ـ به زمین خورد. وی در همان حال٬ گلوله ای به سمت آن نجار شلیک کرد که وی به زمین افتاد. کسبه محل و شاگرد مغازه‌ها به روی باقر عباسی ریختند و دست و پای او را با طنابی که از یک نانوایی آوردند٬ محکم بستند. طبق اظهار اهالی مـحل و نـیز گـفته خـود عباسی، هرچقدر وی فریاد می‌کرد که «ما به خاطر شما مردم مبارزه می‌کنیم»٬ گوش شنوایی نمی‌یافت و حتی مردم از ضرب و شتم او دست نمی‌کشیدند. سرانجام پلیس سررسید و باقر عباسی را تحویل گرفت و زیر شکنجه برد.
 
...
«ناصر خدایاری» و «علی نقی نیک طبع بازجوی وی بودند و خشونت را به اوج رساندند.
برای دستگیری محمد مفیدی، که ساواک روی او حساسیت زیادی داشت٬ ردّی توسط عباسی به دست آمد و محمد مفیدی در یک قهوه خانه در خیابان گرگان٬ میدان ثریا به دام افتاد و همچون عباسی زیر شکنجه های هولناک رفت تا بالاخره مشخصات اجمالی خانه‌ای در حوالی میدان خراسان به دست آمد.
...
خلاصه، در حمله ساواک به خانه مزبور٬ که متعلق به «کبیری ها» بود٬ محمود شامخی، که در آنجا به سر می‌برد٬ با سیانور خودکشی کرد و مصطفی جوان خوشدل که موفق به خودکشی نشد٬ دستگیر گردید.
مرگ محمود شامخی ضربه بسیار سنگینی به مجاهدین بود. دکتر عباس شیبانی (شوهر خواهرمفیدی) و همسرش، مهدی افتخاری٬ علی زرکش یزدی٬ و تعدادی دیگر هم اسیر ساواک شدند.
ساواک بعد از تیزباران محمدباقر عباسی و محمد مفیدی دریافت آنان خیلی چیزها را نگفته‌بودند.آن دو مهر ماه سال ۵۱ اعدام شدند. مصطفی جوان خوشدل را با بیژن جزنی و دیگران کشتند. علیرضا سپاسی هم بعد از انقلاب به زندان افتاد و گفته می‌شود زیر شکنجه جان سپرد.
...
سازمان مجاهدین بعد از ترور سرتیپ طاهری، در اطلاعیه ای که منتشر نمود ضمن اشاره به قیام پانزده خرداد به رهبری آیت الله خمینی، طاهری را «چکمه پوش خیابان های تهران در روز خونین خرداد ۴۲ و سگ وحشی پاسدار منافع سرمایه داران غـارتگر و وابسـته داخـلی و خـارجـی٬ در حمله به کارگران بیگناه کارخانه جهان چیت... درحوالی کاروانسـرای سـنگی در راه کـرج..» نامید و نوشت:
«طاهری قاتل٬ همان کسی بودکه با ضربه چکـمه هایش چـارچـوب مـنزل آیـت الله خمینی را درهم شکست و مرجع مسلمانان را به اسارت برد.»
داده های اطلاعیه فوق دقیق نبود. حمله به کارگران جهان چیت توسط ژاندارمری صورت گرفت. در حمله به منزل آیت‌الله خمینی درقم نیز سرگرد عصار و سرهنگ مولوی نقش داشتند و طاهری از این مسئولیت برکنار بود.
 
عملیات مسلحانه در دهه ۵۰
پیش از اشاره به عملیات مسلحانه در دهه ۵۰ که بیشتر توسط مجاهدین و فدائیان صورت گرفت به چند عملیات دیگر اشاره می‌کنم.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۴۷ – حمله به نمایندگی شرکت هواپیمایی «ال عال» پس از اتمام بازی تیم های ملی فوتبال ایران و اسرائیل.
ساواک این عملیات را به اسدالله لاجوردی و دوستانش نسبت داد.
حمله به بانک ایران و انگلیس در خیابان تخت جمشید در ۲۲ تیر سال ۱۳۴۸ و همچنین اقدام برای ربودن «داگلاس مک‌آرتور دوم» سفیر ایالات متحده در ایران در ۹ آذر ۱۳۴۹ توسط «سازمان رهایی‌بخش خلقهای ایران» (گروه سیروس نهاوندی)
 
مجاهدین خلق
اول مهر ۱۳۵۰ – تلاش برای ربودن شهرام شفیق، پسر اشرف پهلوی
...۱۳۵۱– ترور نافرجام شعبان جعفری (شعبان بی مخ) (عزت شاهی در آن شرکت داشت با وحید افراخته)
۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۱ – انفجار بمب زیر خودروی یک مستشار امریکایی بنام «هارولد پرایس» که به قطع دو پای او منجر شد. در این حادثه دو عابر (یک زن جوان و فرزند خردسالش) هم کشته شدند.
۱۴ اردیبهشت ۵۱ دفتر مجله «این هفته» که عکسهای سکسی منتشر می‌کرد. بمبی منفجر شد که ساواک به مهدی رضایی نسبت داد. همانروز در دفتر شرکت هواپیمایی بریتانیا نیز بمبی منفجر شد.
۱۰ خرداد ۱۳۵۱ بمب گذاری در اداره اطلاعات آمریکا، ساختمان انجمن ایران و آمریکا و ساختمان انجمن روابط فرهنگی ایران و انگلیس در تهران.
همچنین انفجار بمب صوتی در مقبره رضا شاه، همزمان با سفر نیکسون به تهران.
در خرداد ۵۱ در اصفهان نیز عملیاتی صورت گرفت. بمب گذاری در زیر یک اتوبوس مقابل ساختمان شهربانی اصفهان واقع در میدان چهارباغ، و انفجار بمب در هتل شاه عباس اصفهان که منجر به کشته‌شدن نظافتچی هتل گردید.
۱۲ مرداد سال ۵۱ مجاهدین به‌ نشانه‌ اعتراض‌ به‌ ورود ملک‌حسین‌، پادشاه‌ اردن‌ به‌ ایران‌ یک‌ بمب‌ در سفارت‌ اردن‌ منفجر شد.
۲۲ مرداد سال ۵۱ (همانطور که پیشتر گفتم) سرتیپ‌ سعید طاهری‌، رئیس‌ اطلاعات‌ شهربانی‌ در نزدیکی‌ خانه‌اش‌ با ضرب‌ گلوله‌ کشته شد.
...
شهریور سال ۵۱ در مراکز سازمان‌ دفاع‌ غیرنظامی‌، نمایشگاه‌ صنایع‌ نظامی‌، کلوپ‌ شاهنشاهی‌، فروشگاههای‌ کوروش‌ و فردوسی‌ و اسلحه‌خانه‌ پلیس‌ قم‌ بمب‌گذاری‌ شد. در یکی از این عملیات یکی از دستهای «حسین مشارزاده» قطع شد. نامبرده در فروردین سال ۸۲ با بمباران قرارگاه اشرف توسط ایالات متحده جان باخت.
۴ بهمن سال ۵۱ در ساختمان هواپیمایی پان آمریکن انفجار صورت گرفت. در ساختمان سازمان برنامه واقع در حوالی میدان بهارستان هم بمبی منفجر شد که منجر به شکستن پنجره‌ها و درهای ورودی شیشه ای آن گشت. در ساختمان کمپانی «کالای تجارتی فیروز» واقع در خیابان جیحون هم بمبی منفجر شد که در و پنجره های آن را درهم شکست.
بمب دیگری نیز در ساختمان نمایندگی کمپانی رادیو ـ تـلویزیونی «آر.تی.آی» R.T.I آمریکا، واقع در خیابان جیحون منفجر شد و خساراتی به بار آورد. دو کمپانی فوق ـ متعلق به «ثابت پاسال» بود.
۶ بهمن سال ۵۱ در خیابان بلوار در شرکتهای نفتی شل، لاوان و فلات قاره، بمب‌گذاری شد. همچنین در دفتر شرکت مس سرچشمه انفجار روی داد.
بمبی هم در جوار ساختمان کلانتری ۹ واقع در میدان بهارستان منفجر شد و خساراتی به بار آورد.
دو بمب آتش‌زا هم در سینماهای پولیدور و رادیوسیتی منفجر شد که منجر به آتش‌سوزی در این سینماها گشت و تعدادی از صندلی های سالن های دو سینما را از بین برد.
۷ بهمن سال ۵۱ در کافه‌تریای هتل انترناسیونال در تهران هم بمبی منفجر شد.
۱۲ خرداد ۱۳۵۲ سرهنگ‌ «لویز هاوکینز» مستشار نظامی آمریکایی به‌ قتل‌ رسید.
۲۸ آبان ۱۳۵۲ – در لژ مخصوص سینما شهر فرنگ مشهد انفجاری صورت گرفت.
۱۱ اسفند ۱۳۵۲ – در اعتراض به سفر سلطان قابوس، پادشاه عمان به تهران در ساختمان بانک عمران، دفتر شرکت انگلیسی «گری مه‌کِنزی»، محوطه خارجی سفارت انگلیس و دفتر شرکت پان آمریکن بمب گذاری شد.
در اواخر همین‌ سال‌ به‌ یکی‌ ازمراکز پلیس‌ در اصفهان‌ هم حمله‌ شد.
۳۱ فروردین‌ سال‌ ۱۳۵۳ در دانشگاه‌ تهران‌ پیچید دفتر گارد منفجر شده‌است.
چهارم‌ خرداد ۱۳۵۳، در سه‌ ساختمان‌ شرکتهای‌ چند ملیتی‌ بمب‌ منفجر شد.
در اوایل‌ تیر ۵۳، پس‌ از اینکه‌ پلیس‌ برای‌ شکستن‌ اعتصاب‌ کارکنان‌ کارخانه‌ لندرور در تهران‌ به‌ زور متوسل‌ شد، در نزدیکی‌ پاسگاه‌ ژاندارمری‌ و پنج‌ کارخانه‌ دیگر که‌ شایع‌ بود با اسرائیل‌ ارتباط‌ دارند، بمب‌ منفجر شد.
۴ خرداد ۱۳۵۳ – بمب گذاری در شرکت جنرال موتورز که به کشته شدن سرایدار این شرکت منجر شد.
۵ خرداد ۱۳۵۳ – بمب گذاری در کارخانه نخ ریسی مشهد
۲۹ خرداد ۱۳۵۳ – انفجار در پاسگاه ژاندارمری کاروانسرا سنگی.
اوائل‌ تیر ۱۳۵۳ به‌ مناسبت‌ بازدید کیسینجر، وزیر خارجه‌ آمریکا از تهران‌، در دفتر کمپانی چند ملیتی «آی تی تی»، شرکت صنعتی و کشاورزی نراقی و کمپانی تراکتورسازی «جان دیر»، بمب‌ منفجر شد.
 ۵ تیر ۱۳۵۳ – انفجار در تأسیسات برق کارخانه ایرانا در کرج و کارخانه جیپ لندرور در کرج.
۲۷ آبان ۱۳۵۳ – در دفتر مجله هنر و سینما بمب‌گذاری شد.
بهمن‌ ۱۳۵۳ پاسگاه‌ ژاندارمری‌ لاهیجان‌ بمب‌گذاری شد.
۲۷ اسفند ۱۳۵۳ – سرتیپ زندی پور و راننده‌اش (توسط جریان تقی شهرام) ترور شد.
قتل استوار حمزه موسوی هم که اردیبهشت ماه ۱۳۵۴ روی داد ساواک به مجاهدین نسبت داد. آیا این استوار ژاندارمری همان کسی است که به هنگام بازرسی  صمدیه لباف  در مسجدی در خیابان هاشمی کشته شد؟ نمی‌دانم.
۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴ – ترور مجید شریف واقفی و ترور نافرجام مرتضی صمدیه لباف
۲۲ اردیبهشت ۱۳۵۴ – در سینما کریستال مشهد بمبی منفجر شد.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ – ترور دو مستشار آمریکایی بنام های سرهنگ جان ترنر و پل شفرد و یک‌ افسر نیروی‌ هوایی‌ ایران‌ که اسمش را نمی‌دانم.
۱۲ تیر ۱۳۵۴ – تلاش برای ترور کنسول آمریکا در تهران که تنها به کشته شدن حسن حسنان، کارمند ایرانی سفارت آمریکا و مرتبط با جریان تقی شهرام منجر شد.
۳۰ تیر ۱۳۵۴ – انفجار بمب در انجمن ایران و آمریکا و کنسولگری انگلیس در مشهد
۱۱ آذر ۱۳۵۴ – ترور رضا خالقی، راننده وزارت دربار توسط برادر زن وی جمال شریف‌زاده (از جریان تقی شهرام)
۶ شهریور ۱۳۵۵ – ترور «دونالد جی اسمیت»، «رابرت آر کرون گارد» و «ویلیام سی کاترل» از کارمندان کمپانی آمریکایی راکول اینترنشنال (توسط جریان تقی شهرام)
ـــــــــــــ
۱۸ فروردین ۱۳۵۵ – ربودن و قتل آیت الله ابوالحسن شمس آبادی توسط گروه سید مهدی هاشمی در اصفهان هم خیلی سر و صدا کرد و تاثیر منفی در افکار عمومی داشت.
 
چریک‌های فدایی خلق
آبان ماه ۱۳۴۹ – حمله مسلحانه به بانک ملی شعبه ونک تهران و ضبط ۳۳۰ هزار تومان موجودی بانک
۱۹ بهمن ۱۳۴۹ – واقعه سیاهکل
حمله مسلحانه به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، به ادعای ساواک یک گروهبان کشته و یک سرباز مجروح شد.
اسفند ماه ۱۳۴۹ – حمله به کلانتری ۵ تبریز، کشتن یک نفر و مجروح کردن فردی دیگر
۱۶ فروردین ۱۳۵۰ – حمله مسلحانه به کلانتری قلهک تهران که به قتل نگهبان کلانتری انجامید.
۱۹ فروردین ۱۳۵۰ – ترور سرلشگر ضیاء فرسیو در مقابل منزلش در قلهک. در این عملیات فرزند فرسیو هم مجروح شد.
اردیبهشت ماه ۱۳۵۰ – حمله مسلحانه به بانک صادرات شعبه تهران نو، و بانک ملی شعبه خیابان آیزنهاور تهران و ضبط ۳۰ هزار تومان پول...
اینطور که روزنامه‌ها نوشتند در جریان حمله به بانک ملی شعبه صفویه، سرباز محافظ بانک و رییس شعبه را مهاجمین به قتل رساندند. در یک مورد دیگر، به هنگام سرقت اتومبیل حامل پول بانک، یک افسر راهنمایی توسط مهاجمین به قتل رسید.
چریک های فدایی در مجموع ۱۱ مـورد  حمله به بانک داشتند. روزنامه‌ها از آن با عنوان دستبرد مسلحانه به بانک ها یاد می‌کردند.
۸ مرداد ۱۳۵۱ – حمله مسلحانه و تیراندازی به ماموران پلیس در خیابان سلیمانیه و فردوسی تهران که به کشته شدن تعدادی از ماموران پلیس و نیز عاملین حمله انجامید.
۸ مرداد ۱۳۵۱ – انفجار بمب ساعتی در یک تاکسی که منجر به کشته شدن همه سرنشینان خودرو گردید. جایی شنیدم سرنشینان آن از گشتی های ساواک بودند اما در اسناد ساواک این موضوع تأئید نشده‌است.
۱۳ مرداد و ۱۹ مرداد ۱۳۵۱ – بمب گذاری در خیابان شاهرضا تهران که ساواک ادعا نمود بر اثر آن شماری از رهگذران کشته و زخمی شدند.
۱۰ مرداد ۱۳۵۳ – قتل محمد صادق فاتح یزدی صاحب کارخانه «جهان چیت» که تاثیر خوبی نداشت. کارگران کارخانه تصور کرده بودند که ترور فاتح کار ساواک بوده است.
دی ماه ۱۳۵۳ – ترور بازجوی ساواک علینقی نیک طبع.
۱۲ اسفند ۱۳۵۳ – قتل سروان یدالله نوروزی از افسران گارد شهربانی
۱۴ اسفند ۱۳۵۳ – ترور عباس شهریاری (عباسعلی شهریاری نژاد) معروف به آقای اسلامی «مرد هزار چهره
۳۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۴ – ترور «ابراهیم نوشیروان‌پور کوچکسرایی» از اعضای پقدیمی سازمان چریکهای فدایی خلق به اتهام همکاری با ساواک...(نامبرده مصاحبه تلویزیونی کرده بود اما اسنادی که بعد از انقلاب از ساواک و...به دست آمده بر همکاری اطلاعاتی وی دلالت ندارد.)
۱۴ بهمن سال ۱۳۵۴ – ترور حسین ناهیدی بازجوی ساواک
 
با بررسی روزنامه های سال های ۱۳۴۹ـــ۱۳۵۶ و اطلاعيه های رسمی مجاهدین و فدائیان درمجموع٬ ۷۴ مورد عمليات اعلام شده و چند مورد اعلام نشده٬ توسط دو سازمان مزبورانجام گرفته است.

گروه ابوذر
در مورد هواداران «دکتر اعظمی»، «گروه آرمان خلق»، «ستاره سرخ»، و...در بخشهای پیشین خاطرات خانه زندگان اشاراتی کرده‌ام...
و اما «گروه ابوذر»
 تعدادشان به دوازده نفر می‌رسید اما ستاره‌های درخشان آن‌ها شش نفر و در راس آن‌ها «ولی الله سیف» بود، یاران دیگرش روح الله و ماشاءالله سیف و عبادالله خدارحمی و بهمن منشط و حجت الله عبدلی بودند، افراد بی‌باکی که از مرگ هراسی در دل نداشتند. در دادگاه اول شش نفرشان هر کدام به سه بار اعدام محکوم شده بودند. می‌گفتند موقع ورود به بند بسیار شاد بودند انگار نه انگار که چندی بعد تیرباران می‌شوند...
...
قتل «محمود مومنی» که گروه ابوذر از وی با تعبیراتی چون «سرمایه دار و نزول خوار منفور»٬ و «دُخا» یعنی سگ و «زالو» و...یاد کردند، همچنین قتل «سرپاسبان محمد رضا مدنی» در داگاه نظامی مطرح شد و دو تن از اعضای گروه (عبدالله خدارحمی و بهمن منشط) از آن دفاع کردند و توجیه نمودند.  
آتش کشیدن اتومبیل های «شرکت تعاونی روستایی نهاوند» و انفجار سازمان زنان نهاوند نیز در پرونده گروه ابوذر ثبت شده‌است.
اگرچه بهمن منشط ٬ در دفاعیاتش  بیان کرد «به هـیچ وجـه قـصد قتل ِ خود پاسبان را نداشـتیم. فـقط سـلاحش را مـی خواسـتیم ولی بـه عـلت مـقاومت او متأسفانه جریان منجر به قتل شد.»،  از تاثیر بسیار منفی که در ذهن مردم گذاشت کاسته نشد. نشریه پیام مجاهد٬ که سخنگو و ارگان غیررسمی مجاهدین خلق در خارج از کشور بود (ولی رسما به عنوان ارگان نهضت آزادی خارج از کشور انتشار می یافت) در مورد فوق اخبار درهم برهمی منتشر نمود. 
پيام مجاهد درمقاله ای باعنوان «توطئه ای ديگر»مدعی شد که:
[...] پاسبان مقتول از طرفداران جدی و مسلم آيت الله خمينی بـوده است و بـه هـمين جـهت چندين بار به نقاط دوردست تبعيد شده بود و باز به همين  دلیـل٬ بـين  مـردم  مـحبوب و بـا حسن شهرت بوده است. دراين صورت چگونه ممکن است انقلابيون به اوحمله کنند؟!
 نشريه پيام مجاهد٬ش ٬۱۴ شهريور ۱۳۵۲:ص ۴.
 
[...] سه نفر مهاجم هيچ کدام اهل قم نبوده و نيستند و هر سه ساکن نهاوند بوده و با مـاشين «دکتر نهاوندی» رييس دانشگاه پهلوی شيراز به قم آمده‌اند.
پيام مجاهد درت حليل خود نتيجه می‌گيرد که اصل ماجرا توطئه رژيم بوده است. به اين دليل:
۱ـ برانگيختن حس تنفر مردم نسبت به انقلابیون به خصوص مجاهدين؛
۲ـ داشتن بهانه موجهی برای دستگيری آيت الله ربانی شيرازی وجمع کثيری از طلاب مبارز؛
۳ـ اعلام خطربه مأمورين خود که هرکس در صف مردم قـرار گـيرد٬ چـنين سـرنوشتی در انتظارش خواهدبود؛
۴ـ لکه دارکردن انقلابيون در انظار مردم که اينها افراد بی گناه را بدون دليل می کشند؛
۵ـ اعدام های انقلابی را که توسط انقلابيون [انجام] می شود (نظير اعدام [سرتيپ] طـاهری ) درنظر مردم باکشتن پاسبان مذکور يکی جلوه دادن و...
...
آثار منفی اجتماعی عمليات آخر گروه٬ بدان حد بود که گفته شد: «ا‌ین پاسبان٬درحقیقت٬ به دست خود رژیم و به علت عدم شلیک به سوی مجاهدین کشته شده بود...»
نشریه پیام مجاهد٬ ش ٬۱۹ اسفند ۱۳۵۲: ص ۵
 
چشم انداز سرنگونی ۱۵ سال دیگر است
در پیامد ضربات ساواک به نیروهای ضد رژیم و به ویژه به دنبال حوادث سال ۵۴ در سازمان مجاهدین و بازتاب قتل و سوزاندن مجید شریف واقفی و باقی قضایا، ساواک که از همکاری امثال عباس شهریاری، الله مراد دلفانی، سیروس نهاوندی و محمد توکلی خواه و مسعود بطحایی...برخوردار بود، در ضربه زدن و قلع و قمع مبارزین مسلح به موفقیتهای بزرگ نائل شد.
جدا از به تورافتادن و کشته‌شدن بهرام آرام، تعداد دیگری از حلقه تقی شهرام در درگیریها جان باختند یا دستگیر شدند. «حمید اشرف» هم که رهبری سازمان چریکهای فدایی خلق را در دست داشت جان باخت و پس لرزه های این وقایع خودش را در زندان هم نشان می‌داد. واقعش این است که در آن شرایط چشم انداز فروپاشی رژیم شاه مبهم بود و هرکس جز این گزارش کند واقعیت را نگفته‌است. جدا از اعضا و هواداران گروههای سیاسی، در بیرون هم خیلی‌ها از جمله سید علی خامنه‌ای از این اوضاع متاثر بودند. ایشان یکبار به صراحت به یکی از زندانیان زمان شاه چیزی بدین مضمون گفته بود هیچ امیدی به حوزه نیست و با نشان دادن نعلین زرد رنگ خودش به شوخی و جدی گفته بود وقتی اینها را که رنگ پوست خربزه دارد پایم می‌کنم و از خانه بیرون می‌روم، خیلی‌ها مثل گوسفند به هوای اینکه نکند پوست خربزه پای من است به دنبالم راه می‌افتند...
...
سال ۵۶ «جلال هدشی» از عناصر مرتبط با مجاهدین شنیده هایش را اینگونه منتقل کرده بود که مینیمم، چشم انداز سرنگونی ۱۵ سال دیگر است.
اینجا و آنجا صحبت از رفورم های شاه می‌شد و اینکه با توجه به رشد طبقه متوسط که به رفاه هم رسیده حکومت توانسته سرنگونی را به عقب بیاندازد.
سردرگمی و ناامیدی اگرچه در زندان حاکم نبود اما به نوعی خود را نشان می‌داد. در میان زندانیان متمایل به مجاهدین برخی از بچه‌ها رو به نماز شب آوردند که معنی خاص خودش را در آن ایام داشت. سایرین هم درخود بودند.
...
این واقعیت دارد که حول و حوش انقلاب از دو سازمان فعال و رزمنده مجاهدین و فدائیان، جز چند تیم در بیرون به معنی واقعی کلمه فعال نبود و چنانچه سال ۵۷ انقلاب روی نمی‌داد معلوم نبود کارشان به کجا می‌کشید.
البته وقتی زندانیان ملی‌کش‌ آزاد می‌شدند، مجاهدین تلاش خودشان را برای وصل و ارتباط نیروهای مبارز و فعال به کار بردند. دیگر گروهها نیز....
این وقتی است که جریان راست ارتجاعی زمین خورده و خط مسعود رجوی توانسته بر دیگر گروههای مدعی مجاهدین از جریان تقی شهرام گرفته تا گروه لطف‌الله میثمی و...پیشی بگیرد و خود را به عنوان ادامه دهنده راه محمد حنیف نژاد تثبیت کند.
...
در زندان قصر جریانی که لطف الله میثمی در رأس آن بود و به مسعود رجوی انتقاد می‌کرد، مطرح بود اما با آمدن محمد رضا سعادتی (سیکو) به قصر و پیش بردن خط مسعود رجوی، جریان میثمی از اکثریت افتاد. آنزمان حسن صادق، علی خدایی صفت، حسین ابریشمچی، مهدی غنی و خیلی‌های دیگر سمت میثمی بودند.
سعادتی نماینده مسعود رجوی بود و می‌گفت مجاهدین واقعی ما هستیم. میثمی را قبول نداریم.
افرادی که می‌خواستند از میثمی جدا شوند و به سعادتی بپیوندند به سادگی پذیرفته نمی‌شدند. میبایست اول باید از خودشان انتقاد کنید بعد بپیوندند...
کسانی مثل کیوان صمیمی برادر ساسان صمیمی شهید، نسبت به رهبری مجاهدین انتقاد داشتند و به دلیل آنچه خودشان «عدم اصلاح رویه ها» ‌نامیدند از سال ۵۵ با سازمان زاویه و فاصله داشتند.
محمد رضا سعادتی با کیوان صمیمی و سایر انشعابیون وارد بحث شد. علی خدایی صفت، حسن صادق، جواد زنجیره فروش، و ابوالقاسم اثنی عشری قانع شدند و مجدداً به جمع مجاهدین پیوستند ولی کیوان صمیمی، رضا دادی زاده و محمود اشجع بر مواضع خود باقی ماندند.
...
برخی از زندانیان از تنظیم رابطه مجاهدین با خودشان دل خوشی نداشتند و برخورد آنان را با جریان راست ارتجاعی نمی‌پسندیدند و ایراد می‌گرفتند که با مخالفین‌شان مثل بیگانه و مانند شئی رفتار می‌کنند. می‌گفتند در دنیای کالاها، مناسبات میان آدمها به قالب مناسبات میان اشیا درمی‌آید. حالا اون روابط را مجاهدین دارند نشان می‌دهند. با آنها باشی هیچ، نباشی میشوی شئی و اصلاً انکارت می‌کنند...
مجاهدین با جریان راست ارتجاعی کنار نمی‌آمدند اما برای موضعگیری خودشان دلیل و برهان داشتند و می‌گفتند آنان درنهایت روبروی ما خواهند ایستاد که همین طور هم شد. برخی از مخالفین آنان بعد از انقلاب سردسته بگیر و ببندها شدند. هیچکس از فردای خویش خبر ندارد. نیما فرمود: در آئینه جهان ما از همه ناشناس‌تر خود ماست.
...
سردسته بگیر و ببندها شدند. آن همه فریاد آزادی زدند. فرصتی کردند و زندانبان شدند.
 
منشاء اخلاق کجاست؟
با مهندس اصغر شریفی که در دانشکده نفت آبادان درس خوانده بود در مورد استبداد رژیم شاه صحبت می‌کردیم. پرسید به نظر تو چرا استبداد بد است گفتم چون اخلاق را زیر پا می‌گذارد و چون اخلاق را زیر پا می‌گذارد به شکنجه و بگیر و ببند و سرکوب آزادی راه می‌برد.
یکی از بچه‌ها که در رابطه با گاهنامه «اینزمان آنزمان» که دانشجویان دانشگاه فروسی مشهد، پنهانی منتشرکرده بودند، دستگیر شده بود وسط حرف ما دوید و پرسید اخلاق که می‌گویند روبناست. تازه منشاء اخلاق کجاست. همه اش صحبت سر تکامل است...

همین جا بگویم که گاهنامه اینزمان آنزمان داستانی به نام « آن‌ها هم...» داشت که نویسنده جوانش غلامحسین بیگی بود. «غلامحسین بیگی» عضو یک محفل هنری ادبی بود که همگی آنها (حسین سلیم، زین‌العابدین رشتچی، عسگر حسینی ابرده و غلامحسین بانژاد) به سازمان چریک‌های فدایی خلق پیوسته و جان باختند.
بگذریم. دوست ما پرسید منشاء اخلاق کجاست. همه اش صحبت سر تکامل است.
از نظر من تئوری تکامل نمی‌توانست مبنایی برای حرمت و کرامت آدمی و اخلاق باشد. چرا؟ چون انسان یا باید خودش را پاره ای از طبیعت حساب کند مثل پاره های دیگر طبیعت یا برای شخصیت و حرمت خود دست به وضع قرارداد بزند.
این وضع و قرارداد هم باید مبنا داشته باشد، مبنایی که فرو نریزد یعنی خودش بالذات واجد بها، ارزش و کرامت باشد. آدمی فقط پاره ای از طبیعت نیست و باید به یک منبع بزرگتری از خود تکیه بزند.
اینگونه، آدمی خود را می‌شناسد و حقوق و تکالیف خود را می‌یابد. با این نگاه آدمی جاودانه است و هیچ کمالی از بین نخواهد رفت بلکه این کمال تداوم پیدا خواهد کرد.
اصغر شریفی گفت من از دید خودم می‌گویم اگر ما حکومت مستبدی نداشتیم حتی به لحاظ اکتشاف و استخراج نفت وضع بسیار بهتری داشتیم. الانه مخازن نفت را بی‌رویه تخلیه می‌کنند. سکندری ریکووری Secondary Recovery یعنی بازیافت مجدد صورت نمی‌گیرد. باید در چاههای نفت با تزریق آب مقطر یا گاز، باید چاههای نفت را دوباره زنده کرد. مسئله به این سادگی در یک حکومت مستبد زیرپا گذاشته می‌شود.
همین موضوع را از لطف‌الله میثمی هم شنیده بودم.
می‌گفت سر این داستان یعنی سکندری ریکووری، بارها و بارها با مسئولین بحث کرده‌ام حتی برای پرویز ثابتی هم استدلال کردم که استخراج بی رویه نفت جفاست. در آمریکا هر چاه نفتی پرونده‌ای دارد و نمی‌گذارند از یک حد بیشتر استخراج شود و شن‌ها در چاه ریزش کند و به آب نمک بخورد. در ایران بر عکس است و گوش شنوایی هم نیست.
 
ای ایران ای مرز پر گهر
هواداران مجاهدین در زندان سرودی بر وزن سرود زیبای ای ایران می‌خواندند. آن سرود «پیکار خلق» نام داشت و گفته می‌شد محمدسیدی کاشانی (بابا) سروده‌است. کم و بیش از دیگر زندانیان می‌شنیدم که به این موضوع انتقاد می‌کردند و می‌گفتند سرود ای ایران میهنی و ملی‌گرایانه است و هیچ ربطی به رژیم شاه ندارد که بیاییم بدَلش را بسازیم.
سرود مورد اشاره اینگونه شروع می‌شد:
ای رزم آورِ خلق قهرمان
ای رزمت الگوی هر زمان
موج طوفانِ نبرد و کین
راه تو راه مجاهدین (...)
راه تو چون راه خداست
جز این بود راهی خطاست...
الی آخر...
...
جریان راست ارتجاعی هم متقابلاً سرودی بر وزن ای ایران (و سرود پیکار خلق مجاهدین) ساخته بود که بعد از انقلاب هم با اضافه کردن نام آیت الله خمینی خوانده می‌شد.
ای اسلام ای دین جاودان / ای راهت پر جود و پر توان
دور از تو اندیشه بدان / پاینده هستی و جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای حرف پیغمبرم
اسلام ما دین برتر است
پیغمبرش بهترین عالم است...
الی آخر
....
در مورد سرود ایران زمین اضافه کنم که این قطعه را روح‌الله خالقی در سال ۱۳۲۳ در آواز دشتی بر روی شعری از حسین گل‌گلاب ساخت و ویژگی شعر آن این است که تقریباً همهٔ واژگان آن به فارسی است و در کل سرود تنها چهار واژهٔ «فدا»، «دُر»، «دُوْر» و «نور» عربی است.
دکتر حسین گل گلاب، گفته‌است: در سال ۱۳۲۳ که ایران تحت اشغال متفقین بود. شاهد حرکات توهین آمیز و زشت بعضی از سربازان انگلیسی با مردم وطنم بودم و از ناراحتی نمی‌دانستم چه کنم، بی‌اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی روح الله خالقی حال مرا دید گفت: چی‌شده؟ واقعه را برایش تعریف کردم. گفت ناراحتی فایده‌ای ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.
نخستین اجرای آن، در ۲۷ مهرماه ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکدهٔ افسری برگزار شد. اجرای دیگر، مربوط به سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۲ در برنامه گلها است که غلامحسین بنان آن را خواند. در سال ۱۳۵۰ نیز اُپرای رادیویی این سرود با همکاری ارکستر بزرگ رادیو تلویزیون ملی ایران با رهبری فرهاد فخرالدینی و خوانندگی اسفندیار قره‌باغی انجام گرفت. دو اجرای دیگر از این اثر نیز یکی با صدای حسین سرشار و دیگری با صدای رشید وطن‌دوست موجود است. 
در رابطه با این سرود بعد از انقلاب تعدادی زندانی شدند...
 
سلمانی محمود کل بریهنه
رفتم پیش محمود آقا. محمود آقا پنجه طلایی. که سرم را اصلاح کند. ایام عید که می‌شد، سر صد، صد و پنجاه نفر را می‌بایست کوتاه کند. او را خیلی دوست داشتم. در گذشته تعزیه خوان هم بود و نقش شمر و بیشتر علی‌اکبر را بازی کرده بود. همچنین بعدها در نمایش «شبهای سفید» داستایفسکی نقش «آلکسی» را و در «چوب به دستهای قریه ورزیل» غلامحسین ساعدی هم بازی کرده بود.
منظورم از محمود آقا پنجه طلایی، محمود دولت آبادی یا به قول خودش «محمود کل بریهنه» است. می‌گفت چون کلاه سرم نمی‌گذاشتم در سبزوار و روستای دولت آباد به من می‌گفتند محمود کل بریهنه
یادم نمی‌رود همین طور که سرم را اصلاح می‌کرد او یا یکی دیگر شعری از مثنوی می‌خواند که چون باران در خاک، به عمق وجودم می‌رفت.
هندوان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
لعل را گر مهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
ساعتی بعد یکی از زندانیان که خوشبختانه زنده است و لابد این نوشته را هم می‌خواند مرا کنار کشید و با توپ و تشر قیم‌مآبانه گفت اگر محمود دولت آبادی یا هر کس دیگر خواست تبلیع مارکسیسم را بکند باید بزنیم توی دهنش. شما نمی‌بایستی سرت را پیش او اصلاح کنی؟
چی داشت می‌گفت. حتماً از «اصول مقدماتی فلسفه» ژرژ پولیستر و از این خزعبلات می‌فرمود... تقصیر توست دیگه که بهش رو می‌دی...
گفتم عزیز من شعر موسی و شبان مثنوی خوانده می‌شد. تازه فرض کنیم اینطور که شما گفتید باشد. چه اشکال دارد؟
تبختر آن دوست مبارز پایانی نداشت و با اخم و تخم گذاشت و رفت...
...
یاد سخن«والترلیپمن» افتادم که می‌گفت وقتی ما همه یک نوع می‌اندیشیم‌، هیچ یک‌ از ما نمی‌اندیشد.
خیلی دمغ شدم. چنان آمرانه حرف می‌زد که انگار بوعلی سیناست. تازه بوعلی هم وقتی با تبختر به طرف استادش «ابن مسکویه» گردویی انداخت و گفت سطحش را حساب کن،
اینطور شنید که باشد من سطح این گردو را حساب می‌کنم اما تو نیز افتادگی بیآموز...
اینکه کتاب شفا را نوشته ای دلیل نمی‌شود که هر کار دیگرت هم درست است.
پیش خودم فکر می‌کردم اگر ما (همه ما) گزافه خواه و بسته نگریم از جمله به خاطر این است که هنوز به معنی منفی کلمه، روستایی هستیم و خصائص فرهنگ خسیس بی‌باران را در خود داریم.
 
نویسندگان و شاعران زندانی
حالا که صحبت از خالق کلیدر شد خوب است تا آنجا که می‌دانم اسامی اهل قلم را که در زندانهای شاه بوده‌اند بگویم.
محمود دولت آبادی، ناصر رحمانی نژاد، محسن یلفانی، ابوذر ورداسپی، سعید سلطانپور، فریدون شایان، رضا علامه زاده، حشمت‌الله کامرانی، نسیم خاکسار، منصور خاکسار، عطاالله نوریان، موسوی گرمارودی، ابراهیم رهبر، فریدون‌ تنکابنی، عدنان غریفی، ناصر موذن، پرویز زاهدی. حسن حسام، خسرو گلسرخی، محمد خلیلی. بیژن هیرمن‌پور، رضا مقصدی، نعمت میرزازاده، فریده لاشایی (خواهر کورش لاشایی)، هاتف رحمانی، محمد رضا زمانی، دکتر براهنی، دکتر ساعدی، دکتر شریعتی و خیلی های دیگر...
پیش تر نیز، عیدالحسین نوشین، علی محمد افغانی، احمد محمود، محمود اعتمادزاده (به اذین)، دکتر یدالله سحابی، مهندس مهدی بازرگان، محمد مهدی جعفری، مهدی اخوان ثالث، باقر مومنی، شاهرخ مسکوب، احمد شاملو، مصطفی بی آزار، مرتضی راوندی، محمد حسین تمدن، فخرالدین میررمضانی، گالوس زاخاریان، مهدی خانباباتهرانی، امان الله قریشی، احمد قاسمی، خلیل ملکی، جهانگیر افکاری، هاشم بنی طرفی، مجید امین مؤید، پرویز شهریاری. نجف دریا بندری، سروژ استپانیان، بزرگ علوی،...و دیگرانی که نمی‌دانم گذارشان به زندان شاه افتاده بود. روی سخن آنان تنها حکومت و حاکمان نبود. با مردم خویش نیز سخنها داشتند. از مناسبات رمه- شبانی و قیم سالاری بیزار بودند و جوهر رنج و زندگی‌شان این بود که پیدایش قیم پدیده‌ای نیست که یک جانبه و از بالا صورت گرفته باشد. یک روی دیگر رابطه، وجود سنخّیت و روحیه قیم‌پذیری است.
واقعش این است که ما به مثابه یک ملت، برای شناخت خود و تاریخ خود نیاز به فرصت و مجال داشتیم و این فرصت و مجال را استبداد ‌گرفت و می‌گیرد.
«خاطرات خانه زندگان»  
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/10/26ساعت 16:42 توسط سامان |

یک مسئول عالیرتبه ایرانی در سال ۱۹۶۴ میلادی برابر با ۱۳۴۳ خورشیدی در دانشگاه پاتریس لومومبا وابسته به سازمان مخوف امنیت شوروی معروف به "کا گ ب" تحصیل کرده و هیچگاه و در هیچ کجا این نکته تاکنون عنوان نشده است تا اینکه در این ویدیو که گزارشی کوتاه از مراسم جشن پنجاهمین سالگرد تاسیس دانشگاه پاتریس لومومبا در شهر مسکو، پایتخت روسیه است که توسط تلویزیون دولتی روسیه "آر تی" تهیه شده! گزارشگر تلویزیون روسیه اشاره میکند که در جشن ۵۰ سالگی دانشگاه پاتریس لومومبا، معروف به دانشگاه دوستی مردم روسیه چه کسانی در این دانشگاه تحصیل کرده اند که نام مسئول عالیرتبه ایرانی، ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس شغال، محمود عباس رهبر حکومت خودگردان فلسطین، فیدل کاسترو رهبر کوبا، یاسر عرفات و هوگو چاوز که همگی در این دانشگاه تحصیل کرده اند را عنوان می کند!...؟

//دانشگاه پاتریس لومومبا (دانشگاه دوستی مردم روسیه) در سال ۱۹۶۰ یعنی دقیقاً در سالی که بسیاری از کشورهای آفریقایی استقلال یافتند، تاسیس شده است.!..

//این دانشگاه برای یادگیری سایر کشورها از تجربیات اتحاد جماهیر شوروی و ارتباط هرچه نزدیکتر با این کشور ایجاد شده است!..

//عبدالرحمن سیلا در وصف این دانشگاه می گوید: ما باید بدانیم که این یک نهاد آموزشی منحصر بفرد است!.. این دانشگاه از بدو تاسیس فرصتی را برای جوانان مستعد از کشورهای در حال توسعه فراهم کرد تا بتوانند از امکانات آموزشی با کیفیتی استفاده کنند.

//امروز هم این رویه ادامه دارد و جوانان پس از تحصیل در این دانشگاه به کشورهای خود بازمی گردند و تبدیل به "رهبران در زمینه های خاص" می گردند!

//وی معتقد است که جهان به این دانشگاه نیاز دارد. دانشگاه دوستی مردم روسیه، در سال ۱۹۶۰ با مدیریت مستقیم سازمان مخوف امنیت شوروی معروف به "کا گ ب" تاسیس شد و از همان آغاز تحت عنوان "آکسفورد تروریستها" شناخته می شد.

//دکتر ایلان برمن در جزوه ای تحقیقاتی تحت عنوان روسیه و خلا قدرت در خاورمیانه که ژوئن سال ۲۰۰۱ منتشر کرد، دانشگاه پاتریس لومومبا را آکادمی تربیت نیروهای ضد آمریکایی برای کشورهای جهان سوم، خطاب میکند.از دیگر چهره های سرشناسی که فارغ التحصیل این دانشگاه هستند، تروریست ونزوئلایی ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس شغال را میتوان نام برد که در حال حاضر دوران محکومیت حبس ابد را در زندانی در فرانسه می گذراند.

 watch the video http://parsdailynews.com/video/10270.htm

+ نوشته شده در جمعه 1391/10/29ساعت 15:6 توسط سامان |


پرویز راجی سفير شاهنشاهي در بريتانيا : "شاه تصور نمیکرد ایرانی‌ بتواند سرنوشت ایران را تعیین بکند، چرا که در ۶ سالگی دیده بود انگلیسی‌ها پدرش را سر کار آوردند، در ۲۱ سالگی انگلیسی‌ها پدرش را برداشتند، و در ۱۹۵۳ انگلیس و آمریکا کودتا راه انداختند و او را از روم برگرداندند ایران "

 دکتر عباس میلانی در مصاحبه با حسین مهری: " متاسفانه این مساله را رضا شاه داشت که از لحاظ مالی نادرستی های بسیار جدی داشت. به گفته ی خود دولت فروغی، که برگزیده و برگمارده رضا شاه بود، وقتی که رضا شاه رفت، ۴۰% کل نقدینگی مملکت در حساب های شخصی خود او بود."

دکتر محمد قلی‌ مجد: " در خاطرات پدرم خوانده بودم که پس از سقوط رضا شاه، بعضي از مردم، به ويژه دکتر محمد مصدق، گفته بودند که تمام درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه عملاً به بهانه خريد مهمات و اسلحه به حساب هاي بانکي شخصي شاه در لندن و آمريکا ريخته مي شد. تصميم گرفتم که اين ادعا را نيز مورد بررسي قرار دهم. تنها يک نگاه ساده به اسناد مربوط به نفت و ماليه ايران و ارقامي که در اين اسناد ذکر شده بود کافي بود تا ثابت کند که ادعاي مصدق کاملاً درست بوده است. بله، عملاً تمامي درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه، يعني رقمي در حدود 200 ميليون دلار، به حساب هاي شخصي او انتقال يافته بود. براي اين که عظمت اين رقم را دريابيم بايد توجه کنيم که کل بودجه دولت ايران در سال 1925 ميلادي حدود 20 ميليون دلار بود. "

رضا شاه در 24 اسفند 1256 در شهر سوادکوه متولد شد و در کودتاي 29 اسفند 1299 به قدرت رسيد برخي معتقد اند رضا شاه با کمک انگليس ها به قدرت رسيد اما چه با قدرت انگليس به قدرت رسيده باشد يا نرسيده باشد رضا شاه بزرگ هيچ کاري به نفع انگليس انجام نداد و سر انجام به بهانه کمک به هيتلر که يک تهمت بود تبعيد شد. در زماني که رضا شاه به قدرت رسيد ايران رسما تکه تکه شده بود شيخ خزعل در جنوب به تحريک انگليس در شمال ياغيان جنگل به تحريک روسيه دست به شورش برداشتند و حکومت هاي محلي مستقل تشکيل داده بودند. گفتني است رضا شاه مايل به ايجاد پادشاهي نبود و اول مي خواست جمهوري تاسيس کند اما آخوند هايي مانند کاشاني با تحريک جامعه مانع اين کار شدند.

میگین که حکومت رضا شاه هیچ نفعی به حال بریتانیا نداشت ،نمی دونم شاید این از بی اطلاعی و مطالعه ی اندک شما باشه ولی برای مثال یک مورد از خدمات عظیم ایشان رو به استعمار پیر ذکر می کنم:
1- پاره کردن قرارداد ننگین دارسی در جلسه ی هیات وزیران ،در حالی که چیزی به پایان آن نمانده بود و این در نهایت به تمدید 60 ساله ی این قرارداد منجر شد ضمن آن که حقوق جدید ایران در این قرارداد نیز تقلیل یافته بود. 

در خانواده روستايي و فقيري در كوهستان هاي مازندران به دنيا آمد. خدمت خود را به كشور از سربازي آغاز كرد. روزي كه آمد، ايران در خاك نشسته بود. روزي كه رفت تنها مشتي خاك از ايران آباد را با خود برد. بخشي از خدمات او : دستور به سر گذاشتن کلاه پهلوی به جای دستار و عمامه به همه‌ی مردم در سال ۱۳۰۳خورشیدی (در پست نخست وزیری) تغییر پوشش رسمی مردانه از قبا به کت و شلوار کشف حجاب (تغییر لباس زنان از پیچه و روبند به لباس و کلاه فرنگی و باز کردن صورت) ایجاد دادگستری در بهمن 1305 تاسیس قشون متحدالشکل و ارتش در سال 1300 تدوین اولین قانون مدنی ایران در سه جلد (جلد اول در اموال 1307، جلد دوم در اشخاص 1313 و 1314، جلد سوم در ادله اثبات ادعا) سامان بخشی به ثبت اسناد و املاک به صورت فعلی در سال 1311 بنیانگذاری ثبت احوال و اجباری کردن برگزیدن نام خانوادگی و صدور شناسنامه در سال 1304 لغو کاپیتولاسیون برای همة اتباع خارجی ، 21 اردیبهشت 1307 اسکان عشایر براندازی خانسالاری (ملوک الطوایفی) بنیانگذاری بانک سپه (نخستین بانک ایرانی) اول اردیبهشت 1304

ساخت راه‌آهن سراسری ایران (از خلیج فارس تا دریای خزر) آغاز 23 مهرماه 1306، اتمام 3 شهریور 1317 ساخت راه آهن قم-یزد-زرند آغاز سال 1317 بنیانگذاری بانک ملی ایران در 14 اردیبهشت 1306 بنیانگذاری بیمه ایران در 15 آبان 1314 جاده‌سازی، پلسازی و تونل سازی در کشور بنیانگذاری بانک فلاحتی- بانک کشاورزی در سال 1312 بنیانگذاری رادیو ایران (نخستین ایستگاه رادیویی ایرانی) در 1318 ، افتتاح در 4 اردیبهشت 1319 بنیانگذاری خبرگزاری پارس(نخستین خبرگزاری ایرانی) در سال 1313 بنیانگذاری دانشگاه تهران (نخستین دانشگاه ایرانی در ایران) در سال 1314 آغاز بهره برداری 1316 تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی اعزام اولین دسته از دانشجویان ایرانی برای آموختن فنون جدید به فرانسه، آلمان و انگلستان (60 تن در سال 1301) (در حالی که خودش تنها یک مسافرت خارج رفت و آنهم ترکیه) ساماندهی تعرفه گمرکی و واریز در آمدهای آن به حساب دولت در سال 1315 تشکیل موزه ی خزانه جواهرات ایران و پشتوانه اسکناس در سال 1316

سرکوب شیخ خزعل در خوزستان و بازگرداندن این خطه به دامن میهن آذر 1303 (بریتانیا از شیخ خزعل حمایت میکرد و رضاشاه را تهدید هم نموده بود)
تأسیس فرهنگستان ایران (برای تقویت زبان و ادب فارسی) در 29 اردیبهشت 1314
تأسیس بانک رهنی برای گسترش خانه سازی در کشور در 25 دیماه 1317
تأسیس نیروی دریائی در سال 1311 ، آموزش افسران ایرانی در ایتالیا در شرایطی که تا قبل از آن بریتانیا یگانه قدرت دریایی در جنوب ایران بود
بنیانگذاری نیروی هوائی در سال 1303 (فرستادن اولین محصلین خلبانی به اروپا در سال 1302، فارغ التحصیلی اولین خلبان ایرانی احمد نخجوان در 1304 که در پنجم اسفند در اولین پرواز رسمی در فرودگاه قلعه مرغی به زمین نشست)
تأسیس اولین کارخانه هواپیما سازی ایران ، شهباز در 1312، آغاز بهره برداری در 1314، پرواز اولین هواپیمای ساخت داخل در اول مرداد سال 1317
تأسیس کتابخانة ملی ایران در سال 1316
برچیدن بلدیه ی شهری قاجاریه و تاسیس شهرداری در سال 1309

الغای امتیاز نشر اسکناس توسط بانکهای خارجی در سال 1309 و اختصاص آن به بانک ملی در سال 1310
تاسیس دانش سراها و موسسات آموزشی در سال 1312
تاسیس مدارس دخترانه و راهیابی بانوان به دانشسرای عالی در سال 1314
تاسیس سازمان غلات و محصولات کشاورزی در سال 1315 (آغاز بهره برداری از سیلوها در 1319)
لغو امتیاز بی قید و شرط فرانسویها برای باستانشناسی در ایران در سال 1306
تاسيس اداره باستانشناسي و بيرون آوردن بخش عمده پرسپوليس و پاسارگاد از زير خاك 1307
پايه گذاري صنعت فولاد(اقدام به ساخت اولین کارخانه فولاد در سال 1309 که متأسفانه با آغاز جنگ جهانی دوم به اتمام نرسید )
ايجاد صنايع دخانيات داخلي در سال 1316
راه اندازی اولین كارخانة قند و شكردر 1309 (اولین کارخانه در 1274 تأسیس گردیده بود اما بعد از 3 سال با فشار کمپانی های خارجی بسته شد)ه
تأسیس اولین كارخانة سيمان در 1312 در نزدیکی شهر ری با ظرفیت 100 تن در روز
تأسیس اولین کارخانة آردسازی در سال 1299
تأسیس اولین کارخانة بافندگی نخ و ابریشم در سال 1304
تاسيس موزه ملي ايران در سال 1316
تأسیس انجمن ملی تربیت بدنی (خاستگاه سازمان تربیت بدنی کل کشور) در سال 1313
حمایت واقعی از تولید، کار و سرمایة ایرانی (افزایش تعداد شرکتهای صنعتی ایرانی از 93 شرکت در سال1310 به 1835 شرکت در سال 1320)
توسعة صنایع دیگر: 8 كارخانه چرم­سازی، كارخانه­ های جورابِ كش­بافی، كبریت­ سازی، آهن­سازی، ریخته­ گری، نجاری، كیسه و حریر بافی رشت، بطری­سازی، كمپوت و مربا­سازی خراسان، كارخانه پنبه اصفهان، كارخانه تهیه تراورس و كارخانه قیر اندود كردن تراورس، كنف، کارخانة تولید صابون و روغن­كشی

اما بعد:

همه ی آن چه از آبادانی و ترقی ایران در عهد رضا شاه گفتید صحیح ،شایسته و بایسته ،ولی ایشان چیزی را از ملت ایران ستانده و لگد مال کردند که جبران آن بسیار بعید و دشواره
و اون آمال و دستآوردهای یک ملت بود برای آن که معیار اداره ی کشور و اموراتشان چیزی نباشد جز قانون
رضاشاه با زیر پا گذاردن اصل مشروطیت نه تنها مطالبات دموکراسی خواهانه و آزادی خواهانه ی ملت ایران رو ناکام گذاشتند ،بلکه با نقض قانون اساسی خط بطلانی کشید بر قانون گرایی
مثلا این که ایشان به ابتکار علی اکبر داور کوشیدند تا نخستین قوانین مونی را تدوین کنند ،خود آیا متعهد به قانون بودند که این تعداد از مخالفین و موافقین خود را سر به نیست کردند؟ 

ما به ایشان بدهکاریم زیرا وقتی مملکتمان مورد حمله خارجیان قرار گرفت بدون شلیک حتی یک گلوله تسلیم شد و خائنانه و زبونانه ملت و مملکت خود را گذاشت و با اموالش از تهران گریخت ودر اصفهان دستگیر شد . به خاطر شکنجه و کشتار و دزدیهای فراوانش نیز به او مدیونیم

1- پاره کردن قرارداد ننگین دارسی در جلسه ی هیات وزیران ،در حالی که چیزی به پایان آن نمانده بود و این در نهایت به تمدید 60 ساله ی این قرارداد منجر شد ضمن آن که حقوق جدید ایران در این قرارداد نیز تقلیل یافته بود

چرا هر ايراني به اين سردار بلند قد قزاق بدهکار است  شخصا به دلیل قرار داد نفتی 1933 به این قزاق دست نشانده کودتای 1299 احساس بدهکاری شدید میکنم. قرار دادی که بیش از نیمی از آن سپری شده بود دوباره تمدید کرد. قراردادی که تنها با شخص شاه قاجار منعقد شده بود در مراجع حقوقی بین الملل قابل لغو بود اما رضا خان دست نشانده این قرار داد را برای 60 سال دیگر تمدید کرد و به تصویب مجلس ایران رساند تا کار برای ارباب انگلیسی از هر نظر مطمئن شود. ضمنا پیشاپیش به ذوب شدگان در سلطنت بگویم که این خزعبلات داستان سراهای درباری درباره بهتر شدن شرایط در قرار داد جدید به هیچ وجه حقیقت ندارد. برای اطمینان از این موضوع می توان به اصل قرار داد مراجعه کرد. قرار دادی که طوری منعقد شده بود که طرف ایرانی حق نظارت به حساب های شرکت نفت را نداشت و در نتیجه انگلیس ها دستشان باز بود تا هر کاری می خواهند بکنند و عملا درصد تعهد شده در قرار داد را به ایران نپردازند شخصا به خاطر همین یک مورد بسیار احساس بدهکاری به قزاق دست نشانده میکنم. 

چرا در کشورهای متمدن جهان هیچ کس به کسی بدهکار نیست؟!

واقعیت اینه که سلطنت مشروطه برای همیشه از نظام سیاسی ایران حذف شد و بانی آن کسی نبود جز شخص رضا شاه پهلوی و بعد هم فرزند کودتاگر ایشان

+ نوشته شده در جمعه 1391/10/29ساعت 11:49 توسط سامان |

کم و بیش می دانیم که افشاگری گسترده درباره افتضاح ایران-کنترا (ایرانگیت) در نوامبر  ۱۹۸۶(آبان ۱۳۶۵) و فشار افکار عمومی در آمریکا، باعث تشکیل دو کمیسیون تحقیق پیرامون »معامله محرمانه و غیرقانونی با رژیم ایران و ارسال بخشی از پول آن برای کنتراهای نیکاراگوئه «از سوی رونالد ریگان (رئیس جمهور) و کنگره آمریکا شده بود ولی گزارشهای رسمی این دو کمیسیون کمتر مورد توجه ایرانیان واقع شده است.
این نوشته به بررسی یکی از اطلاعات مهم و ناشنیده مندرج در گزارش »کمیسیون تاور« اختصاص دارد،کمیسیونی ۳ نفره که در ۲۶ نوامبر ۱۹۸۶(۵ آذر ۱۳۶۵) به دستور رونالد ریگان تشکیل شد و جان تاور (سناتور جمهوریخواه سابق ایالت تگزاس) سرپرست و برنت اسکوکرافت (مشاور امنیت ملی آمریکا در دولت جرالد فورد) و ادموند ماسکی (وزیر امور خارجه اسبق آمریکا در دولت کارتر) دیگر اعضایش بودند. این کمیسیون نتایج بررسی های خود را در ۲۶ فوریه  ۱۹۸۷(۷ اسفند ۱۳۶۵) در گزارشی ۲۰۰ صفحه‌ای به رونالد ریگان عرضه کرد و سپس آنرا بصورت کتاب منتشر نمود. این کتاب میلیونها نسخه فروش داشت و در کمتر از دو هفته به چاپ سوم رسید.
از جمله اطلاعاتی که در کتاب »گزارش کمیته تاور« آمده است، جزئیاتی از حمایت مالی و ... از بخشی از اپوزیسیون رژیم ایران است که دولت آمریکا برای به محاق بردن رابطه محرمانه با رژیم ایران ناچار شد فاش کند. یکی از مهمترین اطلاعات فاش شده، »هک شدن فرکانس اختصاصی تلویزیون ایران در شبکه جهانی توسط سیا برای پخش پیام ۱۱ دقیقه ای رضا پهلوی« می باشد که در پاراگراف دوم از صفحه ۳۹۸ این کتاب۱ آمده است:

«سایر مسائل
در تعطيلات آخر اين هفته۲، پيام ۱۱ دقيقه‏ اى فرزند شاه با هک کردن فرکانس اختصاصی تلویزیون ایران در شبکه جهانی، بر روى موج تلويزيون ايران انداخته شد و پخش گرديد. به گزارش طرفداران خانواده شاه، پخش اين برنامه، موج اعتراض در تهران و بقیه نقاط را برانگيخت. "مقام ايرانى" از سام۳ پرسيد چگونه است كه از سويى به ما مى‏ گوييد انقلاب ايران را بمثابه يك امر واقع قبول داريد و از سوى ديگر دست به اينگونه كارها مى ‏زنيد؟»
(گزارش سرهنگ الیور نورث (عضو شورای امنیت ملی آمریکا) به آدمیرال جان پویندکستر (مشاور امنیت ملی آمریکا) در دوشنبه ۸ سپتامبر ۱۹۸۶ (۱۷ شهریور ۱۳۶۵))























در کتاب »گزارش کمیته تاور«، جزئیات بیشتری درباره پشت پرده ارسال این پیام ویدیویی توسط سیا بیان نشد و این مساله مسکوت ماند تا اینکه باب وودوارد روزنامه نگار شهیر آمریکا و افشاگر افتضاح واترگیت، در اکتبر ۱۹۸۷ در کتاب»جنگهای سری سیا« پرده از این عمل بی سابقه در »تاریخ تلویزیون« در ایران برداشت.
در صفحه ۸۵ این کتاب۴، وودوارد گفتگویی از ویلیام کیسی (رئیس وقت سیا) آورده است که وی در آن از »تهیه طرح سرنگونی خمینی و جایگزین کردن او با رضا پهلوی« بدستور ریگان سخن می گوید:
«خمينى اغلب موضوع گفتگوها در گردهمایی هاى كاخ سفيد بود. اين تمايل اظهار مى‏شد كه در صورت امكان دفع شرش بشود. با رئيس جمهور مباحثاتى انجام گرفته بود و بنظر مى‏رسيد كه نظر او بيش از حد معمولش، به اين موضوع معطوف شده است و بعد از كيسى خواسته شد عمليات مخفى براى سرنگونی خمينى و جایگزین کردن او با رضا پهلوى پسر شاه فقيد را موضوع مطالعه قرار دهد و طرحى تهيه كند. وقتى كيسى این موضوع را در لنگلی۵ مطرح کرد، رنگ از صورتها پريد. ایران مشکلی لاینحل بود، خانواده پهلوی از آن هم بدتر بود. در اداره عمليات سری سيا هم هيچكس حاضر نبود وارد چنین ماجرائی بشود. وزارت خارجه نيز در مقابل این تصمیم مقاومت کرد. ولی کیسی همسو با رئیس جمهور احساس کرد که حکومت باید کاری انجام دهد. بهترین فکری که به نظرش رسید، این بود که به سیا اجازه دهد که طی یک عملیات مخفی، گفتگوهایی با تبعیدیان ضد خمینی انجام داده و با برآورد و بررسی آنها دریابد که کدامیک از آنها ممکن است بتواند نیروی مخالفی بر علیه خمینی برپا کنند. کیسی اين طرح را بمثابه اولین قدم مورد نیاز به کاخ سفید ارائه کرد و رئیس جمهور آنرا امضا نمود. «
کیسی در صفحه ۴۸۸ این کتاب۶، ضمن بیان جزئیات دیگری از پخش برنامه رضا پهلوی در ایران از وعده بازگشت وی در آن برنامه سخن می گوید:
«يكماه پيش، در سپتامبر۷، سيا مخفیانه، فرستنده تلويزيونى کوچکی را برای پخش برنامه ۱۱ دقیقه‌ای رضا پهلوی در ایران فراهم کرد که وی در آن برنامه اعلام کرد: «من بازخواهم گشت. ««

بیش از ۲۶ سال از این ماجرا می گذرد و با اینکه دولت آمریکا و رئیس وقت سیا به این ماجرا اذعان نموده اند، تا این لحظه هیچ توضیحی از سوی آقای رضا پهلوی ارائه نشده است و ایشان کماکان از بیان حقایق گریزانند. نگارنده امیدوار است که ایشان روزی به بیان حقایق بپردازند و تلاش برای شاه شدن! با توسل به قدرتهای خارجی را ترک گویند.
طنز تلخ روزگار اینجاست که سلطنت طلبها سالهاست که در نسبت دادن انقلاب ۵۷ به دولتهای خارجی، داستانهایی از جمله «پشت پرده انقلاب« می نویسند و شهریارشان! حاضر به دست نشاندگی ریگان شده بود، بقول حافظ:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند                                            چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

یادداشت و نمایه:

1- The Tower Commission Report: The Full Text of the President's Special Review Board (New York: Bantam Books, 1987), p. 398.
۲- منظور از تعطیلات آخر هفته، شنبه (۶ سپتامبر ۱۹۸۶) یا یکشنبه (۷ سپتامبر ۱۹۸۶) می باشد.
۳- ﺟﺮج ﮐﺎو، ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺳﯿﺎ در ﻣﺴﺎﺋﻞ اﯾﺮان.
4- Bob Woodward, _Veil: The Secret Wars of the CIA, 1981-1987_, New York: Simon & Schuster, 1987, p. 85.
۵- مرکز اصلی سیا در ایالت ویرجینیا
6- Bob Woodward, _Veil: The Secret Wars of the CIA, 1981-1987_, New York: Simon & Schuster, 1987, p. 488.
۷- اشاره دارد به سپتامبر ۱۹۸۶.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/28ساعت 10:3 توسط سامان |

 مازندراني كه در شاهنامه از رفتن سام و كي‌كاووس و رستم به آن سخن رفته است، تبرستان، يعني مازندران كنوني، نيست. اين سخن چنان كه ديده خواهد شد، تازگي ندارد و من نمونه‌هاي زير را براي آن فراهم آورده‌ام: -‌ وصف‌هايي كه در شاهنامه از مازندران شده است، گاهي مازندران كنوني و گاهي سرزميني را با ويژگي‌هاي ديگر نشان مي‌دهد. آن‌جا كه رامشگر مازندراني براي كي‌كاووس سرود مازندراني مي‌خواند و در آن نيكويي‌هاي مازندران را برمي‌شمارد، گويي كه مازندران كنوني وصف شده است؛ اما در چگونگي راهي كه به گفته‌ي «اولاد» بايد «رستم» براي رسيدن به كي‌كاووس بپيمايد و وصفي كه او از آن سرزمين مي‌كند، همانندي با مازندران كنوني نمي‌توان يافت: به شهري كجا نرم‌پايان بدند/ سواران پولادخايان بدند كسي را كه بيني تو پاي از دوال/ لقب‌شان چنين بود بسيار سال بدان شهر بد شاه مازندران/ هم آن‌جا دليران و گندآوران -‌ در شاهنامه، آن‌جا كه منوچهر در مازندران كنوني(ساري و آمل) از كار زال و رودابه آگاه مي‌شود و پسر خود نوذر را نزد سام، پدر زال، به گرگساران و مازندران مي‌فرستد و او را نزد خود مي‌خواند، آشكار است كه آن مازندران سرزميني است دور از آمل و ساري. -‌ در شاهنامه، مازندراني كه سام و كاووس و رستم به آن رفته‌اند، سرزميني است جدا از ايران با مردماني ناايراني. براي نمونه، سام پس از بازگشت از گرگساران و مازندران، نزد منوچهر مي‌آيد و چنين مي‌گويد: برفتم بدان شهر ديوان نر/ چه ديواني كه شيران پرخاشخر از اسپان تازي تگاورترند/ ز گردان ايران دلاورترند -‌ در شاهنامه، از تبرستان يا مازندران كنوني هيچ‌گاه به بدي يادي نشده و سخني از بدي مردمان آن و زيستن ديوان و جادوان در آن و لشكر كشيدن سام و كاووس و رستم به آن نرفته است. اين سرزمين نه تنها از آن ايران است، بلكه نشستنگاه فريدون و منوچهر دو شهريار نامور و بزرگ و دادگر اين كشور است. -‌ در شاهنامه، آن‌جا كه سخن از «مازندران» است، هيچ‌گاه از گيل مردم، درياي گيلان، گرگان، تميشه، آمل، ساري، كوس همچون مردم و شهرهاي آن سرزمين يا همسايه‌ي آن ياد نشده و هم‌چنين در سخن از آن‌ها، نام مازندران، همچون سرزميني وابسته نيامده است. -‌ با آن‌كه در شاهنامه تبرستان(آمل و ساري و تميشه) نشستنگاه فريدون شمرده شده، هرگز از زيستن او در «مازندران» سخن نرفته است.   نوشته‌هاي كهن، مازندران كجا دانسته شده است؟ -‌ اين حقيقت كه مازندراني كه كي‌كاووس به آن‌جا رفته و گرفتار شده و سپس رستم به آن‌جا لشكر كشيده و او را باز آورده است، مازندران كنوني نيست، در برخي از نوشته‌هاي كهن فارسي و تازي ياد شده است. در «تاريخ تبرستان»، كه در سال ٦١٣ مهي نوشته شده، چنين آمده است:«مازندران به حد مغرب است». در «زين‌الاخبار» گرديزي، كه پيرامون سال‌هاي ٤٤٢- ٤٤٣ مهي نوشته شده است، در گزارش پادشاهي كي‌كاووس چنين آمده است:«خبر رستم دستان به ايشان رسيد. رستم با ١٢ هزار مرد مسلح تمام از سيستان برفتند و بيابان بگذاشتند و از راه دريا به مازندران آمدند كه او را يمن گويند». در «احيا‌الملوك» از ملك‌ شاه‌حسين سيستاني، كه در نيمه‌ي نخستين سده‌ي يازدهم مهي نوشته شده، چنين آمده است:«رفتن كاووس به مازندران و گرفتار شدن او و پهلوانان ايران، از آن مشهورتر است كه محتاج بيان باشد. اين مازندران كه مشهور شده، نه اين است. بلكه مازندران ناحيه‌اي است در بلاد شام». -‌ در ديباچه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري، كه در سال ٣٤٦ مهي نوشته شده، چنين آمده است: «و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و يمن را مازندران خواندند و مصر گويند از مازندران است» -‌ كاربرد مازندران به معني تبرستان، از سده‌ي پنجم آغاز شد و رفته رفته روايي يافت. بسيارند سرايندگان و نويسندگاني كه در سده‌ي ششم مهي آن را به اين معني آورده‌اند. همانند: خاقاني، اميرمعزي، سنايي، ظهير فاريابي و ديگران. به‌كار بردن مازندران به معني تبرستان دو نتيجه دارد: نخست آن‌كه برخي ميان آن دو فرقي پذيرفتند؛ يا آن را دو سرزمين پنداشتند. و دوم آن‌كه رفته رفته تبرستان فراموش شد و مازندران جاي آن را گرفت. چنان‌كه اكنون جز تاريخ‌دانان و شناسندگان و آموزندگان فرهنگ ايران، كسي تبرستان را نمي‌شناسد.  دلبستگي مازندرانيان به شاهنامه مازندراني‌ها كه هنوز به يك گويش ايراني ويژه سخن مي‌گويند و برخي از باورها(:معتقدات) و آيين‌هاي بسيار كهن ايراني در ميان آنان بازمانده است، همواره به ايراني بودن خويش مي‌باليدند و دودمان‌هاي زياروند، قاروند، باوند، پادوسپانيان كه در مازندران به پادشاهي رسيدند، خود را از نژاد شهرياران يا نام‌آوران باستاني ايران مي‌شمردند و به آيين و فرهنگ ايران دلبستگي فراوان داشتند و در نگاهداشت و پيشبرد آن سخت مي‌كوشيدند. ايرانيان روشن‌بين از اين دلبستگي و كوشش آگاه بودند و از اين‌رو آنان را يادگار پادشاهان باستاني خود مي‌خواندند و بزرگ و گرامي مي‌داشتند. گرامي داشتن شاهنامه، در ميان مازندرانيان، از اين دلبستگي ژرف و پرمغز به ايران و ايرانيان و گوهر و زبان و آيين و فرهنگ آنان سرچشمه گرفته است. پس آناني كه مي‌گويند مازندران تا روزگار كاووس و چندي پس از آن آريانشين نبوده است و چون انيرانيان(ناآرياييان) و ديويسنان در آن مي‌نشستند، در شاهنامه از آن به بدي ياد شده است؛ سخن نادرستي بر زبان مي‌آورند. آن‌چنان كه ديديم، راستي نه اين است كه آنان مي‌پندارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/27ساعت 22:6 توسط سامان |

بر اساس تحقیقات و مطالعاتی که مارک گازیوروسکی، تاریخ نگار آمریکایی انجام داده و اخیرا منتشر شده است، دیپلمات ها و ماموران آمریکایی حدود یک سال پیش از حمله عراق به ایران و آغاز جنگی که هشت سال به طول انجامید، دولت مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت ایران را از این حمله احتمالی مطلع کرده بودند. آقای گازیوروسکی تاریخ نگار آمریکایی که پیش از این کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را مورد مطاله قرار داده بود نتیجه مطالعه خود را بر اساس اسناد سفارت آمریکا در تهران و گفت و گو با آمریکایی های مذاکره کننده با دولت آقای بازرگان در فاصله اردیبهشت تا مهر ۱۳۵۸، منتشر کرده است. موضوعات مرتبط گزارش و تحلیل، روابط ایران-آمریکا مجله فکری - تحلیلی اندیشه پویا که در تهران منتشر می شود، در شماره پنجم خود این گزارش را به همراه گفت و گویی با آقای گازیوروسکی منتشر کرده است. بر اساس این گزارش "مقام‌های سفارت آمریکا از اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۷ با نهضت آزادی ایران که مهدی بازرگان رهبری‌اش می‌کرد، ارتباط برقرار کرده بودند؛ آن زمان نشانه‌های انقلاب کم‌کم هویدا شده بود. جان اِستمپل، مأمور سیاسی وزارت امورخارجه آمریکا، اوایل ماه با یکی از اعضای نهضت آزادی، دیدار کرده بود و با همدیگر در مورد شرایط موجود مملکت بحث کرده بودند. او هرازگاهی با دیگر رهبران نهضت آزادی دیدار داشت و درباره موقعیتی که داشت شکل می‌گرفت و پیش می‌رفت، بحث می‌کردند." تماس با نهضت آزادی پیش از انقلاب تا اشغال سفارت بر اساس این گزارش آقای اِستمپل ۱۹ دی‌ماه ۱۳۵۷ برای اولین بار عباس امیرانتظام را دید، "عباس امیرانتظام مهندسی ۴۶ ساله و تاجری بود که ابتدا در دانشگاه تهران و بعدتر در پاریس و برکلی درس خوانده بود و پس از فارغ‌التحصیلی چند سالی را در آمریکا کار تجاری کرده بود."   از راست مهدی بازرگان (نخست وزیر) هاشم صباغیان (وزیر کشور) عباس امیرانتظام (معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت موقت) و ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه در دولت موقت ایران پس از انقلاب بهمن 57 با انتخاب مهدی بازرگان به نخست‌وزیری دولت موقت ایران، عباس امیرانتظام هم معاون نخست‌وزیر و سخنگوی دولت شد. بر اساس تحقیق تازه منتشر شده، "عباس امیرانتظام سفارت آمریکا را از اتفاقات مهم باخبر می‌کرد و هرازگاهی از آمریکا کمک می‌خواست، مثلا برای ترغیب شاپور بختیار، نخست‌وزیر، به استعفا و برنامه‌ریزی‌ها برای بازگشت مسالمت‌آمیز آیت‌الله خمینی به کشور." مارک گازیوروسکی می نویسد "اگرچه امیرانتظام احتمالا بیش‌ترین میزان تماس را با آمریکایی‌ها داشته اما مقام‌های سفارت آمریکا در آن برهه گفت‌وگوهای مشابهی با مقام‌های ایرانی دیگری هم داشتند، از جمله با خود مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی وزیر امورخارجه، ناصر میناچی وزیر ارشاد، احمد مدنی وزیر دفاع، و حتی رئیس شورای انقلاب، محمد بهشتی." در بهار ۱۳۵۸ هم‌چنان که به‌تدریج ناآرامی‌های عرب‌ها، کُردها، و دیگر اقلیت‌ها در ایران شروع می شد، رهبران ایران دچار این نگرانی شده بودند که نکند پای برخی قدرت‌های خارجی درمیان باشد. "محتمل‌ترین متهم عراق بود اما بسیاری فکر می‌کردند محرک این ناآرامی‌ها آمریکا، اسرائیل، اتحاد جماهیر شوروی، گروه‌های چریکی فلسطینی، و یا دیگر کشورهای عرب‌نشین‌اند. بر اساس تحقیق آقای گازیوروسکی عباس امیرانتظام و دیگران در گفت‌وگوهای‌شان با مقام‌های سفارت آمریکا این نگرانی‌ها را طرح می‌کردند." "مانورهایی با حضور مشترک یگان‌هایی مختلف و تمرین‌هایی برای گسیل و حرکت سریع یگان‌هایی بزرگ در مسیر شط‌العرب (اروند رود) رودی که مشخص‌کننده جنوبی‌ترین بخش مرز میان عراق و ایران است، در جریان است. عراق هم‌چنین مقادیر عظیمی ابزارآلات و تمهیدات جنگی را در این منطقه دارد جاساز می‌کند، این ابزارآلات و تمهیدات را پنهان و استتار می‌کند، و مشغول اجرای طرح‌های مهندسی نظامی‌ای است که حمله به ایران را برایش تسهیل خواهند کرد." گزارش مقام های آمریکایی به دولت بازرگان بر اساس این تحقیق در این برهه مقام های آمریکایی چندان میلی به دادن اطلاعات حساس به ایران نداشتند و "نگران بودند چنین اطلاعاتی دست آدم‌های نامشخص بیفتد." اما به‌رغم این بی‌میلی، ۲۶ اردیبهشت‌ماه "گزارش کمابیش ملایم و بی‌خطری درباره وضعیت افغانستان به آقای امیرانتظام داده شد. طی دیداری در روز ۳ خردادماه، امیرانتظام به یکی از مقام‌های سفارت گفت این گزارش به دردشان خورده اما ایران واقعا نیازمند اطلاعاتی در مورد تهدیدهای پیش‌روی امنیت داخلی‌اش است." بر اساس تحقیق تازه منتشر شده این تاریخ نگار آمریکایی، اوایل تیرماه بروس لینگن که قرار بود صرفا مدت کوتاهی در ایران بماند ــ جای چارلز ناس کاردار سفارت را تا زمان انتصاب سفیر تازه آمریکا در ایران گرفت و سرپرست سفارتخانه شد. لینگن برای اولین بار ۱۶ تیرماه با امیرانتظام دیدار کرد . . . لینگن شفاها شرح مختصری در مورد ارزیابی کنونی آمریکا درباره‌ موضع عراق در قبال ایران داد، از جمله اطلاعاتی برگرفته از تلگرافی متعلق به اواسط خردادماه از بخش منافع ایالات متحدِ سفارت آمریکا در بغداد که گزارش شایعات و مشاهداتی از تحرکات عظیم یگان‌های مسلح عراقی از شمال‌شرق این کشور به جنوب‌شرق بود، جایی که ایران آسیب‌پذیرترین موضع ممکن را در برابر حمله‌ای احتمالی داشت." خروج عباس امیرانتظام از ایران با ماموریت سفارت اوایل مرداد سال ۱۳۵۸ عباس امیرانتظام به سمت سفیر ایران در کشورهای اسکاندیناوی منصوب شد و از ایران رفت. مأموریت اصلی او در این بر اساس گزارش تازه منتشر شده "ادامه دادن تماس‌هایش با مقام‌های آمریکایی بود، کاری که بیرون ایران راحت‌تر می‌توانست انجام دهد، و نیز ترغیب مهاجران ایرانی به بازگشت به وطن." از متن تحقیق مارک گازیوروسکی مهدی بازرگان و همکارانش "اطلاعات موجود را به جانشینان‌شان ندادند، اطلاعات در مورد تدارکات حمله عراق به ایران و این‌که چه‌طور می‌توان به‌یاری آیبکس این تدارکات را رصد کرد. مقامات ایران غافل از تهدیدی که از سوی عراق متوجه‌شان بود، پاکسازی نیروهای مسلح را ادامه دادند. آن‌ها هم‌چنین به‌رغم درگیری‌های مکرر با نیروهای عراقی طی ماه‌های پیش از حمله‌، تلاشی برای تقویت استحکامات دفاعی‌در مناطق مرزی نکردند. تماس مقام های ایران و آمریکا از همان ابتدای ماموریت آقای امیرانتظام آغاز شد. محقق آمریکایی می نویسد که عباس امیرانتظام دوباره درخواست اطلاعاتی در مورد تهدیدات خارجی علیه امنیت ملی ایران کرد و گفت این مهم‌ترین کاری است که آمریکا می‌تواند برای بهبود روابط دوجانبه‌اش با ایران انجام دهد. امیرانتظام هم‌چنین گفته بود که آیت‌الله روح الله خمینی این گفت‌وگوها را تأیید کرده، اگرچه بر اساس اسناد به دست آمده تاریخ نگار آمریکایی درباره صحبت این ادعا تردید کرده است. پس از آن عباس امیرانتظام به اتهام جاسوسی بازداشت، محاکمه و به اعدام محکوم شد. حکم او سپس حبس ابد تقلیل یافت. آقای امیرانتظام قدیمی‌ترین زندانی سیاسی جمهوری اسلامی محسوب می‌شود. بر اساس گزارش مارک گازیوروسکی اوایل شهریورماه ۱۳۵۸ بخش‌هایی از جامعه اطلاعاتی آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که عراق در حال آماده شدن برای حمله‌ای احتمالی به ایران می‌شود. پیش بینی وزارت دفاع آمریکا از حمله عراق به ایران "یکی از نخستین تحلیل‌ها در این باره، متعلق به هُوارد تایچِر بود، از تحلیلگران پنتاگون که در مارس ۱۹۷۹ [اسفندماه ۱۳۵۷] گزارشی تهیه کرد که نشان می‌داد ظرفیت‌های نظامی عراق به میزان قابل توجهی بالا رفته و پرسش‌هایی را در مورد مقاصد و نیات رهبران این کشور مطرح می‌کرد. ماه ژوئن [خردادماه] مرکز ملی ارزیابی اطلاعات به این نتیجه رسید که عراق برتری نظامی قابل توجهی نسبت به ایران دارد و حدس واحد منافع ایالات‌متحد سفارت آمریکا در عراق این بود که عراق احتمالا می‌خواهد ضرب‌شستی سریع به ایران نشان بدهد."   مجله فکری-تحلیلی اندیشه پویا متن کامل گزارش تحقیقی تاریخ نگار آمریکایی را همراه با گفت و گویی از او منتشر کرده گزارش دیگری در گزارش آقای تایچر نشان از افزایش عظیم نیروهای مسلح و خودروهای تانک‌ بر عراق، اسنادی دال بر خواست این کشور برای دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای، افزایش سریع و روزافزون درآمد نفتی‌اش، و لفاظی‌های ستیزه‌جویانه‌ پان‌عربی صدام حسین داشت. نویسنده گزارش تازه منتشر شده مذاکرات پنهانی ایران و آمریکا در سال ۱۳۵۸می نویسد یکی از مقام‌هایی که این گزارش‌ها را دید، دیوید نیوسام معاون وزیر خارجه آمریکا بود. "نیوسام و احتمالا دیگر مقام‌های بلندپایه آمریکا که چشم‌انداز جنگ میان این دو کشور به‌ لحاظ استراتژیک مهم، گوش‌به‌زنگ‌شان کرده بود، به این نتیجه رسیدند که آمریکا باید در مورد این فعالیت‌های عراق اطلاعاتی به دولت بازرگان بدهد تا آن‌ها بتوانند برای بازداشتن عراق از این حمله اقداماتی انجام بدهند و از این طریق جلوی وقوع جنگ را بگیرند." آمریکا و تلاش برای فعال کردن تاسیسات دیدبانی در ایران مارک گازیوروسکی می نویسد "در این برهه مقام‌های آمریکایی به‌دنبال راه‌هایی برای ادامه فعالیت‌های‌شان در تأسیسات دیدبانی الکترونیک تَکسمَن بودند. یکی از فکرهایی که به ذهن‌شان رسید، راه‌اندازی مجدد یکی دیگر از تأسیسات دیدبانی الکترونیک با اسم رمز آیبِکس بود تا بعد از این که دیدند آیبِکس چه‌قدر می‌تواند به دردشان بخورد، برای ترغیب‌ مقام های ایرانی به راه‌اندازی مجدد تَکسمَن تلاش کنند." تَکسمَن برای رصد آزمایش‌های موشکی شوروی طراحی شده بود، آیبِکس را هم برای جمع‌آوری اطلاعات در مورد تحرکات نیروهای نظامی، ارتباطات رادیویی، و دیگر فعالیت‌های نظام متداول همسایه‌های ایران در کناره مرزها طراحی کرده بودند. اگرچه قسمت‌هایی از آیبِکس را در جاهای دیگری هم می‌شد استفاده کرد، اما عمده پیکربندی‌اش برای رصد فعالیت‌های نظامی داخل خاک عراق طراحی شده بود.   نقشه ای از شهرهای مورد حمله قرار گرفته در جنگ هشت ساله ایران و عراق بر اساس این گزارش "اوایل دهه پنجاه که فکر تأسیس آیبِکس مطرح شد، رفتار عراق در قبال ایران بسیار خصمانه بود. پیش از وقوع انقلاب ایران، بیش‌تر بخش‌های سیستم آیبکس فعال شده بودند، از جمله پایگاه‌های زمینی استراق‌سمع که امکانات الکترونیک داشتند، و سه‌ هواپیمای سی‌۱۳۰ که می‌توانستند پیام‌های رادیویی را رصد کنند و از داخل حریم هوایی ایران به‌صورت مورب عکس‌هایی بگیرند." "مقام‌های آمریکایی تصمیم گرفتند به همتاهای ایرانی‌شان در مورد آیبکس و چگونگی راه‌اندازی آن اطلاعات بدهند، هم به این‌ قصد که به آن‌ها امکانی را برای رصد تدارکات عراق به‌منظور حمله به ایران بدون تکیه به اطلاعات آمریکا بدهند و هم به این امید که چنین اقدامی راهگشای‌شان برای راه‌اندازی مجدد تَکسمَن باشد." تاریخ نگار آمریکایی می نویسد که در جریان دیدار مقام های آمریکایی با عباس امیرانتظام سفیر ایران در استکهلم مجموعه کتابچه‌هایی را دربرگیرنده‌ دستورالعمل‌ها و نیز راهنماهایی را برای بهره‌برداری از آیبکس فراهم کرد و ۱۳ مهرماه آن‌ها را تحویل امیرانتظام دادند. "مقام‌های آمریکایی تصمیم گرفتند به همتاهای ایرانی‌شان در مورد آیبکس و چگونگی راه‌اندازی آن اطلاعات بدهند، هم به این‌ قصد که به آن‌ها امکانی را برای رصد تدارکات عراق به‌منظور حمله به ایران بدون تکیه به اطلاعات آمریکا بدهند و هم به این امید که چنین اقدامی راهگشای‌شان برای راه‌اندازی مجدد تَکسمَن باشد" مارک گازیوروسکی مقام های آمریکایی بعد "موضوع تأسیسات تَکسمَن را پیش کشیدند و امیرانتظام قول داد موضوع را با مقام‌های ایران مطرح و مقدمات دسترسی دوباره آمریکایی‌ها به تَکسمَن را فراهم بیاورد." دیدار با وزیر خارجه ایران در تهران بر اساس گزارش تازه منتشر شده دو مقام آمریکایی روز ۲۳ مهرماه با پرواز به ایران با ابراهیم یزدی وزیر خارجه وقت و امیرانتظام که برای شرکت در این جلسه باز از استکهلم به تهران آمده بود دیدار کردند. قرار بود مصطفی چمران، وزیر دفاع، هم در این جلسه حاضر باشد اما در کردستان مجروح و بستری شده بود. هیچ‌ فرد دیگری در این جلسه نبود. مقام های آمریکایی به دولتمردان ایرانی در این جلسه گفتند که "اسناد متقنی مبنی بر انجام مانورهایی نظامی از سوی عراق وجود دارد که فقط می‌توان با گزینه آماده شدن برای حمله‌ای احتمالی به ایران توجیه‌شان کرد."   مورخ آمریکایی درباره مطلع بودن آیت الله خمینی از مذاکرات دولت موقت و آمریکا تردید نشان داده است مقام های آمریکایی بر اساس این گزارش در توضیح نشانه های این رویارویی احتمالی گفته بودند "مانورهایی با حضور مشترک یگان‌هایی مختلف و تمرین‌هایی برای گسیل و حرکت سریع یگان‌هایی بزرگ در مسیر شط‌ العرب (اروند رود) رودی که مشخص‌کننده جنوبی‌ترین بخش مرز میان عراق و ایران است، در جریان است." "عراق هم‌چنین مقادیر عظیمی ابزارآلات و تمهیدات جنگی را در این منطقه دارد جاساز می‌کند، این ابزارآلات و تمهیدات را پنهان و استتار می‌کند، و مشغول اجرای طرح‌های مهندسی نظامی‌ای است که حمله به ایران را برایش تسهیل خواهند کرد." کوتاه مدتی بعد با اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ اعضای دولت موقت به همراه مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت به نشانه اعتراض به شرایط کشور، کناره گیری کردند. "طی دو روز اول حمله، نیروهای عراقی به هیچ یگان نظامی ایرانی که در حد تیپ باشد، برنخوردند. چند هفته نخست نبرد، هزاران کشته و زخمی ایرانی به جا گذاشت و ایران صدهاکیلومتر مربع از خاکش را از دست داد، تا این‌که سپس توانست، در پی اشتباهات عراقی‌ها و قهرمانی‌های نیروهای نظامی نامنظم ایرانی، جلوی یورش عراق را بگیرد" مارک گازیوروسکی مورخ آمریکایی می نویسد مهدی بازرگان و همکارانش "اطلاعات موجود را به جانشینان‌شان ندادند، اطلاعات در مورد تدارکات حمله عراق به ایران و این‌که چه‌طور می‌توان به‌یاری آیبکس این تدارکات را رصد کرد. مقامات ایران غافل از تهدیدی که از سوی عراق متوجه‌شان بود، پاکسازی نیروهای مسلح را ادامه دادند. آن‌ها هم‌چنین به‌رغم درگیری‌های مکرر با نیروهای عراقی طی ماه‌های پیش از حمله‌، تلاشی برای تقویت استحکامات دفاعی‌در مناطق مرزی نکردند." به نوشته این گزارش آن‌زمان ایران فقط دو لشگر از نیروهای مسلح و دو لشگر موتوریزه‌ پیاده‌نظام در غرب کشور داشت که آن‌ها هم همگی از مرزها فاصله گرفته بودند. درمقابلِ این یگان‌ها، عراق پنج لشگر از نیروهای مسلح، دو لشگر موتوریزه پیاده‌نظام، و پنج لشگر منظم و حرفه‌ای پیاده‌نظام داشت. عراق سی و یکم شهریور ۱۳۵۹ رسما به ایران حمله نظامی کرد. گازیوروسکی می‌نویسد: "طی دو روز اول حمله، نیروهای عراقی به هیچ یگان نظامی ایرانی که در حد تیپ باشد، برنخوردند. چند هفته نخست نبرد، هزاران کشته و زخمی ایرانی به جا گذاشت و ایران صدهاکیلومتر مربع از خاکش را از دست داد، تا این‌که سپس توانست، در پی اشتباهات عراقی‌ها و قهرمانی‌های نیروهای نظامی نامنظم ایرانی، جلوی یورش عراق را بگیرد."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/27ساعت 22:2 توسط سامان |

آیا میدانید چه کسی  صمیمیترین دوست شاه و رفیق گرمابه و گلستان او  بود ؟  

« شاید کمکی باشد به شناخت بهتر شخصیت دیکتاتور سابق ایران »

 ماجرای دوستی شاه و ارنست پرون یک از نکات غریب تاریخ ایران  است که هیچ کس سرانجام به راز واقعی آن  پی نبرد .

شاه در دوازده سالگی برای تحصیل به سوییس اعزام شد   .عباس میلانی در کتاب the shah مینویسد که شاه درسال 1935 در مدرسه لا روزه در سوییس با پرون آشنا شد .ارنست پرون    پسر باغبان مدرسه لاروزه بود و برای شاگردان مدرسه مستخدمی میکرد  . پرون یک همجنسگرای ناب بود  و این جنبه شخصیت خویش را از هیچکس پنهان نمیکرد. او در عین حال  رفتار زنانه آشکاری داشت .پرون  ده سال از شاه بزرگتر بود .  اومورد تحقیر اکثر دانش آموزان پولدار مدرسه بود که پیوسته  اورا به دلیل رفتار زنانه اش مسخره میکردند  ولی از زمان آشنایی با شاه خردسال  که  پولدارترین دانش آموزمدرسه به شمار میرفت وضعش در مدرسه تغییرکرد . این دو اکثر اوقات  فراغتشان را در اتاق مجلل شاه در مدرسه باهم میگذراندند .

چرا شاه در سن دوازده سالگی به سوییس فرستاده شد ؟  آن زمان رسم خانواده های اشرافی ایران این بود که فرزندان خود را برای تحصیل به خارج میفرستادند .  اصل و نسب و  گذشته و خانواده رضاشاه  ناشناس بود و حتی امروز نیز کمابیش در هاله ای از ابهام پیچیده است . رضا شاه  به همین دلیل از طرف خانواده های بزرگ و اشرافی ایران تحقیر میشد .  در عکس العمل به این تحقیر که تا پایان عمر او را آزار میداد   سعی میکرد با تقلید از آنان جای پای خانواده خود را محکم کند .

همانطور که ذکر کردیم  پرون ده سال از شاه بزرگتر بود ولی دوستی آنان بسیار عمیق و صمیمانه شد و پرون تا لحظه مرگ ، نزدیکترین همراه وصمیمیترین  دوست شاه باقی ماند .هیچ کس در سوییس و بعدها در ایران  نمیفهمید چگونه این دو با وجود اختلاف سن ، ملیت ، خانواده ، مذهب و زبان چنین دوستان جدایی ناپذیری شده اند . سفیر بلژیک در سوییس پس از اطلاع از آشنایی شاه و پرون گفته بود اگر من نظارت بر زندگی شاه را بر عهده  داشتم محال بود اجازه دوستی با چنین فردی  را به  یک کودک خردسال چون شاه بدهم . بعدها هنگامی که شاه نوجوان  به ایران بازگشت پرون را با خود به ایران آورد.  رضا شاه از اینکه ولیعهد نوجوان  با یک مرد همجنسگرا ده سال بزرگتر از خود برگشته است به شدت خشمگین بود ولی به ملاحظه علاقه شدید شاه به پرون او را از ایران اخراج نکرد. او فقط به گماشتگان دربار سپرده بود  نگذارید این کوتوله  زن صفت  جلوی چشمم بیاید که زیرمشت و  لگد لهش میکنم . به نقل از خاطرات فردوست رضا شاه اتفاقا یکبار در بازدید از کاخهای خود به پرون برخورده بود و او را با عصای خود دنبال کرده بود تا بزند که پرون فرارکرده و جان سالم در برده بود . پرون به همین سبب تا وقتی رضا شاه در ایران بود  زندگی نسبتا مخفیانه ای داشت و فقط با شاه  ملاقات میکرد .رضا شاه در عین حال بر این باور بود که پرون جاسوس انگلیس است (به نقل از خاطرات فردوست ) ولی مدرکی دال بر صحت باور رضا شاه در دست نیست  (اصولا رضا شاه مانند استالین در اواخر عمر دچار بیماری پارانویا شده بود و نیمی از دربار و اطرافیان خود را به نادرست جاسوسان انگلیس میپنداشت) .

اینکه شاه خشم پدری مقتدرو مستبد  را برای آوردن دوست بزرگسال خود به ایران تحمل کرد نشان از دوستی بسیار عمیق این دو باهم دارد . در عین حال باید پذیرفت که در جامعه بسیار سنتی و بسته آن روز ایران ، و حتی در جهان آن روز در پیشرفته ترین کشورهای صنعتی نیز همجنسگرایی هنوز یک امر بسیار زشت و نا معمول به شمار میرفت . قبول خشم پدر، تحمل پچ پچ های درباریان و خانواده و همچنین  شایعات گسترده در جامعه آن روز ایران در مورد نوع رابطه اش با پرون نشانگر علاقه عاشقانه و بسیار شدید شاه به پرون است که همه اینها را تحمل کرد ولی پرون را در کنار خود نگاه داشت.

اما اوضاع پس از  گریز رضا شاه از برابر مهاجمان خارجی (و دستگیری او در اصفهان و تبعیدش به آفریقا) عوض شد.  با موافقت انگلیس  و آمریکا شاه   بر تخت سلطنت نشست  و از آن پس پرون  همواره در کنار او در میهمانیها و ملاقاتهای خانوادگی حضور داشت و از قدرتمندان پشت پرده به شمار میرفت چون همه در ایران  میدانستند اگر نظر او را جلب کنند نظر شاه را جلب کرده اند . پرون در عین حال به علت خصلت زنانه اش با زنان دربار روابط خوبی برقرار کرده بود و به علت خرافاتی بودن و  اعتقاد به فالگیری ، برای آنان فال تاروت و قهوه  میگرفت ورمالی و  پیشگویی میکرد و به همین دلیل نیز بین آنان  محبوب شده بود . تنها زن دربار که او را دوست نداشت ثریا زن دوم شاه بود زیزا او را رقیبی برای خود میپنداشت . ثریا ، در خاطرات خود  چنین تصویری از سالهای آخر اقامت پرون در دربار و کاخ شاه ارائه داده است :«ارنست پرون زشت و نامطبوع است. چشمهایش نفرت انگیز است……همجنس باز است…… مزدور است….. نادرست…. ماکیاول صفت….. شیطان صفت…… رمال….. غیبگو……» ثریا در این کتاب عنوان نمود که پرون و شاه هر روز صبح یکدیگر را در اتاق شاه ملاقات می‌کنند و پرون در این ملاقات‌ها به دسیسه چینی علیه دشمنانش می‌پردازد. پرون در عین حال که آدمی خرافاتی بود که برای شاه و سایر اعضای دربار  فالگیری و رمالی میکرد ، یک کاتولیک معتقد نیز بود. به نقل از عباس میلانی  او پس از اینکه شمس خواهر شاه به مذهب کاتولیک گروید مراد و مرشد شمس شده بود و به طور مرتب با او دیدار میکرد.

رمز دوستی عمیق و صمیمانه شاه با پرون چه بود ؟ البته مسئله تمایلات و روابط جنسی افراد یک مسئله خصوصی است. به نظر من این امر مربوط به خود فرد است و شاه میتواند دوجنسگرا هم بوده باشد و از این حیث عاشق پرون . سوال اصلی این است ، با وجود آن همه ایرانیان فرهیخته و تحصیلکرده و روشنفکر در دربار و جامعه ایران ، چرا شاه دوستی با یک آدم  خرافاتی ، مذهبی و از ملیت و فرهنگی دیگر را بر دوستی آنان ترجیح میداد ؟ میدانیم که شاه نسبت به روشنفکران تنفر عمیقی داشت . علم در خاطراتش ذکر میکند که شاه برای تحقیر روشنفکران ،  با تغییر دادن تلفظ کلمه فرانسوی انتلکتوئل ، آنان را «عن تلکتوئل » خطاب میکرد . ولی حتی با درنظر گرفتن تنفر شاه از روشنفکران ، باید پرسید آیا کسی در ایران نبود که دوستی با او بیش از دوستی با این فرد برای شاه ارزش داشته باشد ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/10/25ساعت 10:43 توسط سامان |

شاه طهماسب چـند تا زن داشت که یکی از آنها را خیلی خیلی دوست داشت. از قضای روزگار رمال دربار عاشق همین زن شده بود. اما به هر دری که زد و هر کاری که کرد زن زیر بار او نرفت که نرفت. رمال هم کینه او را به دل گرفت.

مدتی گذشت، زن حامله شد و پسری به دنیا آورد که از بس زیبا بود چشم خلایق از دیدنش خیره می ماند. با آمدن این زن عشق و علاقه شاه طهماسب به آن زن بیشتر شد. اما رمال که منتظر فرصت بود یک شب یواشکی به بالین پسر رفت و سرش را از تن جدا کرد؛ چاقو را هم انداخت توی جیب مادر بچه! صبح که شد خبر به شاه رسید که دیشب سر بچه را بریده اند. شاه دستور داد رمال را حاضر کردند تا رمل بیاندازد و قاتل بچه را پیدا کند. رمال رمل انداخت و نظر کرد و هی دو سه بار زیر لب آه کشید و زمزمه کرد و هی با خود گفت نه نه ممکن نیست! مگر میشود؟ نه اصلا شدنی نیست! و خلاصه چند بار رمل انداخت و همان ادا و اطوارها را درآورد.

شاه که از فرط عصبانیت مثل مار زخمی ره خود می پیچید، حوصله اش سر رفت و داد کشید آخر بگو ببینم چه می بینی که اینقدر آه و واویلا می کنی؟ قاتل کیست؟ رمال هم که دید نقشه اش خوب گرفته و تیرش به هدف خورده است گفت قبله عالم به سلامت باد. اینگونه که از رمل پیداست مادر بچه، قاتل است. او بچه را کشته است! شاه طهماسب این را که شنید فریاد زد چه می گویی؟ مگر می شود؟ رمال گفت تعجب و آه و واویلای من هم از این بود! اما خودتان که دیدید چند بار رمل انداختم و رمل این را نشان داد. حالا هر تصمیمی می گیرید بگیرید که دیگر از من کاری ساخته نیست. شاه طهماسب دستور داد رفتند به اتاق و گشتند و چاقوی خونین را از جیب مادر بچه پیدا کردند. زن هر چه قسم خورد و آیه آورد و الحاح کرد فایده نداشت و نکرد. شاه طهماسب چون زن را خیلی دوست داشت او را نکشت و فقط دستور داد او را از قصر اخراج کردند.

اما چون همه نوکرها و کلفت های دربار از دست زن جز خیر و خوبی هیچ چیز دیگری ندیده بودند، در بیرون کردن زن طفره رفتند تا اینکه قرعه این کار به نام رمال باشی خورد. رمال باشی هم از خدا خواسته زن را برداشت و بیرون برد. در بین راه رو بزن کرد و گفت حالا دیگر در اختیار من هستی و باید زن من بشوی والا بلایی به سرت می آورم که مرغن هوا به حالت گریه کنند. زن بینوا که می دانست همه این بلاها که بر سرش آمده زیر سر رمال باشی خائن است، گفت هر کاری می خوای بکن. پس از بچه نازنینم می خواهم روی دنیا نباشم. رمال هر چه اصرار و الحاح کرد دید فایده ای ندارد. آخر کار، جفت چشمهای زن بیچاره را از کاسه درآورد و او را همراه با جنازه سر بریده پسرش تک و تنها گذاشت توی بیابان و برگشت به کاخ.

زن تنها و نالان ماند و داشت به درگاه خدا الحاح و نیاز می کرد که ناگهان سواری از راه رسید و از زن پرسید اینجا چه می کنی؟ زن گفت همانطور که می بینی کور شده ام و جفت چشمهایم را درآورده اند، سر پسرم را هم بریده اند. سوار از اسب آمد پائین و چشمهای زن را برداشت و گذاشت سر جایش، سر بچه را هم گذاشت روی تنش، بهد دعائی کرد و وردی خواند؛ در یک چشم بر هم زدن زن بینا و پسرش زنده شد. زن به دست و پای سوار افتاد و اسم و رسمش را پرسید. سوار گفت من حضرت عباس هستم. بعد به زن گفت ای زن زودتر به کربلا برو و آنجا ساکن شو و اسم پسرت را هم عباس بگذار و از این حکایت هم به کسی نگو تا موقعش.

خلاصه زن خدا را شکر کرد و با بچه اش عباس راه افتاد و رفت تا رسید به کربلا. آنجا ماند و ناشناس زندگی کرد. سالها گذشت تا عباس بزرگ شد. روزی از روزها مادر عباس کمی پول داد به او تا برود نفت و فانوس بخرد. عباس سر راه بازار رفت توی حرم امام حسین تا زیارتی بکند. همینکه رفت توی حرم، درویشی را دید که مشغول مدح امام حسین بود و با صدای خیلی قشنگی مداحی می کرد. عباس که خیلی از صدای گرم درویش خوشش آمده بود همه پول را داد به او و برای اینکه مادرش نفهمد کمی از آب حوض حرم را توی فانوس ریخت و برگشت به خانه. تا رسید به خانه فانوس را داد به مادرش و تندی رفت توی رختخواب و خود را به خواب زد که اگر فانوس روشن نشد و مادرش فهمید که بجای نفت، آب توی آن است، او را دعوا نکند. اما به حکم خدا و از برکت امام حسین آن شب فانوس بهتر از هر شبی می سوخت و روشن تر و پرنورتر بود. صبح که عباس بیدار شد مادرش از او پرسید نفت دیشب را از کجا خریدی؟ هر روز برو از همان جا بخر. عباس که فکر می کرد مادرش از روی طعنه و تمسخر این را می گوید از ترس هر چه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. اما دید که مادرش دروغ نگفته و فانوس روشنتر از همیشه می سوزد. از آن به بعد عباس مداح امام حسین شد و هر روز به حرم می رفت و با صدای رسای خود در مدح امام حسین و دیگر امامان شعر می خواند.

روزها گذشت تا اینکه روزی شاه طهماسب پادشاه ایران به قصد زیارت آمد به کربلا. از قضا رمال باشی هم با او بود. وقتی زیارت شاه طهماسب تمام شد صدای پسرک مداح که با شیرینی و گرمی بسیار می خواند، به گوش او رسید. شاه دستور داد او را حاضر کردند و خلعت بسیار قشنگی به او پوشاندند و مقداری سکه نیز به او دادند و روانه اش کردند. عباس با خوشحالی به خانه آمد و حکایت را برای مادرش تعریف کرد.

فرای آن روز پسرک بازهم در حرم مداحی کرد. شاه طهماسب دوباره او را احضار کرد و این بار از او خواست که شب را پیش او بماند و برایش مدح بخواند. اما عباس گفت من اول باید از مادرم اجازه بگیرم. شاه طهماسب او را به خانه فرستاد تا به مادرش بگوید که امشب مهمان شاه است. اما مادر عباس قبول نکرد و گفت برو به شاه بگو این تویی که به شهر ما آمدی و مهمان ما هستی، اگر قدم رنجه کنی و بر ما منت بگذاری فبهاالمراد! عباس برگشت و حرف مادرش را به شاه گفت. شاه هم پذیرفت و شب مهمان عباس و مادرش شد. از قدرت خداوند غذای کمی که مادر عباس پخته بود کم نیامد و همه همراهان شاه از همان دیگ کوچک غذا خوردند و سیر شدند!

شام که تمام شد شاه طهماسب که از کرامت آن زن و پسرش عباس پیش خدا و امام حسین آگاه شده بود؛ از زن خواست که قصه زندگی خودش را برای او تعریف کند، تا همه بفهمند که آن زن چطور مورد نظر و لطف خدا و امامان قرار گرفته.

زن آهی کشید و گفت قصه من دراز است و سرتان را درد می آورد از آن بگذرید؛ اما شاه طهماسب اصرار کرد. بالاخره زن با این شرط که در حین گفتن قصه اش هیچ کس حق خروج از خانه را ندارد راضی شد که قصه اش را بگوید. شاه طهماسب هم دستور داد تمام درهای خانه را بستند و پشت هر در دو تا نگهبان گذاشت.

بعد زن شروع کرد و همه حکایت خود را از زندگی در کاخ شاه و عاشق شدن رمال باشی به او و کشته شدن پسرش و اخراج خودش و کور شدنش و معجزه حضرت عباس و ... همه را نقل کرد و اشک ریخت. شاه طهماسب که قصه را شنید آه از نهادش برآمد و فهمید که این زن مومن و محترم و این پسر زیبا و خوش صدا زن و بچه خود او هستند. همان جا اول دستور داد سر رمال باشی نامرد را از تن جدا کردند. بعد سجده شکر به جای آورد و تاج پادشاهی را با دست خودش روی سر عباس گذاشت و او را جانشین خودش کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 22:16 توسط سامان |

    سامي، علي. "ادبيات و شعر و تاريخ‌نويسي درعصر ساساني". دوره7و8، ش83 (شهريور48): ص 14- 19، تصوير.

خلاصه:  معرفي چند كتاب و رساله از آثار كهن پارسي كه به زبانهاي ديگر نيز ترجمه شده‌اند: 1- "بندهشن" كه خلاصه اوستاست ، 2- "شكندگمانيك ويراژ" تأليف مرتان فرخ به معناي‌"گزارشي كه گمان را درهم مي‌شكند". 3- "دينكرت"‌ يا كارهاي ديني تأليف آذرفرنبغ ، 4- "آرداويراف نامك" تأليف "ارادي ويراف" كه بين قرن سوم تا هفتم هجري تديون ولي مطالب آن از عهد ساسانيان است و كهن‌ترين نسخه خطي‌اش مربوط به قرن چهارم ميلادي است، 5- "داستان دينيك" يا عقايد ديني منوچهر موبد بزرگ پارسي و كرمان دراواخر قرن نهم ميلادي تديون شده ، 6- "مينوخرد" حاوي پرسش‌هاي مذهبي از اواخر روزگار ساسانيان ، 7- "ماتيكان كجستك اباليش" دراثبات دين زرتشت تأليف آذرفرنبغ، 8- "اندرز خسروكواتان"، اندرزهاي انوشيروان به نزديكانش و كهن‌ترين نسخه آن از سال 961 يزدگردي (قرن چهارم ميلادي) است، 9- "زات اسپرهم" ازقرن سوم هجري درباره ديانت زرتشتي ، 10- "شايست نه شايست" درباره وظايف و مراسم ديني امامت ، 11- "ائوگمدئچا"‌و اسامي ساير كتب و رسالات كم‌اهميت‌تر.    ادبيات و شعر در تاريخ‌نويسي در عصر ساساني علي سامي   [14] در عهد درخشان ساساني به‌ويژه در اواخر پادشاهي اين دودمان ، كتابهاي بسياري به زبان پهلوي در شرح حال پادشاهان باستاني ايران و همچنين شهرياران ساساني و شاهان و پهلوانان داستاني و حماسه و حكايات و روايات كهن و پند و اندرزنامه‌ها و مطالب مربوط به تكاليف و امور مذهبي و اخلاقي و اجتماعي تأليف گرديده بود ، كه پاره‌اي از آنها در زمان اسلام توسط مترجمان عاليقدر ايراني به زبان عربي ترجمه و پس از چندي از نو ، به پهلوي و فارسي برگردانيده شد ، كه اصل و ترجمه پاره‌اي از آنها تا قرن چهارم هجري در دست بود و بعضي هم از بين رفته است1 . آنچه را كه باقي مانده در دو سه قرن اخير مورد پژوهش و بررسي خاورشناسان و دانشمندان اروپائي و پارسيان ساكن هند قرار گرفته و به زبانهاي اروپائي ترجمه و منتشر گرديده است. با توجه به سير دانش و كمال و فلسفه در قرون قديمه و وسائل و موجبات محدود فراگرفتن علوم در يك‌هزار‌و‌پانصد ششصد‌سال پيش ، و مقايسه با وضع كشورهاي متمدن ، همزمان و معاصر ساساني كاملاً ثابت مي‌شود كه ادبيات پهلوي در اين دوره به رشد شايان اهميتي رسيده و فرهنگ ايران داراي يك ادبيات پرمايه و غني و كتابهاي ادبي و اخلاقي و تاريخي ممتازي بوده‌است. از آن‌همه كتابها و آثار و نثرهاي ادبي و تاريخي همين مقدار كه از دستبرد رويدادها و دگرگونيها و عدم علاقه فاتحين بي‌علم و معرفت به‌جا مانده ، معرف گنجينه سرشار ادبي و فلسفي و تاريخي و داستاني و كتابهاي مربوط به امور ديني مي‌باشد كه اگر همه با هم جمع شود با وجود كمبودهايش يك گنجينه گرانبهاي بزرگي از آثار ادبي و تاريخي زبان فرس ميانه را تشكيل مي‌دهد. كيفيت اين آثار به‌جامانده براي شناسائي پايگاه بلند ادبيات فارسي كهن ، تا حدي جبران كميت و مقدار از دست‌رفته و نابود شده را ، مي‌نمايد.  سير و پيشرفت ادبيات پهلوي با وجود غلبه تازيان و از هم گسيختن اوضاع ، باز نايستاد ، و تا سه‌ چهار‌ قرن اول هجري اين چرخ هنوز گردش خود را داشت و تا حدي به حركت خود ادامه مي‌داد و مطالبي به پهلوي نگاشته مي‌شد. ابوالفرج محمد‌ابن‌اسحق بغدادي معروف به ابن نديم ( متوفي 385 û .ق ) نام كتابهاي زيادي متجاوز از هفتاد كتاب كه تا زمان او از پهلوي به تازي برگردانده شده و موجود بوده‌است ، مانند اندرزهاي اردشير به شاپور ، اندرز خسرو به هرمز ، نامه خسرو به مرزبان و پاسخ او ، نامه انوشيروان به بزرگان كشور ، اندرزهاي انوشيروان به خويشان خود و چند كتابهاي داستاني مانند هزار افسانه ( الف‌ليله ‌و ليله ) ، كليله‌و‌دمنه ، هزاردستان ، سندبادنامه ، قصه بهرام چوبين ، افسانه گشت‌و‌گذار ، خرس و روباه ، رستم و اسفنديار ، شهروراز و پرويز ، بنيان‌دخت ، بهرام‌دخت ، اروند ، انوشيروان ، بهرام و نرسي ، دارا و بت زرين ، در كتاب الفهرست (377 û .ق) ، برشمرده است. وِست2 خاورشناس و دانشمند عالي‌مقام انگليسي كه بسياري از آنها را به زبان انگليسي ترجمه و چاپ كرده است ، نام 91 كتاب مربوط به آن‌ زمان را كه موجود است گردآوري و منتشر ساخته است. بعضي از اين كتابها ، ديني است كه به چندتاي آنها اشاره خواهد شد ، برخي داستانهاي رزمي است مانند بهرام چوبين ، رستم و اسفنديار ، شهربراز و پرويز و پاره‌اي داستانهاي بزمي مي‌باشد چون ويس‌ و ‌رامين ، وامق و عذرا ، خسروشيرين ، زال و رودابه ، بيژن و منيژه ، دسته‌اي هم كتابهاي تاريخي است.  فن تاريخ‌نويسي و ثبت وقايع در اثر روح سلحشوري و مردانگي و جهانگشائي و همچنين نبردهاي پي‌در‌پي كه آرياهاي فلات ايران با همسايگان داشته و تشكيل پادشاهي بزرگ ماد و شاهنشاهي گسترده هخامنشي ، از ديرگاهان در ايران معمول بوده‌است و اغلب در كتابهاي تاريخ‌نويسان يوناني و اسفار يهود از سالنامه‌ها و تذكره و تواريخ ايام و سرگذشتها و داستانها كه جمع‌آوري شده ، در خزائن شاهنشاهي و در جاهاي امن و اماني نگاهداري مي‌شده ، ياد گرديده‌است. كتزياس پزشك و تاريخ‌نويس يوناني مقيم دربار داريوش دوم هخامنشي كتاب تاريخ خود به نام پرسيكارا از روي همين سالنامه‌ها و تذكره‌ها ترتيب داده بود. مسعودي تاريخ‌نويس معروف بعد از اسلام ضمن توصيف كتاب بزرگي كه به سال 915 ميلادي در خلنه يكي از بزرگان ايران در تيسفون ديده ، قسمتي از آن‌را تاريخ پادشاهان تشكيل مي‌داده است تاريخ كتاب سال 731 ميلادي و از روي منابعي كه در خزائن شاهنشاهي بود تنظيم گرديده و براي هشام خليفه از پهلوي به عربي ترجمه شده بود. او مي‌نويسد: « كتابي عظيم ديدم كه حاوي بسياري از علوم ايران ، تاريخ پادشاهان آن سامان ، ساختمانها و تأسيسات سياسي بود. . . . . »3  [15] گوت اشميد Gutschmid وكريستن‌سن Christensan حدس زده‌اند كه اين كتاب شايد ( تاج نامك ) بوده‌است. علاوه بر اين ، اوستا كتاب ديني ، خود يكي از منابع و مخازن تاريخي و داستاني را شامل است. در دوران ساساني نيز از لحاظ كشمكشهاي مداوم با دشمنان خاوري و باختري و لزوم تقويت روح جنگي و سلحشوري در مردم ، و همچنين به مناسبت پيدايش و پيشرفت دينهاي چندي در داخل و خارج از مرزهاي شاهنشاهي ، چون عيسويت ، يهوديت ، صابئين و بودائي و مانويت و مزدكيان و لزوم تقويت و ترويج آئين زرتشتي ، تدوين دستورها و فرمانهاي مذهبي و تفسير آنها و همچنين روايات و داستانهاي جنگي و پهلواني بصورت كتابهاي بزرگ ، امري ضروري و لازم بوده‌است. در اواخر اين دوره نامهاي پهلوانان داستاني در خاندانهاي شاهان و بزرگان رواج پيدا مي‌نمايد مانند جاماسب و كواذ و كاوس و غيره. در اين گفتار به چند كتاب و رساله اشاره مي‌شود و بحث درباره اوستا ، مهمترين و كهن‌ترين اثر ادبي و علمي و تاريخي را به مقاله ديگري موكول مي‌سازد. 1- بندهشن  Bondahishn: يعني « بنيان آفرينش » يا « بنياد نهادن آفرينش » در دانش جهان‌شناسي Cosmogny و ديرين‌شناسي Chronology كه هزاران سال پيش ، از انديشه و دماغ ايراني تراوش كرده ، زمينه حيات‌شناسي و انگيزه تحقيق دانشمندان اروپا گرديد و دست كم خرد پذيري براي آنها بوده‌است. بندهشن مشتمل بر 46 فصل و سيزده‌هزار واژه پهلوي در قواعد ديني و تكوين جهان و تاريخ و داستانها و طبيعيات و در حقيقت خلاصه اوستاست كه در قرن 11 و 12 ميلادي (قرن پنجم هجري) پايان پذيرفت ، مهمترين فصول آن: اهورمزدا ، اهريمن ، خلقت زمان ، آفرينش روز و هفته و ماه ، تكوين آفرينش و خلقت ستارگان و اصطلاحات نجومي ، منظور از خلقت ، هفت آسمان ، هفت خلقت دنيائي ، امشاسپندان ( جاويدانهاي مقدس ) و وظائف آنها ، شرح نبردهائي كه آسمان و آب و زمين و گياهان و گاو و كيومرث و فرشتگان و ستارگان با اهريمن نمودند. آمدن روح اهريمن در زمين و ستارگان و گاو و كيومرث ، اصل زمين و كوهها و دره‌ها و درياها و گياهان و آتش. اصل آب و باد و ابر و باران ، درباره اصل مخلوقاتي كه توسط اهريمن آفريده شده از قبيل مار ، و مور و زنبور و كژدم. درباره درندگان مانند گرگ ، شير ، پلنگ و غيره ، درباره موجودات گوناگون و اين‌كه چرا آفريده شده‌اند ، درباره مصائبي كه با آمدن اسكندر و تازيان دامنگير ايران شد ، و آمدن سه مرد مقدس كه آئين يزداني را تجديد خواهند كرد.  ترجمه اين كتاب نخستين‌بار توسط انكتيل دوپرن (Anqueteil Du Perron  (1731 – 1805 در سال 1771 ميلادي به همراه ترجمه زند و چند پاره از اوستا منتشر شد. او در 1734 در سورت هندوستان از روي اصل كتاب نسخه‌برداري كرد. اصل نسخه مزبور توسط اراسموس راشك Erasmus Rusk دانماركي همراه با آثار ديگر پهلوي و اوستائي به كپنهاك آورده شد كه هم‌اكنون در كتابخانه كپنهاك نگاهداري مي‌شود. پس از اوراشك در 1820 آن‌را به آلماني برگردانيد و در 1851 وسترگارد دانماركي (1815 – 1878) Wester Gard آن‌را منتشر كرد. مارتين هوگ M. Haug در 1854 آن‌را به آلماني ترجمه نمود. ترجمه‌هاي ديگر توسط فردريك فن اشپيگل (1820 – 1905) Friedrick von Spiegle در 1860 و فردريك ونديشمن آلماني Windishmann در 1863 و يوستي Justi در 1868 و وست انگليسي West در 1880 در آكسفورد در جلد پنجم از چندين جلد كتابهاي خود به نام « كتب مقدسه شرق » S.B.E آن‌را به انگليسي ترجمه كرد. نسخه كامل اين كتاب توسط ادوارد تهمورث دينشاه جي انكلساريا Eevard Tahmures Ji. Anklesaria در 1908 در بمبئي به چاپ رسيد. 2- شكند گمانيك ويژار « ويچار» Shikand Gumanik Vijar « يعني گزارشي كه گمان را در هم مي‌شكند » يا « گفتار گمان‌شكن » به قول وِست داراي 15700 واژه پهلوي تأليف مرتان فرخ « مردان فرخ پسر اورمزددات » در قرن نهم ميلادي در اثبات آئين زرتشتي در برابر يهود و نصاري و مانويان و اسلام درباره اصل و ماهيت اهريمن (مظهر شر) تنظيم شده‌است. مؤلف اين كتاب در نيمه اول قرن سوم هجري مي‌زيسته و به بسياري از مسائل فلسفي پاسخ داده و از روي اين كتاب بر اصطلاحات فلسفي زبان پهلوي پي برده مي‌شود. كتاب شكند گمانيك ويجاردر 1885 توسط وست به انگليسي ترجمه و در 1887 در بمبئي توسط هوشنگ دستور جاماسب جي جاماسب آسانا با متن زند و ترجمه سانسكريت از كتاب نريوسنگ Neryosang چاپ شد. نريوسنگ پسر دهاول Dhaval دستور معروف پارسيان مقيم هند در اواخر سده دوازده ميلادي در سنجان ، همان شهري كه زرتشتيان مهاجر از ايران ، بدانجا وارد شدند ، مي‌زيسته. وي در زبان پهلوي و سانسكريت و اوستا استاد و قسمتهاي زيادي از اوستا را به زبان سانسكريت ترجمه كرده و همين ترجمه براي دريافت معني تفسير اوستا « زند » بسيار ارزنده و اين دانشمند به نوبه خود خدمت بزرگي به دين زرتشتي نموده است. [16] پير ژان دومناس Pierre Jean De Menasce استاد دانشگاه پاريس در فرينبورگ با شرح و توضيحات به انضمام فرهنگي از لغات آن به فرانسه ترجمه و چاپ شد. 3- دينكرت « كارهاي ديني » : نام اصلي اين كتاب زنداكاسيه Zend – Akasih مجموعه‌اي است كه از رسوم و آداب و ادبيات و تاريخ و قواعد و مسائل ديني زرتشتي كه در زمان مأمون خليفه عباسي (197 – 218 ﻫ .ق برابر 812 تا 833 ميلادي) توسط آرتورفرنبغ ، فرخ زاتان ( آذرفرنبع پسر فرخ‌زاد ) نواده آذرپاد پسر مراسپند در بغداد از باقي‌مانده‌هاي كتاب دينكرد كه پس از برچيده‌شدن شاهنشاهي ساساني پراكنده شده‌بود ، گردآوري ، و در همان قرن در نه مجلد به اتمام رسيد. جلد 3 تا 9 آن در سال 411 ﻫ .ق در بغداد به‌دست آمد و داراي 69000 كلمه بوده‌‌است ولي فعلاً دو مجلد آن بيش در دست نيست. اين كتاب در 19 جلد به‌وسيله دستور پشوتن سنجانا و پسرش داراب سنجانا ( 9 جلد پدر و10 جلد پسر ) با حواشي و ملاحظات و ترجمه انگليسي و متن پهلوي و گچراتي در بمبئي به چاپ رسيد. وست خاورشناس شهير انگليسي كتاب 8 و 9 را با توضيحات و حواشي به زبان انگليسي ترجمه و تحت عنوان Sacret Book of the East Vol. XXX II آكسفرد 1892 چاپ كرد و پنج‌سال بعد كتاب 5 و 7 آن را با توضيحات مشروح به زبان انگليسي ترجمه و چاپ نمود. 4- آردا ويراف نامك Arta – Viraf Namak: تأليف ارداي ويراف مؤبد زمان شاپور يكم كه در آن از بهشت و دوزخ زرتشتي و پاداش نيكوكاران و بادفره (سزاي) گناهكاران بحث شده و عقايد آنها را درباره آخرت تشريح مي‌نمايد و شباهتي با پل صراط دين اسلام و پل چينوت Chinvat دين زرتشتي دارد. اين كتاب بين قرن سه و هفت هجري تدوين ولي مضمون و مطلبش از دوره ساسانيان مي‌باشد و معروف است كه ارداي ويراف در زمان شاپور ( بعضي زمان اردشير نوشته‌اند ) براي تكميل احكام آئين زرتشتي چند جامي مشروب سكرآور نوشيد و به خواب عميق هفت روزه‌اي رفت ، پس از برخاستن از اين خواب گران ، سير خود را در عالم دوزخ و بهشت و پل صراط ابراز داشت و دبيران نوشتند. كهن‌ترين نسخه خطي آن كتاب مربوط به قرن چهارم ميلادي است و نخستين ترجمه آن در 1816 توسط پوپ Pope خاورشناس انگليسي تحت عنوان: The Ardai Viraf Nameh, or The revelations of Ardai Viraf, translanted from the Persian and Guze – ratee versions London 1816. ترجمه و به چاپ رسيد و در 1887 توسط سنت بارتلمي S. Barthelemy خاورشناس فرانسوي به زبان فرانسه ، شامل يك مقدمه و ترجمه و تفسير و فهرست منتشر گرديد. اين رساله شامل 8800 واژه مي‌باشد و به فارسي نيز اخيراً آقاي دكتر رحيم عفيفي استاد دانشگاه مشهد آن‌‌را ترجمه و انتشار داده‌ است. چند فرگرد آن براي نمونه نقل مي‌شود: فرگرد 13: « ديدم روان زنان بسيار نيك‌انديش ، بسيار نيك‌گفتار ، بسيار نيك‌كردار رام را ، با پوشش آراسته به زر و سيم و گوهر كه شوي به سردار دارند. پرسيدم ايشان كدام روانند ، سروش پاك و ايزد آذر گفتند كه: اين روان آن زناني هست كه به گيتي آب و آتش و زمين و گياه و گاو و گوسفند و همه آفريدگان نيك اورمزد را خشنود كردند. ايشان يزش ( انجام مراسم و فرائض ديني ) و دُورنُ ( نان مقدس ) و پرستش ايزدانكردند و اسوفريت ( نام دعايي ) خواندند و ستايش ايزدان مينو و ايزدان گيتي كردند و خشنودي و يگانگي و ترس و آگاهي و فرمانبرداري شوي  وسردار خود ورزيدند و بدين مزديسنان بي‌گمان بودند ، به كرفه‌كردن كوشا و از گناه پرهيزكار بودند. مرا زيبا و با‌شكوه به نظر آمد. » از فرگرد 14: « ديدم روان كشاورزان را ، بگاه روشن باشكوه ، و پوششي چون ستاره درخشان چون ايشان به پيش فرشته آب و زمين و گياه و گوسفند ايستادند آفرين كرده و ستايش و درود گفتند و گاه مِه و جاي بِه گرفتند مرا زيبا و باشكوه به نظر آمد. » « ديدم روان پيشه‌وران كه به گيتي خدايان و سرداران پرستيدند ، و چون به آن بستر خوب ، و گاه بزرگ و روشن و برازنده نشسته مرا زيبا و باشكوه به‌نظر آمد. » از فردگرد 15: « ديدم روان شبانان كه به گيتي چهارپاي و گوسفند ورزيدند و از گرگ و دزد و مردم ستمكار نگاهداشتند و به هنگام ، آب و گياه و خورش دادند و از سرما و گرما سخت پرهيز دارند و بگاه خودنر برهشتند و از روي‌داد پرهيز دادند و بسيار سود بزرگ و بَر ، و نيكي و خورش و جامه به مردمان زمان دادند. چون در آن روشني و با آن برازندگي و رامش و شادي بزرگ رفتند مرا بسيار باشكوه و زيبا به‌نظر آمد. » 5- داتستان دينيك Datistan – I – Dinik ( عقايد ديني ) [17] شامل 28600 واژه كه مؤيد بزرگ پارسي و كرمان منوچهر پسر يودان ييم Yudan – Yim در اواخر قرن نهم در باب 92 موضوع تدوين كرده‌است. 6- مينوخرد Dinai – Mainyo – Khirad ( انديشه‌هاي روان خرد ): كتابي است حاوي 62 پرسش از مسائل ديني زرتشتي مشتمل بر تقريباً يازده‌هزار كلمه پهلوي كه از طرف « خرد مينوي » به « دانا » پاسخ داده مي‌شود. تأليفش در اواخر عهد ساساني ولي صورت فعلي متعلق به بعد از برچيده شدن اين دودمان است. كتاب نامبرده در حدود 775 سال پيش توسط نريوسنگ به سانسكريت برگردانده شده و متن پهلوي آن در 1843 توسط وسترگارد دانماركي از ايران به اروپا برده شد و آندراس در 1882 و وست انگليسي 1885 در آكسفورد آن‌را چاپ و منتشر كرد. قسمتي از اين كتاب بر اين مفاد است: « در ميان فضائل ، احسان حائز نخستين پايه است. هر چند توانگري پسنديده است ، فقر شرافتمندانه بر ثروتمندي غيرعادلانه برتري دارد. تهمت بدتر از جادوگري است. بايد در خوراك ميانه‌روي را نگاه داشت تا تندرست بماند ، آن‌كس كه بدبختيها و رنجهائي كه از سوي اهريمن و ساير بودنيهاي شرير بر او وارد مي‌شود با شكيبائي و بردباري تحمل مي‌كند ، شايسته ثنا و ستايش است. شراب اگر به اندازه خورند تن را بسي سود دهد ، زيرا كه گرمي تن را بيفزايد و گوارش را آسان كند ، انديشه و ياد ( حافظه ) تيز و حواس و زيان را روان ، و زندگي را پسنديده نمايد. آن‌كس كه بدمنش است چون شراب نوشد ، تندخو شرير و ستيزه‌كار شود و به آزار از زن و فرزندان و بندگان برخيزد. » 7- ماتيكان كجستك اباليش Matikan Gujastak Abalish در اثبات دين زرتشت تأليف آذرفرنبغ كه مؤلف دينكرد هم مي‌باشد به زبان پهلوي داراي 1200 واژه حاوي هفت پاسخ كه آذر فرنبغ پسر فرخ‌زاد حدود سال 210 ﻫ .ق به اباليش زنديق و بي‌عقيده در حضور مأمون داده‌است. در سال 1866 مارتين هوگ M. Haug از حكومت بمبئي خواست كه فرهنگي از متن پهلوي توسط هوشنگ جي جاماسب آسا منتشر سازد و اين‌كار در 1870 پايان پذيرفت و در 1872 مجموعه‌اي در دو جلد توسط هوگ و وست و دستور هوشنگجي جاماسب‌آسا منتشر شد. در 1887 ميلادي توسط سنت بارتلمي به زبان فارسي ترجمه و منتشر گرديد4 ولي متن انتقادي با اصطلاحاتي كه بهرام انكلساريا در آن نموده ، به ضميمه يادداشتهاي مفصل و فرهنگ و ترجمه انگليسي در سال 1936 توسط هومي چاچا انجام گرفت5 . پرسش هفتم و پاسخ آن چنين است: « هفتمين‌بار پرسيد كه: علت كستي بستن چه باشد ، چه اگر كستي بستن كار نيكوئي باشد خران و شتران و اسباني هستند كه زودتر به بهشت روند ، چون شب و روز هفت بار تنگ به شكم بسته دارند. مؤبد گفت: چيزي بي‌علت نيست ، چنانكه به نادانان و بدآگاهان بي‌جهت مي‌نمايد كه آگاه نيستند و كه علت چيزي را ندانند و علت چيز روشن نيست ، ليكن من به تو روشن كنم. ما چنين گوئيم كه هم‌چنان كه به دو بنياد بي‌كران معتقديم ، اين در تن خود ما هويداست. چون گويائي و شنوائي و بينائي و بويائي ، جايگاه خرد و جان و خودآگاهي و انديشه و وير (ياد حافظه) و خرد ذاتي و خرد اكتسابي ، به منزله جايگاه يزدان و امشاسپندان باشد و اينكه مردم نيمه بالا را به منزله بهشت دارند بنياد آن‌را اين سبب است ، و نيمه زيرين چون گند و جايگاه آميزش و سرگين است به منزله پناهگاه اهريمن و ديوان باشد و اگر آشكاراش دارند آنرا بنياد گيرند و بر آهوش درنگرند ، و كستي جداكننده دو كرانه تن است. از اين‌رو كستي خوانند زيرا تن را به دو قسمت جدا مي‌كند . . . . و اين مانند ديواري به ميان بوده باشد. مأمون اميرالمؤمنين و قاضي پسنديدند و خوب داشته بسيار شادي كردند. سپس آنها به اباله گفتند: برو چو تو مجادله نمي‌تواني ، چون هر چه بيش پرسي نيكوتر و منطقي‌تر گزارش كند. اباله نابكار مانند مردم شرم‌زده ، شكسته و بسته و سرافكنده و مات شد . . . . »6 8- اندرز خسروكواتان: مشتمل بر اندرزهاي خسرو انوشيروان به درباريان و نزديكان پيش از مرگش كه مختصر و محدود بوده‌است در 380 كلمه . اين كتاب را پشوتن سنجانا همراه گنج شايگان به انگليسي ترجمه كرده و دوسال بعد توسط كازارتلي Casartelli به انگليسي ترجمه شد. كهن‌ترين نسخه‌هائي كه از اين نامه به‌ دست آمد ، نسخه‌اي است كه در سال 961 يزدگردي (1322 م) به دست مهرادان پسر كيخسرو استنساخ شده و در مجموعه‌اي از منتهاي پهلوي در 1913 در بمبئي به چاپ رسيد. جمله آن بر اين مفاد است. « آئين و پيمان به كار داريد و به كار و قانون را دوراست ، [18] و با راستان هم‌سخن باشيد. به بهره خويش خورسند باشيد و بهره كس ديگر مبريد. از نيكان باش تا ملكوتي باشي.  اين نيز گفته‌اند كه هر كس بايد دانستن كه از كجا بيامده‌ام؟ و چرا ايدر هستم؟ پس من باز به كجا بايد شوم؟ و از من چه خواهند؟ من اين دانم كه از نزد هرمزد خداي بيامده‌ام ، براي ستوهيدن دروغ ايدر هستم و باز پيش هرمزد خداي بايد شدن. از من اشوئي باز خواهند و عمل دانايان و آموزش خرد و يك خوي پيراسته. انوشه روان باد خسرو شاهنشاه ، پسر كواذ كه او اندرز كرد و او اين فرمان داد. ايدون (اينچنين باد). . . .» 9- زات اسپرم Zat Sparam: در قرن سوم هجري در سه قسمت تدوين شده و قريب به نوزده‌هزار كلمه پهلوي است. زات اسپرم دستور سيرجان و كرمان بوده و بين سالهاي 881 ميلادي مي‌زيسته است. برادر او منوچهر هم كتابي داشته به نام پهلوي‌نامه منوچهر ، تقريباً داراي نه‌هزار واژه پهلوي. منوچهر در اين كتاب بسياري از دستورهاي برادر را مخالف آئين دانسته و به او اعتراض مي‌نمايد و به انديشه‌هاي مترقيانه خود ، برادر را اندرز مي‌دهد. در اين كتاب درباره ديانت زرتشت ، آغاز دين ، زندگي و مرگ و غير بحث شده‌است و دو داستان مهم از كاي اوس Kai Us و سريتو Srito پهلوان دارد. وِست اين كتاب را در سال 1880 ميلادي به انگليسي ترجمه كرد و در اكسفورد منتشر شد. 10- شايست نه شايست: در آن از وظايف مذهبي و آداب و مراسم ديني و اعمال شايسته و ناشايسته و گناهان بحث شده‌است. كتاب در دو قسمت با يك ضميمه شامل 13700 كلمه مي‌باشد و در 1880 توسط وست ترجمه و چاپ گرديد. 11- ائو گمدئچا Aogemadaetcha : اصل اين نوشته به زبان اوستائي و داراي 29 بند و مجموعاً 280 كلمه بوده‌است. وست زمان تأليف آن‌را از قرن 13 ميلادي متأخرتر نمي‌داند. ترجمه‌اي از اين نوشته به زبان سانسكريت در دست است كه گيگر Geiger دانشمند آلماني در سال 1878 با چند نسخه خطي كه در دست داشته است اصلاح و با افزودن توضيحاتي بدان آن‌را چاپ كرده‌است7 در 1893 دارمستتر فرانسوي8 آن‌را به فرانسه ترجمه و منتشر ساخت. انجمن پارسيان هند متن پازندائو گمدئچا را 1909 به ضميمه چند متن ديگر به چاپ رسانيد. « ادوارد بامانجي اونسروالا » در مجموعه سلسله مقالات ايراني كه در سال 1955 به چاپ رسانيد ، متن پهلوي اين رساله را هم چاپ نمود. اين كتاب در اسفندماه 1344 توسط آقاي دكتر رحيم عفيفي استاد زبان پهلوي دانشكده ادبيات مشهد تحت عنوان « متن پهلوي پازند و ترجمه فارسي و واژه‌نامه » ترجمه و با تفسير به چاپ رسيده است.  نويسنده محترم در پيش‌گفتار اين كتاب متذكر شده‌است كه : « در آغاز ائوگمدئچا از روان نيكوكاري بحث مي‌شود ، كه در جهان پسنديده و نيكوئي از او پذيرائي و به وسيله فرشتگان اورمزد راهنمائي مي‌شود. سپس يادآوري مي‌كند كه هر كس به اين جهان بيايد ناگزير است راه مرگ را بپيمايد پس بهتر است كاري كند كه سرنوشتش بهشت و گرومتان باشد آنگاه براي اثبات اين نظر دلايلي بيان مي‌كند و تن پر گزند را از كارهاي زشت برحذر مي‌دارد و هشدار مي‌دهد كه آدمي بي‌سبب نبايد به ديو آز و شهوت مال اين جهان دل ببندد. زيرا در روزگار فرجام جز پشيماني بهره‌اي نخواهد داشت. آدمي بايد هميشه مرگ را در پيش خود ببيند و از كارهاي زشت دوري گزيند و با انجام كار نيك توشه‌اي براي جهان ديگر بدست آورد و روان خويش را آمرزيده سازد. همه‌چيز نابود‌شدني است جز آن پاكي و پارسائي كه از نيكان سر مي‌زند و هيچ‌گاه از آنان جدا نخواهد بود. » غير از كتاب و رسالات نامبرده تعدادي رساله مذهبي ديگر موجود است كه معروفترين آنها بطور خلاصه: روايات پهلوي ، روايات همت آشوروهشتان ، پندنامه زرتشت ، ماتيكان سي‌روج (شرح سي روز) تفسير بر ونديداد پهلوي ، ماه فروردين روچ خرداد ، ماتيكان سي يوشت ، سي فرمان ، جاماسب‌نامه ، بهمن يشت ، مي‌باشد و همچنين كتابهاي ماني كه به زبان فارسي و سرياني بوده‌است مانند كتاب شاپورگان ، سفرالاسرار ، سفرالجبابره ، فرائض السماعين ، سفرالاحيا ، و فرقماطيه. [19] “پاورقي‌ها“        1- درباره كتابها و آثار مربوط به حكمت و فلسفه اين عصر،در گفتاري تحت عنوان «حكمت و فلسفه» در «ايران باستان» و نسبت به دانش و آثار مربوط به علم نجوم و رياضي در گفتار «دانشهاي ايراني در عصر ساساني» قبلا صحبت شده است. شماره 69 و 80 همين مجله.         2-  ادوارد ويليام وست Edward William West ) 1824- 1905) 3- از ميان ذخاير فراوان علمي ايران كه از بين رفته بود،كتاب تاريخ مفصلي بدست آمده كه هشام ابن عبدالملك (105 û .ق مدت خلافت) دستور داد آنرا به عربي ترجمه كنند. ترجمه اين كتاب در 113 û .ق پايان پذيرفت و در آن شرح حال كليه پادشاهان ايران،قواعد سلطنت،علوم و فنون معماري بتفضيل نوشته شده و از جمله تصوير هر پادشاه كه شناسانده وضع و رنگ لباسش بود ضميمه شرح حالش كرده بودند. و مسعودي اين كتاب را در سال 303 û .ق در شهر استخر نزد يكي از بزرگان پارس ديده است. 4- Gajastak Abalish by Homi F. Chacha Bombay 1930. 5- Adrien Barthelemy Gujastak Abalish relation Dune conference theologidqe Presidee La Calif Mamoun Paris 1882. 6- كتاب گجسته اباليش شادروان صادق هدايت چاپ تهران 1318 صفحه 10 و 11 7- Aogemadaeca Ein Parsentractat in Pazeno Altbaktrisch und Sanskrit Herausgegeben ubersetzt, Erklart und Mit Glossar Versehen von wilhelm Geiger, Frlangen 1878. 8

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/20ساعت 11:51 توسط سامان |

57 در شوق رسیدن به آزادی، علیه استبداد شاهنشاهی شکل گرفت. این انقلاب اما با تمام وجود خلاف میراثِ مدرنیته بود. بزرگ‌ترین خطا آن بود که نمی دانست چه می خواهد و همه بحث‌ها را به پس از "مرگ شاه" حواله می داد. و چنین شد که انقلابی که به آینده چشم امید بسته بود، به بزرگ‌ترین انقلاب ... تاریخ جهان بدل شد. انقلابی که از بنیادگرایی ابزاری ساخت تا به جنگ جهان مدرن برود و آتشی از خشم و کینه در منطقه بیفروزد و تمامی شور عدالت‌جویی و آزادی‌خواهی یک نسل را به ... بکشاند. انقلاب ایران شورش گذشته بود علیه آینده. اینک پس از سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی بر ایران، که جامعه به مرز انفجار رسیده، حکومتیان اعلام داشته‌اند که به "نقطه صفر" رسیده‌اند. ... در بحران حاکم بر کشور است که "جنبش ..." سر بر می کشد. نسل جوان می خواهد برای خویش هویتی جدا از حاکمان بر کشور بجوید. اعتراض آنان به رفتار حکومت در واقع اعتراض به هویت رژیم است. آنان جمهوری اسلامی را هویت خویش نمی دانند. در انقلاب سال 57 نسل ما نیز رژیم شاه را هویت خویش نمی دانست. رژیم شاه خود نیز دنبال هویتی دیگر بود و می خواست به "تمدن بزرگ" برسد. مسلمانان طرفدار خمینی در این میان نه هویت ما را می پذیرفتند ونه هویت رژیم شاهنشاهی را به رسمیت می شناختند. آنان هویت خویش را در "صدر اسلام" می جُستند. انقلاب در این بی‌هویتی‌ها شکل گرفت و سرانجام پس از سه دهه، در بی‌هویتی خویش به بن‌بست رسید. اکنون انگار هم اپوزیسیون و هم حکومتیان به همان نقطه‌ای رسیده‌اند که انقلابِ سال 57 از آن‌جا آغاز شده بود. جامعه ما در پی هویت است. هویت در تقابل گذشته با آینده جان می گیرد. گذشته به عریانی کامل پیش روی ماست. آینده اما نامعلوم است. جامعه می کوشد تا در تضاد بین گذشته و حال، در تضاد بین کهنه و نو، در تضاد بین سنت و مدرنیته، جایگاهی برای خویش بیابد. شرایط موجود ذهن‌ها را به کنکاش واداشته و تفکر بر گذشته و آینده باعث شده بحث‌هایی نو دامن زده شوند. گذشته یک‌بار در سال 57 بر آینده پیروز شد ... هراس امروز در تکرار آن است. "فراسوی اشتیاق و بیزاری- نگاهی به میراث خمینی" کتابی از مهدی استعدادی شاد کوشیده است سی سال گذشته را در فرهنگ و ادبیات، در فکر و رفتار ایرانیان بکاود. می خواهد بر پدیده جمهوری اسلامی تأمل کند؛ از وعده‌های خمینی در روزهای آغازین انقلاب تا "بازگشت به دوران طلایی" در حرکت‌های اعتراضی "جنبش س.." که میرحسین موسوی وعده آن را می داد، حوادثی در این کشور اتفاق افتاده که نویسنده در عرصه‌هایی از آن وارد می شود تا به دوران اوج و افول یک انقلاب نظر کند. می کوشد به "فراسوی اشتیاق و بیزاری" جامعه نسبت به حکومت جمهوری اسلامی برود و "از آن‌جا به موضوع و ماجراهایش نگاه" کند. در همین راستا عملکرد "روشنفکران دینی" را نیز از نظر دور نمی دارد، همکاری دیروزشان را در تحکیم بنیاد رژیم در کنار اعتراض‌های امروزشان بررسی می کند، به این امید که از خوانشِ این کتاب، پرسش‌هایی فراهم آید که در درک موقعیتِ کنونی جامعه روشنگر باشند. کتاب در دو فصل نوشته شده که هر فصل چندین جستار را شامل می شود. سی‌وپنج جستار این اثر در کلیت خویش به چیزی می پردازند که نویسنده آن را "میراث روح‌الله خمینی" می داند. در "دست‌کم" نگرفتن ایران و اهمیت جغرافیایی آن است که نویسنده به "عقب‌ماندگی تاریخی و موقعیت پریشان‌حال" آن توجه می کند و در این میان یادآور می شود که "ما از نیرنگ‌های خودمان بیشترین ضربه‌ها را خورده‌ایم."، و به درستی یادآور می شود: "شاه را به تبعید راندیم تا خودمان، تک‌به‌تک، ادای شاه را درآوریم. جالب بود که سنت و محافظه‌کاری، دست در دست هم، درس عبرت‌آموزی به ما دادند. خلیفه‌ای را بر کرسی نشاندند که نه تنها اختیارات زمینی‌اش به مراتب بیشتر از شاه، بل‌که هم‌چنین خود را هم‌چون جانشین خدای آسمانی عرضه می کند." انقلاب در "فهم ناراستی‌ها" ماند و "تسلیم" آیت‌الله شد. اکنون اما آیا موفق خواهد شد به "انگیزه چالش با ناراستی‌ها" از فضای آن "تاریکخانه" بدر آید و "بحث شناخت و چگونگی و چرایی این نظام منتج از انقلاب اسلامی" را پیش ببرد؟ "تجربه چند دهه‌ای نظام مقدس ولی فقیه که ارمغان آقای خمینی بود، جامعه ایرانی بدون پرداخت تاوان بی‌واکنش نماند. در کنار مبارزات جدی جوانان و دلاوری‌های زنانش، هجویات و لطیفه‌های متفاوتی را جریان بخشید"، شعر اعتراض و داستان مقاومت در ادبیات، به رغم سانسور و خفقان، جان گرفتند. نویسنده می کوشد این روند را در آثار نویسندگان وشاعرانی بازجوید و هرجا که لازم آید به مصداق‌های آن در آثار تبعیدیان نیز رجوع می کند. به "رنج و درد" آنان در "گذر از مرز"، و "روزها در راه" می پردازد و در این راه، گاه سرانجام به "نور سیاه" مرگ نیز می رسد. با این‌همه؛ زندگی ادامه دارد. موارد مورد اشاره استعدادی شاد در این اثر متنوع هستند و در بسیاری از جستارهای آن‌ حضور خمینی در تاریخ معاصر ایران برجسته می شود و نویسنده می کوشد به چگونگی و چرایی آن بپردازد و یا حداقل این‌که پرسشی در برابر این وجود بگذارد. آیا ما قادر خواهیم بود سنت‌گرایی را در عقلانیت خویش، از نگاه جامعه دور گردانیم؟ اگر به این کار موفق نگردیم، دگربار آن روزهای سیاهی را که یک‌بار پس از انقلاب ما را به آن هشدار داده بودند، تکرار خواهد شد؟ باید هشیار بود. جامعه در حال زایش است و این نوزاد برای ما یعنی تاریخی نو. نگذاریم این تاریخ دگربار به آسمان گره خورد و امامان و نمایندگانشان برای مردم تصمیم بگیرند. باید مشوق نسل جوان بود و این‌که آنان به راه ساختن ایران فردا، آگاه به وضع و موقعیت خویش باشند. اگر نتوانیم در آگاهی از"میراث خمینی" بگذریم، "فراسوی" اشتیاق ما به آزادی دگربار به "بیزاری"ی دیگری خواهد انجامید. باید با حساسیت و احساس مسئولیت به آینده نگریست.
+ نوشته شده در شنبه 1391/10/02ساعت 16:36 توسط سامان |

 احمدی نژاد تازه شهردار تهران شده بود و بهانهء شکافتن آن چند قبر، وسعت دادن به محوطهء امام زاده اسماعیل و تبدیل آن به تفرجگاه (پارک) بود. آن روز استخوان های حاج میرزا یحیی دولت آبادی، محمود نریمان و صدیقه دولت آبادی از زیر خاک بیرون کشیده شد. آن استخوان ها و سنگ قبرها را بردند و ریختند به دره جاجرود!  سنگ سیاه روی استخوان های صدیقه دولت آبادی آنقدر سنگین بود که نتوانستند، آن را هم برده و در جاجرود بیاندازند. سنگ در گوشه ای از محوطه پارک زرگنده باقی ماند و هنوز هم هست! گرچه تمام اشعار و نوشته های روی آن را تراشیدند و پاک کردند. محوطه را چنان پاک کردند تا بلکه بخشی از تاریخ مشروطه و ملت، تاریخ جنبش زنان ایران و تاریخ جنبش ملی دوران مصدق از آن پاک شود. و اما چرا استخوان های یحیی دولت آبادی و نریمان و صدیقه دولت آبادی باید از دل خاک بیرون کشیده شده و به جاجرود ریخته شد؟   

حاج میرزا یحیی دولت آبادی از روحانیون مشروطه خواه بود. زادهء اصفهان و از روحانیون با سواد دوران که، علاوه بر فارسی و عربی، به زبان فرانسه نیز مسلط بود و فرهنگ غرب را می‌شناخت. شیفتهء دمکراسی بود. در سال 1309 از اصفهان به تهران آمد و دو مدرسهء "سادات" و "ادب" را بنیان نهاد. بعد از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه، که فرمان به توپ بستن مجلس مشروطه را داده بود، انتخابات دورهء دوم برگزاری شد و یحیی دولت آبادی از طرف مردم کرمان به مجلس رفت. در جنگ اول که عده ای از رجال کشور مهاجرت کردند، او نیز به مهاجرت رفت. در دورهء پنجم مجلس بار دیگر از کرمان نمایندهء مجلس شد. در همین مجلس از جمله پنج نماینده ای بود که با انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی، از بیم پا گرفتن استبدادی تازه، مخالفت کرد.  

سال ها در اروپا اقامت داشت و سرانجام خاطرات سیاسی و اجتماعی خود را تحت عنوان "حیات یحیی" نوشت که پس از درگذشت اش در چهار جلد منتشر شد. دولت آبادی در تمام مدتی که در اروپا می‌زیست سرپرستی محصلین ایرانی آن دوران را از جانب وزارت فرهنگ وقت برعهده داشت. شرح احوال قائم مقام، صدراعظم اصلاح طلب و مراد امیرکبیر، و همچنین شرح احوال میرزا تقی خان امیرکبیر را نوشت. چهار جلد کتاب "حیات یحیی" تاریخ سیاسی ایران از ابتدای مشروطیت تا انقراض قاجاریه است و نکات بسیار مهم و جالب و منتشر نشده ای را او در این خاطرات نوشت.  

سنگ دیگر متعلق به محمود نریمان بود. دکتر محمود نریمان از برجسته ترین یاران و وزیران و همکاران دکتر مصدق بود و شاید یگانه وزیری که، شانه به شانه دکتر فاطمی، با دربار شاه سر آشتی نداشت و با ارتجاع نیز کنار نیآمد. روز 28 مرداد خود را به خانهء مصدق رساند و از او خواست تا جلوی کودتا بایستد و مردم را به مقاومت دعوت کند. سه روز پیش از آن، یعنی پس از شکست خیز اول کودتا در 25 مرداد همان سال، نریمان یگانه یار و غمخوار دکتر مصدق بود که از او خواست تا سریعاً دادگاه صحرائی را تشکیل داده و سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و همراهانش را، که برای حکم خلع مصدق به خانه او مراجعه و بازداشت شده بودند، محاکمه کند. مصدق تعلل کرد و نریمان تا زنده بود بر این تعلل افسوس خورد.  

او برای مدتی شهردار تهران و وزیر دارائی بود و همهء آنها که تاریخ جنبش ملی را خوانده اند و یا ناظر بوده اند می دانند که او پاک ترین و از صادق ترین یاران مصدق بود و زمانی که مرد، هنوز اجاره نشین بود و خانه ای از خویش نداشت. او دو دوره نمایندهء مجلس شد، در دوران جنبش ملی. و روزی که چنگ انداخت و گریبان "سیدمهدی میراشرافی"  را در مجلس گرفت، فریاد زد: این پدر سوخته انگلیسی عامل است! ماموریت دارد برای بهم زدن میانهء مصدق و کاشانی. و روز 28 مرداد، آن که اعلامیهء پیروزی کودتا را از رادیو تهران خواند، همین میراشرافی بود که صاحب امتیاز و سردبیر روزنامهء "آتش" بود؛ چیزی شبیه کیهان امروز. میراشرافی تا انقلاب 57 یک رکن نظام کودتای 28 مرداد در اصفهان بود.  

محمود نریمان در سال 1340 در یک اتاق محقر در خیابان سلسبیل تهران و درنهایت فقر چشم بر جهان فرو بست.  میراشرافی پس از انقلاب دستگیر شد و به حکم حجت الاسلام "امید نجف آبادی" اعدام شد و البته خود او را هم بعدها، در همین جمهوری اسلامی اعدام شد!  شهرداری احمدی نژاد روی قبر نريمان حجره ای بنا کرد که در آن کتاب های مذهبی می فروشند. این حجره یک متر در نیم متر است و باندازه قبر خالی شده از استخوان نریمان.   

اما، سرگذشت قبر سوم.  آن سنگ قبر پاک شده از نوشته، که در گوشه ای از پارک افتاده و محل بازی بچه هاست، سنگ قبر صدیقه دولت آبادی است.  صدیقه دولت آبادی وصیت کرده بوده، بعد از مرگ در کنار برادرش "یحیی دولت آبادی" به خاک سپرده شود. او از برجسته ترین زنان انقلاب مشروطه و جنبش زنان ایران بود. بنیانگذار انجمن مشروطه خواهانه و انجمن مخدرات وطن بود. نشریه "زبان زنان" را دربارهء حقوق زنان منتشر کرد.  سال 1261 هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی از روحانیان روشنفکر زمان خود بود. دارالفنون را تمام کرد و در سال 1296 شمسی نخستین و یا یکی از نخستین مدارس دخترانه تا سن 14 سال، بنام مکتب شرعیات، را تاسیس شد و به جرم تاسیس همین مدرسه مدتی زندانی و مدرسه بسته شد.  

بارها بخاطر فعالیت هایش به نظمیه فراخوانده شد. یکبار رئیس نظمیه به او گفته بود: خانم شما صد سال زود به دنیا آمده ای!  و صدیقه دولت آبادی پاسخ داده بود: آقا، من صد سال دیر متولد شده ام. اگر زودتر به دنیا آمده بودم نمی گذاشتم زنان چنین خوار و خفیف و در زنجیر شما اسیر باشند.  او در سال 1298 برای آشنا کردن زنان با حق تحصیل، حق استقلال اقتصادی و داشتن حقوق خانوادگی اولین نشریهء "حقوق زنان" و سپس نشریهء "زبان زنان" را تاسیس کرد . در سال 1300 انجمن " کارزار علیه استفاده از کالاهای خارجی" را در تهران راه اندازی کرد.  در سال 1301 به آلمان رفت و در کنگرهء بین المللی زنان در برلین شرکت کرد. او اولین زن ایرانی بود که در یک کنگره بین المللی به نمایندگی از زنان ایران حاضر شد و سخنرانی کرد.  صدیقهء دولت آبادی در سال 1340 در سن 80 سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/09/07ساعت 9:44 توسط سامان |

امام حسین از مکه به سمت کوفه حرکت کرد تا به حوالی تنعیم رسید کاروانی را انجا دید که از جانب حاکم یمن برای یزید فرستاده شده بود. بار کاروان روناس و حله بود که پیش یزید می بردند، حسین کاروان را بگرفت و همراه ببرد . (تاریخ طبری ، جلد 7 ، صفحه 2968) (اخبار الطوال ، صفحه 292)

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/08/29ساعت 10:29 توسط سامان |

هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. (البلاذري، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاح‌الديّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)

پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه خلیفه در آن خفته بود، بردند تا تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشه‌اي از مسجد خفته و تازيانه‌اي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشاره‌اي كردند و پاسخ دادند: «مگر نمي‌بيني، آن اميرالمؤمنين است.»

... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.

هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/08/28ساعت 14:29 توسط سامان |

در سال۱۳۱۰ش/ ۱۹۳۱ مؤسسه شرق‌شناسي دانشگاه شيکاگو مسئوليت حفاري و مرمت در تخت‌جمشيد را برعهده گرفت. در اين سال پروفسور جيمز. اچ. برِستد مدير مؤسسه که خود مصرشناس پرآوازه‌اي بود، پروفسور ارنست هرتسفلد را به‌عنوان مدير هيات اعزامي به تخت‌جمشيد منصوب کرد. حمايت مالي اين طرح را خانمي امريکايي که نمي‌خواست نامش فاش شود برعهده داشت و محمدتقي مصطفوي نماينده دولت ايران در اين طرح بود. 

هرتسفلد، پيش از آنکه از سوي مؤسسه شرق‌شناسي به اين سمت منصوب شود، براي انجام تحقيقات به تخت‌جمشيد سفر کرده بود. وي نخست در سال ۱۲۸۴ش/ ‍۱۹۰۵ در بازگشت از حفاري منطقه آشور از تخت‌جمشيد ديدار کرد و پس از بازگشت به برلين حاصل تحقيقات خود را در کتابي، که با همکاري فريدريش زاره نگاشت، منتشر کرد. هرتسفلد در اين کتاب براي نخستين بار نظرات خود درباره هويت افراد منقوش در سنگ‌نگاره‌هاي مقابر سلطنتي را ارائه کرد. وي بعدها اين نظرات را تصحيح نمود. او بار ديگر در بهمن ۱۳۰۱ش/ فوريه ۱۹۲۳ به تخت‌جمشيد بازگشت و اين بار تا ۱۳۰۳ش/ ۱۹۲۵ در ايران ماند.

بخشي از هزينه اين طرح را انجمن فوريت‌هاي علوم آلمان برعهده گرفت و بخش ديگر آن از کمک‌هاي دو نفر آلماني و امريکايي به‌اضافه هدايايي از جانب پارسيان هند تأمين شد. هرتسفلد در اين مدت پلاني از کل محوطه و حدود ۵۰۰ قطعه نگاتيو تهيه کرد. همچنين به سفارش دولت وقت ايران گزارش مفصلي دربارهتخت‌جمشيد نوشت که در آن به وضعيت آثار به‌جاي‌مانده به همراه نقشه موقعيت آن‌ها، وضعيت حفاظت از بقايا، شرح عمليات بازسازي، و تخمين زمان و هزينه‌ها اشاره شده بود. در سال ۱۳۰۷ش/ ۱۹۲۸ فريدريش کرفتر، که معمار بود، براي تدقيق نقشه‌ها به وي ملحق شد و در زمان توليت مؤسسه شرق‌شناسي دانشگاه شيکاگو بر طرح مذکور همچنان همراه وي ماند.

همان‌طور که گفته شد در سال ۱۳۱۰ش/ ۱۹۳۲ مؤسسه شرق‌شناسي دانشگاه شيکاگو مسئوليت طرح را برعهده گرفت و هرتسفلد در اين سال چهار عضو جديد به گروه افزود: کارل برگنر معمار، دکتر آلکساندر لنگسدورف تاريخ‌دان با تخصص در زمينه آثار پيش از تاريخ، دانلد اي. مک‌کون از موسسه شرق‌شناسي دانشگاه شيکاگو، و يک عکاس حرفه‌اي به نام هانس فون بوس. مهم‌ترين اقدامات هرتسفلد در اين مدت عبارت‌اند از: خاک‌برداري حرم خشايار، کشف بقاياي رنگ روي پيکره‌هاي شاه و ملازمانش در درگاه شمالي عمارت شورا، کشف کتيبه تأسيس کاخ جنوب ‌شرقي، کشف کتيبه تأسيس کاخ صدستون، کشف مجموعه الواح گلين تخت‌جمشيد، کشف الواح زرين و سيمين با کتيبه‌اي از داريوش مربوط به تأسيس کاخ آپادانا. اشميت در مقياسي وسيع به کاوش در مجموعه و محوطه آن ادامه داد. اعضاي هيات اعزامي به سرپرستي وي سال‌به‌سال تغيير مي‌کردند. به گفته اشميت مهم‌ترين اکتشاف دوران سه‌ساله اقامت وي در تخت جمشيد عبارت‌اند از: کشف لوحه سنگي به خط ميخي مربوط به احداث بناي کاخ آپادانا؛ و کشف ظروف پذيرايي مجلل و غنائم مصري، بين‌النهريني، و يوناني. گروه کاوش در اين مدت مجموعه بسيار غني و مفصلي از مدارک شامل عکس‌، طرح، و نقشه تهيه کردندکه در بايگاني مؤسسه نگهداري مي‌شود. در واپسين سال‌هاي مأموريت مؤسسه شرق‌شناسي دانشگاه شيکاگو در تخت‌جمشيد موزه دانشگاه فيلادلفيا و موزه هنرهاي زيبا در بوستون نيز در کار کاوش با آن‌ها همراه شدند تا از عهده کار وسيعي که در دست بود برآيند. با شروع جنگ‌جهاني دوم در سال ۱۳۱۸ش/ ۱۹۳۹ فعاليت حفاري اين مؤسسه در تخت‌جمشيد متوقف شد.
کشف منشور کوروش

سال ۱۲۵۸ خورشيدي/ ۱۸۷۹ ميلادي به هنگام کاوش‌هاي باستان‌شناسي گروه بريتانيايي در محوطه باستاني بابل در بين‌النهرين هرمزد رسام، باستان‌شناس بريتانيايي آسوري‌تبار، استوانه گلي‌اي را يافت که شامل نوشته‌هايي به خط ميخي بود. جنس اين استوانه از گل رس است، ۲۲,۵ سانتي‌متر طول و ۱۱ سانتي‌متر عرض دارد و دور تا دور آن ۴۵ سطر (به جز بخش‌هاي تخريب‌شده) به خط و زبان اکدي (بابلي نو) نوشته شده‌است.

 بررسي‌هاي بعدي نشان داد که نوشته‌هاي استوانه در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد به فرمان کوروش بزرگ پس از شکست دادن نبونيد و تصرف کشور بابل، نوشته شده‌است. اين اثر در نيايشگاه اِسَگيله (معبد مردوک) در شهر بابل قرار داده شده بود. در حال حاضر اين لوح سفالين استوانه‌اي در بخش «ايران باستان» در موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود.

 از سوي ديگر، در سال ۱۳۷۵ آشکار شد که بخشي از يک لوحه استوانه‌اي که آن را متعلق به نبونيد پادشاه بابل مي‌دانستند، در حقيقت پاره‌اي از استوانه کوروش بزرگ، از سطرهاي ۳۶ تا ۴۳ است. پس از اين آگاهي، اين پاره از لوح استوانه‌اي که در دانشگاه ييل (Yale) در آمريکا نگهداري مي‌شد، به موزه بريتانيا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلي پيوست گرديد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/08/21ساعت 16:48 توسط سامان |

خواجه نظام الملك دولتمرد مشهور ايراني، بزرگ وزير سلجوقيان، مولف كتاب سياست نامه (در علم حکومت کردن)، و موسس دانشكده هاي نظاميه  در دوم نوامبر سال 1092 ميلادي نزديك كرمانشاه به دست عوامل حسن صباح (فدائيان) كشته شد.

ماکس ستیرنر فیلسوف آلمانی این نوع عملیات را آنارکیسم انفرادی خوانده است. فلسفه آنارکیسم عمومی (برفرار کردن حکومت شورایی) از نتلائو آلمانی و کروپوتکین روس است که ترور مخالفان سیاسی را رد نمیکند. امروزه اين نوع عمليات را تروريستي مي خوانند. از آغاز قرن 21 ترور انتحاری رو به افزایش است.

قاتل خواجه نظام الملک ابو طاهر اراني جواني ديلمي بود كه در الموت به صف هواداران حسن صباح پيوسته بود و در آنجا مامور قتل خواجه شده بود. 

به نوشته پاره اي از مورخان، دشمني حسن صباح با خواجه نظام الملك تنها به خاطر مخالفت خواجه با اسماعيليه نبود؛ حسن از بسياري از كارهاي ديگر خواجه از جمله همكاري او با سلجوقيان راضي نبود. 

از نظر حسن صباح سلجوقيان اشغالگر و خارجي شمرده مي شدند. مارکو پولو پیروان حسن صباح را که پیش از اعزام به ماموریت ترور، حشیش مصرف می کردند حشّاشین نوشته که این واژه به صورت اسسین وارد لغت نامه ها شده است. 

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/08/14ساعت 10:17 توسط سامان |

آورده اندکه روزی خلیفه عباسی منصورـ معروف به منصوردوانیقی که این لقب دهی معلوم می شودبسیا رخسیس و درعین حال ناجوانمرد بودکه آن بلارا برسر ابومسلم ایرانی که خلافت رابه دست بنی عباس داده بود آوردـ بایکی ازندیمانش نشسته بودو از هردری سخن می گفتند .

درضمن صحبت منصورگفت ازالطاف الهی است دراین مدت که مادرخلافت هستیم هیچ مصیبت وبلای طبیعی برسراهالی کشورمانازل نشده است!ندیمش گفت امان می دهی تاچیری بگویم.منصورگفت درامان هستی . گفت خداوندمهربانترازآن است که دوبلاراهم زمان برسرمردم مملکت مانازل کند .

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/08/14ساعت 9:57 توسط سامان |

درواقع این یک رسم ایرانی قبل ازاسلام بودکه می گفت وقتی کسی بمیردوجزدختریادخترانی ازاوباقی نمانده باشد حق اوست که اولین پسردختری اونام ومیراثش را بردارد،

 امام موسی کاظم که حدودهیجده سال درزندان عباسیان بودودرسنین میانه عمرهم فوت کرد. کفاف این همه امامزاده وسیدکه بانام موسوی درایران نمی داد.

تاگذشته ای نچندان دوربه علت استفاده ازسهم امام که درشیعه منظوراست درهرشهرو منطقه افرادی تحت عنوان نقیب یا شریف حضورداشتند که حساب زادولدسادات وشجره نامه های آنان ر برای استفاده ازسهم امام داشتند تاازاین راه تقلبی پیش نیاید.

یکی ازمعمرین شهر زواره اصفهان می گفت علت سروده شدن

سادات معظم زواره ، الطاف شمامزیدبادا 

اولادحسین اگرشمایید،حق ورطرف یزیدبادا

 به این دلیل است که سادات این حدود معروف به سادات ازخرجسته وبسیاربدعنق هستند . چون مغولان به این نواحی رسیدند سادات باعجله شجره نامه های خودراکه سندسیدبودنشان بودبرداشته ، برخرهایشان جسته وراه فرارپیش گرفتند.


طبعامغولان به دنبال آنان رفته وچون نزدیکشان شدندسادات ازترس وبرای سبک کردن بارشان شجره نامه هاراانداختندوفرارکردند.مغولهاآنان رابرداشته ، اول نفهمیدندچیست،بعدکه منافع آنرا دانستندبرای خودشان برداشتند وادعای سیادت کردند. لذااگرامروزساداتی باصورتهای استخوانی وچشمهای مغولی می بینید بدانید ازبقایای همان سادات ازخرجسته مغول الاصل هستند.

درسه دوره به طوربارزاین دکانهادایربوده اند:

اول دردوره آل بویه که برای نخستین بارمذهب شیعه درقسمتی ازجامعه ایرانی خودرانشان می دهدوبه همان دلیل هم سیدنمایی وسیدسازی ـ که یعنی ماازاولادپیغمبرهستیم ـ رواج پیدامی کندو ماحداقل ازطریق کتابهای انساب که دراین دورانهانوشته شده به این واقعیت پی می بریم.البته دراین بین کسانی مثل سیدشریف رضی ، وسیدمرتضی ـ با احترام به مقام والای علمی وشاعری که داشتندودربرخی زمینه هاپیشقدم بودند ـ شایدسیادت راتنهابه عنوان لقب یاعنوان دارابوده اند وازاین دسته خارج باشند . 

دوم دردوره صفویه که به خصوص چون بعدازمغولان آمده بودنددردستگاه آنان سید ازخرجسته هم کم نبود، مضافابه اینکه دستگاه سادات پروری آنان ازسایرنواحی غیرایران هم عضومی پذیرفت وکسانی از جبل عامل لبنان گرفته تالحسا دربحرین وجاهای دیگر به ایران آمدندتامجموعه راکامل کنند . بدیهی است ازاین افرادمدعی سیدی نه شجره نامه ای طلب می شدو نه نیازی به اثبات سیدبودن اجدادشان داشتند .

سوم ، نقش دولت انگلستان درفاصله قرن نوزدهم ونیمه اول قرن بیستم درمنطقه نجف وکربلا ی زیرسلطه امپراطوری سنی مذهب عثمانی . 

دولت انگلستان برای نفوذدرجامعه روحانیت شیعه که به درستی تشخیص داده بود اختیاربسیاری جریانات سیاسی وغیر سیاسی رادرایران وسایرمناطق شیعه نشین دردست دارد ، وبرای مرکزیت بخشیدن به این نفوذ دوشهر مقدس ومذهبی کربلاونجف ازنظرشیعیان راکه درعین حال محل استقرار عمده فقهای شیعه هم بودانتخاب ، تاازآنجا شیعیان خاورمیانه ، ازجمله درایران،هند،پاکستان و افغانستان و...رادرکنترل داشته باشد. و ازهمان زمان برای علمای طرازاول شیعه مقرری به نام عواید موقوفه اود برقرارکردکه البته اکثریتی ازمراجع وسرشناسان شیعه دریافت ومعدودی هم نگرفتند.

اماازطرفی شیعه آن زمان درمحدوده امپراطوری عثمانی بنابرهمان دعوای قدیم شیعه وسنی کهگاه جانش ازهردسته وطبقه به خطرمی افتاد.خوب معلومست دراین بین سادات که ذریه پیغمبرشناخته می شدند استثناءبودند.پس باید سید بود تا درامان باشی .

اماچه کسی بایدشیعه بودن شما راگواهی کند؟

طبعایک دولت خارجی معتبروزورمند مثل انگلستان آن روزگار. مضافابه اینکه سیاست خارجی انگلستان هم اقتضامی کرداین طبقه بیشتررشدنماید تامنافع اورادرآتیه تأمین نمایند . 

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/08/14ساعت 9:29 توسط سامان |

كتاب «کورش الأکبر ، مؤسس الدولة الفارسیة وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین» كه درباره‌ي كورش بزرگ، بنيان‌گذار دولت ايران است و به «پدر ايران» نامور است، از يك نويسنده‌ي عرب، چاپ شده و چندي است كه بر پيشخوان كتابفروشي‌هاي عرب‌زبان است.
صابر صالح زغلول، نويسنده‌ي كتاب است كه در ١٢ فصل و ٣٢٧ رويه، به عنوان‌هايي همچون؛ نام كورش، كورش نزد يهود،‌آيا كورش همان ذوالقرنين در قرآن است، صفات اخلاقي كورش، كورش و كروسوس و فتح ليديه، فتح بابل، فرمان كورش در بابل، آزادي يهوديان از اسارت، بخشندگي كورش،‌كورش رهبر بزرگ و فرمانروايي دادگر، همسر كورش و پسرانش، آرامگاه كورش، شكل‌گيري دولت ايران و چكيده‌اي از پيروزي‌هاي كورش بزرگ، كورش ناجي وعده‌داده شده، پيشگويي‌‌هاي اشعيا و ارمياي نبي، بخت‌النصر كيست؟، بخت‌النصر و رفتارش با يهوديان، دين كورش، دادگري و بزرگي كورش به گواهي دشمنان، مردم ايران و زرتشت، گفتار ابوكلام آزاد درباره‌ي كورش و ذوالقرنين، گواهي‌هاي رخدادنگاران معاصر، قوم ياجوج و ماجوج و سدي كه كورش در برابرشان ساخت، اسلام و زردشتيان و... پرداخته است.
اين كتاب را «دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع - القاهرة» به چاپ رسانده است.

در بخشی از این کتاب چنین آمده است:
كورش در تاريخ، همانا پناهگاه خدا در زمين و بخشنده ي گنجينه ها {ي الهي} است. كورش مي گويد: «از اين زمان  كه تاج پادشاهي بر ايران و بابل و چهار منطقه ي ديگر به ياري اهورامزدا بر سرم قرار گرفت اعلام مي كنم كه عقايد و عادات و اديان امتها و اتباعي كه در شاهنشاهی من هستند محترم شمرده خواهد شد و تا زماني كه زنده هستم اينگونه خواهد بود. و تحميلي صورت نمي گيرد و امت ها در رد يا پذيريش عقايد، آزاد هستند.»مايكل هارت مي گويد: «بزرگی كوروش تنها به اين نيست كه كشورهاي متفاوت و ناسازگار را {زیر یک شاهنشاهی} یکپارچگی بخشيد، اما برای ارزشی كه اين مساله دارد مي توانيم آن را نقطه ي عطفي در تاريخ سياسي جهان باستان بدانيم.»
كورش شهریاری دادگر و اهل تسامح بود، و براي همين است كه او ايده آل بسياري از فرمانروایان دنياي جديد و قديم به ویژه در غرب است، از اسكندر مقدونی گرفته تا ریيس جمهوری آمريكا، توماس جفرسون كه نسخه هايي از كتاب «شیوه و اخلاق كوروش» را نگهداري و مطالعه مي كرد. يا همين گونه ترومان، ریيس جمهوری ديگر آمريكا كه مي گفت: «من كوروش هستم، من كوروش هستم.»همان گونه كه از نوشتار رخدادنگاران يونان باستان همچون هرودوت و گزنفون، يا برخي از چکامه سرایان قديم همچون ميروس به دست مي آيد، جنگ ها و  دشمنی های بسیاری میان ايران و يونان (روم) در جريان بوده است پس طبيعي است كه رخدادنگاران يوناني در كتاب هاي خودشان مغرضانه، داوری كرده باشند و تنها بدي ها و نقايص را ديده و به كورش بزرگ نسبت داده باشند. ولي به هر حال با همه ی نسبت هاي مختلفي كه به كوروش بسته اند همه ي نوشته های تاريخي متفوق القول اند كه كورش «انساني آسماني و الهي است و به داد حكم مي كند» و او «قلب و دستش طاهر و پاك است». بر اين پایه بر بزرگي و حقانيت او پافشاری شده است. همچنين با خواندن اين كتاب درميابيم كه كورش براي قوم يهود همان رهايي بخش موعود، براي نصاري همان مسيح و نزد مسلمانان همان ذوالقرنين است {كه در قرآن آمده}.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/08/09ساعت 10:52 توسط سامان |

در واقع مقارن طلوع دولت کوروش، آشور سقوط کرده بود، بابل گرفتار اختلافات داخلی بود، اورارتو و ایلام (عیلام) از صحنۀ تاریخ خارج بودند، قوم یهود به بادافرۀ تشتت و فساد و تفرقۀ خویش از جانب بختنصر به نکال اسارت و تبعید و سرگردانی محکوم شده بود، و فرعون مصر تقریباً جز در چهار دیوار مرزهای اطراف درۀ نیل و نواحی غربی قدرت خدایی را از دست داده بود. دنیای شرق، از ماد و مانای تا سرزمین یهود و بابل و مصر، همه جا به یک نیروی تازه احتیاج داشت که رسم و راه نوینی را در فرمانروایی پیش گیرد و عالم انسانیت را از بن‌بست ظلم و تجاوز و وحشی خویی که در آن حاکم بود نجات دهد.

کوروش این نفحۀ تازه را در عالم دردمید و الگوی یک فرمانروایی نوین را که مبنی بر اخلاق و عدالت و نجابت بود، به عالم عرضه کرد. وی تسامح را لازمۀ امپراطوری می‌دانست و امپراطوری را هم بدون سعی در توسعه محکوم به رکود و زوال می‌یافت، اما بنیاد فرمانروایی را بر رأفت و محبت قرار می‌داد و به همین سبب حتی دشمنانش هم که از این نرمخویی او آگاه بودند در جنگ با او، مانند کسی که باید بکشد یا کشته شود نمی‌جنگیدند و چون از عطوفت او ـ هر چند بندرت نیز خشم و قهری چاشنی آن می‌شد ـ مطمئن بودند، از اینکه مغلوب او گردند دچار نومیدی و وحشت نمی‌شدند. اینکه به عقاید و رسوم اقوامی که مغلوب و منقادش می‌شدند احترام نشان می‌داد، از وقوف او براصول حکومت بر مردم حاکی به نظر می‌رسد. بیانیۀ او در بابل، که یک نسخۀ آن بر روی یک استوانۀ گلی از دستبرد حوادث مصون مانده است، در ضمن تقریر پیروزی بر دشمن و دلجویی از مغلوبان و ستمدیدگان، اولین پیش‌نویس اعلامیۀ حقوق بشر را در آن دنیای ظلم و تبعیض و هرج و مرج عرضه می‌دارد و این خود نبوغ سیاسی را نیز در وجود این جنگجو و این فاتح بیمانند، قابل ملاحظه نشان می‌دهد. دلجویی او از یهود بابل که آنجا در اسارت ظالمانه‌ای سر می‌کردند، او را در اقوال انبیا و مؤلفان تورات شایستۀ عنوان منجی و مسیح خدا ساخت.

صفات عالی اخلاقی او موجب شد تا در نزد مورخان و فلاسفۀ یونان به عنوان نمونۀ پادشاهی و سرمشق امپراطوری مورد تحسین واقع شود. در هر جا که به عنوان فاتح وارد می‌شد، برخلاف فاتحان آشور و بابل نسبت به معابد اقوام حداکثر تکریم و احترام را نشان می‌داد؛ برای تعمیر و توسعۀ پرستشگاه‌ها کمک‌های بی‌دریغ می‌کرد؛ از اعمال هرگونه تضییق نسبت به پیروان ادیان اجتناب داشت و هر چند اجازه نمی‌داد این احترام بهانه‌ای برای تجاوز جویی و قدرت‌طلبی کاهنان گردد، با نهایت دقت این شیوۀ اخلاقی و انسانی را رعایت می‌کرد و گویی آن را وسیلۀ تحکیم اساس قدرت امپراطوری می‌یافت.

کوروش در دنبال غلبه بر آستیاگ،‌که با او به حرمت و آن گونه که در خور مقام یک پادشاه از قدرت افتاده باشد سلوک کرد، برای آنکه قلمرو خاندان دیااکو معروض تجزیه نشود، و امپراطوری وسیعی که به سعی پدر جد وی، فره‌ورتیش پادشاه ماد، به وجود آمده بود از نظارت پارسی‌ها خارج نگردد، سعی کرد سرزمین‌هایی را که نسبت به وی اظهار انقیاد نکردند دیگر باره تسخیر نماید. با آنکه بر وفق گزارش کتیبۀ نبونید نفایس خزانۀ همدان را به انشان منتقل کرد، باز همانجا را به عنوان پایتخت ـ مخصوصاً تابستانی ـ برگزید و این تا حدی هم بدان سبب بود که تختگاه انشان برای ادارۀ قلمرو وسیعی که با این فتح عاید وی شده بود، نقطه‌ای دورافتاده به نظر می‌رسید.

بعد از تأمین غلبۀ قطعی بر ماد و پارس، و حصول اطمینان از جانب مرزهای شرقی فلات، لشکرکشی به آسیای صغیر را که در آنجا کرزوس، پادشاه جدید لیدیه، به خیال تجاوز از حدود مرزهای عهد هووخشتره افتاده بود، ضروری یافت. در واقع کرزوس، که در تختگاه طلایی خویش خزانۀ سرشار و سواره‌نظام جنگ آزموده داشت،‌ کوشید قبل از آنکه حریف تازه نفس به سرزمین او حمله کند با عبور از مرز هالیس، او را از پیشرفت و تحرک بازدارد. برای تامین خاطر نیز، به رسم معمول عصر، هم از غیبگوی معبد دلف در یونان مصلحت‌جویی کرد، هم از جانب مصر و بابل برای دریافت کمک در صورت ضرورت اطمینان حاصل کرد. در عبور از هالیس با سپاه کوروش برخوردی جدی نیافت و به لیدیه بازگشت. اما در موقعی که انتظار حملۀ حریف را نداشت با هجوم ناگهانی کوروش به ساردیس ـ تختگاه خود ـ مواجه گشت. چون سپاه خود را مرخص کرده بود و از جانب مصر و بابل هم دریافت کمک برایش ممکن نشد، ناچار با سواره نظام منظم اما معدود خویش به مقابلۀ دشمن شتافت. لیکن اسب‌های سواران او، از مشاهدۀ شترهایی که در پیشاپیش سپاه کوروش بود، رم کردند. با وجود مقابلۀ دلیرانه‌ای که سپاه لیدیه برای جلوگیری از پیشرفت پارسی‌ها کرد، ساردیس بالاخره به محاصرۀ قوای کوروش درآمد. در آنجا نیز مقاومت طولانی برای کرزوس ممکن نشد، از جانب متحدانش هم به وی کمکی نرسید. کرزوس از مقاومت بازماند، و ساردیس طلایی که پادشاه لیدیه آن را تسخیرناپذیر می‌پنداشت به دست کوروش سقوط کرد و عرضۀ غارت گشت (546 ق. م). روایت هرودوت که می‌گوید کرزوس نخست به امر کوروش تسلیم آتش شد اما بعد مورد عفو واقع گشت، ظاهراً از افسانه‌هایی است که کتاب «تواریخ» این پدرخواندۀ تاریخ از نظایر آن آکنده است. آن گونه که از فحوای روایات کتیبه‌های بابلی برمی‌آید، کرزوس در طی جنگ جان در سر کار سودای مخالفت با کوروش نهاد، و اگر جان را توانست حفظ کند، خود را وامدار جوانمردی کوروش یافت.

با سقوط لیدیه، قلمرو کوروش تمام آسیای صغیر را در برگرفت و هر چند خود او به تختگاه خویش بازگشت، باز ایونی‌های آن نواحی، که یونانیان آسیای صغیر بودند، با سرداران وی ناچار به کشمکش شدند و خود او در برخورد با آداب و رسوم قوم یونان نشانه‌هایی از انحطاط و فساد بازیافت. اندیشۀ ادامۀ فتوحات که ضرورت بسط امپراطوری، آن را در نظر کوروش اقتضا می‌کرد، و احساس رسالت برای صلح و استقرار تسامح و عدالت در تمام عالم هم آن را بر وی الزام می‌نمود، فاتح پارسی را در دنبال تسخیر لیدیه به ضرورت تنبیه کردن بابل و مصر که بر ضد او با لیدیه متحد شده بودند متوجه کرد؛ و بدین گونه بود که وی در دنبال فتح ساردیس، خود را به لشکرکشی برای تسخیر بابل مصمم و متعهد یافت. البته حمله به بابل، با آنکه از مدت‌ها پیش در آنجا انتظار آن می‌رفت (اشعیا 17:13~) بلافاصله بعد از سقوط لیدیه صورت نگرفت. در مدت شش سالی که بین فتح لیدیه و فتح بابل گذشت، کوروش ظاهراً بیشتر در نواحی شرقی ایران سرگرم زد و خورد با سکاها و طوایف باختر (بلخ) بود.

در لشکرکشی به بابل کوروش سپاهی انبوه تجهیز کرد. به علاوه، اینجا نیز مثل ماد ناخرسندی عامه و رؤسای آنها از پادشاه خویش، پیشرفت او را آسان می‌داشت. کاهنان بابل،نبونید را به سبب بی‌حرمتی‌هایی که وی به گمان آنها نسبت به مردوک، خدای بابل، روا می‌داشت با نظر نفرت می‌نگریستند و وی را به بددینی متهم می‌کردند. خود او هم که اوقاتش را صرف تعمیر معابد خدایان دیگر می‌کرد، غالباً در خارج بابل سر می‌کرد و زمام کارها را به پسرش بلشصر سپرده بود. بلشصر نیز در دربار خویش اوقاتش را صرف خوش‌گذرانی‌ها، و بلهوسی‌ها می‌کرد و علاوه بر کاهنان بابل، اسیران یهود را هم که از زمان بختنصر در بابل به حال تبعید به سر می‌بردند از خود بسختی رنجانده بود. از این رو، برخلاف آنچه در روایات افسانه‌آمیز هرودوت (91 ـ 188) و گزنفون (7/5) نقل شده است، کوروش در محاصره و تسخیر بابل با مقاومت چندانی روبرو نشد، اما بلشصر در برخوردی که در آغاز جنگ روی داد به قتل رسید.
 


پایان کوروش بزرگ

چنانکه در بیانیۀ کاهنان بابل تصریح شده است، و استوانۀ کوروش هم که شامل بیانیۀ اوست و هر دو مقارن زمان فتح بابل نوشته شده است ـ آن را تأیید می‌کند، بابل، بی‌جنگ و جدال تسلیم گشت و انضباط سپاه فاتح، که در واقع تا حدی کاهنان مردوک هم در داخل مثل بخشی از این سپاه عمل کرده بودند، شهر را از هرگونه آسیب مصون نگه داشت: نه غارت و تخریبی روی داد، نه کسی به قتل رسید. کوروش در ورود به این شهر باستانی (539 ق م) خود را به عنوان فاتح و پادشاه پارس معرفی نکرد، گزیدۀ مردوک، و پادشاه بابل خواند. وی برای خود عنوان شاه بابل، شاه کشورها را برگزید. در معبد هم به رسم پادشاهان بابل، دست تندیسۀ خدای قوم را بوسه داد و بدین‌گونه خود را پادشاه جدید بابل خواند؛ از کاهنان مردوک نیز دلجویی شایان کرد و معابد آنها را تعمیر و تزیین نمود؛ نبونید را هم که سرداران وی به اسارت درآورده بودند، مورد محبت قرار داد و در عزای پسرش بلشصر هم شرکت کرد؛ اسیران یهود را نیز که بختنصر پادشاه سابق به بابل آورده بود آزادی (537) و اجازۀ بازگشت به بیت‌المقدس داد؛ ظروف معبد را به آنها بازگرداند (عزرا، باب اول)، و کاهنان و یاران قوم هم او را به همین سبب منجی خود، و شبان یهوه (اشعیا / 44) و مسیح (عزرا / 1) خواندند و کوروش قصر پادشاهان بابل را مقر حکمرانی خویش ساخت و بابل هم مثل اکباتان از آن پس تختگاه امپراطوری وسیع وی واقع گشت. البته شوش و اکباتان فراموش نشد اما تمام پادشاهان سرزمین‌های غربی را که به قول خودش زیر چادر به سر می‌بردند،‌ در این تختگاه جدید به حضور پذیرفت.

با فتح بابل، کوروش وارث تمام قلمرو پادشاهان آشور و بابل شد و البته سوریه، فنیقیه و فلسطین هم، که جزو ولایات تابع بابل بودند نیز به قلمرو او تعلق یافت. فرمانروایان شهرهای بزرگ فنیقیه، در بابل به درگاه او آمدند و احترام و تبعیت خود را به او اعلام کردند. کوروش آنها را بنواخت و در تمام فنیقیه حکام محلی از همان قوم گماشت. این حسن تدبیر ثروت فنیقیه و جهازات دریایی آن قوم را که از مدیترانه تا اقیانوس هند بازرگانی و رفت و آمد داشتند در اختیار او گذاشت. بدین گونه کوروش، برای تسخیر و تنبیه مصر هم، که مثل بابل در واقعۀ تسخیر لیدیه بر ضد وی با کرزوس متحد شده بود، می‌توانست فلسطین را یک پایگاه جنگی سازد، و از جهازات فنیقی هم استفاده کند. اما هنوز نوبت فتح مصر نرسیده بود؛ و کوروش که قبل از این اقدام، لازم می‌دید از بابت اقوام ساکن در مرزهای شرقی کشور اطمینان حاصل کند، ترجیح داد قبل از هر کار با سفری به آن حدود از بابت سکاها که ممکن بود به تحریک مصر در داخل کشور موجبات متوقف ماندن سفر جنگی وی را فراهم سازند، مطمئن شود. از این رو، از بابل عزیمت وطن کرد و پسرش کمبوجیه را به عنوان پادشاه بابل در آنجا گذاشت.

تامین مرزهای شرقی، که از گرگان (هیرکانیا) تا دشت‌های آن سوی جیحون را عرصۀ لشکرکشی‌های او می‌ساخت، برای وی یک ضرورت بود. سال‌ها قبل هووخشتره هم برای خاتمه دادن به تاخت و تاز سکاها به این حدود لشکر برده بود و با این حال، سکاها و سایر اقوام بیابانگرد این نواحی، در مدت اشتغال کوروش به فتوحات غربی خویش از همین نواحی گه‌گاه حدود شرقی قلمرو پادشاه پارس را عرصۀ تاخت و تاز کرده بودند کوروش، در طی زد و خورد با این بیابانگردان، به قولی تا حوالی سیحون و مرزهای هند پیش رفت. اکثر سران این طوایف را منقاد کرد، و در دنبال یا در طی این لشکرکشی‌ها به نحو اسرارآمیزی عمرش به پایان آمد (529 ق. م).

اختلاف روایات در باب فرجام حالش چندان است که مورخ نمی‌تواند در این باره به تحقیق داوری کند. در اینکه آخرین لشکرکشی وی سفر جنگیش در نواحی شرقی و شمال شرقی امپراطوریش بود اختلاف نیست، اختلاف در آن است که در طی این لشکرکشی‌ که ظاهراً چند سالی هم طول کشید با کدام یک از اقوام این نواحی کشمکش طولانی یافت؟ در این مورد کتزیاس، مورخ یونانی، از اقوام موسوم به دربیک؛ بروسوس، مورخ کلدانی، از عشایر وحشی‌گونۀ داهه؛ و هرودوت از طوایف ماساگت نام برده اند. از فحوای قول استرابون چنان برمی‌آید که این طوایف هر سه از مردم سکایی بوده‌اند. هرودوت که خود به وجود روایات دیگر در این باره اذعان دارد (تواریخ 1/214) ظاهراً به شایعۀ کشته شدنش در جنگ با تموریس ملکۀ ماساگت‌ها اعتماد بیشتر دارد. بر وفق این روایت کوروش در جنگ با این قوم کشته شد و این ملکه که در طی این جنگ پسر جوان خود را از دست داده بود، نسبت به سر بریدۀ کوروش بی حرمتی کرد. جزئیات روایات هرودوت در این باره، مثل بسیاری از روایات دیگرش، رنگ افسانه دارد و حتی در صورت صحت اصل خبر تمام تفصیلات او را نمی‌توان باور کرد. روایتی که از کتزیاس نقل است حاکی از آن است که کوروش در جنگ با طوایف دربیک مجروح شد اما او را به اردوی پارسی‌ها بردند و چندی بعد در بین یاران و لشکریان خویش از آن جراحت درگذشت. گزنفون خاطرنشان می‌کند که او در پایان این لشکرکشی‌ها به پارس بازگشت و در میان دوستان و عزیزان خویش زندگی را به پایان برد. روایت وی نیز، مخصوصاً در آنچه راجع به وصایای کوروش نقل می‌کند چنان آب و تابی ساختگی دارد که بر جزئیات آن نمی‌توان اعتماد نمود.

به هر حال،‌اگر هم، آن گونه که از اکثر روایات برمی‌آید، کوروش در این لشکرکشی‌ها کشته شد، لشکرکشی‌هایش از تامین اهداف او باز نماند. چرا که بر وفق اکثر این روایات بلافاصله بعد از مرگش نواحی شرقی امپراطوری پارس تحت فرمانروایی پسر کوچکترش بردیا واقع بود. این که در کتیبه داریوش، در مندرجات تورات و در آنچه افلاطون به مناسبت راجع به طرز فرمانروایی او نقل می‌کند هیچ اشاره‌ای به کشته شدنش نیست و این که در عبارت عبرت آمیزی هم که پلوتارک از متن لوح قبر وی نقل می‌کند از چنین ماجرایی سخن در میان نیست، نشان می‌دهد که روایت گزنفون یاحتی روایت کتزیاس در این باب بیش از قصه هرودوت باید نزدیک به حقیقت باشد. نکته‌ای که در آن جای خلاف نیست آن است که در دنبال عزیمت به این لشکرکشی در نواحی شرقی بود که کوروش ناگهان، و تقریباً بی‌سروصدا، از صحنه تاریخ ناپدید شد و جای خود را به پسر بزرگش کمبوجیه واگذاشت.

کمبوجیه،‌چنانکه افلاطون تا حدی به درستی خاطرنشان می‌کند، صفات ارزنده‌ای را که در وجود کوروش موجب اعتلای پارس و موجد انتظام امپراطوری می‌شد،‌نداشت. از این رو با مرگ کوروش، پارس هم آنچه را مایه شکفتگی و رشد آن می‌شد از دست داد و بعدها فقط به قدرت رسیدن داریوش آن را یک بار دیگر به قوم اعاده کرد. کوروش، چنانکه محققان به درستی خاطرنشان کرده‌‌اند،‌در سراسر دنیای باستانی به مثابه مردی فوق‌العاده نگریسته شد. پارسی‌ها که وی آنها را از مرتبه‌ای خامل به مقام فرمانروایی عالم رسانید، او را پدر می‌خواندند. یونانی‌ها که وی آنها را مقهور قدرت خویش ساخت در او به چشم پادشاه نمونه و فرمانروای قانونگذار می‌نگریستند، و قوم یهود که وی معبد و آزادی عبادت آنها را به ایشان بازگردانید او را شبان یهوه و مسیح خدا می‌خواندند. عامه مردم در مانای، ماد، ایلام، ‌اورارتو، لیدیه، بابل و حتی فنیقیه، او را به چشم نجات‌بخش می‌دیدند و از این که در امپراطوری او خشونت و تعدی امپراطوری‌های گذشته جای خود را به عدالت و تسامح داده بود از وی خرسند بودند. مرگ او، ‌برای اکثر این رعایا موجب تاسف شد و مقبره‌ای که در دشت مرغاب، یاد او را در خاطره‌ها نگه می‌داشت در عین حال احساس عظمت و عبرت را به ناظران القا می‌کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/08/08ساعت 10:9 توسط سامان |

دکتر عبدالحسین زرین کوب

البته چیش پیش دوم، قبل از آنکه به عنوان پادشاه انشان سلطنت مستقلی به وجود آورد، در سرزمین پارس به عنوان پادشاه دست نشاندۀ محلی، مدتها خود و پدرانش باجگزار آشور بودند. بعدها نیز گه‌گاه با پادشاهان ایلام بر ضد آشور متحد می‌شدند. از قراین چنان برمی‌آید که خاندان هخامنش در پارس، زودتر از خاندان دیااکو در ماد به عنوان پادشاه محلی و البته تحت تابعیت آشور، نوعی سلطنت موروثی به وجود آورده بودند (ح730 ق.م). طوایف پارسه که در فاصلۀ بین هخامنش و چیش پیش دوم، سه پادشاه دیگر با نامهای چیش پیش اول، کمبوجیۀ اول و کوروش اول به طور متوالی به عنوان پادشاه محلی بر آنها فرمان رانده‌اند، به آن‌گونه که از کتیبه‌های آشور برمی‌آید ظاهراً در طی چندین نسل (از ح813) از محلی در نواحی شرق دریاچه ارومیه ـ به نام پارسواش ـ در امتداد زاگرس در دره‌های کرخه و کارون تدریجاً به سمت جنوب فلات سرازیر شده‌اند و وقتی در حوالی شوشتر و مسجد سلیمان کنونی فرود آمده‌اند در منطقه‌ای که امروز به نام آنها پارس خوانده می‌شود، مهاجرت را متوقف کرده‌اند و در همین نواحی به زندگی شبانکارگی و کشاورزی اشتغال جسته‌اند و این نواحی را به یاد سرزمینی که در حوالی ارومیه ترکش کرده بودند به نام پارسه، پارسوماش، یا پارسواش خوانده‌اند. خاندان هخامنش هم، که به عنوان یک خانوادۀ ممتاز سرکردگی این طوایف را داشته است، از این پس با توافق آشور و تعهد پرداخت خراج به عنوان پادشاهان محلی بر آنها فرمانروایی و کدخدایی داشته است. اینکه فقط جد پدر کوروش، و اعقاب او تا کوروش خود را پادشاه بزرگ و پادشاه انشان می‌خوانده‌اند، از آن روست که فقط با استیلا بر انشان، آنها خود را پادشاه مستقل یا پادشاه قسمتی از خاک ایلام می‌یافته‌اند. فرمانروایی آنها، قبل از آن فقط یک سلطنت محلی بوده است و به استناد آن نمی‌توانسته‌اند خود را پادشاه بزرگ بخوانند. کوروش فاتح ماد نیز، که در سلسلۀ انساب پادشاهان پارس و انشان در واقع کوروش سوم محسوب می‌شد، قبل از آنکه بر جد مادری خود آستیاگ اعلام عصیان کند، سالها ـ حدود هشت سال ـ در انشان به عنوان شاه بزرگ فرمانروایی کرده بود. با آنکه آنچه در باب احوال گذشته و دوران کودکی کوروش در روایات هرودوت نقل شده است ممکن است جزئیاتش مبنی بر افسانه باشد، روایات کتزیاس، مورخ دیگر یونانی هم که بر وفق آن کوروش چوپان‌زاده‌ای راهزن بوده است و با خاندان پادشاهان ماد هم هیچ قرابتی نداشته است، نزد محققان اعتباری ندارد و سابقۀ سلطنت در انشان و پارس در نزد پدر و اجداد وی امری است که اشارت کتیبۀ نبونید پادشاه بابل و تصریح کتیبه‌های داریوش در آن باب جای تردید نمی‌گذارد. انتسابش به خاندان شاهان ماد که از جانب مادر وی ماندانا بود، در روایت گزنفون نیز مثل روایت هرودوت نقل شده است و با توجه به رسم معمول عصر ـ که ازدواج بین خاندانهای سلطنتی موجب تحکیم روابط سیاسی محسوب می‌شد ـ غرابت ندارد و تردید در آن نابجاست.

در باب هخامنش، بنیانگذار این خاندان هم که آنچه در احوال او ـ و پرورده شدنش به وسیلۀ عقاب ـ نقل کرده‌اند، افسانه‌آمیز می‌نماید، تصور آنکه وی نیز وجودی اساطیری بوده باشد معقول نیست. چرا که در کتیبه‌ها و اسناد نام وی با چنان صراحتی در سلسلۀ انساب شاهان پارس می‌آید که در تاریخی بودنش جای تأمل نمی‌گذارد. مع‌هذا داستان عقاب هم نظیر آنچه در افسانه‌های پهلوانی شرق در مورد خاندان رستم و پرورش یافتن پدرش، زال، به وسیلۀ سیمرغ آمده است، ظاهراً باید در ادوار بعد بعمد جعل شده باشد تا تصور نوعی برتری نژادی، برای اعقاب هخامنش در بین سایر طوایف پارس، در اذهان راسخ شود.

بدین گونه، فاتح همدان (اکباتان) که سلطنت خاندان دیااکو را در آنجا پایان داد و مالک امپراطوری ماد شد، خود از خاندان سلطنتی طوایف پارس پادشاهان انشان، و از دودمان سلطنتی هخامنش بود و بر سلطنت ماد نیز تا حدی به حکم وراثت از دیدگاه هواداران خویش حق اولویت داشت. در دودمان هخامنشی در این زمان، از نسل آریارمنه ـ پسر دیگر چیش پیش انشان ـ یک شاخۀ فرعی در قسمتی از سرزمین پارس (پارسواش) حکومت داشت که تابع و دست‌نشاندۀ پدر و جد کوروش سوم بود. ویشتاسپ، پدر داریوش اول، و آرشام، جد او به این شاخه از دودمان هخامنش انتساب داشتند. و اینکه بعدها، در پایان فرمانروایی کمبوجیه پسر کوروش، سلطنت هخامنشی به داریوش منتقل شد، مبنی بر همین قرابت بین خاندان او با خاندان کوروش بود.

وحدت طوایف پارسه، که تدریجاً به وسیلۀ پادشاهان هخامنشی حاکم بر انشان، و از راه انضمام پارسوماش و نواحی مجاور به قلمرو ایشان، به سعی پدران کوروش ـ کوروش سوم فاتح همدان ـ تحقق یافت، چون اتمام آن با اعتلای ماد در سلطنت فره‌ورتیش و هووخشتره همزمان بود، پادشاه پارسیها، برای رهایی از سلطۀ سامیهای بین‌النهرین، نسبت به پادشاه ماد اظهار فرمانبرداری کرد و ازدواج کمبوجیه، پدر کوروش، با ماندانا دختر آستیاگ، برای هر دو خاندان وثیقه‌ای برای استقرار دوستی تلقی شد. سیمای کوروش، فاتح همدان، منقرض‌کنندۀ امپراطوری ماد، بنیان‌گذار امپراطوری هخامنشی، و شاید بزرگترین فاتح در تاریخ دنیای قدیم چنان در روایات افسانه‌آمیز و احیاناً مغرضانۀ یونانی و مادی، در غبار ابهام فرو رفته است که اگر اطلاعات مأخوذ از الواح و کتیبه‌ها، با برخی اشارات تورات وجود نداشت، از مجموع روایات باستانی، که گزارش هرودوت بالنسبه معقولترین آنهاست، حتی ممکن نمی‌شد واقعیت احوال او را از تصویر یک شخصیت اساطیری و پرداختۀ تخیل افسانه‌سازان بازشناخت.

امپراطوریی که او بر شالودۀ امپراطوری ماد بنیاد نهاد چنان با تمام امپراطوریهای گذشتۀ شرقی تفاوت داشت که سیمای او به صورت یک فاتح، یک امپراطور، و یک منجی عصر، واقعیت تاریخ را به نحو چشمگیری مجال جلوه داد. با این همه، در تصویری هم که از مجموع اسناد قابل اعتماد از سیمای او می‌توان رقم زد سایه‌های افسانه‌گه گاه باقی می‌ماند و این چیزی است که دربارۀ اکثر فاتحان نام‌آور و بنیانگذاران امپراطوریها وقوعش اجتناب‌ناپذیر می‌نماید و البته ناشی از شایعات مبنی بر حب و بغض نسلها در باب آنهاست.

گذشتۀ کوروش و آنچه هرودوت وگزنفون در باب کودکی او و دوران اقامتش در دربار ماد نوشته‌اند هر قدر به واقعیت تاریخ نزدیک یا از آن دور باشد، باز از احوال او آنچه برای پژوهندۀ تاریخ اهمیت دارد کارهایش در دوران فرمانروایی است ـ مخصوصاً در دوران بعد از فتح همدان. در همین زمینه است که او در نقش یک فاتح و یک امپراطور، به نحو بارزی در تمام عصر خویش و قرنها بعد، همه‌جا مایۀ اعجاب و تحسین بود. دنیایی که او با نیروی جوانی مصمم به تسخیر، اصلاح، و رهبری آن شد در آن ایام، بیش از هر چیز به اخوت انسانی، به تسامح، و وحدت که او تقریباً همه جا منادی آن بود حاجت داشت. خشونتها و قساوتهای امپراطوریهای گذشتۀ شرقی که تا آن زمان به وسیلۀ آشور و بابل و مصر و حتی ماد به وجود آمده بود، همه‌جا مایۀ نفرت و ناخرسندی شده بود. این امپراطوران به هر جا رفته بودند جز کشتار نفوس، تاراج اموال، و تخریب ابنیه چیزی عاید بلاد فتح شدۀ خویش نکرده بودند. کوروش برخلاف آنها همه جا با مغلوبان به رأفت، با دشمنان به مدارا، و با صاحبان عقاید و رسوم مخالف به تسامح رفتار می‌کرد. و این نوعی عدالت «شرقی» بود که در آن ایام حکومت آزاد عامه را بدان گونه که در دنیای غرب، دنیای یونان باستانی، معمول بود، به عنوان نوعی عوام‌فریبی و هرج و مرج مبنی بر لاف دروغ و فریب مورد طعن می‌یافت. یک موجب پیشرفت این طرز جهانبانی ـ لااقل در عصر خود کوروش ـ بحران‌هایی بود که دنیای عصر، در بین‌النهرین، در فلسطین، و در سوریه و مصر به آن دچار بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/08/08ساعت 10:8 توسط سامان |

عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ي بسيار بر جاي نهادند

پس از تسلط اعراب
در حمله به سيستان؛ مردم مقاومت بسيار و اعراب مسلمان خشونت بسيار کردند بطوريکه ربيع ابن زياد ( سردار عرب ) براي ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدري بساختند از آن کشتگان ( يعني اجساد کشته شدگان جنگ را روي هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکيه گاهها ساختند؛ و ربيع ابن زياد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سيستان هزار هزار ( يک ميليون ) درهم به امير المومنين دهند با هزار غلام بچه و کنيز. ( کتاب تاريخ سيستان صفحه۳۷، ۸۰ - کتاب تاريخ کامل جلد1 صفحه ۳۰۷)

در حمله اعراب به ري مردم شهر پايداري و مقاومت بسيار کردند ؛ بطوريکه مغيره ( سردار عرب ) در اين جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگيدند و پايمردي کردند... و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با ني شماره کردند و غنيمتي که خدا از ري نصيب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)

در حمله به شاپور نيز مردم پايداري و مقاومت بسيار کردند بگونه اي که عبيدا ( سردار عرب ) بسختي مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصيت کرد تا به خونخواهي او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهيان عرب نيز چنان کردند و بسياري از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخي؛ صفحه 116 -کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه 2011)

در حمله به اليس؛ جنگي سخت بين سپاهيان عرب و ايران در کنار رودي که بسبب همين جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گرديد در گرفت. در برابر مقاومت و پايداري سرسختانه ي ايرانيان؛ خالد ابن وليد نذر کرد که اگر بر ايرانيان پيروز گرديد « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسيان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ مي آوردند و در رود گردن مي زدند » مغيره گويد که « بر رود؛ آسياب ها بود و سه روز پياپي با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هيجده هزار کس يا بيشتر بودند؛ آرد کردند ... کشتگان ( پارسيان ) در اليس هفتاد هزار تن بود."( کتاب تاريخ طبري؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاريخ ده هزار ساله ايران؛ جلد دوم برگ 123)

در شوشتر؛ مردم وقتي از تهاجم قريب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهاي سه پهلوي آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند. چون قشون اسلام به آن حوالي رسيدند ؛ خارها به دست و پاي ايشان بنشست ؛ و مدتي در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آناني را که از پذيرفتن اسلام خود داري کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )

در چالوس رويان؛ عبدالله ابن حازم مامور خليفه ي اسلام به بهانه (دادرسي ) و رسيدگي به شکايات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان هاي متعددي جمع کردند و سپس مردم را يک يک به حضور طلبيدند و مخفيانه گردن زدند بطوريکه در پايان آنروز هيچ کس زنده نماند ... و ديه ي چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور مي بردند. (کتاب تاريخ طبرستان صفحه ۱۸۳ - کتاب تاريخ رويان؛ صفحه ۶۹ )

در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ي مردم شهر را بجز يک صد نفر ؛ کشتند . (کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه 208و 303)

در حمله به نيشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کينه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوريکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام مي کشتند و غارت مي کردند." (کتاب الفتوح؛ صفحه 282 )

در حمله ي اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهيان اسلام به سختي جنگيدند؛ بطوريکه سردار عرب ( سعيد بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پايداري و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيد ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « يک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسليم شدند؛ اما سعيد ابن عاص همه ي مردم را بقتل رسانيد؛ بجز يک تن؛ و در توجيه پيمان شکني خود گفت: « من قسم خورده بودم که يک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود." (کتاب تاريخ طبري جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ - کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )

پس از فتح" استخر" (سالهاي 28-30 هجري) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند براي بار دوم" استخر" را محاصره کنند.مقاومت و پايداري ايرانيان آنچنان بود که فاتح "استخر" (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگين کرد بطوريکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم " استخر" که خون براند. پس خون همگان مباح گردانيد و چندان کشتند خون نمي رفت تا آب گرم به خون ريختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند "چهل هزار کشته " بودند بيرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخي صفحه 135-- کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم صفحه 163)

رامهرمز نيز پس از جنگي سخت به تصرف سپاهيان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسياري از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراواني را برده ساختند و مال و متاع هنگفتي بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 215)

مردم کرمان نيز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دو هزار غلام بچه و کنيز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاريخ يعقوبي صفحه 62 -کتاب تاريخ طبري جلد پنجم صفحه 2116, 2118 - کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم صفحه 178,179)

در کتاب عقدالفريد چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخني از خسرو پرويز نقل شده که مي گويد: اعراب را نه در کار دين هيچ خصلت نيکو يافتم و نه در کار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنها همين بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي کشند و يکديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند.از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و کامروانيهاي اين جهان يکسره بي بهره اند.

+ نوشته شده در شنبه 1391/07/29ساعت 12:11 توسط سامان |


گفت و گو با شاهین نژاد، پژوهشگر تاریخ ایران و نویسنده کتاب «نشیبی فراز
است پیش فرود»
از: نگارین نعمت زاده
  آن چه که در این جا می خوانید حاصل گفت و گویی است با شاهین نژاد
پژوهشگر تاریخ ایران،  که امسال از سوی بنیاد میراث پاسارگاد عنوان،
بهترین شخصیت میراث فرهنگی سال»  را گرفته است. این عنوان به دلیل تلاش
های چند سال اخیر نژاد در ارتباط با فرهنگ ایران و به خصوص به خاطر کتاب
«نشیبی دراز است پیش فراز» بوده است.
کتابی که در زمینۀ فروپاشی ایران ساسانی در برابر حمله ی اعراب مسلمان می
باشد و از آنجا که نکات تازه و مهمی را از این دوره از تاریخ ایران پیش
روی ما می گذارد می تواند دارای اهمیت ويژه ای باشد؛ به خصوص که در سال
های گذشته به دلایل سیاسی و نه علمی ـ تحقیاتی سعی می شود تا حمله اعراب
به ایران را موجه جلوه داده و مقاومت های چند صد ساله مردمان ایران در
مقابل این حمله را «استقبال و خوش آمدگویی» عنوان کنند.

نگارین نعمت زاده: در بیوگرافی شما خواندم که از نوجوانی به تاریخ
علاقمند شدید. نوجوانی شما باید که حوالی  تاریخی باشد که  انقلاب 57، رخ
داد. آیا انقلاب یا تهدیدهایی که همزمان با انقلاب  نسبت به میراث های
فرهنگی و تاریخی ایران می شد در این علاقه شما دخالتی داشته است؟
شاهین نژاد: صد در صد برخی افراطی ها با تبلیغات ضد ایرانی که پس از
انقلاب در کشور راه انداختند واکنشی را در نسل نوجوان و جوان برانگیختند
که جلوه اش در این سی سال، توجه به میراث ملی و نمادهای ایرانی بود. من
نیز به تاریخ ایران پرداختم چون برای یافتن خاستگاه آنچه بر کشور رفته
بود، باید در راهروهای تو در توی تاریخ کند و کاو می کردم. یادمان باشد
که هر پدیده تاریخی را باید همراه و همزمان با زمینه های فراهم کننده آن
پدیده بررسی و تحلیل نمود.



نگارین نعمت زاده: چرا میان دوره های مختلف تاریخ دوره ساسانیان برای شما
جاذبه داشته است؟
شاهین نژاد: آغاز دوره ساسانیان، برآمدن و نیرو گرفتن «ایرانشهر» را به
همراه داشت. مفهوم ایران که دستکم از اوایل دوره هخامنشی پا به عرصه وجود
گذاشته بود در سپیده دم شاهنشاهی ساسانی بالنده شد و به پختگی رسید. از
سوی دیگر پایان زمان ساسانیان تنها سقوط یک دودمان شاهی نیست بلکه آغازی
بر یک روند افت هزار و چهارصد ساله در زندگی عنصر ایرانی است. ایران از
آن زمان تاکنون دیگر هیچگاه به عنوان یک قدرت جهانی سر بلند نکرد. محو
شدن هشتصد نهصد ساله ایران به مفهوم یک یکان سیاسی که تا ظهور شاه
اسماعیل ادامه یافت از پیامدهای فروپاشی ایران ساسانی بود. فرو افتادن
ساسانیان، گسستی هویتی در ما پدید آورد. انسان ایرانی امروزه روز هنوز
دچار بحران هویتی است که با سقوط ایران ساسانی دچارش شد. پس باید در
چگونگی روی کار آمدن ساسانیان، جهان بینی آنان، کاستیها، نقاط قوت و
میراثی که برای ایران و جهان بجا گذاشتند، کند و کاو کرد. صد البته،
چرایی و چگونگی فروپاشی ایران ساسانی اهمیت بسیاری در این میان خواهد
داشت چون آنچه در زندگی اجتماعی و فردی عنصر ایرانی از آن پس  گذشته است،
مستقیما زیر تاثیر این رویداد بوده است.

نگارین نعمت زاده:  به نظر شما اگر مسیر تاریخ ما به طور طبیعی از
ساسانیان تا به امروز می آمد و حمله ی اعراب اتفاق نمی افتاد و یا چون
حمله مغول تغییرات فرهنگی بنیادین را برای ایران به همراه نداشت ما اکنون
کجا بودیم.
شاهین نژاد: تاریخ، گذشته را روایت می کند. بنابراین تاریخ را نمی شود
پیس بینی کرد. آنچه با توجه به جوانب و فاکتورهای ریز و درشت دریافت می
شود این است که ایرانی متفاوت در هزار و چهارصد سال گذشته، بر روی منطقه
(خاورمیانه و آسیای غربی) نیز اثرگذار می بود. با قاطعیت می توان گفت که
آمدن اعراب مسلمان به ایران و تضعیف روحیه ملی ایرانیان و به گوشه راندن
هویت ایرانی، جاده بازکن اقوام زردپوست آسیای میانه در سده های پسین شد.
خلافت اسلامی تا زمانی که سپاه مغول بغداد را اشغال نمود یعنی در درازای
ششصد سال، از دسترنج ایرانیان بهره گرفت و از دیدگاه روانی نیز بلند نظری
و غرور ملی ایرانیان را خدشه دار ساخت. به زبانی ساده ما را خوار و زبون
ساخت.  سیر این رویدادها، در درازای سده های طولانی، ویرانی و اضمحلال
فیزیکی ایران و آسیبهای روحی-روانی ایرانیان را در پی داشت بگونه ای که
در پایان سده نوزدهم، ایران به کشوری عقب مانده، فقیر و درمانده در
آستانه جنبش مشروطه تبدیل شده بود. اگر حمله اعراب مسلمان رخ نداده بود،
بخت بیشتری برای بهروزی و سعادت داشتیم.

نگارین نعمت زاده: یکی از نکاتی که شما چند بار در کتاب تان تاکید کرده
اید این بوده که اعراب وقتی به ایران حمله کردند به هیچ وجه قصد ماندگاری
نداشتند، حتی قصد صدور مذهب خودشان را به ایران هم نداشتند. همین طور
توضیحاتی داده اید که آن ها برایشان بیشتر منافع مادی مهم بوده است. آیا
این منافع مادی بیشتر از گرفتن خراج ها تامین می شده و یا ثروت هایی که
در آن هنگام در ایران وجود داشت مثل طلا و نقره و دیگر چیزها ؟
شاهین نژاد: در برخوردهای نخستین، آنچه قابل غارت بود، به یغما برده می
شد مگر ایرانیان در شهری یا منطقه ای به پرداخت باج مورد نظر سپاه عرب تن
در می دادند. در جاهایی که ایرانیان ایستادگی می کردند، هم جانشان را از
دست می دادند و هم زن و فرزندشان سرانجامی بجز برده شدن توسط اعراب
نداشت. تحمیل جزیه و خراج بر ایرانیان غیر مسلمان (که برای دو قرن،
اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می دادند) از سیاستهای هوشمندانه و رندانه
خلافت اسلامی بود که هم استثمار ایرانیان بود و هم تقویت ماشین جنگی ارتش
عربی. رسم زشت دریافت جزیه از غیر مسلمانان تا میانه دوره قاجار در ایران
باقی ماند هر چند وجه دریافتی، دیگر به جیب اعراب نمی رفت.

نگارین نعمت زاده:  تاثیر رهبران کیش زرتشتی و فشارهای دینی در سقوط
ایران ساسانی در برابر اعراب چه بود؟
شاهین نژاد: بر خلاف تبلیغات بسیار در باره تاثیر کارکرد روحانیان زرتشتی
در ایجاد ناخشنودی مردم از حکومت وهمچنین  تلفیق دین و دولت به عنوان
نقطه ضعف ساسانیان، در چند دهه پایانی دوره ساسانی هیچ ردپایی از نفوذ
موبدان در حوزه سیاست نمی بینیم. بر خلاف دوره های آغازین و میانی
ساسانیان که کیش زرتشتی عنصر بنیادین در اجتماع و سیاست بشمار می رفت، از
زمان هرمز و پسرش خسرو پرویز یعنی چهل سالی پیش از جنگ قادسیه، جامعه
ایرانی بنظر تهی از باورهای دینی و دلبستگیهای اعتقادی است. بنظر می رسد
پس از جنبش مزد کیان و سالهای پر آشوب، پریشان حالی و بهم ریختگی همزاد
آن، مردم دین زده شده بودند. همراه با آن گرچه دخالت دین در حکومت مردود
است ولی به گوشه رانده شدن دین در اواخر دوره ساسانی، به مثابه از دست
دادن یکی از پایه های استوار حکومت بود. از سوی دیگر عامل دیگری جانشین
دین در زندگی معنوی ملت نشد و این خلا روانی و عاطفی، ایران را آسیب پذیر
کرد. در هر حال بر خلاف جمله معروف "ناخرسندی مردم از زیاده خواهی و
خودکامگی موبدان زرتشتی از عوامل اصلی سرنگونی ساسانیان بود"، هیچ نشانه
ای از حضور پر رنگ دین و مدعیان آن در آستانه حمله اعراب به ایران سراغ
نداریم.

نگارین نعمت زاده:  آیا ایرانیان پس از شکست از اعراب، بیدرنگ مسلمان
شدند یا بخش بزرگی از نیاکان ما در دین اجدادی خویش باقی ماندند؟
شاهین نژاد: بر خلاف باور عموم، آمدن اعراب به ایران، مسلمان شدن بیدرنگ
ایرانیان را به دنبال نداشت. در اصل، اعراب نیز با انگیزه صدور دین به
ایران نیامده بودند. بر بنیاد پژوهشی که «جمشید چوکسی» بر پایه فراوانی
نامهای ایرانی و اسلامی در سده های هفتم تا یازده میلادی انجام داده است،
مسلمانان در ایران تا سده نهم میلادی در اکثریت نبودند. روستاییان دیرتر
از شهریها مسلمان شدند بگونه ایکه تا سده یازدهم، مسلمانان در روستاها
هنوز به اکثریت نرسیده بودند. بنابراین چیرگی خلافت اسلامی-عربی  بر
ایران، مسلمان شدن سریع ایرانیان را به همراه نداشت.

نگارین نعمت زاده:  آیا بودن در سرزمینی که هوای مطبوع و معتدلی داشته
برای مهاجمان جاذبه ای نداشته است؟
پاسخ: نه اینگونه نبوده است. مردم به آب و هوای مناطقی که در آن رشد کرده
اند، خو می گیرند حتی اگر گرم و خشک باشد. فقر عمومی در شبه جزیره
عربستان و عقب ماندگی تاریخی این سرزمین، دلیل چشمداشت آنان به سرزمینهای
بارور و ثروتمند ایران و روم بود. طبیعت گرم و خشک عامل مهمی نبایست بوده
باشد.

نگارین نعمت زاده:  یکی از کارهای جالب شما در این کتاب این است که برای
هر موردی به گفته های تاریخ نویسان استناد کرده اید و جالب است که
بیشترشان هم تاریخ شناسان عرب بوده اند. بر اساس همین گفته ها شما ثابت
کرده اید که ایرانیان در جا به جای سرزمین مان بیش از  دو سه قرن
استقامت کرده اند ولی چگونه است که مثلا یکی دو تاریخ نویس در ایران مدعی
هستند که مردم با خوشحالی اعراب را پذیرفتند و از آن ها استقبال هم
کردند. اگر این طور است چگونه اعراب نیازی به کشتاری آنچنان که تاریخ
نویسان گزارش کرده اند و شما همه را در کتاب تان آورده اید داشته اند.
شاهین نژاد: آنانی که مدعی همراهی مردم ایران با مهاجمان عرب بودند،
کارشناس تاریخ نبودند بلکه سیاست بازانی بودند که با تحریف تاریخ به
دنبال اهداف ایدیولوژیک خود بودند. شعار "آغوش باز ایرانیان برای اعراب
مسلمان" به اندازه ای بی پایه و جعلی است که نهادی مانند «دایره المعارف
بزرگ اسلامی» در ایران نیز، آن را دروغی آشکار می داند. گزارشهای فراوان
تاریخ نگاران مسلمان از خونریزیها و غارت مهاجمان عرب در ایران، جایی
برای افسانه سرایی امثال مرتضی مطهری نمی گذارد.

نگارین نعمت زاده: به نظر شما شناخت تاریخ گذشتگان چه اهمیتی می تواند
برای امروز داشته باشد.
شاهین نژاد: می گویند گذشته چراغ راه آینده است. ما ملتی هستیم بدون
حافظه تاریخی. برای همین تاریخمان شده است تکرار اشتباهات ملی. دلیلش این
است که نسلی که گواه رویدادی بوده و یا مرتکب اشتباهی شده، دیده ها و
درسهایی که فراگرفته را به نسلهای بعدی منتقل نکرده است. فرآورده آن این
است که هر نسلی محکوم به تجربه و احتمالا شکست از آن تجربه است. از سویی
دیگر، گروهی بر پایه تفسیر تاریخ در راستای  منافع طبقاتی، قومی و یا
اعتقادی خویش، به دنبال اهداف سیاسی خود هستند. اینان اگر رسانه های
گروهی را هم در چنگ خود داشته باشند، با تاریخ سازی جعلی، جامعه را به
آسانی شستشوی مغزی می دهند مگر با هوشیاری و دانستن گذشته راستین، نقشه
آنان را خنثی نماییم.
نگارین نعمت زاده: از این وقت خود را در اختیار ما گذاشتید صمیمانه سپاسگزارم
فروردین 1391

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/07/10ساعت 11:40 توسط سامان |

این عکس و خاطرات و سرنوشت آدم هایش گویی دقیقا شرح حال ما ایرانیان است. روزی که همه با هم هستند و روزی که هریک به راهی رفته و هیچکسی را نمیتوان یافت که به دوست دیرینش کمک و مساعدتی نماید. متاسفانه این سرنوشت گویا برای ما رقم خورد و باید سال ها بگذرد تا درک کنیم که بجای افتادن به جان یکدیگر و حذف یکدیگر باید و هدیه مرگ به یکدیگر ذست به دست هم دهیم که اینده بهتری را برای نسل فردا به ارمغان آوریم. 

 

عکس: اقامه نماز میت بر پیکر دکتر علی شریعتی توسط امام موسی صدر

حاضران در نماز : مصطفی چمران، صادق قطب زاده، ابراهیم یزدی، حجت الاسلام دکتر مفتح
چه عکس جالبی! چرا تا حالا این عکس کمتر دیده شده؟ چقدر خدا امام موسی صدر رو دوست داشت که پیدا نشد و گرنه تا الان دوباره گم شده بود
چه سرنوشتی! و چه زود راهشان از هم جدا شد... شریعتی درگذشت، امام صدر مفقود شد، چمران شهید شد، قطب زاده اعدام شد، یزدی طرد شد، مفتح شهید شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/07/05ساعت 18:19 توسط سامان |

از انقلاب اسلامی به رهبری آیت‌الله خمینی در ایران، درست، سی و سه ‌سال
می‌گذرد. عدد سی و سه مانند عدد هفت و ده و دوازده معنای رمزی و سمبلیک
دارد. سی و سه رمز جوانی و اقتدار است. در کتاب مقدس آمده است که مسیح در
سی وسه سالگی به صلیب کشیده شد. و دربهشت مردان همیشه سی وسه ساله‌اند،
یعنی در اوج توانایی و نیرومندی. اما انقلاب اسلامی ایران درست درسن و
سالی که باید اوج اقتدار و جوانی‌اش باشد، پیر و فرتوت شده است. این پیری
به‌یقین دلایلی دارد. دراین‌جا می‌کوشیم که مروری داشته باشیم بر دلایل
این پیری زودرس. پیش از آن اما باید دید که چرا این انقلاب را پیر می‌خوانیم؟

 ایران در میان کشوهای منطقه دارای بهترین نیروی انسانی است؛ امکانات و
منابع طبیعی آن نیز جزوی بهترین‌ها در دنیا است و در کنار این دو موهبت
از موقعیت ژئوپولتیک استثنایی نیز برخوردار می‌باشد. کشوری کهن‌سال و
بافرهنگ است و مردمان مستعد و فرهنگ‌پذیر دارد. با این‌حال اینک ایران
غرق در فساد مالی است و در کنار یمن و الجزایر پایین‌ترین ربته را از حیث
شفافیت مالی در خاورمیانه و شمال آفریقا دارد. اوضاع اقتصادی‌اش آشفته و
نابسامان است ویک دولت رانتی و مصرفی، با قبضه‌کردن هشتاد درصد امکانات
جامعه، توان هر گونه تحرک و طبعا نشاط و پویایی را از جامعه گرفته است.
کم نیستند مقامات ارشدی که اینک در جمهوری اسلامی از مبارزه با فرهنگ
سرمایه‌داری و لیبرال‌دموکراسی غرب سخن می‌گویند. این بدان معنا است که
انقلاب اسلامی بیش‌تر حالت دفاعی دارد تا تهاجمی. جمهوری اسلامی با شعار
«صادرکردن انقلاب» آغا زکرد اما زود به «وارد کردن اصلاحات» رسید و اینک
اصلا معلوم نیست که جمهوی اسلامی چه متاعی برای عرضه به بازار سیاست
منطقه دارد و چه چیز را باید از دیگران بگیرد. انقلاب اسلامی در مرزهای
ایران محدود مانده و نظام سیاسی برآمده از دل آن هیچ جذابیتی برای
گروه‌های تحول طلب در جهان اسلام ندارد. در دو سال گذشته تمام بوق وکرنای
جمهوری اسلامی به کار گرفته شد تا القأ کند که جنبش بهارعربی بر الگوی
انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 استواراست، اما بیم وهراس از تکرار این
تجربه در درون ایران همچنان سران حکومت را نگران کرده است. علت این عدم
اعتماد به نفس و فرسودگی چیست؟ در ذیل به برخی نکات اشاره می‌شود که
همزمان هم دلیل این پیری زودرس و هم نشانه‌های آن می‌باشند.

1-غیریت‌سازی افراطی. انقلاب اسلامی ایران در برداشتن موانع قوی بوده
است، اما در ایجاد عقبه ضعیف. انقلاب‌ها اما تنها با نابودی دشمنان بد
کامیاب نمی شوند، بلکه با ایجاد دوستان خوب کامیاب می شوند. جمهوری
اسلامی با چالش‌های داخلی، جنگ و چالش‌های بین‌المللی تاحدودی موفق بوده
است، اما در ایجاد یک عقبه‌ی انسانی و اجتماعی کارنامه چندان درستی
ندارد. انقلاب اسلامی به شدت غیریت‌ساز بوده است و با این غیرت‌سازی
افراطی، عقبه انسانی خود را به شدت آسب رسانده است. انقلاب‌ها مانند درخت
تکامل می‌کنند، ریشه‌هایش در ژرفای خاک فرو می‌رود و برگ و بار و سایه و
ثمرش زمین را فرا می‌گیرد. انقلاب اسلامی ایران اما، مانند ماشین حرکت
کرده است. رو به پیش رفته است اما در پشت سر خود چیزی باقی نگذاشته است.
آیت الله خمینی جمهوری اسلامی خود را «شجره‌ی طیبه» خوانده بود. اگر این
سخن درست باشد درشجره‌ی طیبه جمهوری اسلامی، هیچ شاخه به تنه و هیچ تنه
به ریشه وصل نیست. افردای که در طی سی و سه سال گذشته در جمهوری اسلامی
مصدر اداره وامور بوده‌اند، هیچ کدام حکم تنه و ساقه درخت را نداشته‌اند.
بلکه حکم پمب بنزین‌های کنار جاده را داشته اند که چندی به ماشین جمهوری
اسلامی سوخت رسانده است، انگاه خود همان‌جا مانده است و ماشین جمهوری
اسلامی فرسنگ‌ها راه از آن‌ها دور شده است. فی المثل اولین نخست وزیر
جمهوری اسلامی هم‌دست امپریالسیم خوانده شد و سال‌ها در انزوا زندگی کرد
و مرد؛ اولین رئیس جمهور جمهوری اسلامی فرار را بر قرار ترجیح داد؛ نخست
وزیر دوران جنگ هشت ساله اکنون مجازات بدون محاکمه شده و در حبس خانگی به
سر می‌برد؛ رئیس جمهور دوران اصلاحات به کم‌تر از آلت دست آمریکا و
جاسوسی سی آی ای متهم نیست. اگر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی بعد ازترک
مسند ریاست جمهوری به "غیر" ، "بیگانه" و «نامحرم» جمهوری اسلامی بدل شد،
اکنون ضرباهنگ روند غیریت‌سازی شتاب بیش‌تری گرفته است و احمدی‌نژاد هنوز
این مسند را ترک نکرده به انحراف از خط اصیل ولایت متهم است و رئیس دفترش
رهبر جریان انحرافی لقب گرفته است. تنها محمد علی رجایی با کشته شدن، نام
نیک خود را برای جمهوری اسلامی حفظ کرد. اصلا در جمهوری اسلامی دولت‌مران
یا باید کشته شوند وخوش‌نام و معزز باقی بمانند یا زنده بمانند و در
جرگه‌ی خاینان و مخالفان در آیند. زنده ماندن و خوش نامی در این جمهوری
تقریبا محال شده است. جز اقربا و «آل عبای ولایت» دیگر در این جمهوری
کشته‌ی بد و زنده‌ی خوب کم تر می توان سراغ یافت.

2- جابه‌جایی اصول انقلاب و اصول قدرت. انقلاب‌ها به اصول خود زنده است.
اما الزاما اصول انقلاب، اصول کسانی که در انقلاب به قدرت می‌رسند نیست.
اصول انقلاب همان شعارهایی هستند که انقلابیون در مورد آن‌ها وفاق و
اجماع دارند. در فرانسه سرهای دانتون و روبسپیر به زیر گیوتین رفت اما
«آزادی»، «برابری» و «برادری»(سه شعار اصلی انقلاب فرانسه) حفظ شد. شعار
انقلاب اسلامی ایران «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود. درسی سال
گذشته این شعارها ضعیف و بی‌رمق شده‌اند. «استقلال» به مخالفت با غرب
تقلیل یافته است.«آزادی» به اباحت و بی‌بند و باری و لیبرال‌منشی تأویل
برده شده و به مثابه‌ی یک ضد ارزش آشکارا محکوم می‌شود. «جمهوری» یعنی
حاکمیت عامه‌ی مردم، سر از ولایت مطلقه فقیه در آورد و «اسلام» به روایت
آن‌چنان خشن و سخت‌گیرانه‌ی فقهی و قشری فروکاسته شد که نه از عقل بهره
داشت و نه با منطق میانه؛ نه بویی از استدلال برده بود و نه رویی به
گفت‌وگو نشان می‌داد؛ نه از مهر و مدارا در آن خبری بود و نه از انصاف و
مروت اثری. بدین ترتیب اصول انقلاب کم‌خون و بی‌رونق و رمق گردید و به
پیری زود رس دچار شد. به موازات این کم خونی اصول انقلاب، اصول قدرت به
تدریج رشد کرد وابزا‌رها و تکنیک‌های کنترول با دستان جمهوری اسلامی روز
به روز بیش‌تری اخت شد. ولایت فقیه، مطلقه شد؛ نظارت قانونی، استصوابی
شد؛ سانسور امان مطبوعات را برید؛ تفتیش عقاید موجی از اخراج اساتید را
از دانشگاه‌ها به دنبال آورد؛ نظریه پردازان حکومتی درمدحت قدرت و ولایت
و مذمت مدارا و مروت تا توانستند نظریه پردازی و تئوری بافی کردند. بدین
ترتیب ایمان کیمیا شد؛ معرفت عنقاء مغرب گشت؛ اخلاص و مروت کبریت احمر
گردید؛ تملق و ریا ارزان شد؛ بازار شید و زرق رونق گرفت و دکان تزویر
وریا پر مشتری شد؛ زهد ریایی جای تقوی را تنگ کرد و جوفروشی و گندم‌نمایی
سکه‌ی رایج زمان شد. تاریخ سه دهه جمهوری اسلامی به جای آن‌که تاریخ بسط
اصول انقلاب باشد، تاریخ کشف تکنیک‌های کنترول و ابزارهای سلطه و حذف هر
گونه مخالف احتمالی است. جمهوری اسلامی در آغاز با مجاهدین خلق در افتاد،
اندکی بعد بساط آبت الله شریعتمداری را برچید؛ سپس به جدال لیبرال‌ها
رفت: نخست وزیر را به گوشه راند و رئیس جمهور را فراری داد؛ در دهه‌ی شصت
جناح چپ اسلامی را حذف کرد؛ در دهه هشتاد جنبش اصلاحات را با اردنگی از
صحنه بیرون کرد و اینک از بطن اصول گرایان نیز جریان انحرافی ظهور کرده
است. حذف و اضافه روحانیت نیز از ابتکارات جمهوری اسلامی است. جمهوری
اسلامی بود که مصباح و جنتی را بر کشید و شریعتمداری و منتظری را
فروکوفت. اصلا این جمهوری اسلامی بود که دین را به یگانه عامل ترقی
اجتماعی بدل کرد و بنا بر این کامیاب ترین دولت تاریخ برای دنیوی‌کردن
دین است. و این همه نه حاصل بسط شعارها و اصول انقلاب که حاصل کشف
ابزارهای کنترل کننده و لازمه‌ی حفظ قدرت بود. و این بد ترین علامت افول
و پیری است.

3- تبدیل شدن فرهنگ به نوحه. یکی از استادان دانشگاه در ایران به نام
دکتر نصر الله حکمت، در دروان دولت محمود احمدی نژاد، کتابی نوشته است
بنام «زندگی و اندیشه حکیم ابو نصر فارابی». از جمله در آن گفته است که
وقتی که فارابی بغداد را به قصد حلب در شام یا مصر ترک کرد، شبی مخفیانه
بر سر مزار امام حسین در کربلا رفته، روضه خواند آن هم روضه‌ی جان سوز
وداع را و آن گاه شهر را ترک کرد. در مورد فارابی افسانه‌های بسیار ساخته
شده است از جمله اینکه او هفتاد زبان می‌دانسته است و در موسیقی چنان
مهارت داشته است که در آنی آدمی را هم می‌گریانده و هم می‌خندانده است و
آن‌گاه با آهنگی همگان را به آغوش خواب می‌سپرده و خود می‌رفته و هیچ کس
نمی‌دانسته است که به کجا؟ اما تا زمانی‌که فرهنگ به روضه‌خوانی تقلیل
نیافته بود، چنین دروغ مبتذل و ابلهانه در ذهن هیچ ابلهی هم نگذشته بود.
فارابی یونانی مآب‌ترین فیلسوف دینای اسلام است و از منظر متفکرا ن بعدی
اسلامی اگر نه به چشم بی‌دینی همواره به چشم بددینی دیده شده است و از
جمله امام محمد غزالی او را تکفیر کرد ه است. او در مورد بقای روح آدمی
نظری دارد که با مبنای اهل شریعت ساز و گار نیست. اگر در جمهوری اسلامی
نوحه به عنوان شاخص اصلی فرهنگ تبدیل نشده بود، آیا امکان داشت که یک
استاد دانشگاه که لقب «دکتر» را نیز در کنار نام خود بخیه می‌زند، از
مردی به قواره‌ی فارابی یک روضه وداع خوان بسازد؟ یکی از اتفاقاتی که در
جمهوری اسلامی افتاده است، تبدیل‌شدن فرهنگ به نوحه است که نه تنها علامت
پیری و ناتوانی که بدترین نشانه بیماری نیز است. امروز سرنوشت کهن‌سال
ترین فرهنگ آسیایی به دست مشتی نوحه‌خوان و معرکه‌گیر افتاده است. به
کارگزاران فرهنگی ایران در پیش و پس از انقلاب نظری بیاندازید: حسین
خدیوجم که کیمیای سعادت امام غزالی راهنگام مأموریت خود به عنوان رایزن
فرهنگی ایران در کابل تصحیح کرد. بدیع الزمان فروزان‌فر، سید حسین نصر،
مهدی محقق، کامگار پارسی، محمود شهابی، فاضل تونی، سید کاظم عصار و محمد
علی فروغی که هرکدام یلی است د ر حوزه‌های کاری خویش و خدمات ماندگاری به
فرهنگ وزبان پارسی کرده اند. اما هرچه که از زمان انقلاب به دوران کنونی
نزدیک و نزدیک‌تر می شویم لمپنیزم فرهنگی جای کوشش‌های واقعی فرهنگی را
می گیرد. تا جای که شیخ عباسعلی زنجانی رئیس دانشگاه تهران شد و
مافنگ‌ترین طلبه‌هایی که حوصله درس و طاقت خواندن را ندارند و بالاترین
هنر شان نوحه‌خوانی و روضه خوانی است، از طریق بند و بست‌های مافیایی و
استخباراتی رایزن و کارگزار فرهنگی جمهوری اسلامی در خارج از کشور
می‌شوند.

خلاصه حیف شد. یکی از پر شورترین خیزش‌های مردمی در خاورمیانه آهسته
آهسته می‌رود که فرجام مأیوس کننده به خود بگیرد. اکنون دیگر هیچ کس به
جمهوری اسلامی به چشم غبطه و حسرت نگاه نمی‌کند، بلکه نگاهی هم اگر هست
نگاه ترحم و عبرت است. انقلاب اسلامی بی پشتوانه وبی‌تاریخ شده است. با
غیریت سازی‌های شدید عقبه‌ی فکری و تجربی خود را از دست داده است؛ ابزار
های کنترول و تداوم سلطه را جاگزین اصول انقلاب کرده است وبا تقلیل دادن
فرهنگ به روضه‌خوانی و فال‌گیری، جامعه را به هبوط معنوی و اخلاقی مبتلا
کرده است. این‌ها همه علامت زوال و انحطاط زودرس و پیری و فرسودگی است.
راستی که این انقلاب چه زود پیر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/18ساعت 20:25 توسط سامان |

_ اولین مردمان جهان که نخ به سکه می‌بستند و در داخل  تلفن‌های عمومی می‌انداختند،ایرانیان بودند!

 _ اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفن‌های عمومی استفاده کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!

_ اولین مردمانی که دراولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!

_  اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!

 _اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجره‌ها را هم بازمی‌کنند!

 _ اولین مردمانی که در گروه کم‌ توسعه‌ترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا وتوقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!

_اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کار کردند اما بیشتر از همه عجله داشتند و تندتر از همه رانندگمی کردند، ایرانیان بودند!

_اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کتاب می خواندند و بیشتر از همه اظهار فضل،ایرانیان بودند!

_اولین مردمان دنیا که در خانواده های دیکتاتور زندگی می کردند و انتظار  حکومت دموکرات داشتند ! ایرانیان بودند.

_اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دورخود افتخار  می‌کنند ولی چیزی در ۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان بودند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 15:37 توسط سامان |

توجه علاقه‌مندان را به دعاهای امام علی بن حسین (ع)، مشهور به امام سجاد، فرزند حسین‌بن علی و چهارمین امام شیعیان جلب می‌کنم. در دعای بیست و هفتم که مربوط می‌شود به مرزداران اسلام و سپاهیان و لشکریانی که در کشورهای دیگر در حال جنگ بوده‌اند. ایشان برای این مرزداران دعا می‌کند. دعایی که نابودی دشمنان آن‌ها را می‌خواهد و سرکوب دشمنان را تقاضا می‌کند.

«بين دشمن و جنگ‏افزارشان جدايى افكن، و بندهاى دلشان را بگسل، و ميان آنان و زاد و توششان جدايى انداز، و در راهها سرگردانشان ساز، و از مقصد گمراهشان‏كن، وكمك و مدد را از آنان قطع فرما، و از تعدادشان بكاه، و دلشان را پر از رعب و وحشت كن، و دستشان را از فعاليت عليه مرزداران بازدار، و زبانشان را از سخن بر عليه آنان قطع فرما، و با شكست دشمن جمع پشت سر ايشان را متفرق كن، و به واسطه شكست اينان پيروانشان را از ادامه جنگ بازدار، و با خوارى و زبونى آنها طمع كسانى را كه پس از آنها آيند قطع ساز. بارخدايا، زنانشان را از باردارى عقيم كن، و صلب مردانشان را خشك فرما، و نسل چهارپايان و گاو و گوسفندشان را بگسل، به آسمانشان اجازه باريدن، و به زمينشان اذن روئيدن مده..»(صحیفه‌ی سجادیه ترجمه‌ی حسین انصاریان)

این‌ها را در مورد چه کسانی می‌گوید؟

در ادامه‌ی این دعا می‌خوانیم:اَللَّهُمَّ وَ اعْمُمْ بِذلِكَ اَعْدآئَكَ فى‏اَقْطارِ الْبلادِ مِنَ‏الْهِنْدِ وَالرُّومِ وَالتُّرْكِ وَالْخَزَرِ وَالْحَبَشِ وَالنُّوبَةِ وَالزَّنْجِ وَالسَّقالِبَةِ وَالدَّيالِمَةِ وَ سآئِرِ اُمَمِ الشِّرْكِ،

بارخدايا اين سرنوشت را بر همه دشمنانت در هر اقليم، – چه در هند و روم و خزر و حبشه و نوبه و زنگبار و سرزمين سقالبه و ديلمان و ديگر طوائف مشركين…

خزر را همه می‌شناسیم و نام دیلمان را هم شنیده ایم. دیلمان سرزمین مرتفع و بسیار زیبایی در استان گیلان است. دیلمان در نزدیکی گرگان و سیاهکل است. زبان و گویش دیلمی در ناحیه گسترده‌ای هنوز رواج دارد. به هر حال مسلماً این هم بخشی از تاریخ ماست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 14:29 توسط سامان |

خاطره‏ ای از ۳۳ سال پیش:


در زمان انقلاب ( قبل از 22 بهمن ) آقای بنی‏ صدر از پاریس به شاپور بختیار در تهران تلفن می‌کند که:

آقای نخست وزیر، من در نوفل لوشاتو هستم و جناب آقای آیت الله اشراقی می‌خواهد با شما صحبت کند.

بختیار می‌پرسد «آیت‏ الله اشراقی چکاره است؟»

بنی‏ صدر می‌گوید «ایشان داماد حضرت امام هستند!»

بختیار میگوید «شغل شبش را نپرسیدم. روزها چکار می‌کند؟»

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 14:6 توسط سامان |

ميرداماد

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي؟ محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.

شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته . علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود.  

نكته درسي: اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما درب را باز بگذاريد و در اطاقتان هم حتما شمع داشته باشيد. چون برق با كسي شوخي ندارد

نکته اخلاقی:  چرا یک آخوند یا طلبه نمی تواند در اتاقی که یک خانم هم حضور دارد مثل آدم کپه مرگش را بگذارد و بخوابد تا با 10 تا انگشت سوخته صبح نکند؟ 

نکته کنکوری:  اگر  پس از سوزاندن 10 تا انگشت هنوز صبح نشده بود، چه جای دیگری را باید می سوزاند؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 17:12 توسط سامان |

یوتاب : سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .

آرتمیز : نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی – برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد . 

آتوسا : ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش. هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی ها داریوش یاور فکری و روحی داریوش دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است .

آرتادخت : وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید

آزرمی دخت : شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از” گشتاسب بنده” بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است . 

آذرآناهید : ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است . ( ٢۵٢ ساسانیان ) 

پرین : بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است .  

زربانو : سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال – آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده . 

فرخ رو : نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید 

کاساندان : پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از ویبا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است .

گردآفرید : یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که بالباسی مردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند .  آریاتس : یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامی کوتاه از وی به میان آورده اند .  

گردیه : بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان هسمرخسروپرویز یاد کرده که در چند نبردها در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان دادهاست . ( ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوسی )٢٧۴ 

هلاله : پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها ۱+۲۷۴ یشتها ۲)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را “همایچهر آزاد” ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از “وهومن سپندداتان” بر تخت شاهنشاهیایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبتقوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است . 

پوران دخت : شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود . 

شیرین : شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا نظر شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرن حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور – شهریار – فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند . پس او سر بر بالین ( جسد بی جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند . 

بانو گشنسب : دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 16:14 توسط سامان |

وقتی مردم استخر بر ضد حاکم عرب استخر شورش کردند و تازیان را از شهر بیرون انداختند عبداله ابن عامر سوگند خورد که : "چندان بکشد از مردم استخر که خون براند...به استخر آمد و خون همه مباح گردانید و چندانکه می کشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند. پس برفت.و عدد کشتگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بود برون از مجهولان" (فارسنامه ابن بلخی ص 116).

در سال سی ام هجری مردم خراسان بر ضد تازیان قیام کردند. عثمان خلیفه تازیان ، عبداله ابن عامر و سعیدابن عاص را فرمان داد که آنان را سرکوب نماید.(مجمل التواریخ و القصص ص283).

بسیاری از این تازیان از راهزنان و غارتگران عرب بودند که در مرزهای ایران آبادیها و روستاها را غارت می کردند مانند مثنی ابن حارثه و سویدابن قطبه......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 16:2 توسط سامان |

در  اوايل آوريل ۱۹۷۸، تيمسار مقدم از نهاوندی می خواهد که در مکانی يکديگر را ملاقات کنند. آن دو در يکی از تالارهای موزه ی رضا عباسی همديگر را می بينند. مقدم به عنوان رییس ساواک گزارشی ۲۳ صفحه ای برای شاه در مورد وضعيت کشور، وخامت اوضاع، خطرهای پيش رو و فسادهای رژيم تهيه کرده که «در آنها از فساد مالی چند تن از نزديکان اعليحضرتين، با ذکر نام و همه ی جزييات اعمال آنان سخن رفته بود...در يادداشت ها لحنی خشن و عريان به کار گرفته شده و نام ها به صراحت و بی هيچ پرده پوشی ذکر شده بود»(ص ۱۰۱).  

گزارش را به نهاوندی می دهد تا بخواند. نهاوندی می گويد سه سال قبل از آن(۱۹۷۵) دو گزارش از سوی «گروه بررسی مسائل ايران» و «ستاد کل ارتش» به شاه ارائه شده بود که در آنها عيناً همين فسادها ذکر گرديده بود، اما شاه هيچ ترتيب اثری به آن موارد نداد. مقدم می گويد که پس از ارائه ی اين گزارش به شاه او را برکنار خواهند کرد، به همين دليل از نهاوندی (رییس دفتر فرح پهلوی که توسط شاه منصوب شده بود) می خواهد که گزارش را از طريق فرح به شاه برساند تا شاهدی داشته باشد که برکناری اش دليل ديگری جز اين گزارش نداشته است2.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 15:21 توسط سامان |

لطفعلی خان را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آغامحمد خان ایستاد و بدو سلام نداد و وی را خوار داشت. آغامحمد خان نیز دستور داد که اصطبل‌بانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند . فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین می‌کشیدند.به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟ واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتند نداشت تنها سرش را بالا برد و با خشم بدو نگریست.این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.برخی نیز نوشته‌اند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید.در باره چگونگی کور کردن وی نیز برخی بر این باورند که چشمهایش را از کاسه بیرون آوردند و برخی نیز چنین گزارش داده‌اند که میل داغ بر چشم او کشیدند.همچنین برخی تاریخنویسان گفته‌اند که دست و پای وی را نیز به دستور خان قاجار بریدند. مرگ لطفعلی خان را آغامحمد خان پس از آن که با خود در شهرهای گوناگون ایران گرداند و به نشانه پیروزی پیکر نیمه جانش را در برابر دیدگان میردم نمایش داد به تهران برد و پس از چندی که وی را آزار و شکنجه بیشتر داد دستور کشتنش را داد.مرگ وی را به روش خفه کردن نوشته‌اند.پاره‌ای هم بر این باورند که او خودکشی کرده است.پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند.امروزه سنگ گوری بر خاکش نهاده‌اند که خرجش را بازاریان تهران پرداخت نمودند. رفتار آغامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریم خان زند،بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود،وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پله‌های کاخش جایی که همیشه از آن گذر می‌کرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد.این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند. سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.چنین می‌نماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است،برای نمونه دختر کریم خان زند را به زور به یک قاطرچی شوهر داده‌اند،ولی روی هم رفته به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی از سرنوشت همه آنها نداریم. پسران لطفعلی خان فتح‌الله خان و خسرومیرزا نیز اخته شدند و مانند بردگان به فروش رسیدند. خسرومیرزا را پس از اخته کردن کور نمودند و به بردگی قاجارها گماشتند. به دستور خان قاجار سپاهیانش به شاهدخت مریم همسر لطفعلی خان تجاوز کنند. آغامحمد خان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی خان جزای سختی داد،به فرمان او هفتاد هزار جفت چشم از مردان این شهر درآوردند و به زنان تجاوز کردند و آنان را چون بردگان فروختند و نه روز تمام این فاجعه دنباله داشت و در این دو روز تا توانستند از این شهر کشتند و بی‌سیرت کردند و ویران کردند و به آتش کشیدند و به بردگی بردند چنانکه کرمان تا سالها آبادی نیافت.به گزارش تاریخنویسان هشت هزارتن زن و کودک کرمانی را سپاهیانش به بردگی فروختند.همچنین به سبک مغولها فرمان داد تا از سر اسیرا جنگی کله‌منارهایی برای یادبود بسازند که تا سالها به جا بودند. همچنین در برخورد با سربازان وفادار به لطفعلی خان دستور داد که گوششان را بریدند و چشمشان را از کاسه بیرون کشیدند و از فراز کوه به پایین پرتشان کردند.همچنین گروهی از وفاداران به واپسین شهریار زند را گرد آورد و شمشیرهایشان را بدان پس داد و گفت اگر می‌خواهند زنده بمانند باید با هم بجنگند،ولی آنها شمشیرها را به سوی خود برگرداندند و خودکشی کردند.نامدارترین سردار لطفعلی خان زال خان نام داشت.همچنین منشی شاه جوان را که میرزا محمدخان کاشانی نام داشت فرمان داد تا چشمش را درآوردند و دستش را بریدند.  
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 7:35 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

چون مردان ایران، قاطبه، از أَعلی و أَدنی، بدون استثناء، از شدن ظُلم‌جُویی، بدخویی ستم‌پروری، تعدّی، کسنژی، دائماً مُؤاخذات طبیعت و فرّاشان محکمه‌ی عدل و حقّانیت به اَشدّ اشکنجه و عقوبت و اصعب انتقام در بدترین رذالت و فلاکت، دل‌های ایشان را مخاطب و معاتب(۱) می‌دارند. پسر از پدر حقوق خود را می‌جوید، که: ای نامرد، پدر، تو چرا مرا به مکاتب نَبُردی، و «علوم» و «فنون» و «حرف» و «صنایع» نیاموختی و آداب انسانیّت و رسوم آدمیّت به من یاد ندادی و در [عوض] خُرافات فاضل دربندی و مُزخرفات قطب راوندی و افادات شبستری [را] آزمودی؟ شَکیّات و سَهویات و مسائل فروغ و مقانات یا اعتقاد به افضلیت «علی» بر انبیاء یا «فاطمه» بر ائمه‌ی هُدی، کدام مُشکل «جغرافیا» یا مسئله‌ی «حساب» و «شیمی»(۲) یا علم «تجارت» و طریقه‌ی «مُعاشرت» و آداب «مُصاحبت» را برای من یا دیگری حل کرده است؟ جنین در «رحم مادر» به زبان شیرین طبیعت فریاد می‌کند: ای پیر جادو، من بیچاره که ودیعت خدا و امانت پروردگارم، تو می‌باید در رحم خود به خوی‌های خوب و اخلاق مرغوب و طبایع شرف و جلالت پرورش بدهی و حالات ذاتی مرا به سرورها و شادی‌ها و خوش‌دلی‌ها و آزادی‌ها و فتوت و شجاعت تکمیل نمایی. آیا چه گناه داشتم که مرا به مجلس گریه و زاری و آه و سوگواری، کشان کشان کشانیدی و برای کلثوم مغموم و عبدالله مَجهول مَعدوم و شهربانوی نامعلوم و رقیّه و سکینه، بر سر و سینه زدی و روی گونه [را] خراشیدی و یقه دریدی. به قسمی که من در رحم بر خود لرزیدم و به درجه‌ی هلاکت رسیدم و به خوف از سقط شدن رسیدم و تمام حظوظ و مسرّات طبیعی را فوت نموده و شادی‌های گرانبهای مقوم طبیعت و خلقت خویش را فراموش کردن و با «هم» و «غم» همدوش و با «درد» و «الم» هم‌آغوش، از تو رذیله‌ی ملعونه زاییدم؟ باز دست از ظلم و ستم خود برنداشتی، تخم دشمنی «عُمر» و «عایشه» و «ابوبَکر» و «معاویه» و عشق به «دخترِ شاهِ پریان» و ملائکه‌ی آسمان و حُبّ «ابوذر» و «سلمان» در دلم کاشتی؟ امروزه که در میدان جهان، جز فضل و هنر و علم و عمل، یک ذرّه خُرافات به‌کار نمی‌رود و کسی به چیزی، بلکه به پشیزی، یک خروار این مُهملات را نمی‌خرد. من از محصولات و مزروعات تو، و از این سرمایه‌ی تجارتی که به من داده [ای] چه فایده و ثمر بردارم؟ در تمام جهان، جز عثمانی و ایرانی، نام مسلمانان مجهول است. در ایران، یک دینار به عشق مسلمان نمی‌دهند، که سهل است؛ یک نان عثمانیان هم به ازای پاره برنمی‌دارند. دشمنی «عمر» و «عایشه» که در ایران بی‌ثمر و فایده است و در عثمانی مایه‌ی خسارت و ضرر و اسباب و تحقیر و کتک، و در سایر جاهای جهان، ذکری از این سخنان نیست. زن از شوهر حقوق خود را مطالبه می‌کند، که: ای شوهر نابکار و ای احمق بی‌ناموس و عار؛ من که از جنس آدم بودم و تو را در زندگانی معاونت و در مشورت، مددکاری می‌نمودم، روی مرا بستی و چشم و گوش مرا کور کردی. از تمام حظوظ آدمیّت و حقوق معیشت محروم نمودی. زنده به‌گور در این خانه خراب[ه]های چون قبر نشانیدی. اخلاق مرا محو و ابطال [کردی] و امور مرا فسخ و اعطال(۳) و حیات مرا در حیز(۴) اهمال گذاردی و مرا مجبور به هزاران حیله و خدعه و دسیسه و دغدغه و مکر و وسوسه کردی. ظلمی که شما شوهران، به ما بیچارگان می‌کنید، هیچ کس به هیچ اسیری و هیچ دشمنی به هیچ دستگیری نکرده [است]؟ کجا شمر ذی‌الجوشن و سنان بن اَنس، این معامله‌ی ناهنجار و این رفتار ناگوار [را] که شما می‌کنید، کرده‌اند؟ مگر پروردگار قهار و منتقم جبار، انتقام مارا در یوم جزا از شما بگیرد و به وعده‌ی خود، که «و اذا(۵) الموَوده سُئِلَت بِاَیّ دَنبِ قُتِلَت» وفا فرماید؛ و «هُوَالمُنتَقِمُ القَهّار»(۶). شوهران به زنان می‌گویند: شما را ما مددکار زندگانی و معاون معاش و کامران خویش می‌خواستیم، کنون باری ناهموار و دُزدی نابکار و حیله‌کاری مکّار و دشمنی دل‌آزار برای ما شده‌اید. هرکس دچار شما شد، نفس راحت کشیدن و لقمه‌ی گوارا بلعیدن و آب خوش نوشیدن و به خواب راحت آرمیدن را بر او حرام نموده‌اید. آه، چه بدبخت است شوهری که دچار شما جادوگران غدّار و حیله‌کاران نابکار شود. مالمان را می‌دزدید و تلف می‌سازید. عرض و ناموس ما را هدر و بر باد می‌دهید. شب و روز از برای اداره‌ی معاش شما، در اشدّ دوندگی و تلاش و اصعب اشکنجه و عذابیم، تا لقمه‌نانی تحصیل نموده و شبانگاه با شما به آسایش به‌سر بریم. همه شب، تا سحر به رنج لُندلُند(۷) شما گرفتار و به زحمت فِق فِق(۸) شما دچاریم. آه، که چه زمان دیدار مرگ را بینیم و از شرّ شما شرموطگان دشمن حیات و استراحت آسوده در آغوشش گیریم. بر ایوان کسری صورت سه کس را رسم نموده بودند: اولین مردی که سر به زانوی غم نهاده و زارزار می‌گریست و اطرافش را «ماران گزنده» احاطه کرده بودند و هر آن اژدهایی مهیب و دمان‌ بر او حمله می‌برد و از شراره و شعله‌ی زهرش، درد دل آن بیچاره را تازه و سورت سورش جــان درمــانده‌اش را بی‌اندازه می‌نمود و در ذیل آن رسم به «خط جلی» نوشته بودند: «این کسی است که پای‌بند اهل و عیال و روزگارش همواره مالامال وبال و احوال باشد اهوال». ای گرفتا پای در بند عیال / دگر آسودگی مَبَند خیال دومّین مردی بود که ریش خویش را کنده و یقه را دریده و به سر خود می‌زد. در ذیل آن نوشته بودند: این مردی است که زنش را طلاق گفته و دوباره رجوع نموده، کنون از خورده‌ی خود پشیمان [است] و از کرده دچار سرزنش و درد بی‌درمان است. سومین مردی که با کمال شادی و سرور، مشغول رقصیدن و خندیدن بود. در ذیل آن نوشته بود: این کسی است که اکنون در محکمه‌ی قاضی قاضی، زن خود را طلاق گفته و از بند و شرّش جسته [است]. در واقع، زنان حالیه‌ی ایران، بارهای گرانی هستند که رستم دستان و سام نریمان هم طاقت کشیدن بار آنها را ندارد. بی شبهه و شک، شوهر به هر درجه از «دولت» و «ثروت» و «اقبال» و «مکنت» باشد، بدبخت‌ترین اهل عالَم است. رعیت ایران به پادشاهان، به زبان طبیعت فریاد می‌کنند: ای نادان جاهل و ستمکار غافل، و ای مبهوت خونخوار سرگردان و بی‌مروت ایمان. ای بی‌شرف و عار، و مردود روزگار. یک مملکت را که رشک روضه‌ی رضوان و مایه‌ی حسرت تمام ممالک جهان بود، خراب و ویران [نمودی] و بر اهلش «دوزخ» و «برزخ» و «زندان» کردی. رونق و آبرو و شکوه دولت اصیل نجیب ایران را بُردی و همگی ما را دُچار درد أَلَم و گرفتار فقر و فاقّه و غم نمودی. این حرص بی‌حد و طمع بی‌اندازه‌ی تو، که نه تنها به خوردن مال و نان و گرفتن جان و روان ما اکتفا نمی‌کند [و] تا مانند اژدهای ضحّاک، خون جگر و مغز سر ما «رعیت دربدر» را نخورد، آسوده نمی‌خوابد. و ما رعیت ایران، امروزه لگدکوب ظالمان خونخوار داخله و سرزنش و ملامت و توبیخ دوَل خارجه و ملل متفرّقه شده‌ایم و فردا پایمال سُمِّ ستوران لشکر و اسیر دست سالدات(۹) و عسکر ایشان خواهیم شد. زنانمان را در برابر چشممان با رذل و بی‌ناموسی دُچار خواهیم دید. اولاد خویش را در پست‌تر شناعت و وقاحت گرفتار مشاهده [می‌کنیم]. ۴ میلیون نفوس ایران در ۱۰۰ سال الی حال، از جور شما طبقه‌ی ستمکار، دربدر بیابان‌ها و گرفتار «کُربت»(۱۰) و «رنج غُربت» شده‌اند، یا از فقر و فاقه به بدترین دردها جان سپُرده، در زیر «شکنجه» و داغ و ننگ قجر و کتک و زنجیر و چوب و لگدکوب و در زندان‌خان[ه]های شما به فلاکت مُرده‌اند. مگر پروردگار ما، خطّ بندگی ما بیچارگان را به‌دست شما ستمکاران سپُرده و عنان اختیار ۴۰ میلیون نفس را به کف کفایت شما واگذارده؛ مؤاخذه‌ی «جان» و مطالبه‌ی «خون» ما را از ایشان نخواهد کرد؟ که ای کاش، با این بندگان مانند «آقا» در حق «نوکر» و «بنده» و مثل دشمن درباره‌ی اسیر معامله می‌کردند. هیچ دشمنی، اسیر و دستگیر خود را بدین ذلت و عذاب اشکنجه نخواهد کرد، که شما رعیت را نموده‌اید: «وَ سَیَعلَمُ‌الَّذِینَ ظَلَمُواَیَّ مُنفَلِبِ یَنقَلِبُون»(۱۱). پادشاهان جواب می‌دهند: ای رعایای بی‌غیرت و ظالمان دست‌کوتاه بد عقیدت، ما به حُکم مجازات و به فرمان انتقام از جانب طبیعت قاهره و از طرف پروردگار جبّار مأموریم، که شما رعیت بی‌غیرت را، که هزاران هزار ید و قدرت «دَم‌زدن» و «لا و نَعَم گفتن» از بی‌اتفاق و بی‌حمیّتی و همّتی ندارد، در اشدّ اشکنه و عذاب پایمال هوا و هوسات خویش سازیم. خون جگر شما، شرابِ ناب است و لخت دل و کبدتان کباب. ما به حکم محکم «اَلحُکمُ لِمَن غَلَب»(۱۲) ما شما را بنده‌ی زرخرید و عَبد عَبید و خانه‌زاد جاوید خویش می‌دانیم. «َالعَبدُ و مَا فِی یَدِهِ کَانَ لِمَولاه» را همواره به شما ابلاغ می‌فرماییم. رعیّت ایران برای ما قصّابان، حُکم گوسفند و گاو را دارند. اگر بپرورانند، از برای قُربانی و تصدُّق به خاک پای گوهرفَرسای شهریاری می‌پرورانند. مثنوی گاو اگر خُسبَد و گر چیزی خورد / بهر عید ذبح، خود می‌پرورد و خوشا به‌حال آن دختر رعیّت، که مورد خدمتگذاری حرم مُحترم سلطنت بشود. و مسعود، آن پسر که فدای اجرایِ میل خاطر ما ظالمان گردد، یا در زیر اشکنجه و عذاب و قَهر و غَضب ما جان سپارد. حقوق پادشاهان بر رعیت این ایرانِ ویران، نه‌تنها گرفتن مال و جان و باد دادن عِرض و ناموس ایشان است، یلکه تا آنان را به ممالک خارجه نفروشند و تا آخرین ایرانی را بر خاکستر فلاکت ننشانند و زنان آنان را به‌دست سربازان جنگلی روسی نسپارند، و ته‌بَساط فلاکت‌زده‌ی ایشان را فدای قَدَم اسبان سالدات انگلیز(۱۳) کنند، و خانه خراب[ه]های آنان را «طویله» و «اصطبل» خیل و حَشَم افغان‌ها و عُثمانیان نگردانند، دست از ایشان برندارند و حقوق خویش را از ممالک ایران اداکرده نبینند. (۱۴( ای خواننده‌ی کتاب؛ ظلم مانند آتش است و ظالم چون صاعقه‌ی آتش‌بار. همان‌طور که «صاعقه» حقّ خود را «سوختن» می‌داند و تــا نسوزاند، حقوقش ادا نمی‌شود؛ پادشاهان ستمکار هم تا تمام مملکت را «ویران» و تا فرد آخر را دچار «درد بی‌درمان» نسازند، حق خود را ادا کرده ندانند. و به همان قسم که «آتش» را هر چه «طعمه» بیشتر دهی، قوی‌تر می‌شود، و سوختن و أَثرش افزون‌تر گردد، «ظالم» را هر چه بیشتر «تمکین» نمایند، آتش ظُلم‌اش زبانه‌دارتر و شراره‌ی ستم‌اش افزون خواهد گردید. و ما در اینجا به‌راستی تصدیق می‌کنیم که: اکنون هنوز نیم‌رمَقی از دولت و ملّت ایران باقی است و در حالت نُزع و جان‌کندن هستند و باز حقوق پادشاهان ایران از رعیت آن ادا نشده است؛ زیرا که همچنان که از کُنده‌ی درخت خشکیده بند و مادام [که] در برابر شعله‌ی آتش، أَثری باقی است، یعنی بالکلّیه خاکستر نشده، حقوق آتش ادا نگردیده [است]، همان‌طور [هم] حقوق پادشاهان ایران هنوز تماماً از رعیّت آن ایفا نگردیده است. و امیدواریم که عَمّاً قَریب حقوق آنان از اینان کاملاً ایفا و ادا شده و نام ایران و ایرانی از صفحه‌ی جهان بر اُفتَد؛ زیرا که ملّت وقتی که بدین درجه بی‌غیرت شوند، که 10 میلیون [از] ایشان شب و روز در اشدّ شکنجه و عذاب به‌سر بَرَند و قوّه‌ی این با دو نفر ظالم تاب مقاومت نیاورند، یا زبان به مکالمت گشایند، نداشته باشند؛ همان بهتر که رهسپار عدم گردند و آخرت را معمور فرمایند. «وَالعَاقِبَهُ لِلمُتَّقیِن»(۱۵). نال[ه]های وجدانی اهالی ایران، از دست این علمای نادان، تا عنان آسمان می‌رود و عجب این [است] که گوش ملا نادان‌ها، نال[ه]های ایشان را نمی‌شنـود، کـه فریــاد می‌کنند: ای قائدان امت محمد، و ای سیاسیان ملّت احمد، شما راه خلاص و نجات از دست افادات و خُرافات فاضل دربندی و شیخ میمندی را به ما نشان بدهید، از این که شما ماها را به راه حیات و طریق نجات و خلاص از فقر و فاقت دلالت نمایی، گذشتیم. آن‌قدر مسئله‌ی شکیّات و سهویات نوشتید، که ما در خدا هم شک کرده‌ایم. این‌همه از «استبراء» سُخن راندید و چکانه(۱۶) زدید، که نزدیک است از سر دیدن هم بگذاریم. آن قدر «فاسد» و «اَفسد» و «باطل» و «ناسخ فاسخ» در مُعاملات و مُبایعات و مُصالحات نوشتید، برای کدام معامله و تجارت است؟ در ایران که جُز بازار قُرمساقی، مَتاعی رواج ندارد، و جز سرمایه‌ی بی‌غیرتی، همه‌چیز کساد است. مال‌التِجارِه لاشه‌کشی به کربلا و مشهد و قُم، که این‌قدر فَسخ و اِبطال نمی‌خواهد. گُمرک مُردگان را که عثمانیان بی«لا» و «نَعَم» می‌گیرند و فتاوی شما رافضیان را به یک پاره هم نمی‌خرند. فتاوی نافذه‌ی شماها در حقّ ده بلیت خر دماغ خشک بابی، که حکم قتل و غارت اموالشان را بنویسید، بر حسب مبل پادشاهان ایران، به قوّه کارد میرغضبان و چوب فراشان جاری است و بس. دیگر کدام تجارت و چه مصالحه و مبایعت؟ بلی، مقدسین شما ۱۰ تومان ار بابت ردّ مظالم، آن هم پول سیاه، از حاکم شیراز یا کرمان می‌گیرد و ۲ کرور حقوق مسلمانان را بدان مصالحه می‌نمایند. یک نامرد نمی‌گوید این بی‌دینان مال که و حقّ کی را به وکالت از جانب کدام‌کس مصالحه می‌کند؟ آن حاکم احمق هم گمان می‌کند که آن حقوق رعیت را که بُرده و تَلَف کرده است و جُز «انتقام قَهر الهی» کسی نمی‌تواند آن را تلافی کند یا آنها را اداء و ایفا نماید؛ بدین ماست‌مالی و روباه‌بازی‌ها دُرست می‌شود. چنین نیست. شفاعت همه‌ی پیغمبران [هم] در حق این ستمکاران فایده[ای] ندارد. اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خُشنود / شفاعت همه پیغمبران ندارد سود این روضه‌خوانان بدتر از شمر و سنان، بر سر منبر فتوای هتک پرده‌ی شریعت و تغییر اساس احکام نبوّت را علانیه می‌دهند، که هر کس یک‌قطره اشک شور در برابر دروغ و جعلیات بی‌فروغ ما بریزد، فوراً همه‌ی گناهانش، هرچند به‌قدر ریگ بیابان‌ها و برگ درختان باشد، بریزد [و] بی‌جواب و سؤال داخل بهشت گردد و در رفیق أَعلی بــا ائمه‌ی هُدی به‌سر بَرَد. چقدر این فتوا(۱۷) مردم ایران را بر ظلم و جور و خوردن حقوق یکدیگر و پامال نمودن مال و جان و ناموس مردمان جَری نموده، که فلان حاکم یا میرغضب خود را اقناع می‌کند، که الحمدالله، اگر چه هزاران خون ناحق ریختم و مال دو هزار فقیر و یتیم و بیوه‌زنان را چاپیدم، باز به سعادت گریه‌ی سیدالشهداء رسیدم. و دیگر خبر ندارد که لاینقطع، آه یتیمان و گریه‌ی بیوه‌زنان، که از ظُلم او به آسمان بالا می‌رود و گوش ملائکه را کر می‌کند و قَهر حضرت دادگر را چنان به‌هیجان آورده، که اگر در سینه‌ی خود «حسین‌ابن علی» مانند «شمر» پناه بَرد، از انتقام خدا خلاصی ندارد. حقوق این مردم بر روضه‌خوانان دروغگو، بیشتر از پادشاهان ظلم‌خو و ستم‌جو است؛ زیرا که شاید برای کسی‌که گرفتار یک ظالم نابکار است، از گریه و زاری، حالت فِراغتی دست دهد و ظالم را از کرده‌ی خود پشیمان و از ستم خویش نادِم و هَراسان سازد؛ امّا هر قدر مستمعین این روضه‌خوانان، بیشتر گریه و زاری می‌کنند، بر قساوت و ظلم اینان و قوّه‌ی جعاله و دروغ و افترای آنان می‌افزاید. اگر پادشاهان صورت حیات و زندگانی مردم را خراب و مُختَل می‌نمایند، هیچ‌گاه مردم را جَری و جَسُور بر فِسق و فُجور نمی‌سازند؛ ولی روضه‌خوانان آن رُعب و ترسی که أَساس شریعت پیغمبر بر او نهاده شده است، که باید از عِقاب و عَذاب حهنَّم ترسید و از حدود شریعَت تَجاوز نکرد، خراب نموده، گریه کنان «حسین‌ابن علی» بر حسب فتوای(۱۸) روضه‌خوانان، با کمال جُرأت و جِسارت، مُرتَکب هر مَعصیّت می‌شوند و از عَذاب شدید و تهدید و وَعید، باک و بیمی ندارند. چرا که قال‌الصّادِق: «مَن بَکی اَو اَبکی او تباکی علی‌الحُسَین وَجَبتُ لَهُ‌الجَنَّه» را جُنه(۱۹) و سپَر خویش قرار داده‌اند و آلَتِ خِرق سدّ شریعت و هَدمِ أَساس دین و ملّت کرده‌اند. حقّ روضه‌خوانان این است که او را زنده در ملاء عام پوست کنند و عبرت دیگران سازند، تا دیگر کسی بندگان خدا را به این جُرأت دعوت بر هَدم أَرکان شریعت و خرق پرده‌ی دیانت ننمایند. گمان ندارم آن‌قَدر ظُلمی که بر اولاد و أَحفاد و جنین‌های رحم زنان ایران و نطف[ه]های کمر مردان از روضه‌خوانان می‌شود، از فرعون که هزاران طفل [را] سر بُریده باشد؛ زیرا که ما از پیش نوشتیم که حالات عارضی مادران در اطفال «رحم»، البتّه خو و طبیعت اصلی می‌شود؛ و آن طفلی که مادرش در پای منبر روضه‌خوانان نشسته و انواع و اقسام صورت‌های موحش و مُدهش و مهول و مُرعب روضه‌خوانان نامرد از نیزه‌ی «سَنان‌ابن أَنس» و خنجر «شمر» و دریدن و بریدن بازوی «عبّاس» و «علی‌اکبر» مصور دماغ او نموده [است]. و از هول و هراس آن دروغ‌های بی‌اساس، بر خود لرزیده و یقه و گریبان دریده و بی‌تابانه زاریده و گرییده [است]، بیچاره جنین، تمام این تصورات و حالات در طبیعتش، أَثر رُعب و حُزن و غم و در رویش نماندن رنگ و ترس و عبوس و أَلم تولید نموده است. از این است که طبعاً تمام اولاد ایران و اطفال آن ویران مغموم و محزون و خائف و دلخون‌اند. و این نیست، جُز از ستم روضه‌خوانان، که در حقّ اطفال و جنین رحِم مادران، که با کمال بی‌شرمی و بی‌حیایی به دروغ خواندن می‌کنند. بلی، یک طبقه از مردم ایران، از دایره‌ی ظلمه خارج‌اند و در عدد مظلومین محسوب [شده] و ایشان همان بچگان در رحم مادران‌اند، که تمام ظلم‌های «پدر» و «مادر» و «شاه» و «رعیت» و «ملاها» و «روضه‌خوان‌ها» بر آنها وارد می‌شود. و از ظلم هر طبقه، در طبع جنین یک أَثر مخصوص تولید می‌گردد، که تا وقت مرگ، آن داغ از جَبین چِنین جَنین مَحو نخواهد شد. بدی هئیت و زشتی قیافت أَطفال، از أَثر بی‌میلی و بی‌رغبتی پدران است در حقّ مادران ایشان، که در وقت انعقاد نُطفه، از کمال و ایفای آن، به مَسرَّت و شادمانی قصور و توانی کرده‌اند. اخلاق رذیله، از دسیسه و حیله و خوف و رعب و مکر و دروغ اطفال یا آن همه وحشت و دهشب و بیم و خشیَّت، از أَثر حیله و دسیسه‌ی مادر است، که در زمان حمل نموده[است]. بلاهت (۲۰) و بلادت(۲۱) و سفاهت و کمی حوصله و کوچکی بطن دماغ و خرابی مشاعر و مدارک اطفال، از أَثر نامربوط‌های ملا نادان‌ها است، که مادرش شنیده و خیالات فاسده‌ی مملکت «هورقلیا» و عوالم اوأَدنی و دوزخ و نکیر و منکر نموده، که همان اوهام بی‌ارتباط و خیالات بی‌قیاس، در دماغ جنین بیچاره اساس گرفته است و انتظام طبیعی دماغش را محور و ابطال و هرج و مرج کرده است. آن لرزش‌ها و بی‌انانیت‌ها و عجز و پستی‌ها و لایه و سستی‌ها و تن به هر رذالت و ستم در دادن‌ها، از أَثر ستم و ظُلم پادشاهان بی‌ایمان و حکام و فَرّاشان و ضابط و داروغگان ستمکار ایران، در طبع فرزند بیچاره، به توسط خون و خیال فکر مادر و پدر پیدا شده است، که از نام «فرّاش» می‌ترسد و از صدای «سرباز» می‌لرزد. و صورت‌های مدهش و مرعب و هول و هراس‌های نابگاه و حُزن و غم‌های بی‌جا و افسردگی و پژمردگی دائمی و دل‌مُردگی مستمرّی، تماماً از أثر بی‌حیاگری‌ها و دروغ‌گویی‌ها و جعلیات و هرزه‌سرایی‌ها و گریزهای روضه‌خوان‌ها در طبع جنین، راسخ و ریشه‌دار گشته است: «اَلا لعنهُ‌الله عل‌(۲۲( القَومِ الظّالِمین»(۲۳)

پانویس‌ها: ۱) عتاب‌شده، سرزنش‌شده. ۲) در اصل: شیمیا. ۳) از عطل، أَخذ شده است، به‌معنای بیکار گذاشتن، باطل‌ساختن، بیهوده رهاکردن، معطل‌کردن. ۴) حیز، جای، مکان، کرانه‌ی هر چیز. ۴) در اصل: ان. ۵) سوره‌ی تکویر – ۸ و ۹. ۶) غُرغُر کردن. ۷) درد پیاپی و بریده کردن. ۸) سرباز. ۹) کربت، دلگیری، حُزن. ۱۰) سوره‌ی شعراء – ۱۲۷، «و کسانی که ستم کرده‌اند، به‌زودی خواهند دانست به کُدام بازگشت‌گاه برخواهند گشت». ۱۱) حکم از آن کسی است که غالب (پیروز) است. ۱۲) انگلیس. ۱۳) در اصل: نه‌بینند. ۱۴) سوره‌ی اعراف -128، «و فرجام (نیک) برای پرهیزگاران است». ۱۵) چکه چغانه، مردم کوشنده به تعبیری چانه‌زدن. ۱۶) در اصل: فتوی. ۱۷) در اصل: فتوی. ۱۸) جنه، سپر. ۱۹) ساده‌دلی، ضعف تدبیر، سُستی رأی. ۲۰( کُند ذهن بودن، کُند هوشی، کاهل‌شدن. ۲۱) در اصل: علی‌القوم. ۲۲) سوره‌ی هود -۱۸، «هان! لعنت خدا بر ستمکاران باد».

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 16:11 توسط سامان |

ای ملّت بدبخت ایران؛

در عصری که علمای ملل مُتمَدِّنه «کُرات متعلق» این جوّ لایتناهی را در معرض اکتناه(۱) و استکشاف در آورده، علمای شما مسئله‌ی طهارت و نجاست آب قلیل را در عرصه‌ی مُذاکرات نهاده‌اند. در اوقاتی که حُکمای عالم در فکر ساختن «بالون»‌اند، که به کُره‌ی «زُهره» و «مِرّیخ» و «مُشتری» سفر نمایند، ملاهای شما در کیفیت وضع جریـدتین زیــربغل مُرده‌ی گور به‌گور شده، قیامت می‌نمایند و با هم غوغا و جنگ. این‌زمان که در میدان سیاسی و پولتیک دُول و علم ثروت ملل، هزار مسئله‌ی بزرگ دولتی و تجارتی در موقع مذاکره است و سیاسی‌شناسان جهان در حلّ آن دامن همّت به کمر زده‌اند، فُقَهای شما در فرق خون «حیض» با «استحاضه» گرفتار[شده] و دُچار هزار اَقوال و اَشکال‌اند. أَمان، أَمان، امروزه فیلسوفان جهان با عَزم و جَزم راسِخ حاضر شده‌اند درخت ظُلم و سلطنت دیسپوت مطلقه و سیسادت و حُکمرانی ملاهای فاناتیک را از زمین برآورند و براندازند، ملاهای شما سر «عمر» و «علی» جنگ دارند. این عصر آنارشیست و نهلیست و [سو] سیالیست‌های دنیا، با کمال گرمی و حرارت، در کار برانداختن ریشه‌ی فقر و فاقه هستند، که از اثر مناعت(۲) و شناعت و ستمگری بی‌انصافان عالم پیدا شده است. حکمای ایران، مسئله عروج پیغمبر آخرالزمان را به آسمان حل می‌نمایند؛ در این وقت که همه‌ی اهالی فرنگستان می‌خواهند مساوات و مواسات را در گیتی اجرا(۳) نمایند [و] عُرفای شما در عالم أِثبات فضیلت حسن بَصری و شیخ شبستری‌اند. وای بر آن ملّت که قائد و سائسش(۴)، به عوض این‌که فضیلت انسانیت و مروّت و رحم را بیان کند، بر سر منبر ثواب ۷۰ مرتبه ریش سر و بالا شانه کردن [را] بیان می‌فرماید. آه و افسوس بر آن ملّت از حیات مأیوس، که دچار زحمت مرده‌کشی به کربلا و نجف و تحقیقات فاضل دربندی و افادات مرحوم مجلسی گشته و از سعادت خویش محروم و از جمیع حقوق خود مهجور مانده، به قدر وحشیان هندوستان هم از زندگی کامیاب نگردد. خلاصه، علمای عظام ایران،آن‌قدر در مسئله‌ی طهارت و نجاست دقّت کرده و کتاب نوشته‌اند؛ که همان اوراق کتب برای تطهیر و استنجای ملّت ایران کافی است. هرگاه یک ایرانی معتقد به عقاید علمای ایران بخواهند دو روز موافق مسائل طهارت و نجاست که فُقها نوشته‌اند، در اسلامبول- که پایتخت اسلام است- زیست و زندگانی کند، البته باید مانند دیوانگان خارج مملکت به‌سر کند، یا دچار «احتیاط» و «اضطرار» گردد. به اعتقاد فقهای ایران، هوا و زمین و آب اسلامبول از اثر مسّ(۵( با ملل خارجه، بلکه خود سنیّان که به اعتقاد اینان نجس‌تر از آنان هستند، نجس است. این فقهای نادان، تصوّر این [است] که بلکه گشت و گذار یک ایرانی به ممالک خارجه بیفتد، نکرده‌اند والاّ این‌قدر در مسائل طهارت و نجاست نمی‌فرمودند. فقیهی می‌گوید: نماز کردن با ساعت جایز نیست، زیرا که فرنگیان ساعت را با روغن زیتون چرب می‌کنند و نماز با محمول (۶( نجس نشاید؛ و دکمه‌ی صدف در لباس روا نباشد. فقیهی می‌نویسد: ما عجب داریم از آنان که قند روسی را که از ممالک روسیه و خارجه می‌آوردند، که همه کافرند، می‌خورند و آنان که ماهوت می‌پوشند و صابون فرنگی استعمال می‌کنند، بلکه از هر چه که از فرنگستان می‌آوردند، احتیاط است و اجتناب اوّلی و احوط(۷) است. «انشدکم الله». اگر دو روز این مسئله را که این فقیه دانا طرح کرده، در ایران معمول دارند، آیا روز سوم همه‌ی مردم نباید کون برهنه و شکم گرسنه از شهر رو به بیابان بگذارند و در بیغوک[ه]ها مسکن کنند؟ (۸) این مسئله‌نویس تصوُّر نکرده است که یک حرف(۹) بی‌جا و مسئله‌ی نامربوط، ملّتی را بی‌پا می‌کند؛ چنان‌چه همین مسئله‌ی طهارت و نجاست، که تا حال برای ایرانیان نوشته‌اند؛ تمام ابواب تجارت و معاشرت و ترقّی دولت و ملّت را بر بیچارگان مسدود کرده است. ما نمی‌گوییم این مسائل مخالف نظام طبیعی عالم است، بلکه می‌گوییم آیا در اخبار و احادیث و تواریخ، وضع سلوک پیغمبر را با کفّار ندیده‌اند که ایشان مهمان شد و آنان را مهمان می‌کرد و در رخت‌خواب خویش می‌خوابانید. چنان‌چه مولوی در شرح اخلاق نبوی و ضیافت آن مجوس به خانه‌ی خود حکایت کرده است، ابداً مقصود پیغمبر از طهارت و نجاست این احتیاجات بی‌جای علمای ایران نبوده است؛ زیرا که رفتار پیغمبر و کردارات سَرور آشکار و در میدان می‌باشد. ملاهای ایران به قسمی در مسئله‌ی طهارت و حرام، آن‌قدر دقّت نموده‌اند که یک لقمه‌ی حلال بی‌احتیاط در تمام ایران ممکن نیست، سهل است، در همه‌ی عالم موجود نخواهد شد. چنان‌چه از کبار مقدسین سامره را دیدم که ازبمبئی برای نانِ خود «جو»خواسته بوده، زیرا که اهالی بمبئی را کافر حَربی می‌دانست و مالشان را حلال و مُباح و در تمام «جو» و «گندم» و سایر «حبوبات ایران» شُبهه داشت. هزار آفرین بر یهود، که باز علانیه(۱۰) شراب می‌خوردند و چندان احتیاط در خوردن گوشت ماهی ندارند؛ با این‌که یهود به منتهی درجه‌ی احتیاط در نجاست و طهارت راه می‌روند؛ امّا ایرانیان در نوشیدن چای در استکان بلور، که به رنگ شراب شبیه [است] و در پوشیدن «ستره» و «پانطالوت» که مشابه با لباس کفار است، هزار احتیاط و شبیه نموده و با کمال شرمی به حدیث «من تشبه بقوم فهومنهم»(۱۱)، استدلال می‌نمایند. «سُبحانَ‌الله مِن جَهلِ الجُهَلاء».

پانویس‌ها: ۱) به کُنه چیزی رسیدن، پی بُردن به ماهیّت امری. ۲) قوی و استوار شدن، بلندنظر بودن، طبع عالی داشتن، بزرگ‌منشی. ۳) در اصل: أجری. ۴) سایس، سیاستمدار، حاکم، فرمانروا، تربیت‌کننده. ۵) دست‌مالیدن، دست‌مالی. ۶) بار برداشته‌شده به سر و پُشت، چیزی که حمل شود. ۷) به احتیاط‌تر، به احتیاط نزدیک‌تر، نیکوتر، بهتر. ۸) در اصل: می‌کنند. ۹) در اصل: حرفا. ۱0) آشکار، ظاهر، مشهور، معروف. ۱۱) مثَل معروف عربی، که: «هر کس به قومی شبیه شد، از آنان محسوب می‌گردد».

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 16:6 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

ای خواننده‌ی کتاب، ما همه‌جا نسبت به این طبقه از زنان با احترام سخن می‌گفتیم و سرزنش نکردیم، امّا در حق این طبقه [از] زنان ایران، زبان به شناعت(۱) گشوده و به تحقیر آنان مذمّت می‌نماییم؛ زیرا که حق و عدل در هر ملّت آن‌است که موافق قانون آن ملّت جاری شود، و در آن‌صورت «خوف» و «خشیّت» و «بیم» و «وحشت» در آن نیست. چنان‌چه در تآترهای فرنگستان وزراء بزرگ در می‌آیند و در کنسِرهای(۲) عمومی اعضای مجلس شورا رقص می‌نمایند و در بال[ه]های کبیر ملّتی(۳) زنان پادشاهان و امپراتریس‌ها با مردان اجنبی، دست به گریبان می‌رقصند. چون مخالف قانون طبیعت و نظام مملکت و عادات ملّت نیست، [و] مایه‌ی شرف و افتخار است، نه اسباب شناعت و عار. امّا در ایران امام جمعه‌ی تهران، تاکنون جرأت شنیدن یک نغمه‌ی ساز یا زیر و بَم آواز را ندارد و در مجلس عیش و طرَب حاضر نمی‌شود و از زَدن طبل و دُهُل منع بلیغ می‌فرماید. صدر اعظم ایران، هنوز قوّه‌ی تغییر لباس عربی [را] که مخصوص هزار سال قبل عریان جزیره‌العرب است و تخلف از آن نه تنها اسباب تغییر و مایه سرزنش و تحقیر است، یلکه باعث تکفیر و سبب خونریزی است. بنابر این، هر کس از زنان ایران، سر از عادت شرعی و عرفی معموله‌ی آن ویران برتافته، تخلف از جماعت کرده، سزاوار ملامت و ملعنت(۴) است. چنان‌چه در لندن۸۰ هزار و در پاریس بیشتر از ۵۰ هزار در بلاد روسیه افزون از یک میلیون در حدود هند، معادل ۴۰ هزار [و] در ایران قریب به ۳۰ هزار [نفر] به اسامی مختلفه، مشغول داد وستد با خاطره‌های خرّم و دل‌های شاد بی‌غم بوده و هستند. و در مکّه‌ی مُعَظّمه و کربلای مُعَلّی و مشهَد مُقدَّس، خویش را نَذر حُجّاج و زُوّار کرده‌اند و از هیچ قسم خیانت و دزدی اجتناب ندارند. امّا در سایر ممالک عالم، به قسمی تحت انتظام‌اند، که جرأت یک‌ذَرّه انحراف از قانون و تخلُّف از نظام دولتی را ندارند. مختصری در تشریح حال ایشان باید بیان نمود. پیدایش این معطریات در هر مملکت، اگر چه ضرورت طبیعت اقتضا کرده است، لیکن به علت و باعثی بوده است. در تمام فرنگستان به‌واسطه‌ی سختی و دقّت در مسئله‌ی «ازدواج» که دختر تا دارای مبلغ کثیری نباشد، به شوهر نمی‌رود، و هم جداً زیاده، عنان اختیار زنان را سُست کرده‌اند و شراب آزادی مُطلقه بدیشان نوشانیده‌اند. از این‌رو، این گل‌های معطَّر و این آزادگان مُکرَّم، در گرفتن هر شب یک همخوابه و همسر تولید شده‌اند. امّا در هندوستان، چون دختران بی‌دلیل در حسن یا نورسیدگان به دایره بلوغ، که شوهر و خواستگاری نداشتند، بر حسب حُکم قانون قدیم «بُد» خود را برای یک بُت عَقد بسته، افتخاراً شوهری بُت را اختیار می‌کردند و به بندگان بت و پرستندگان او قربه الیه و طلب المرضاته، همسر و همبسرش می‌شدند. و این زنان تا این‌زمان در ملّت هنود بسیار محترم‌اند و از آن وقت تاکنون، این زنان خدا تراشیده و خدمتگذاران و بندگان بُت و مهمانان عَزَب نورسیده، رسم آزادی و قانون دل‌شادی را در هندوستان معمول کرده و در سایر ملل هند شایع شده است. امّا در ایران، نه‌تنها فقر و فاقه و پریشانی ایشان، اسباب رواج این بازار است؛ بلکه طبع عربی با حدیث: «ان‌َالله یخلق من کُل قَطره من قَطَرات الغسل متمتع ملکا یستغفرالله له الی یوم‌القیمه» مع(۵) شده، تأسیس اساس بی‌میزان و مقیاس این‌کار شده [است]. اخلاق این سه دسته از زنان، برحسب لوازم طبیعت، در هر ملکی طوری است؛ امّا آنان در هند خود را با خدای خویش عقد بسته‌اند، اگر چه در محاکمات وجدانی مقصراند؛ امّا چون جزو کیش و آیین و اسباب افتخار و شف دین است، چندان «محزون» و «مغموم» نیستند، و بر حقاینیت خود، شوهر را گواه می‌آورند. امّا در فرنگستان، اگر چه به واسطه‌ی تضییع حقوق عصمت، که طبیعی هر «زن» است، شرمسارند؛ امّا به مصداق «البلیه اذا عمت طابت» و به‌واسطه‌ی این چندان به گُرز مالک دوزخ اعتقاد ندارند، آن قدرها در خوف و بیم هستند و از «پولیس» و «داروغه» و «کدخدا» هم ابداً باکی و هراسی ندارند. نهایت، در مجمع ربات(۶) عصمت و عفت خجل و در محکمه‌ی طبیعت منفعل‌اند. امّا این فقره در ایران به بدترین وجهی مجری است، زیرا که اسباب خوف و خشیت و بواعث و انفعال و خجلت از هر جهت جمع است. مع هذا در کمال جرأت و بی‌شرمی در نهایت هرج و مرج و بی‌نظامی در رواج این متاع جهد بلیغ دارند؛ مثلاً انفعال در محکمه طبیعت و در مجالس دولت و ملّت برای فواحش ایران موجود است. «خجالت فامیلیا» و «ترس از خدا[و] معاقبه روز جزا» [و] «وحشت از حکومت و داروغه و فراش»، «لرزه و بیم از پدر و مادر و قوم و خویش و بیگانه و آشنا». با همه‌ی این مصائب، از شدّت فقر و فاقّه، به هر ملالت و شماتت درمی‌دهند و بدین بی‌ناموسی راضی می‌شوند. فواحش ایرانی باید دعا به دولت شمرابن ذی‌الجوشن و یزید ابن معاویه و قوّه جعاله(۷) کاذبه‌ی روضه‌خوان‌ها(۸) و بی‌حیاگری حدیث جعل‌کننده و حماقت شنونده نمایند. و ما اخلاق رذیله و صفات ناپسندیده‌ی فاحشگان(۹) ایران را ملامت می‌نماییم؛ در فرنگستان اگر مستی با هزار لیره نوط(۱۰)، به حُجره و منزل یک روسپی برود و از شدّت سرمستی، پا از سر و سر را از پا نشناسد، جان و مال و ناموسش به ضمانت دولت و حفظ آن روسپی است. امّا در ایران هر کس پا بدین حلقه نهاد، دچار هزار مصبیت و گرفتار صد قسم بدبختی می‌گردد، که کمترِ آن دزدیدن و بردن مال او است. و بسیار دیده شده، که اکثر جندگان ایران، با «داروغه» و «کدخدا» عقد اُخُوت و عهد موَدّت بسته‌اند، که هر شکاری به‌دست آرند، به قسمت مالش را تارج [کرده] و نام و شرفش را حراج (۱۱) نمایند. قصص و حکایات شاهد بر این مُدَّعا در دفتر روزگار، هر زن‌باز ایرانی پُر است: «فَاطلَبُوا من أَهلُها». بالجمله، اخلاق این طبقه‌ی زنان ایران از سایر زنان فاسد و خراب‌تر است و ضرر و خسارت اینان به ملّت، از معذورات عصمت، که شرح حالشان شد، بیشتر است؛ زیرا که اینان به‌واسطه‌ی اضطرار در جلب «درهم» و «دینار» به هر «رذالت» و «دنائت» تن در داده و بر مردم بیچاره هزار گونه «حیله» و «ظلم» و «خُدعه» و «تزویر» و «دَسیسه» روا می‌دارند. «فَاضربُوهُنَّ ثَمانِینَ جِلده ثُمَّ... (۱۲( هُنَّ لعلَّهُم تُفلِحُون».

پانویس‌ها: ۱) طعنه، سرزنش، ملامت‌کردن. ۲) همان کنسرت است. ۳) ملی. ۴) آن‌چه موجب لَعن شود، بد ذاتی، شیطنت. ۵) همراه. ۶) ربات (Rabbat)، جمع ربه، بانوان، خانم‌ها، زنان خانه‌دار، زنان. ۷) جعالی یعنی دروغ‌سازی، دروغ‌پردازی، جعّال هم معنای دروغ‌ساز و هم معنای ترفند و سندباز را می‌دهد که گاه به‌شکل جعاله نوشته می‌شود. ۸) در اصل: روضه‌خوان‌های. ۹) در اصل: فاحشه‌کان. ۱۰) نوت یا نوط، یعنی اسکناس. ۱۱) در اصل: هراج. ۱۲) در اصل: سفید است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 16:4 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

ای دوست عزیز من؛ گمان نکنی که این مسئله را، یعنی قوّه‌ی متفکره در آدمی پس از سال‌های دراز پیدا شده، بی‌دلیل و بُرهان می‌گویم، چنین نیست. مُشرّحین فرنگ در دماغ‌های افراد انسان بطن‌‌‌‌ها و تجاویف‌ها(۱) و حجره‌های مخصوص دیده‌اند و تحقیق نموده‌اند که هر بطنی مخصوص کاری به‌خصوص است؛ یعنی هر حجره برای یک نوع طور و نوع قوّه پیدا گشته [است]. یک آدم که در مدّت حیات خود خیلی ترسیده، حجره‌ی‌ مخصوص ترس دماغش بزرگ‌تر و وسیع‌تر از حجره‌های ترس دماغ شجاع و دلیر [و] بی‌باک و هتّاکی است که هیچ نترسیده یا خیلی کم [ترسیده است]. یا یک آدم [که] در عمر خویش بسیار فکر کرده، حجره‌ی مخصوص فکر دماغش به مراتب واسع‌تر از آن بی‌خیال بی‌قید هپول و هپوی(۲) درویش است. همین‌طور از برای هر عصب از حجرات دماغی به بدن کشیده شده، از أَثرات آن عضو در آن حجره‌ی دماغی آثار و کیفیات مخصوصه تکوین می‌گردد. مثلاً اشخاصی که به‌واسطه‌ی پیاده راه رفتن یا به سبب دیگر، بسیار محتاج به حرکت پـای خود بوده‌اند، آن عصب و آن حجـره که کــارفرمای پا بوده است، بسیار قوی و پُر وسعت گشته است. و کسانی که بازوان خود را در زمان حیات، فوق‌العاده حرکت داده‌اند، در تشریح آنان پس از مرگ، عصب و حجره متعلق و مربوط به عصب بازو بسیار قوی و مبسوط دیده شده [است]. و کـوران مادرزاد، یا کسانی که مدّت متمادی در کوری بوده‌اند، عصب چشم و حجره‌ی متصل بدان، بسیار ضعیف یا به‌کلّی مفقود و نابود شده است. کران مادرزاد نیز بدان‌سان، هیچ در ایشان عصب شنوایی دیده نشده، یا بسیار ضعیف و بی‌أَثر به‌نظر آمده [است]. بعد از فهمیدن این مُقدّمه، ما می‌توانیم بگوییم این کیفیات دماغی مانند فکر و خیال و ادراک و خیلی چیزهای دیگر که در انسان یافت شده، تماماً در أَعصار متمادی، از أَثر کارها و اَفعال و احتیاجات از هر نوع آدم پیدا گردیده است. و چون جان سُخن، بسته بدین مقاله است، باید خوب شرح و بسط این خطابه را داده، تا خواننده در ادراک مقصود عاجز نماند. لهذا مکرّر می‌گوییم هر ملّت و قوم، اخلاق و عادات ایشان، اگرچـه از اعصـاب و رگ‌های دماغی و قوای مودوعه در کالبد ایشان است؛ امّا آن قوا و این اعصاب، البته در بدو پیدایش چنین نبوده [و] به مرور اعصار و دهور بی‌شمار آن اعصاب و قوا و کیفیات در آن پیدا گشته [است]. مانند یک آدم که بسیار می‌ترسد: اولاً باید دانست که آن حجره‌ی دماغش که جای قوّه‌ی خوف است، بزرگ شده [است]. و بعد از آن باید فهمید که پدرش چون در عالم مدّت‌ها در خوف و خشیت و ترس و وحشت بوده؛ یا مادرش [در] زمان حملش، خیلی ترسیده؛ یا به سبب خدمات و زحمات و ترس‌ها و بیم‌های متمادیه از زمان صباوت(۳) او بطن دماغش که جای ترس است، بزرگ گشته [است]. با این که مرضی مانند مالخولیا که آن هم راجع بدین می‌شود، بدو عارض شده که بسیار می‌ترسد. امّا هرگاه در خون و طبیعت و خوی او از آبا و اجداد و امّهاتش این ترس پیدا شده و به تدریج این صفت جزو خون و خوی او گردیده، معالجه‌اش به آسانی نشاید. عشقی نشسته بردل، بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران. ولی هرگاه تازه عارض شده و هنوز داخل خون نگشته، دفعش به زودی ممکن است و علاجش سهل و آسان است. بنابراین آدمی که مارش گزیده و از زهر آن زحمتی دیده، البته از آن می‌هراسد. سهل است، اگر ریسمان سیاه و سفیدی را بنگرد، می‌ترسد. ز ریسمان متنفر بود گزیده مار. تا آخر کار به جایی می‌رسد که از شنیدن اسم مار هم می‌ترسد. یک آدم که از باروت آتش گرفته و زحمت دیده و خیلی ترسیده، از قوطی باروت [هم] خواهد ترسید و از آتش می‌پرهیزد. حالا بعد از این فقره مسلمه، یک ملّت هم حالت یک آدم را دارد. هرگاه ملّتی هزار سال در «ذلّت» و «اسیری» و «وحشت» و «دهشت» و «حقارت» زیست کند؛ بی‌شبهه، اینها در خویش داخل شده و در خونش «خوف» و «وحشت» طبیعی گشته، جزو طبیعت می‌شود و در دماغ آحاد و افراد این ملّت(۴) جای خوف و حجره‌ی ترس بزرگ و وسیع خواهد گردید. و به همین قسم است در جنگ‌جویی و شجاعت و دلیری و غیرت. هرگاه یک ملّت ده کرّت(۵) و بر ملل دیگر غلبه کرده و فاتح شده‌اند، البته در آن ملّت خوی شجاعت و دلاوری و فتوحات و سروری حاصل خواهد گشت؛ و جای این صفت در دماغ آنان بزرگ و وسیع خواهد شد. از این برهان طبیعی معلوم شد که اخلاق و خوهای طبیعی در هر ملّت به تدریج زمان و اعصار پدید آمده، بلکه غیراز خوردن و کردن، تمام خوها و صفت‌ها و حالت‌ها در هر ملّت، از عادات و احتیاجات طبیعت کم‌کم حاصل شده است. مثلاً در زنان ایلات و صحرانشینان، به واسطه‌ی آن عادات و احتیاجات بیابان گردی و کوه و درّه نوردی، که همیشه در زندگی خویش دارند، هرگز از هیچ وادی هولناک یا صحرای مدهشی، به قدر زن به خانه نشسته رو بسته‌ی شهری نخواهد ترسید. و شاید زنان شهری از جستن یک موش یا صدای یک گربه یا حرکت یک شاخه‌ی درخت بترسند و بر خود بلرزند، امّا آن شیرزن چادرنشین، از نعره‌ی پلنگ و غرش ببر و حمله‌ی گرگ و صدای صاعقه و برق و بادهای سخت و رعد، به قدر آن زن شهری که از آن جزئی صدا و حرکت می‌هراسد، نمی‌ترسد. چنان‌چه بسیار دیده شده، زنان ایلات در شب‌های تاریک، برای آوردن آب به رودخان[ه]های هولناک رفته و در اثناء راه به شیر و ببر یا درنده‌ی دیگری برخورده و آن را تلف کرده و بی‌اندیشه و تلاش برگشته[است]. ولی اکثر مردمان شهری، در حجره‌ی خواب خود، از ترس جن و پری و غول،تنها نمی‌خوابند. معیّن شد که اخلاق هر قوم، از عادات متمادی که محتاج الیه طبیعت بوده، حاصل شده است؛ امّا اخلاق ایرانیان را ما به دو میزان می‌توانیم تشریح نماییم: اولاً: بایدبر تاریخ هزار سال قبل ایشان، خوب مطلع شد؛ تا بفهمیم آنان باید خداوند چه خو و اخلاقی[ی] شده باشند. و هم باید دانست که در هر ملّت، نه تنها همان احتیاجات طبیعی، تولید اخلاق، صفات و عادات و خوهای ایشان [را] می‌کند؛ بلکه دین و سلطنت ده برابر در خوی یک ملّت اثر باقی خواهد گذارد. چنان‌چه اعتقاد به دیوان و پریان، با پادشاهی ستمکاران و غدّاران آن قدر خو و طبیعت یک ملّت را فاسد می‌سازد و برباد می‌دهد؛ و آن قدر ترس و بیم، که ریشه‌ی تزویر و حیله، و میراننده‌ی قوّت و غیرت و جوانمردی و حیثیت است، در آن ملّت احداث خواهد کرد؛ که ضرر هیچ چیز آن قدر نیست، و برعکس. بنابراین هرگاه در دست ما تاریخ پادشاهی و دین و آیین هشت هزار ساله‌ی ایران واضع و آشکارا بود، ما به دفّت نیک و حساب ماته‌ماتیک(۶) به جرم صحیح صریح حکم می‌کردیم [که] اخلاق ایرانیان چطور در هر عصر بوده و بعد چطوری شده و چه پیدا نموده است؟ امّا چون تاریخ درستی در دست نیست، آن قدری که تاریخ پادشاهی و دین در ایران نوشتم، اگر چه در جمع و تطبیق آنها خیلی زحمت بردیم، ولی چون مفصل و مشروحین را نمی‌دانیم، برای ما در اثبات اخلاق ایرانیان کافی است. ثانیاً: ما می‌توانیم از فهرست حالیه اخلاق و طبایع موجوده ایرانیان را به طریق استصحاب(۷) قهقرایی به اصطلاح اصولیان شرح حالات و وضع گزارش و خوهای پیدا شده ایرانیان را بهتر استباط نماییم، یعنی اگر قوّه‌ی حاکمه بر طبیعت ایرانیان را یکی پادشاهی و دیگری کیش است؛ در این هزار سال آخر که گرفتار چنگ تازیان شده-اند، تشریح منیم، اخلاق و عادات و خوها و طبایع امروزه‌ی ایرانیان الوان در شعاع آفتاب برای ما عیان می‌شود. اگر چه در کاغذ نخستین به جلال‌الدوله، حکایت شرح مذهب و کیش و تفصیل رفتار پادشاهان بداندیش ایشان را در حقّ آنان نوشته‌ایم، ولی در این جا محض ازدیاد بصیرت خواننده، که خوب بداند این طبایع ایرانیان از چه راه آن قدر خراب شده و اخلاق‌شان چرا این قدر فاسد و تباه گردیده است و از چه رو آن قدر بدند. این دو قوّه‌ی بزرگ، که پادشاهی و دین و آیین است و هماره حاکم بر طبیعت و مولد اخلاق و خوها است، در این جا به وضع اختصار و خطابه مانند، بنیان محاسن و مساوی هر دو را شرح و بیان می‌نماییم. و چون همیشه قوّه‌ی دین قوی‌تر از قوه‌ی پادشاهی است، بلکه حاکم ایران می‌باشد، لهذا اولاً شرح کیش و آیین ایرانیان را خواهیم نمود و من‌لله التوفیق.(۸)

پاورقی‌ها: ۱) تجاویف، جمع تجویف به‌معنای لاها، کاواک‌ها، مغازه‌ها، جوف‌ها. ۲) لاقید، لااُبالی، هرج و مرج، سرسری، سطحی. ۳) صباوت، مودکی، طفولیّت و از صبا و صباء که در عربی به‌معنی طفلی و کودکی است، أَخذ شده است. ۴) در اصل: ملّت ملت. ۵) دفعه، مرتبه، بار. ۶) علم ریاضیات، علوم ریاضی، علوم دقیقه. ۷) یاری‌خواستن، همراه بودن، با خود داشتن، باقی داشتن چیزی به‌حالت سابق آن. ۸) و از خداست توفیق. در قرآن «و ما توفیقی الا بالله» (سوره‌ی هود، 88) آمده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 16:2 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

شما بدانید که در اصل طبیعت عالم یک ترقّی نوعی است، که لاینقطع(۱) آن ترقّی رو به ارتفاع و بساطت(۲) و شوکت و نموّ می‌نماید. از این جهت است که اعصار، روز به روز متفاوت و مختلف می‌شود، مانند عصر ۴ سالگی و ۱۴ سالگی و ۴۰ سالگی، در این جهان هم مسلماً یوماً فیوماً، به‌واسطه‌ی ترقّی، تغییرات کلّی پیدا می‌شود و اعصار هم مختلف می‌گردد. از این رو تکالیف و احکام و طبایع و صنایع و سیاسات و بدایع اوضاع عالم، تغییر کلّی پیدا کرده است و این مسئله بدیهی است و احتیاج به دلیل و برهان ندارد. چنان چه پسر انگلیسی و فرانسه، امروزه در تمام اوضاع معیشت و خصائل طبیعت و علوم و صنایع و معارف و بدایع، حتی در هیکل و هئیت و شمایل و قیافت و لباس و غیره، با پسر انگلیسی و فرانسه‌ی دو سال قبل، هزار تفاوت دارد. همچنین پولتیکات دولتی و قوانین ملّتی و نظام لشکری و کشوری ایشان نیز با دو سال قبل، فرق و تفاوت کلّی پیدا نموده است. در ایران نیز به‌همان سان که لباس کیومرث، پوستِ پلنگ یا بُز کوهی بوده و امروزه شال کشمیری یا مخمل زردوزی گشته، تمام اطوار آنان و احکام قوانین ایشان، البتّه باید موافق عصر حالیّه باشد. هر گاه کسی بخواهد امروزه مانند وضع و طور هشت هزار سال قبل از این ایران رفتار نماید، باید پای‌برهنه، سرشوریده موی روی از آفتاب تفتیده و از سرما سیاه شده، سراپا چرکین و در بُن غاری با میو[ه]های کُهساری و پوست سگ یا گربه‌ی صحرایی پوشیده و از برق‌های تند و رعدهای سخت هراسیده و به مهادیو پناهیده و در زیر فرمان نره الدنگ دیسپتی خونخوار به سر بُرده، زیست کند. بنابراین مقدمه، بدیهی است که اعصار بالطبع تغییر‌پذیر است. احکام و تکالیف دینی و دولتی مردم نیز، بی‌شبهه تغییر‌پذیر خواهد بود. هر گاه تکلیف عصر پیش را در عصر بعد استعمال نمایند، همان‌قدر زبان و خُسران دارد، که کسی بخواهد در این‌زمان، به وضع معیشت و زندگانی هشت هزار سال قبل زیست نماید. از این جهت بود که همان احکام دین زردشت، که در عصر کیانیان ملّت ایران را به اوج سعادت رسانید؛ همان احکام در عصر ساسانیان، اسباب خرابی و ویرانی و بر باد دادن دولت و ملّت ایران شد. کُلُّّ یُومِ هُوَ فِی شَأن.(۳) در آخر عصر کیان، آن‌قدر قوّه‌ی پادشاهی در جنب دین زردشتی کاست، که اساس نظام لشکری و قوای جنگی و عسکری دولتی بر باد رفته؛ همه‌ی اساس بر حکمت جاماسب حکیم و دیانت زردشت بود. پس عاقل کیست و طالع چیست؟ قِران(۴) مشتری در فلان آن با کلام سیّاره است و تأثیرش چه و زُهره در کدام‌یک از بُروج است و حُکمش چه خواهد بود؟ آتش پرتوی خدای غیب لایری(۵) است و خاک مبدأ ایجاد اشیاء در این قسم عقاید و افکار کاسد و فاسد و این نوع اندیشه کجا سدّ هجوم سیل اسکندری می‌کرد، یا دفع و سپر تیز و نیز[ه]های تیز یونانیان می‌شد. الحاصل، در آخر عصر کیان، اسکندر مثل آتشِ سوزان و سیل ریزان، سرازیر مرز و بوم و خطّه‌ی مینونشان ایران گشت [و] دفتر دولت و ملّت ایران را با یک هیئت جهانگیری(۶) برهم پیچیده، بر طاق آتشکده گذاشت؛ چنان‌چه شرح تاریخ و فتوحات و جهانگیری او محتاج [به] بیان نیست.

پانویس‌ها: ۱) پیوسته، پی در پی. ۲) گسترش، فراخی، گستردگی. ۳) سوره‌ی الرحمن – ۲۹، «هر زمان، او در کاری است». ۴) قِران، نزدیک‌شدن، به‌هم پیوستن، یک‌جا شدن دو ستاره از جمله هفت سیّاره (قدما) سوای شمس در بُرجی به یک درجه یا به یک دقیقه. ۵) ندیدنی. ۶) در اصل: جهان‌نگیری.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 16:0 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

ریشه‌ی علم، «ادراک» و ریشه‌ی ادراک، «حیات» است. از آن‌زمان که انسان ادراک سردی و گرمی را در خود کرد، در صدد چاره‌ی آن برآمد و سبب‌اش را فهمید. شروع به خواندن درس در مکتب آفرینش نموده، کتاب طبیعت را که به قلم قدرت پرودگار، بر لوح امکان با مداد مواد نوشته شده و نگاشته گردیده، شروع به مطالعه کرد. اساس علم بر جستجوی سبب و علّت است، و میوه‌ی درخت علم که گذاردن هر چیز است در محل خود، استعمال کردن هر قوّه را در جای خویش و به‌کاربُردن همه چیز را در نظام طبیعی تا به حال به عرصه‌ی کمال نرسیده است. و گمان ندارم که این میوه در این اعصاره برسد، یعنی علم در نوع انسان به کماله و تمامه ظاهر گردد، که آدمی جهت پیدایش همه چیز را خوب بداند و سر«زیست» و « قوام» آن را از هر حیثیت بفهمد و علّت فنا و زوالش را ادراک کند. یعنی علم مبدأ اشیا را که چگونه هر چیز پیدا شده و علم حال اشیاء، که چرا بدین صورت است و علم مآل(۱(، که چه خواهد شد، بعد از این کاملاً بدانند. و علم «مبدأ» و « حال» و «مال» اشیاء، مربوط به یکدیگر است؛ و تا از مبدأ شروع نشود،حال دانسته نخواهد شد و تا حال دانسته نشود، مال فهمیده نمی‌شود. چون ریش[ـه]های مبادی اشیاء در اصل طبیعت نهاده شده و ادراک آن تاکنون برای نوع بشر ممکن نشده اشت؛ امّا در فرنگستان لوازم حیات و زیست انسان را تا یک درجه دانسته و برای ایشان کشف شده است؛ زیرا که جنس آدم طبعاً تا چند درجه محتاج به دانستن اسباب «بقاء» و «زیست» است. از این جهت، انسان باید مهما امکن(۲) «مضار»، و «منافع» خویش را بداند و بشناسد؛ لهذا در فرنگ آن‌قدر زندگی متمدّنانه‌ی خود محتاج به دانستن نفع و ضرر زندگی و حیات خویش بوده‌اند، دایره‌ی علم را وسعت داده‌اند؛ ولی در چیزهایی که دانستن آنها شرط حیات و زندگی آنان نبوده است، نه علم بدان‌ها حاصل کرده و نه در صدد تحقیق برآمده [است]. مثلاً سمیت «سم‌الفار»(۳) را به «جزئیه» و «تفصیله»، که چقدرش مفید و چه اندازه‌اش مُهلک و مُضّر است، خوب تحقیق نموده‌اند؛ و ثبت کتب و اوراق هم کرده‌اند. و از آن طرف هم یک‌قدم برای علت ضرر و سمیّت آن در انسان پیش رفته‌اند؛ امّا در قدم دویم که مادّه‌ی «سم‌الفار» و « شکر» و «خربزه» یکی است؛ چرا آن سم است و این دو نیستند، حیران مانده‌اند. اگرچه آن حرص بر علم آنان، شاید کشف این مجهول را نیز نماید، ولی حالا چون دانستن آن چندان اهمیت ندارد و جزو ضروریات بقای انسان نبوده و نیست، احتمال می‌رود [که] همان‌طور که از برای دیدن در انسان به‌قدر ادراک منافع و مضار بقاء و زیست خود، قوای ادراکیّه گذارده شده، شاید این قوا زیادتر از آن‌چه بقای انسان احتیاج بدان دارد، نفهمند. چنان ‌چه «سامعه»(۴) و «باصره»(۵) و «شامّه»(۶)، تا بدان‌اندازه که باید ادراک نمایند می‌نمایند؛ امّا در ۱۰ فرسخی دیده درست نبیند(۷) و یا از نیم‌فرسخی، گوش خوب نشنود؛ یا از مسافت ۲ میل، شامه «بو» را حس ننماید، نقلی نیست و ضرری ندارد؛ زیرا که احتیاج بدو نیست و شاید یک‌زمان بر انسان بیاید که محتاج بدان شده و آن‌وقت دارای این ادراکات بالطبع خواهد گردید. بنابراین قاعده‌ی کلیه، هر ملّت و طایفه، به‌قدر این سعادت و نیک‌بختی خود را بدانند و از ضرر و شقاوت اجتناب نمایند، قوّه و ادراک در آنان گذارده شده است، که تمام افراد یک ملّت، راه ترقّی و تمدن و پیشرفت [و] شوکت ملّت خویش را ندانند؛ امّا البته این حس و ادراک در آنان هست. نهایت خفته است و احتیاج به بیدار کردن دارد. حس‌های مرده و قوّ[ه]های پژمرده‌ی یک ملّت را، دو چیز بیدار می‌کند و جــاندار می‌گرداند: یا شمشیر دشمن یا زبان فیلسوفان [و] لاغیر. مقصود ما از بسط این سخن در مسئله‌ی علم این بوده [است] که علم عبارت است از «ادراک منافع و مضار این عالَم»؛ و عالم ملّت، آن فیلسوفی است که منافع و مضار ملّت خود را دانسته و حس‌های خفته‌ی ایشان را به سخن یا ترتیبی دیگر بیدار کند. شما با این میزان، حالا خوب می‌توانید درجه‌ی جهالت تمام علمای ایران را بفهمید؛ که لِله‌الحَمد(۸)، تا حال یک نفر از آنان دو کلمه‌ی مفید به حالت ملّت ایران نگفته و ننوشته [است]. حکمت ملاصدرا و اصول شیخ مرتضی [انصار احمد [احسانی و بیان ی] و عرفان شیخ احمد[احسایی] و بیان[علی محمد] باب و فقه شیخ محمدحسن، برای این ملّت فلک‌زده چه فایده[ای] کرده [است]؟ نه بر ثروت دولت و نه بر راحت و عیش و عشرت آنان افزوده [است] و نه دفع مضرّت دولت روس و انگلیس را از ایشان کرده [است]. یوماً فیوماً(۹) فقر و فاقّه‌ی آنان بیشتر و نکبت و ذلّت‌شان زیاده‌تراست؛ فاولئک هم الجاهلون(۱۰) از آن‌زمان که تازیان ایران را تصرّف کردند و قوای جنگی و حربی دولت ایران، که در خزینه سینه‌ی غیرت‌مندان در پرده‌ی شهوت و عشرت خفته بود، بیدار شدند؛ طبیعت را احتیاج به دانشمندی توانا و قوی‌دلی دانا و فولادبازویی بینا افتاد. کاوه آهنگر، که با عقل زرین(۱۱( و رأی‌ رصین(۱۲) و پای آهنین، کوه فولاد را همسر و تمام پادشاهان کیان و جمیع ملّت ایران را تاجِ سر بـود، قدی به‌مردی بر افراشته و کوه‌گرد غیرتمند مرد بی‌باک چالاک و پاک‌نژاد با پر ایزدان فریدون با فرّ فرشتگان را از البرز برداشته؛ در بیت‌المقدس، که پایتخت بود، گذاشت. می‌توان گفت که لشکر فریدون، اکثر مر[د]مان روستایی و ایلات کوهستانی بودند، که افسانه‌گویی و جادویی دماغ ایشان و ادراک پاکشان را نخورده بود و عرق غیرت ایرانی و کیانی در آنان باقی مانده بود. خلاصه، به‌وسیله‌ی گرفتن فریدون، پایتخت و مرکز پادشاهی تازیان را، رگ غیرت و قوّه‌ی ملّت ایرانیان به‌حرکت و هیجان آمده، به یک صیحه‌ی مردانه و حمله‌ی شجاعانه، تازیان کون‌برهنه را از مرز و بوم گلستان ایران، به وادی برهوت نیران جزیره‌العرب و یمن دوانیدند و فریدون بر تخت پادشاهی ایران در این زمان استقرار یافت.

پانویس‌ها: ۱) عاقبت، نهایت، در اینجا معنی آینده هم می‌دهد. ۲) به‌اندازه‌ی توانایی، تا بتوان، تا وقتی‌که ممکن باشد. ۳) مرگ موش. ۴) شنوایی. ۵) بینایی. ۶) بویایی. ۷) در اصل: نه بیند. ۸) حمد و ستایش از آنِ خداست. ۹) روز به روز، هر روز. ۱۰) آنها از نادانان هستند. ۱۱) محکم، استوار، با وقار، گران‌مایه، متین. ۱۲) رصین، استوار، محکم، پابرجا.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:58 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

این مطالعه‌کننده‌ی این رساله، بدان که از ریشه‌ی درخت طبیعت، دو شاخ قوی‌شوکت روییده و در خور منشاء دو قوّه‌ی عظیم است، یکی بیم و دیگری امید. و حفظ تمام قوای طبیعی به‌واسطه‌ی دو قوّه است، زیرا که فساد طبیعی هر چیز در «افراط» و «تفریط» می‌شود و قَوام طبیعی همه‌چیز در اعتدال است. ترس، حافظ قُوای انسانی است. از «افراط» و امید حافظ آن است از «تفریط»؛ یعنی هرگاه در انسان «ترس» نباشد، اخلاق شهوانی و طبایع سرکش خودپسندیش، او را به درجه[ای] «فاسدالاخلاق» می‌سازد و بر باد می‌دهد، که دیگر اصلاح‌پذیر نیست. و «ترس» حافظ و مانع افراط اخلاق شهوانی است؛ امّا «امید» باعث بسط و نشاط و سبب نمود استنباط اخلاق شهوانی و سیل‌های طبیعی است. و اگر «امید» نباشد، شداید و زحمات و اتعاب و بلیّات، که اطراف حیات و زندگانی انسان را احاطه نموده و فشارها بر طبیعت وارد آورده، به‌کلّی طبیعت را از سیر و ترقّی‌اش بازمی‌داشت. بناء علی ذلک،(۱( تمام کیفیّات این حیات در تحت این دو قوّه است که به‌عبارت اُخری «قبض» و «بسط» یا جزر و مدّ باشد، که «ترس» در انسان اسباب «قبض» و «جزر» است و «امید» سبب «بسط» و «مدّ» او. و هر کدام از این دو قوّه‌ی قبض و بسط در انسان یا چیزی دیگر غلبه نماید، آن انسان یا چیز را از حدّ اعتدال خارج نموده و فاسد می‌سازد و هلاک می‌گرداند و «عدل» حاصل از «تضاد» و «تصادف» این دو قوّه می‌گردد؛ بالعدل قامت‌السموات والارض(۲). در هر ملّت که تصور فرمایید، هماره این دو قوّه بوده و هست، نهایت گاه قوّه‌ی «قبض» و «بیم» غالب گشته [است] و از این‌رو اخلاق آن ملّت به‌واسطه‌ی شهوات نفسانی و میول(۳) ذاتی و تن‌پرستی و سستی و لاسی و لوسی، به درجه[ای] فاسد و تباه شده، که چاره‌ی دیگر[ی] جز این‌که دست غیبی یعنی قوّه‌ی قبض و ترسی بُروز کند، به‌زور شمشیر، ملّت دیگر را داخل آن ملّت نموده [است]. مثل این‌که هر ملّت و دولتی که مغلوب شد، وقتی بود که شهوت و میول طبیعی در آن ملّت و دولت زیاده شده است، چنان‌چه تاریخ مغلوب شدن یونانیان و هندیان و ایرانیان و رومیان در هر زمان این مسئله را به‌خوبی به ما نشان می‌دهد. خلاصه، قوّه‌ی «قبض» و «ترس» در هر ملّت حافظ و معدل قوّه «امید»(۴) و «بسط» آن است؛ و اصل قوّه‌ی سلطنت و دین، محض این حکمت در هر ملّت وضع و تأسیس شده است؛ که در واقع این دو قوّه، حافظ قوای هر ملّتی بوده، و ما از پیش گفتیم که اساس دین بر اعتقاد بیم و ترس از دیوان نهاده شده و اساس سلطنت از ترس و بیم از دلاوران و مردان ستمکار و خونخواران؛ بنابر این بودن «سلطنت» و «دین» در یک ملّت از حکمت‌های طبیعی است که اگر نباشد، طغیان و افراط قوای طبیعی ملّت را به‌کلّی خراب خواهد کرد. حالا شما خوب می‌توانید بفهمید که برای چه سلطنت و دین از اصل طبیعت «من حیث لایشعرون»(۵) پیدا شده و هر ملّتی چرا در یک عصر و زمانی مغلوب ملّت دیگر گشته‌اند و برای چه قتل و غارت و اسارت میان ایشان راه یافته [است]. تا دیگر عمر و چنگیز و علی را بد نشمارید و لعن ننمایید و نفرین برآن ملّت تن‌پرور منحوس و منکوس(۶) روم و ایران کرده، که بدان درجه لوس و لاس شده؛ که شمشیر حق و لشکری اندک گردیدند، چنان چه شرحش در تواریخ هست. خلاصه، مقصود [از] این که برای هر ملّتی پادشاه و دین، فرض طبیعی بوده[است]، که در واقع حافظ حدود هر ملّت این قوّه است که از قوّه‌ی قبض و ترس روییده؛ ولی گاهی در ملل عالم این دو قوّه آن قدر فشار بر قوّه‌ی بسط و امید طبیعی یک ملّت آورده است. و آن‌قدر قوای طبیعی قومی که در تحت اقتدار پادشاهی دیسپوت با علمای فاناتیک گرفتار شده و کاهیده است، که دیگر هیچ جای تنفّس طبیعی بر آن قوم و ملّت باقی نمانده است و از غلبه‌ی این دو قوّه‌ی سخت به‌کلّی آن ملک هلاک شده‌اند؛ چنان‌چه تاریخ امروزه‌ی هر ملّت است، هماره در ایشان لازم می‌باشد و ترس به‌صورت سلطنت و دیانت همیشه در هر ملّت بوده [است]، یعنی مردم از پادشاه و دین می‌ترسیدند؛ والاّ احدی مالک «مال» و «عیال» و «زن» و «خانه» خود نبوده [است]. و این دو قوّه‌ی «دین» و «پادشاهی» هماره ضدّ طبیعت ملّت و حافظ تجاوزات ایشان بوده است؛ و همه این قوا7 خواه پادشاه، خواه دین، خواه قوای ملّت چرخ‌های دستگاه طبیعی عالم حقیقی است که هر کدام اگر نمی‌بودند، نظام طبیعی عالم به‌هم می‌ریخت. حالا برگردیم بر سر مطلب اوّل، که بیان تاریخ پادشاهی ایران در عصر دویم، که زمان فرشتگان بود.

پانویس‌ها: ۱) بنابراین. ۲) زمین و آسمان‌ها به عدالت ایستاده و بنا شده‌‌اند. ۳) جمع میل (به‌معنی رغبت، محبّت، خواست). ۴) در اصل: امد ۵) سوره‌ی نحل – آیات 26، 145 زُمَر- 25- «از آنجا که حدس نمی‌زدند». ۶) سرنگون. ۷) در اصل: قوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:56 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

ای مرد دانای با انصاف؛ روی سخن در این خطابه- که جان و جوهر کلام است- با تو است. از آن حس نورانی و گوش طبیعی و قوّه‌ی عَقلانی و انصاف فطری تو خواهش دارم که این خطابه را به‌دقّت خوانده و با بَصیرت در آن تفکُّر نمایید و با مروّت، تحقیق «صدق» و «کذبش» را کرده، آن‌وقت اگر مرا تصدیق نمودی، از همان انصاف تو ممنونم، والاً به تکفیر علمای فاناتیک(۱) واگذرده، آنان خود برای این‌کار حاضرند. خلاصه‌ی خطابه این [است] که از آن‌زمان که دست قُدرت، این اساس با عظمت را تأسیس نموده، حاکم و کارگزاری و کارپرداز این دستگاه را قوّه‌ی طبیعی قرار داده است، به‌نحوی‌که این حُکم‌دار عدالت‌شُعار، اگر در آنی ذَرّه[ای] از وظایف خدمت خود را فروگذار کند، تمام اساس آفرینش از هم می‌پاشد. از این که از ازَل تا ابَد، بلاانقِطاع در تمام مراتب و علقات و حجرات این میخانه‌ی بزرگ بی‌کرانه، در کار «ساقی‌گری» بوده و هست؛ و هر ذرّه‌ ذرّه را در خور خویش از شراب هستی و باده‌ی بقاء به‌قدر زیست او بهره‌ور ساخته [است]. مقصود از این عبارت و خلاصه‌ی این اشارت این [است] که دست قدرت پرودگار به قوّه‌ی طبیعی، تمام اساس کارخانه‌ی هستی را در گردش دارد و قوّه‌ی طبیعی به مشابه همان قوّه‌بخاری است که در فابریک‌های(۲) فرنگ و دستگاه رنگارنگ و شمندوفر و جهاز(۳) دودی، تمام چرخ‌ها را به‌حرکت آورده، می‌گردانَد. و اگر آن «بخار» یک آن نباشد، جمیع چرخ‌ها را از گردش و رفتار بازمی‌دارد و معطّل می‌نماید، و درجه‌ی «سرعت» و «بطائت»(۴) تمام چرخ‌ها، مربوط و بسته به سرعت و قوّت و سستی و کمی همان بُخار است. این قوّه‌ی طبیعی نیز در هر قوم و ملّت و شخص نازله منزله همان «بخار» است، بلکه در تمام موجودات یک حالت را دارا است. اکنون چون از این مثل، حالت قوّت و قدرت سلطنت و قوّه‌ی طبیعی را در این کارگاه آفرینش فهمیدی، بدان که احدی کما هو حقّه و ینبغی(۵) نتوانسته [است] احاطه به تمام آثار و قوای موجود در قوّه‌ی طبیعی بنماید. حتی آنان که هزاران کتاب در علم طبیعی نوشته‌اند، هنوز پی به «کُنه» و «اساس» این قوّه نبُرده‌اند. محض ازدیاد تو اشاره به قوّه‌ی طبیعی نباتات شده، تا حیرت و بصیرت و راه فکر تو را وسعت بدهد؛ امّا هیچ فکر کرده[ای] که آن فابریک ریشه و کنده‌سازی و برگ و شاخه‌پردازی، که آن‌همه برگ‌های کوچک و باریک را در اوراق درخت قیس است، در کجای «دانه» و «هسته» گذارده، و آیا این چه دستگاه[ی] است که ۱۰۰۰ کرور درخت قیسی را، به یک مقیاس و وضع و ترتیب می‌سازد و آلاف ألوف(۶) برگ‌ها و ریشه‌ها و شاخ[ه]ها و میو[ه]های درخت قیسی را به یک نسق و نظم، انتظام می‌دهد. سبحان‌الله از آن دکان صباغی، که این رنگ شفّافِ برّاقِ سبز را بدین برگ‌ها می‌دهد و آن لون لطیف ملمع(۷) به افشان‌های بنفش را بدان شکوفه‌های درخت قیسی می‌ریزد و آن رنگ و بوهای زردِ آلوده به قرمزی را که به میو[ه]ها درخت قیسی می‌دهد، در کجا است و به چطور و به کُدام نَحو است؟ العَظَمهُ‌لِله(۸) آن دکّه‌ی قنادی که شیرینی لطیف را در دان[ه]های قیسی می‌ریزد، مگر نزدیکش دکّه‌ی سرکه‌فروشی است، که مَزه‌ی تُرش را به چغاله‌ی همین قیسی می‌بخشد، یا به همسایگی‌اش دکّان روغن‌فروشی است، که هست[ه]های آن را چرب می‌کند؟ هیچ نمی‌دانم که آن کیل و ترازویی که تمام شیرینی و چربی و تُرشی را بدان سنجیده و می‌کِشند، در کجا است که در خور هر دانه[و] به اندازه‌ی مخصوص می‌ریزند و کمتر مختلف می‌شود؟ بلکه محال است آن درست حسابان با نظم و ترتیب دهندگان، با علمی که صد هزار میلیون برگ و شکوفه و دانه و میوه را می‌چینند و ترتیب داده و مَزه در آنها می‌ریزند و رنگ بر آنها زده، می‌پرورانند، چرا یک‌بار سهو و خطا نمی‌کنند و به غلط، رنگ شکوفه را به میوه و یا طعم میوه را به شکوفه نمی‌دهند، یا آن که رنگ آن را به این شکل و این را به آن نمی‌بخشند؟ اَلکِبریاءَلِله. (۹) عجب این که نقاش ماهر و مجلد و مستعد، که این همه نقش و نگار[را] بر اوراق شکوف[ه]ها می‌کشد، دستگاه نقاشی خویش را در همان جعبه می‌نهد که آلات مهندسی و ادوات شکل‌سازی در آن است، یا این‌که در صندوق دیگر است، و چرا اسباب و آلاتش نمی‌ساید و کهنه نمی‌گردد و سهواً به‌کار نمی‌رود؟ مختصر این‌که بدان: ای خواننده‌ی کتاب، که عقول اولُوالاَلباب(۱۰( فرنگ با این‌که سال‌‌ها در کشف این اسرار فکر کرده و می‌کنند، باز از ادراک ریشه و حقیقت این قوّه‌ی طبیعی عاجز مانده و به حیرت درشده است، ولی عُلما و حکما و شعرای ما، مانند امام [محمّد] غزالی و ملاصَدرا و خواجه حافظ شیرازی، این دستگاه عدیم (۱۱( الاکتناه(۱۲) بزرگ حق را که عالم طبیعت و قوه‌ی طبیعی است، چاه ظلمانی و حجیم(۱۳) جاودانی و سعیر(۱۴) نیرانی(۱۵) تصوُّر کرده و بسیار تحقیر نموده و پست شمرده [است]. خواجه حافظ گفته [است]: پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی / که صفایی ندهد آب تراب‌آلوده و دیگری راست: تا به کی در چاه طبعی سرنگون / یوسفی یوسف بیا از چَه بُرون قسم به عظمت و بزرگی این دستگاه و قوّه‌ی طبیعی، که این ارواح سعیر ترا به قدر طفل چهار ساله که فیلسوف فطری است، قوّه‌ی متفکر حاکمه و عاقله معدل نبوده، والاّ دستگاه قدره‌الله را این‌قدر حقیر و پست نمی‌شمُردند و حال آن‌که تمام ترقّیات حالیّه‌ی اروپا از تفکر در این دستگاه حیرت‌افزا پیدا شده است. باری، چون من که نویسنده[ی] این کتابم، مسلمانم و صاحب عرق اسلامم؛ از تفکُّر علماء به زحمت صرف‌نظر کرده، ولی از تحقیرشان چشم نپوشیده؛ جسارتی رفت، امید عفو است. خلاصه، این قوّه‌ی طبیعی که محَرّک تمام چرخ‌ها است و در هر جا یک قسم دستگاه چرخی را می‌گرداند، آیا این به‌نفسه و ذاته قائم است و واضع و مؤسّس خارجی ندارد، چنان‌چه دهریون(۱۶) و طبیعیون می‌گویند. با این‌که دارد، چنان‌چه قائلین به خدا، عالمی غیر از این عالم می‌گویند، که هر دو برای ما مساوی است، زیرا که غرض ما بیان بزرگی و عظمت قوّه‌ی طبیعی است. دیگر حالا فوق طبیعت، عالمی هست یا نبوده و نیست، حلّ آن بر عهده‌ی ما نیست و دَخلی به مطلب ندارد. برگردیم به مطلب اصلی خویش، که قوّه‌ی طبیعی حاکم بر این عالم است و در برابر قوّه‌ی سلطنت و دین، مثل سدّ اسکندر ایستاده و از برای ترکیب قوّه‌ی دین و سلطنت با قوّه‌ی طبیعت، چند صورت حاصل می‌شود که ذکرش مایه‌ی طول کلام است. و خلاصه‌ی آن این[است] که گاه قوّه‌ی دین سلطنت با قوّه‌ی طبیعت ملّّت موافقت و مطابقت داشته، از این جهت هزارگونه ترقّی و سعادت برای آن دست داده و حاصل شده است. و گاه با این دو قوّه‌ی طبیعی ضدیّت و مخالفیت پیدا نموده، از این سبب هر قِسم بدبختی و تنزُّل و نکبت برای ملّت روی داده، ما سایر صُوَر را که گاه دین مطابق و سلطنت مخالف و گاه سلطنت موافق و دین مخالف با طبیعت بوده، راجع به همین دو صورت خواهیم کرد که در شکل اوّل و شکل دوّیم بیان شد، که ترقّی در صورتی است که هر سه موافق و مطابق شود و آن شکل اوّل است، و بدبختی در صورتی است که هر دو با طبیعت مخالف شوند و آن شکل دویم است، و ما از برای تأیید و توضیح و برهان شکل اوّل و دویم، محتاج به بیان یک مختصر مقاله و افاده‌ی(۱7) یک خطابه‌ی دیگر هستیم.

پانویس‌ها: ۱) فناتیک (Fanatik)، که در فرانسوی Fanatisme نوشته می‌شود، به‌معنای تعصُّب دینی. ۲) فابریک (Fabrik)، کارخانه. ۳) خودرور، ماشین. ۴) درنگ، آهستگی، کُندی، از بطی یا بط، أَخذ شده است. ۵) کما هو حقه، یعنی چنان‌که شاید، چنان‌که حق اوست، کماینبغی، به‌معنای چنان‌که شاید، چنان‌که درخور است، می‌باشد. ۶) آلاف أُلوف، هر دو معنای هزاران می‌دهد و در ترکیب یعنی هزاران‌هزار. ۷) روشن، درخشان، رنگارنگ. ۸) عظمت از آن خداست. ۹) بزرگی از آن خداست. ۱۰) خردمندان، خداوندان عقل و خرد. ۱۱) نابود، نیست‌شده. ۱۲) به کُنه چیزی رسیدن، پی بردن به ماهیّت امری. ۱۳) جحیم، دوزخ، جهنم، آتش سخت شعله‌زن. ۱۴) آتش روشن، زبانه‌ی آتش. ۱۵) نیران، آتش‌ها، البتّه به‌معنای غیر ایران هم می‌باشد. ۱۶) دهری، کسی‌که وجود خدا را انکار کند، طبیعت‌گرا. ۱۷) افاده، فایده دادن، سود رساندن، افاده‌ی کلام یعنی مفهوم سخن، معنی آن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:54 توسط سامان |

[ای جلال‌الدوله]

از تاریخ روزی‌که انسان محتاج به خوراک و پوشاک گردید، این احتیاج [به] عقد معاشرت و مؤانست و معاونت مابین افراد نوع بَنی‌آدَم بست، زیرا که سایر حیوانات را قوت طبیعت و زور و بازو و پنجه و نیروی قدم و طاقت بر زحمت و اَلَم از معاونت و مددکاری یکدیگر مستغنی ساخته؛ از آن‌روز که دست قُدرت، پوستینِ نرمِ گرمِ لطیف را بر دوش «خِرس کوهی» انداخت، آن‌را از مِحنت «پارچه‌بافی» و زَحمت «نَدّافی» و محنت «خَیّاطی» و تعنُّت(۱) «صبّاغی» به‌کُلی آسوده و راحت ساخت. و آن‌زمان که پنجه‌ی خنجری و بازوی شکاری و نیروی کوه‌گردی و دندان دشنه‌سان بدو التفات فرمود، از رنج «کشت» و «زراعت» و زحمت «شبانی» و «قصابت» و مشقّت «طبّاخی»‌اش آزاد نمود و استراحت بخشود. ذلِکَ فَضل‌ُاللهِ یُؤتیهِ مَن یَشاءُ. (۲) امّا انسان ناتوان، از آن‌زمان که لُخت و برهنه، با شکمی گرسنه و کبدی تشنه، ضعیف و بیپاره و عاجز و زبون به جزئی سختی و طبعی خودپسند و مغرور، و خویی ظرافت‌مآب و بدنی بی‌پروا سرشته گشته، در امور زندگانی، محتاج به معاونت و یاری است. این احتیاج، «بیابان‌گردی» بنی‌آدَم را مسخّر به «اجتماع» و «تفرقه» ایشان را مبدّل به «حضرت»(۳) و «فراهم‌بودن» نمود؛ که دسته[ای] از ایشان، در جایی به‌هم پیوسته، و آن مکان را خود خویش ساختند. بنای «زراعت» و «فلاحت» را نهاده، تشکیل دِه و قریه و قصبه و مزرعه نموده، تأسیس حرفت و صنایع کرده، جمعیّت‌ها و طایفه‌ها منعقد گشت. این طوایف و جمعیّت‌ها، در باب معاملات و معاشرات، ناچار محتاج به یک قرار و قانون و نظم و حکمی بودند، البته هر قرار و قانون و حکمی «مقرّر» و «مقنّن»(۴) و «حاکم» می‌خواهد. بناء علی‌هذا، از آن‌روزی که «قرار» و «حکم» در میان یک طایفه معمول شد، قرارگذار و حاکم در ایشان پیدا گردید. از این سبب، بروز حکمرانی و پادشاهی در هر ملّت و طایفه[ای] بوده است و ما پیدایش «زبان» و «لغت» و «الفاظ» را در اول نقطه اجتماع بشر می‌دانیم و بعد از این بر این معنی اقامه‌ی بُرهان خواهیم کرد. حالا به نقد،فقط به وضع اساس سلطنت ایران پرداخته و بیان ملت و جنس و زبان ایران را در خطابه‌های بعد، مشروحاً عرض خواهیم نمود. خلاصه، این حکومت و قارگذاری در عصر اوّل پادشاهی ایران، حق هر «قوی‌پنجه» و «ستبربازو» و «گشاده سینه» و «دلاور» و «زورآور» و «شجاع بی‌باک چلاک سفاک خونخوار غداری» بود و ریشه دیسپوت(۵) سیم از بیخ حکومت ایران رسته و این مسئله نیز مُبرهَن(۶) است. بعد، اندک‌اندک زور بازو، اسباب حکم‌فرمایی شده، بلکه بخشش نعمت و بَذل مال، که مایه‌ی جذب قلوب می‌شود، در حکم‌دار شرط گردید، یعنی اساس پادشاهی برخوف و امید وضع شده، و این اساس بر ریشه‌ی طبیعت نهاده، پایدار آمد. آخرکار به جایی کشیده، که هر طایفه[ای] از هر کس بیشتر می‌ترسیدند و امیدوارتر بودند، سر اطاعت بر فرمان او می‌نهادند و بدو می‌پناهیدند. دست امان- که همان بیعت است- از او گرفته، در تحت حکمش می‌زیستند و او را از شداید و نصرت یاری نموده، همراهی می‌کردند. باید دانست که هماره قوّه دیانت غیر[از] قوّه سلطنت بوده است و این دو قوّه، همیشه در تمام ملل عالم بوده [است] و بر طوایف همین دو قوّه حکم می‌نموده است، که یکی احکام و قوانین مذهب و دیگری احکام و قوانین پادشاهی باشد،که هر دو، دایم در ملل و طوایف عالم بوده و هستند. نهایت، در هر ملّت «نهج»(۷) و «حالتی» بوده[است]، گاه جداجدا استعمال می‌شده‌اند، یعنی سلطان غیر از کهبد و مؤبد و پیغمبر بوده و گاه با هم استعمال می‌گشته، یعنی همان پادشاه، هم خود سلطان و هم پیغمبر بوده است. در صورت جداجدا استعمال شدن نیز دو صورت داشته[است]: گاه حکم پادشاه بر حکم مؤبد غلبه داشته و می‌چرخیده[است] و گاه برعکس آن، یعنی حکم مؤبد بر حکم پادشاه غالب بوده[است] . اکنون ما بیان حالت ملّت و سلطنت ایران را نموده، در صدد تحقیق آن برمی‌آییم. در ملّت ایران هر چهار قسم حکومت به انواعه مجری شده[است]، یعنی در هر عصری، به یک نحو و نوع بوده است. ۱- پادشاهی ایران در عصر اوّل. چون در آن زمان قوّه‌ی «مذهب» و «سلطنت» هر دو ضعیف و تازه تأسیس بود، پادشاه ایران این دو قوّه را مرکباً استعمال نموده، تا قّوه‌ی نفوذ و احکام و اوامر ایشان بیشتر و سخت‌تر باشد. چنان‌چه هر پادشاه مجبوراً متدین بود و برای نفوذ حکمش در قلوب، بسا بود[که] اکثر آنان به کوهها و مغازه‌ها، محض پرسش و ستایش و ریاضت برای دیوان می‌رفتند و مدت‌ها در آن جا اقامت کرده، مردم دوباره ایشان را به مقر پادشاهی بر می‌گردانیدند. و گاهی می‌شد که پادشاه به واسطه‌ی سستی اعتقادش، نفوذ امر او در ملّت کم شده، مجبور به رفتن[به] مغازه و تجدید عهد با دیوان می‌گشت، زیرا که مردم او را کافر و از دین برگشته شمرده و احکام و اوامرش را وقعی نمی‌نهادند. ناچارقوّه سلطنت فوراً به دیانت تقویت می‌خواست و برای اظهار زهد و تقوی به کوه‌ها می‌رفت. چنان‌چه تاریخ ایران پراست که فلان پادشاه ترک تخت سلطنت نموده، به فلان مغازه رفت. خلاصه، در عصر اوّل، میزان پادشاهی ایران این بوده که پادشاه خودش«مؤبد» و «کهبد» هم باشد. از این است که در طبع ایرانیان تا این زمان جای‌گیر شده که پادشاه را [از] جنس دیگر می‌دانند و پسر آسمان می‌خواندد و شاید پادشاهان [در] هنگام بازگشت از غارها و عودت به تخت سلطنت، احکامی به خصوص آورده و نسبت به احکام دیوان آسمان داده،تا مردم مجبور به اطاعت [از] آنها شوند. وحی و الهام آسمانی از این اساس پیدا گشت، چنان‌چه موسی نیز چنین کرد و مجوس دساتیر را که گفته پادشاهان ایشان است، الاّن به همین ملاحظه کتاب آسمانی می‌دانند.

پانویس‌ها: ۱) تعنت (taannot)، خُرده‌گرفتن، عیب جستن، گناه جستن، خرده‌گیری، عیب‌جویی. ۲) سوره‌ی مائده – ۵۴؛ حدید – ۲۱. «این فضل خداست که به هر کس بخواهد آن‌را می‌دهد». ۳) حضور، نزدیکی، پیشگاه. ۴) واضع قانون، قانونگذار. ۵) دیسپوت (Dispute)، ستیزه، چون و چرا، مشاجره، نزاع، جدال کردن، مباحثه کردن، انکار کردن. ۶) مبرهن (Mobarhan)، آشکارشده، واضح، مدلّل، با دلیل و بُرهان ثابت‌شده. ۷) نهج (Nahj)، راه آشکار و روشن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:52 توسط سامان |

ای جلال‌الدوله؛

مقصودم از نوشتن «جغرافیای ایران» و وضع طبیعی آن، اقامه‌ی بیّنه است و بُرهان برای شما و کسانی‌که این «خطابه» را مطالعه می‌فریند، قصور طبیعی و عدم استعداد ذاتی ایران را دلیل خرابی و ویرانی آن نیاورده، حقیقت تصدیق نمایید که سبب «خرابی ایران»، مسئله‌ی اصلی طبیعی نیست که اشکال داشته باشد و اصلاحش دشوار نماید؛ چون تغییر شیء ذاتی مشکل است، بلکه خرابی و ویرانی ایران را پاره[ای] بواعث(۱) طاریه(۲) عارض است، که به اندک همتی از فیلسوفان نامدار و مردمان کبر بزرگوار و اشخاص پاتریوت(۳) با عزم اصلاح‌پذیر است. و این‌که تاکنون اطلاح‌پذیر نشده، نه از بابت «فتور»(۴) و «قصور» و ناتمامی وضع طبیعی بوده، بلکه نعمت‌های طبیعی و خزان[ـه]‌های ثروت و معدن دولت دست قدرت در گلستان‌های این آب و خاک مینونشان ذخیره و ودیعه نهاده؛ دو سه مملکت دیگر را هم می‌تواند از سایه‌ی خویش آسوده و معمور دارد. حالت اهالی حالیه‌ی ایران، مانند پدران ۲۰۰۰۰ سال پیش از ایشان است که سال‌های دراز روی کوه‌های آهن منزل داشتند و سوزن از سنگ چخماق می‌ساختند. الان هم در ایران تمام اسباب [و] لوازم معاش و زندگی را در معادن و مخازن طبیعی، به‌قسمی که محتاج به آوردن «تنزو»(۵) از «خطا»(۶) و «شکر» از «هند» نیست؛ اما مع‌التأسف مشهور است که تمام لوازم حیات ایران باید از خارج بیاید، حتی آهن که خروارها در کوه‌هایش موجود است و اگر یک‌سال آهن از خارج به ایران نیاورند، دیگر اهالی‌اش زیستن نتوانند. عجیب‌تر این‌که جمیع دوایر زندگانی ایران محتاج است به آهن، از «پادشاهی» گرفته تا «بذرگری»(۷)؛ و مع‌هذا(۸) هنوز آهن آب‌کردن [را] ندانند و سوزن‌ساختن نتوانند. بالاتر از اینها، همه این‌که به هزار زحمت و زاری و التماس و خواری، «پشم» و «پنبه» را در یک من پنج‌هزار یا دوهزار می‌فروشند، و به تضرع و تملق، همان پشم و پنبه را به اسم «چلواری» و «ماهور» در یک من دوتومان و 20 تومان می‌خرند؛ و ابداً مشعور به ایشان نمی‌شود که چرا باید چنین باشد. من از آن می‌ترسم که عمّاًقریب(۹) «جهالت» و «نادانی» کار ایران را به‌جایی رساند که آب هم از فرنگستان آورده، به قیمت شراب بدیشان بفروشند؛ اگرچه «اِنّ‌الّذی تحذرین قدوتما»(۱۰). الان «آب صاف» را مانند «گازوز»(۱۱( در شیش[ـه]‌های سربسته، از بمبئی و روسیه به ایران آورده، از شراب هم گران‌تر می‌فروشند. خلاصه؛ بیت؛ گر این تیر از ترکش رستمی است / نه بر مُرده، بر زنده باید گریست فرقی که مابین ملت «متمدن» و «وحشی» است، همین یک نکته است که ملت متمدن، آن ملتی را می‌گویند که تمام لوازم و مایحتاج زندگی خود را در مملکت و شهر خویش آماده و فراهم نمایند؛ و هرگاه در مملکت‌شان آن‌قدرها استعداد طبیعی نباشد، به قوّت علم و قدرت عمل، لوازم معاش و اسباب انتعاش(۱۲) خویش را فراهم‌آورده، یا آن‌که بهتر از لازم را قائم‌مقام آن ساخته، خود و ملت خود را از هر جهت آسوده و فارغ می‌دارند. چنان‌چه جزیره‌ی کوچک «لندن» ابداً استعداد طبیعی آن را ندارد که یک‌کرور آدم در آن‌جا تعیّش و زندگانی نمایند؛ ولی به قوّت علم و قدرت عمل انگلیس‌ها است که در این محل خُرد(۱۳) و جزیره‌ی صغیر، هُنری به‌کار بُرده‌اند که حالا ۳۰۰۰۰۰۰ نفوس، بلکه زیاده، در آن‌شهر به کمال فراغ‌بال تعیُّش و کامرانی و راحت زندگانی می‌کنند، سهل است که یک دنیا را محتاج به خویش نموده‌اند. این است حاصل علم و عمل و معنی تمدن و فایده‌ی آن‌که ملاحظه می‌فرمایید. اما ملت وحشی باربار(۱۴) آن‌است که با وجود داشتن هزار قسم خزینه‌ی ثروت و ۱۰۰۰۰۰ نوع دفینه‌ی نعمت، باز در کمال «فقر» و »پریشانی» و «ضرورت» و «درماندگی» زندگی می‌کنند، بلکه زنده به‌گور و محروم از همه‌ی «حظوظ»(۱۵) و «سرور» باشد. در ایران، به‌واسطه‌ی این‌که «راه‌آهن» و «شوسه» ندارد و کمال احتیاج را به داشتن حیوان باربر و اسب سواری دارند؛ زیرا که تمام بارهای خود را یا باید به‌دوش حمل نمایند؛ با بر «خر» و «قاطر» و «گاو» و «یابو» و «شتر» بار کنند و طی مسافت را با پای خود نمایند، یا الاغ راهوار و اسب. غیر از این دو واسطه‌ی نقلیات، واسطه‌ی دیگری ندارند. از این‌رو احتیاج آنان به حیوانات باربر، بی‌حدّ و شمار است؛ و با آن‌همه وفور «کاه» و «جو» که در أکثر جای‌ها «کاه» را آتش‌زده و «جو» را مانند «خاک» بی‌مقدار شمرده، باز به‌قدر نصف اسب و حیوان شهر لندن، در تمام ایران اسب و حیوان نیست. و حال آن‌که در آن‌جا از برای حمل‌ونقل، هر قسم بار، و طیّ هر نوع مسافت، هزار جور آلات و ادَوات نقلیه دارند، که به قوه‌ی بخار حرکت می‌کند و پاره[ای] چون ولوسیپد(۱۶) بی‌بخار. «کاه» در لندن، قیمت «روغن» ایران را دارد و «جو» هم‌ترازوی «قند» آن‌است. در آمریکا وفور اسب به‌درجه[ای] رسید که همه‌ساله از حکومت محیله، حکم به کم‌کردن و کاستن از جنس آن صادر شده و گاهش در سلاخ‌خان[ـه]‌ها ذبح نموده، از روغن آنها «ادویه[ای]» چند می‌سازند. مصراع؛ ببین تفاوت رَه از کجاست تا به‌کجا. تا کسی از لندن به ایران نیاید و از علم اکونومی(۱۷) که تشریح و توضیح ثروت را می‌نماید، نخوانده باشد، درجه‌ی ترقّی فرنگستان را به‌واسطه‌ی تمدُّن و تربیت و درجه‌ی تنزُّل و پستی ایران را سبب وحشی‌گری نمی‌فهمد و در واقع مانند شب تار و روز روشن، این دو دولت و مملکت، هیچ معاینه‌بردار نیستند. «اینَ‌الثری من‌الثریاء»(۱۸)

پانویس‌ها: ۱) بواعث (Bavaes)، جمع ثاعث و باعثه، به‌معنی انگیزه‌ها. ۲) طاریه (Tariye)، مؤنّث طاری، به‌معنای آفت، بلا. ۳) پاتریوت (Patriot)، میهن‌پرست، وطن‌پرست. ۴) فتور (Fotur)، ضعف، سستی. ۵) در اصل: طنزو، قرصی‌است مصنوع سرخ مایل به تیرگی و بعضی مایل به سبزی و در اصل تنزوی ختائی عصاره‌ی گیاهی است. ۶) خطا یا ختا (Xata)، به چین شمالی اطلاق می‌شده و آن مسکن قبایل تُرک بوده است. ۷) بذرگر همان برزگر است، به‌معنای کشاورز. ۸) با وجود این. ۹) به‌زودی. ۱۰) همانا از آن‌چه حذر دارید (می‌ترسید) پیروی و اقتدا می‌کنید. ۱۱) گازوز (Gaseous)، گازی، گازدار، بُخاری. ۱۲) برخاستن، نیکوشده، بهبود یافتن، عیش، نشاط. ۱۳) در اصل: خورد. ۱۴) بَربَر (Barbar)، که در فرانسوی Barbares گفته می‌شود، در اصل از واژه‌ی یونانی Barbaros أخذ شده است. یونانیان این عنوان را به همه‌ی اقوامی‌که خارج از تمدُّن یونان بودند، اطلاق می‌کردند. در ادبیات فارسی به اقوام وحشی بیابانگرد گفته می‌شود، امّا امروزه قوم بربر در آفریقای شمالی (لیبی، تونس، الجزایر و مراکش) سکونت دارند. رومیان به تُرکان هون که به اروپا حمله می‌بُردند، بربر می‌گفتند. ۱۵) جمع حَظ، به‌معنای خوشی‌ها، بهره‌ها. ۱۶) ولو سیپد (Velocipede)، دوچرخه‌ی پایی، سه‌چزخه. ۱۷) اکونومی (Economy)، اقتصاد. ۱۸) در اصل: این‌الثریا می‌الثری. به‌معنی این کجا و آن کجا؟ زمین کجا، آسمان کجا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:50 توسط سامان |

میرزا آقا خان کرمانی (۱۳۱۳-۱۲۷۱ ه. ق) میرزا عبد‌الحسین خان معروف به میرزا آقا در ۱۲۷۱ ه. ق. در کرمان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در همانجا به انجام رساند. تحصیلات او شامل فلسفه، منطق و فقه و اصول و عرفان و ریاضیات و علوم طبیعیه و ادبیات و عربی و طب قدیم بوده است. در کرمان همچنین اندک زبان فرانسه و قدری زبان انگلیسی آموخت و نیز با زبان‌های باستانی ایران به مثل فرس قدیم،‌ زند و اوستا و پهلوی آشنا شد. در سال ۱۲۹۸ ه. ق. یک پست دولتی در حوزه ی امور مالیاتی در اختیار گرفت که به علت اختلاف با حکمران کرمان مغضوب و به ناچار در سال ۱۳۰۱ ه. ق. به اصفهان نزد ظل‌السلطان رفت. در سال ۱۳۰۳ ه. ق. بار دیگر از اصفهان اخراج و به همراه شیخ احمد روحی دوست همفکرش به تهران آمد. به تحریک حاکم کرمان از تهران نیز رانده شد و به مشهد رفت. سرانجام پس از آورگی در ایران به سال ۱۳۰۳ ه. ق. رهسپار اسلامبول شد و در آنجا اقامت نمود. پس از چندی در قبرس به ملاقات صبح ازل شتافت و دختر او را به زنی گرفت. در مدت ده سال اقامت در اسلامبول با نوشتن مقاله در روزنامه‌ها و رونویسی کتب و تدریس فارسی و عربی، روزگار را به فقر و تنگدلی گذراند و مقالات تند و تیزی در روزنامه‌ی فارسی زبان «اختر» چاپ اسلامبول به چاپ رسانید. ده سال زندگی در عثمانی و آشنایی مختصر او با زبان فرانسه و انگلیسی و مطالعه‌ی کتب ترجمه شده‌ی حکمای اروپایی به زبان ترکی و عربی، تحولی در نگرش او بوجود آورد. به علاوه ارتباطات او با سید جمال‌الدین اسدآبادی و میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله در غنای ذهنی او بی‌تأثیر نبوده است. کرمانی رفته رفته با آثار حکمای سده‌های هجدهم و نوزده اروپا خاصه با عقاید مکاتب فکری به مثل آنارشیسم، نیهیلیسم و سوسیالیسم آشنا شد. ترور ناصر‌الدین شاه را در سال ۱۳۱۳ ه. ق. به دست میرزا رضا کرمانی به تحریک میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی دانستند و دولت ایران در همان سال آن دو تن را از دولت عثمانی تحویل گرفت و سپس در سال ۱۳۱۴ ه. ق. در تبریز شبانگاه در باغ اعتضادیه آنها را سربریدند. اندیشه‌های میرزا عبد‌الحسین خان کرمانی بیش از همه در رساله‌ی معروفش به نام «سه مکتوب» آمده است در جایی در این رساله [ص 105] می‌نویسد: «حکمای بزرگ اروپا می‌گویند ما انتظار کمال و بلوغ این طفل نوزاد علم را می‌بریم، که دنیا را گلستان کند و بهشت موعود را موجود فرماید. کمال انسانیت و متنهای درجه مدنیت و قانون عدالت حقیقی را در عالم ظاهر سازد. و ریشه‌ی ظلم و فقر و تعدی و غم از گلشن جهان براندازد. لهذا به فیلسوفان عالم سفارش می‌کنیم که این درخت سعادت را به خون خویش آبیاری نموده و برای شوکت و برومندی این نهال ارجمند از هیچ نوع فداکاری خودداری نفرمائید که این طفل نوزاد به مقام کمال و حد اعتدال برسد و گیتی را حیات تازه و مسرت بی‌اندازه بخشد، عالم را سرپا گلستان نموده و آدم را به کمال سعادت برساند. و این نور تابان و انقلاب درخشان مردم را از ظلم جهالت و خرافت رهانیده از عبارت معدوم مطلق به مجهول صرف خلاص نماید». کرمانی همچنین، چاره‌ی کار را در «شانژمانی ناگهانی » و وقوع «رولوسیونی» در ایران می‌داند و در خاتمه‌ی رساله‌ی «سه مکتوب» [صص 294-293] آرزوی خود را این گونه وصف می‌کند: «اینک از جهت همت مردانه و قوت پاتریوت [وطن‌پرست] ... توقع دارم که شانژمانی ناگهانی در ایران نموده، رولوسیونی بر پا نمایند و این زنده بگورهای ایران را به قوه‌ی الکترلیتری خود و قدرت آثار و انوار قلم خویش از قبر ذلت و قید اسارت رهانیده خلاص فرمائید. و از چنگ این علمای فناتیک و سلاطین و حکام دسیپوت آزاد و مستخلص دارید. زیاده بر این به‌اصطلاح اهل ایران،‌بر این کهنه گورستان فاتحه». او در طرح این موضوعات بی‌‌شك تحت تأثیر «مکتوبات کمال الدوله به جلال الدوله » میرزا فتحعلی آخوندزاده قرار داشته است و چرا که اساساً «سه مکتوب» و «صد خطابه» با الگوگيری از «مکتوبات کمال‌الدوله» به نگارش درآمده است. با این تفاوت صراحت زبانی کرمانی از آخوندزاده بیشتر است و آشنایی او با حکمت اسلامی و مبانی دین به اثر او عمق بیشتری بخشیده است. دموکراسی¬خواهی و رسیدن به قانون، حقوق بشر، تساوی حقوق زنان، پارلمان، آزادی بیان، آزادی اندیشه و قلم و کرامت انسانی از خواسته‌ها و گم‌شده‌های کرمانی به شمار می‌آمد. وی خردورزی روشن¬اندیش، حقیقت¬گرا، واقع¬بین و دورنگر بود که هیچ¬گاه اسیر خرافات، قهرمان¬پرستی، تقدس¬گرایی، تحجرگرایی و اعتقاد به حضور عناصر فراانسانی و موجودات عجیب و غریب و ترس و بیم و امید و افسانه و قصه در سرنوشت انسان نداشت. کرمانی همواره در جهت جداکردن حوزه¬ی علم، فلسفه و دین، مبارزه با استفاده¬ی ابزارگرایانه از دین و بزرگان دینی می‌کوشید. هرچند گروهی نیز وی را از نخستین بانیان گفتمان «عدالت سوسیالیستی» در عصر قاجار می¬دانند کرمانی در مدت کم عمر کوتاه خود آثار زیادی از خود به یادگار گذاشته است. مهمترین آنها عبارتند از: - کتاب رضوان (در ادبیات ۱۳۰۴ ه. ق.). - هفتاد و دو ملت (نقد ادیان). - رسالۀ انشاءالله ماشاءالله (در رد رسالۀ انشاءالله تألیف حاج محمد خان کرمانی رئیس فرقه‌ی شیخیه ۱۳۱۰ ه. ق.). - کتاب ریحان بوستان افروز (در ادبیات جدید اروپا ۱۳۱۳ ه. ق.). - آئینۀ اسکندری یا تاریخ ایران باستان (۱۳۰۹-۱۳۰۷ه. ق.). - سه مکتوب - صد خطابه - تاریخ شانژمان ایران (۱۳۱۳ه. ق.). - تاریخ قاجاریه و سبب ترقی و تنزل دولت و ملت ایران (۱۳۱۱ه. ق.). - در تکالیف ملت (۱۳۱۱ه. ق.). - تکوین و تشریع (در فلسفه ی علوم جدید و مدنیت جدیدست). - حکمت نظری (در اصول حکمت اولی). - هشت بهشت (در حکمت علمی). - ترجمه‌ی تلماک (رمان تاریخی)، (۱۳۰۴ه. ق.). - ترجمه‌ی عهدنامه‌ی مالک اشتر. پانویس‌ها: برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به: ناظم الاسلام کرمانی: «تاریخ بیداری ایرانیان»، به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی ( ۲ بخش، تهران، انتشارات آگاه و زرین، ۱۳۶۲) بخش اول. آدمیت، فریدون: «اندیشه‌های میرزا آقاخان کرمانی»، (تهران‌، انتشارات طهوری،۱۳۴۶). کرمانی، میرزا آقاخان: «صد خطابه»، تصحیح هارون و هومن، (لس آنجلس، شرکت کتاب، ۱۳۸۶).

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:48 توسط سامان |

آقای محمدی ری شهری دادستان سابق و کاندیدای ریاست جمهوری دوره ششم در کتاب خاطرات خود درباره ترور شهید بهشتی می نویسد:

یکی از اساتید مدرسه¬ی عالی شهید مطهری این حادثه را از طریق رویا پیشگوئی کرده بود. و راه پیشگیری از آن را نیز گفته بود. من جریان این رویا را شنیده بودم، در تاریخ۱۳۷۹/۸/۱۴ در جلسه¬ی مجمع تشخیص مصلحت نظام آیت الله امامی کاشانی در کنارم نشسته بود. از ایشان خواستم که آن را برایم بنویسد. آقای ری شهری بعد از قول آقای امامی کاشانی آورده است که مرحوم آقای رفسنجانی از اساتید مدرسه عالی شهید مطهری در روزهای آخر سال ۱۳۵۹ خود یا از قول بچه هایش (که ظاهراً منظور همسرشان بوده است) برای آقای امامی کاشانی نقل کرده است که ایشان و آقای مهدوی کنی و آقای دکتر بهشتی ترور و یا شهید خواهید شد! اگر نماز امام زمان را بخوانید از این حادثه جلوگیری می شود. هفته بعد هم آمده بودند و دوباره خواب دیده بودند. آقای امامی کاشانی و مهدوی کنی نماز را خوانده بودند ولی وقتی به آقای بهشتی زنگ می زنند که آیا نماز را خوانده اید یا نه، آقای بهشتی می گوید جناب آقای امامی، از صبح که از خواب بیدار می شویم تا آخر شب که می خوابیم همه¬ی کارهایمان برای امام زمان (ع) است. بعد اضافه می کنند که آقای مهدوی کنی قرار بوده در جلسه ای که منجر به شهادت آقای رجائی و باهنر شد شرکت کنند که سردرد گرفته اند و دیر به جلسه رسیده اند و نیز خود آقای امامی کاشانی ماجرای ترور ناکام خود را می گوید که قبل از عمل لو رفته است. این دو نفر به برکت آن نماز زنده اند و بنده ی خدا آقای دکتر بهشتی که آن نماز را نخوانده، ترور شده است.!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 16:48 توسط سامان |

1348

ظهر شهریور ماه بدنیا می آیم.. چهار خواهر و سه برادر ، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را می شنوند، هلهله میكنند. خواهرم قلك كوچكش را می شكند و همان شبانه پولهایش را بر می دارد و به امامزاده (صالح) تجریش می برد و نذرش را در ضریح می اندازد. خدا به او یك «برادر» داده در آن روزها "برادری" هنوز قیمت داشت.

  1357

انقلاب است. كوچه ها را می دَوَم. وقتی به خانه می رسم، كسی نیست. همه رفته اند خانه «خدیجه خانم» پای تلویزیون نشسته اند:«هیس! بیا امام رو ببین! امام اومد!» زنها و بچه ها، یكی یكی «صورت امام» را بر صفحه تلویزیون می بوسند. آن روزها "ایمان" هنوزقیمت داشت.

  1363 ب

حبوحه جنگ است.مادرم چادربه سر از دورمی آید. نگاهش ناامید، اما مهربان است. كتابهایم را به او میدهم تاپولش را از دستش بگیرم و بروم برای ناهار، نان بخرم. اما می بینم آن كاغذ، پول نیست! «كوپن» است. كوپن روغن یا قند یا برنج. دارد می رود آن را به «محمودآقای بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنیر بخرد! پدرم ازیك وانت پیاده می شود، زیرلب به راننده غُر میزند كه كرایه اضافه گرفته. راننده كرایه اش رابه پدرم پس می دهد و هردو می خندند . آنروز ها "همدلی"هنوز قیمت داشت.

1364

«پدر» 40 تومان به مادر می دهد. مادرم می گوید: «با این كه نمی شود چیزی خرید!» پدرم می گوید:«توكل برخدا!» فردا هم خدا كریمه در آن روزها "امید" هنوز قیمت داشت.

  1365

بمباران های دشمن بعثی به شیراز هم رسیده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتنی مان «خرمشهر» است. اینجا و آنجا مردم می گویند باید كاری برای وطن بكنیم. آن روزها "وطن" هنوز قیمت داشت.

1366

یك شب تابستانی سرشام می گویم: «من با حسن میخواهم بریم جبهه!» زبان مادرم بند می آید! «حسن» همكلاسی ام به «شوخی و جدی» به من می گوید تصمیم گرفته «شهید» شود تا خانواده فقیرش «بیمه» شوند! جایی شنیده ام:«نگویید انقلاب برای من چه كرده؟ بگویید من برای انقلاب چه كرده ام؟» فكر می كنم. اما معنایش را نمی فهمم. من هم می خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتی كسی پرسید:«تو برای انقلاب چه كاری كرده ای؟» جوابی داشته باشم! چون هنوز انقلاب برای خانواده فقیرما كاری نكرده و نمی توانی این سئوال را بپرسی؛ مگر آنكه به سئوال دومی، جواب داده باشی ازطرفی به قول«حسن» درآن شرایط سخت، «یك نان خور» هم كمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبیخون انبردستی» ستون پنجم در جزیره مجنون هرگز نمی بینم! مفقودالاثر شده و جز پلاكش چیزی از او باقی نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خیابان شان می بینم. می شنوم خانواده اش، پول اهدایی «بنیاد شهید» را قبول نكرده و گفته اند:«حسن جانش را برای اسلام و وطنمان داده، نه برای پول!» هنوز هم وقتی فاتحه می خوانم، یاد«حسن» هستم و به یاد«مرام» خانواده فقیرش. آن روزها "مرام" هنوز قیمت داشت.

  1368

یك سال بعد از جنگ، «كار» كم است. اما هنوز «امید» هست. پول نیست، اما هنوز «توكل» هست. «خوشبختی» نیست، ولی هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهی است «رفته» و بین ما نیست، ولی «وطن» همچنان هست. ما هرچه توانستیم برای انقلاب كرده ایم، ولی انقلاب هنوز كاری از دستش برنیامده! خانواده هنوز در فقر است. آن روزها هنوز «فقر» زینت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزی شروع نشده. پدرم درخاك سوخته خرمشهر «جان» داده و من از اینكه جنازه اش را از شهرش انتقال دادیم و در شیراز دفن كردیم، هنوز احساس گناه می كنم. می گویم خرمشهری كه ما رفتیم و دیدیم، نه گورستان داشت. نه غسالخانه داشت و نه حتی «قبركن»! چاره ای نداشتیم مادرم می گوید اینجا هم جزو خاك وطنشه «خاك پاك» ایرانه. فرقی نداره، آن روزها هنوز "خاك وطن" قیمت داشت.

  1369

درخرمشهر، آن قدر«بیكاری» هست كه راننده ماشینی كه كنُترات میكند تا ما و جنازه پدر را به شیراز ببرد، تا خود شیراز سرخوش است كه مسافری گیر آورده و با صدای كم، ترانه های «آغاسی» را زمزمه می كند! بعد به خود می آید و آهی می كشد و زیرلب فاتحه ای می خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگی یا همدردی نمی گیرد. آن روزها هنوز "معرفت و همدردی" قیمت داشت.

1371

می آیم تهران. روزنامه «سلام» وخبرنگاری می كنم و در اتاقی در طبقه آخرش، شبها می خوابم و روزها می نویسم. اما كم خوابی همیشگی را دارم. هنوز هم می نویسم و هنوز هم كم می خوابم. با خودم می گویم باید كاری بكنیم. هنوز می دانم باید كاری برای «ایران» بكنیم. تا روزی كه ایران برای ما كاری بكند! با این حال؛ " ایران" هنوز قیمت داشت. «تكه نانی» داشتیم. «خرده هوشی»، ایمانی، دینی،... و صدای اذان مرحوم مؤذن زاده، همیشه به یادمان می انداخت كه هرچه نباشد، آن بالاها یك «خدایی»هست! خدایی كه خیلی كارها برایمان كرده، بی آنكه پرسیده باشد:«تو برای خدای خود چه كرده ای؟»

... و ؛ خردادماه 1388

می نویسم: دردوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگی وسختی ها عبور كردیم و با «زردی فقر» ساختیم و زنده ماندیم. «امید» داشتیم. می دانستیم روزی ایران «ساخته» خواهد شد. حالا گویا سالهاست مُرده ایم و دیگر زندگی نمی كنیم. فقط زنده ایم. یكی آمده و زده به سیم آخر و می گوید همه آنها كه در این سالها معتمدان ما و رهبران كشور بودند، مشتی «دزد» بوده اند. رهبران كشور می گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزش ها» می برند! و كشور را به «بهشت» تبدیل خواهند كرد! اما حالا یكی آمده و می گوید از همه این 30 سال، 27 سالش را ما توسط «منتخبین مردم» و «معتمدین امام ورهبری»، «چاپیده» شده ایم! «چپاول» شده ایم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدی» متهّم می كند و ما را برای «حماقت» انتخاب مشتی دزد و فاسد! سرزنش می كند و رأی می خواهد! در مناظره تلویزیونی، روبروی نخست وزیر سالهای جنگ می نشیند و با تهدید می پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عكس همسر او را نشان می دهد تا «پرده از تخلف تحصیلی!» او بردارد! ولی فراموش كرده تا همین چندماه قبل یك «دكتر جعلی» را وزیر كشورش كرده بود و تا آخر از او حمایت كرد، تا همین انتخابات را آن دكتر فریبكار برگزار كند! او به جز همین «اتهامات كلی» و افشای مافیاهای خیالی، چیزی ندارد كه بگوید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 16:38 توسط سامان |

 

)١٢٩٥-١٢٨٨.ق(

میرزا فتحعلی آخوندزاده از چهره‌های بارز نواندیشان ایرانی عصر ناصری به شمار می‌آید. پدرش «میرزا محمد تقی حاجی احمد» در اوایل جوانی «کدخدای قصبه‌ی خامنه» بود. پس از برکناری از این سمت (١٢٧٧.ق)، به قصد تجارت رهسپار «شکی» از بلاد قفقاز گشت و در همانجا ازدواج کرد. «فتحعلی» حاصل این پیوند،‌در همان شهر و به سال ١٢٢٨ق. به دنیا آمد. اما پس از چندی به دلیل اختلافات خانوادگی از پدرش جدا شد و به همراه مادرش به قریه‌ی مشکین از توابعه‌ی اردبیل رفت. در آنجا عموی مادرش «آخوند حاجی اصغر» او را به فرزندی پذیرفت و به نام «حاجی علی اصغر اوغلی » معروف گشت. عنوان «آخوند زاده » از بابت بر روی میرزا فتحعلی گذاشته شد.

فتحعلی در هشت سالگی یکبار وارد مکتب شده بود ولی پس از یک سال به علت «نفرت » از خواندن از آنجا گریخت. سرانجام با عطوفت و حلم و رأفت عمویش آخوند حاجی علی‌اصغر دوباره شروع به خواندن کرد و به‌زودی «نفرت خواندن » در او از بین رفت.

در سال ١٢٤٧ قمری، به علت سفر حج آخوند حاجی علی‌اصغر، میرزا فتحعلی به منظور آموختن منطق و فقه و اصول به «آخوند ملا محسین » سپرده شد. چرا که در ابتدا نیت او آن بود تا در سلک روحانیون درآید. لیکن در گنجه با عارفی به نام «میرزا شفیع»‌ آشنا شد که در نزد او خط و حکمت می‌آموخت، میرزا شفیع او را از این کار باز داشت. میرزا فتحعلی در این باره می‌گوید: میرزا شفیع «شروع کرد به کشف مطالبی که تا آن روز از من مستور بود... و پرده‌ی غفلت را از پیش نظرم انداخت بعد از این قضیه از روحانیت نفرت کردم و نیت خود را تغییر دادم ». پس تحول ذهنی «فتحعلی» از اینجا آغاز گشت.

در سال ١٢٤٩ ق.، میرزا فتحعلی به منظور آموختن زبان روسی وارد مدارس جدید رو‌س‌ها در آذربایجان شد. و پس از یکسال تحصیل در آن مدرسه به همراه «حاجی علی اصغر» به تفلیس رفت تا هم درسی بخواند و هم کار و باری پیدا کند. و در همانجا بود که به عنوان مترجم السنه‌ی شرقی مشغول به کار شد. شغل مترجمی زبان روسی او را تقویت کرد به نحوی که او را قادر ساخت تا مقالات خود را به زبان روسی بنویسید. و این مهارت، دریچه‌ای از دانش و بینش جدید را بر روی او گشود.

در تفلیس که در آن هنگام پایگاه آزادی‌خواهان روس بود، طرفداران «دکابریست»‌ها و سایر احزاب و گروه‌های سیاسی فعالیت‌ شدید داشتند. آشنایی و ایجاد ارتباط میرزا فتحعلی با چهره‌های فعال و برجسته‌ی این گروها موجب تأثیر‌پذیری فکری و ذهنی او گشت. همچنین در آن محیط پر تحرک فرهنگی و سیاسی، میرزا فتحعلی با جهان دانش و اندیشه‌های نو ادبی و اجتماعی و سیاسی مغرب آشنا شد. آثار بجا مانده از او به خوبی تأثیرپذیری او از جریانات نوگرایانه‌ی غرب (اروپا) و روسیه را نشان می‌دهد. و بی‌تردید کلید آشنایی او با اندیشه‌های اروپاییان زبان روسی بوده است. آثار و نوشته‌های انتقادی او در دو محور اصلی یعنی تغییر خط و اصلاح الفبا و ترویج فنون و علوم جدید دور می‌زند. همچنین بخش عمده‌ای از نوشته‌های او پیرامون ادبیات اجتماعی و انتقادی در زمینه‌ی تأتر و قصه و شعر است. آخوند زاده پس از شصت و شش سال عمر در ٢٤ صفر ١٢٩٥ (٢٧ فوریه ١٨٧٨) در تفلیس از دنیا رفت. مهمترین آثار بجا مانده از او بدین قرار است:

١. «تمثیلات» یا شش نمایشنامه‌ی کمدی (١٢٦٦ تا ١٢٧٢.ق)

٢. «حکایت یوسفِ شاه» یا «ستارگان فریب خورده» به صورت داستان (١٢٧٣(

٣. «الف باء جدید» (١٨٥٧/١٢٧٤.ق(

٤. «مکتوبات کمال‌الدوله به جلال‌الدوله» (١٢٨٠.ق(

٥. «رساله‌ی ایراد » انتقاد بر روضه‌الصفای ناصری (١٢٧٩(

٦. «قریتکا» بر «روزنامه‌ی ملتی» و شعر سروش اصفهانی (١٢٨٣(

٧. انتقاد بر رساله‌ی «یک کلمه» از میرزا یوسف خان مستشار‌الدوله (١٢٩٢(

٨. عقیده‌ی حکیم «یوم» (هیوم) انگلیسی در نفی واجب‌الوجود.

٩. «تفهیم حریت» از حکیم انگلیسی جان استوارت میل

١٠. «مثل حکیم سیسوند» در بحران اقتصادی (به ترکی (

١١. انتقاد بر مثنوی مولوی (به ترکی و فارسی،١٢٩٣(

١٢. مسایل مکتب و تدریس (به ترکی، ١٢٩٤(

۱٣. همچنین مکتوبات خصوصی و نوشته‌های متفرقه او در مجموعه‌ای به نام «الفای جدید و مکتوبات » به کوشش حمید محمدزاده و حمید آراسلی در 1863. م در بادکوبه منتشر شده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به:

آخوندزاده میرزا فتحعلی: بیاغرافیای (یعنی سرگذشت کولونیل میرزا فتحعلی آخوندوف که خودش بقلم آورده است): مقالات، گردآورده باقر مؤمنی، بی‌تا، تهران.

و نیز آدمیت، فریدون: اندیشه‌های میرزا فتحعلی آخوندزاده، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱٣٤۹.

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 13:23 توسط سامان |

اولین نوشته های روشنفکران ایرانی درباره دمکراسی، قانون و نقد و نقش مذهب در جامعه در این متن ارایه شده اند. مقالات میرزا فتحعلی آخوندزاده، با عناوین: ظلم، امتیاز اختراع، اینقویزاسیون، شیوه‌ ارشاد، علم و اعتقاد، فرق کیمیا و شیمی، مقصود اصلی ادیان و تکالیف آدم کامل منتشر شده اند. نوشته های میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله با عناوین: مدنیت ایرانی، مفتاح، مقدمۀ گلستان سعدی‌، اصول مذهب دیوانیان و رفیق و وزیر دراین متن به چشم می خوردند. صد خطابه، میرزا آقا خان کرمانی نیز از جمله مطالب منتشر شده دراین متن است.

:چکیده

گزارش/مقاله/کتاب

:نوع رسانه ای

میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله، میرزا آقا خان کرمانی

:نویسنده

:فهرست

نخستین نوشته های دموکراسی خواهانه ایرانیان

ایرانیان از دوره‌ی صفویه (سده‌های ۱٦ و ۱٧ میلادی) با تمدن جدید غرب آشنا بودند، اما این تماس‌ها عمیق و تأثیرگذار نبود. ولی در سده‌ی نوزدهم میلادی رویارویی با پدیده‌ی خارجی یعنی غرب متمدن که با سلاح علم و تکنولوژی مجهز بود، جدی و اجتناب ناپذیر بود. تماس‌های مختلف در عرصه‌ی سیاست، فرهنگ، اقتصاد و علم و اندیشه با اروپاییان در این عصر، به ویژه پس از شکست‌های پی‌درپی ایران در مواجه با روسیه (۱٢۱۹-۱٢٢۸ ق و ۱٢٤۱-۱٢٤٣ ق.) و انگلیس (مسئله هرات ۱٢٧٣- ۱٢٥٤ق.)، و به دنبال احساس نیاز روزافزون به دانش و فن آوری جدید برای جبران عقب‌ماندگی، تشدید گردید. بدون تردید این مناسبات و برخوردهای جدید پیامدها و اثراتی را در داخل ایران و بر روی اقشار مختلف به جا گذاشت. به دیگر سخن ورود اندیشه تجّدد‌گرایی (Modernism) و اجزای متشکله آن و برخورد با تجدد (Modernity)، با واکنش‌های مختلفی از سوی گروه‌های مؤثر اجتماعی همراه شد.

واقعیت‌های تاریخی حکایت از آن دارد که در برخورد با مظاهر مختلف تمدن جدید غرب و در پاسخگویی به دو سوال اساسی در این مقطع زمانی یعنی:

الف- علت عقب‌ماندگی ایران چیست؟ ب- علت برتری غربیان و رمز موفقیت آنان کدام است ؟

دو گروه مؤثر اجتماعی در پاسخ به این پرسش ها از خود واکنش نشان دادند:

۱) هیأت حاکمه و عناصر متشکله‌ی آن، به عنوان تصمیم‌گیرنده و مجری

٢) نواندیشان، به عنوان طراحان و الگوسازان برنامه‌های عملی

دو دیدگاه مورد اشاره، در پاسخگویی به پرسش های زمانه خود و در چاره جویی برای جبران عقب‌ماندگی ایران و انداختن آن در جاده‌ی ترقی و پیشرفت، به دو عنصر تمدن جدید غرب – و شاید اصیل‌ترین و خیره‌کننده‌ترین آن – نظر داشتند، این دو عنصر که به اعتقاد آنها پیشرفت هر جامعه‌ای – خاصه ایران زمین – منوط به تحصیل آنهاست، عبارت بود از: «قانون» و «کسب علوم جدید».

اهمیت نوشته‌های چهره‌های بارز روشنفکری ایران در عصر ناصری (۱٣۱٤-۱٢٦٤. ق) - از میان دو گروه اجتماعی گفته شده- به عنوان نخستین رسایل دموکراسی‌خواهانه‌ی فارسی که در اصطلاح به متون کلاسیک معروف هستند، ما را بر آن داشت تا با انتشار آنلاین این متون بار دیگر بر این نکته تاکید کنیم که جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران از سابقه‌ی طولانی در تاریخ معاصر ایران برخوردار بوده است و همچنین خوانندگان را با پیشینه‌ی فکری و نوع نگاه این اندیشه‌گران به موضوعات مهمی چون آزادی، دین، حکومت قانون، پاسخگویی حکومت، استبداد، آزادی بیان و عقیده و نظایر آن آشنا می‌سازد. با بررسی این نوشته‌ها به نکته پی خواهیم برد که پس از گذشت سال‌ها، بسیاری از مباحث سیاسی و فکری مطرح در جامعه‌ی ایران، علیرغم تلاش‌های بسیار، همچنان به همان شکل باقی مانده و پاسخ‌ به پرسش‌های مطروحه هیچگاه به نتیجه‌ی روشنی منجر نشده است. در این بخش ما در ابتدا و به مرور سعی در معرفی آثار و نوشته‌های این نواندیشان ایرانی داریم:

میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱٢۹٥-۱٢٢٧.ق)، میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله (۱٣٢٦-۱٢٤۹.ق)، میرزا یوسف خان مستشار‌الدوله (وفات۱٣۱٤.ق)، میرزا آقا خان کرمانی (۱٣۱٣-۱٢٧۰.ق) و میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی (۱٢٣۹-۱٢٥۰.ق)، سید جمال الدین اسد آبادی ] افغانی [ (۱٣۱٤-۱٢٥٤.ق(

این چهره‌ها در سه کانون مختلف قفقاز، عثمانی و اروپا با نوشتن رسائل، مقالات و انتشار کتب خود در واقع در برابر دو پرسش بنیادین اشاره شده از خود واکنش نشان داده‌اند.

در پاسخ به این مسئله ی تاریخی، آنها در نوشته‌های خود به‌طور کلی دو عامل ۱- تعصب دینی و ٢- استبداد سیاسی را مانع عمده‌ی بر سر راه ترقی ایران می‌دانستند، و برای چاره‌ی آن، با توسل به الگوهای کشورهای دیگر، ‌دو راه حل مشخص ارائه می‌دادند یعنی ۱- رواج نظام پارلمانی و تأسیس قانون و استقرار نظام مشروطه و ٢- رواج تفکر علمی، از راه گسترش معلومات و رواج علم و دانش جدید در میان عموم مردم.

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 13:21 توسط سامان |

نامه دوستی و مودت سلطان محمد خدابنده  برای پاپ

از زمان باستان در «فورو رومن» The Roman Forum) یا همان میدان رمی) که منطقه وسیعی از مرکز شهر رم است، یک طاق بسیار بزرگ به یاد پیروزی امپراتور وقت روم «سپتیمیوس سوروس» در نبرد با اشکانیان ساخته شد. در این طاق، صحنه‌هایی از این جنگ نشان داده شده است. این یک نشان تاریخی از آن دوره دشمنی میان دو کشور است، اما آنچه بعد از این طاق، در شهر رُم بیشتر از همه دیدنی است، نقاشی‌هایی است که در کاخ‌ها و کلیساها کشیده شده که یادگار حوادث، رویدادها و شخصیت‌های تاریخی ایرانی به ویژه ایران باستان مثل کوروش کبیر است؛ به عنوان مثال در کاخ «کویریناله» که در سال 870 میلادی اقامتگاه پاپ‌های رُمی بود، روی یک دیوار نقاشی بزرگی از «کوروش کبیر» وجود دارد که فرمان آزادی اسرائیلیان را از اسارت در بابل ابلاغ کرده است. همچنین در بزرگ‌ترین تالار این کاخ، یک نقاشی مربوط به حضور سفیران ایران نزد پاپ پُل پنجم وجود دارد؛ در این نقاشی، چهار تصویر دیده می‌شود؛ تصویر اول: حاجی علی قلی خان، سفیر شاه عباس، تصویر دوم: رابرت شرلی، جوان انگلیسی که در خدمت ایران بوده است، تصویر سوم: دیگر اعضای این دو هیئت دیپلماتیک و تصویر چهارم: خواجه صفر ارمنی که یکی دیگر از سفرایی بوده که شاه عباس او را به اروپا فرستاده بود. این قبیل یادگارهای هنری از زمان قرون وسطی تا دوران‌های بعد وجود داشته است. در این آثار هنری ما همچنین بسیاری از شخصیت‌های تاریخی و در یکی دو مورد داستانی را می‌بینیم. به عنوان مثال در کاخ واتیکان تالاری وجود دارد که آن را «رافائل» مشهورترین و بزرگ‌ترین نقاش دوران رنسانس نقاشی کرده است که به آن «مدرسه آتن» می‌گویند و نشان از هماهنگی مدرسه‌های فلسفه یونانی و در عین حال برخورد میان ارسطو و افلاطون دارد. این نقاشی حقیقتاً هماهنگی ایده‌آلی و آرمانی فلسفه‌ها و علوم را به نمایش گذاشته است. نقاشی رافائل، تصویری از زرتشت که گویی از آسمانِ آبی در دست دارد و رو به روی او، بطلمیوس جغرافیدان یونانی عهد باستان، که ایستاده و کره زمین را با دست نشان می‌دهد، نمایان است. در این تصویر ارسطو هم در کنار افلاطون با انگشت زمین و افلاطون هم با انگشت آسمان را نشان می‌دهد. بنابراین در نقاشی رافائل، زرتشت شخصیت مقابل افلاطون است.  در زمان ساسانیان یک خانواده چهار نفره ایرانیِ مسیحی به رم مهاجرت کردند. آنها در سال 270 بعد از میلاد در روم شهید شدند. این تاریخ به قبل از پذیرش مسیحیت از سوی امپراتوری رُوم و تشکیل امپراتوری قسطنطنیه برمی‌گردد. این خانواده شامل پدر، مادر و 2 پسر بوده است؛ نام پدر خانواده «ماریوس ماریوس» بوده است. البته «ماریوس» یک نام سنتی رُمی بوده است، ولی این ماریوس، فرم لاتینی و فارسی میانه و سریانی «ماری» به معنی آقا است. نام همسرش هم «مارتا» بوده که به معنی خانم است. هر چهار عضو این خانواده ایرانی از قدیسان مسیحی بوده‌اند و جزو 8 قدیس ایرانی هستند که در کلیسای مسیحی پرستش می‌شوند. امروزه هم جشن سالانه این خانواده در 12 ماه ژانویه هر سال برگزار می‌شود. نکته جالبتر آنکه امروزه نام «ماریو» یکی از معروف‌ترین نام‌ها برای مردان در ایتالیا است و بر اساس آمار بعد از جوزف (یوسف) عام‌ترین نام است؛ حدود یک میلیون و 700 هزار نفر در ایتالیا نامشان «ماریو» است؛ مثلاً در ادبیات تطبیقی؛  برخی ایرانشناسان - دست کم اروپایی - معتقدند که ایرانشناسی حدوداً در قرن هفدهم میلادی شروع می‌شود. این چطور ممکن است؟! «کتسیاس»، پزشک یونانی در دربار داریوش کتابی نوشته به نام «مدیکا و پرسیکا» (یعنی مادها و پارسیان). واقعیت این است که ایرانشناسی در اروپا از آن زمان شروع می‌شود. آنها می‌گویند نخستین متن ادبی فارسی که در اروپا  شناسایی و ترجمه شده است، «گلستان» سعدی است ولی من تحقیق می‌کنم و به نتیجه دیگری می‌رسم؛ نخستین متن ادبی فارسی نوین - و نه باستانی - که در اروپا شناخته و ترجمه شده است، «هشت بهشت» امیرخسرو دهلوی است که یک ترجمه آن در سال 1557 یعنی اوایل پادشاهی شاه طهماست صفوی در ونیز انتشار یافته است. این همه ماجرا هم نیست؛ این متن به دیگر زبان‌های اروپایی هم ترجمه شده است؛ آلمانی، هلندی، انگلیسی و فرانسوی. همچنین نوعی روایات ایرانی مانند «بهرام نامه» و «سندبادنامه» و نیز «اسکندرنامه» در اروپا و هم در آسیا مشهور بوده است. یکی از دلایل ترجمه «هشت بهشت» امیرخسرو دهلوی به زبان ایتالیایی، داستانی است که به آن «فن پژوهش علمی» (یا در زبان انگلیسی Detective Novel) می‌گویند. «هوراس والپول» نویسنده و سیاستمدار معروف انگلیسی در اوایل قرن هجدهم میلادی در نامه‌ای به دوستش کنسول بریتانیا در فلورانس می‌نویسد: «یادم هست موقعی که جوان بودم این کتاب - ترجمه ترجمه «هشت بهشت» (ترجمه انگلیسی آن از روی نسخه ایتالیایی) - را خواندم. در این جور داستان‌ها سه جوان که فرزند پادشاهان «سراندید» بوده‌اند، در جهان مسافرت می‌کنند، جهت پژوهش و تشخیص خوبی و بدی. من (هوراس والپول) این جور پژوهش‌ها را «سرندیپیتی» می‌نامم که همان «سراندیپیّت» است». این مفهوم علمی - پژوهشی بعد از والپول بسیار مشهور شده و امروزه به هر اکتشاف علمی و هنری اصطلاحاً سراندیپیتی گفته می‌شود. از زمان شاه طهماسب صفوی، مجموعه‌ای از متون و نسخه‌های فارسی به ایتالیا آورده شدند. این نسخه‌های خطی در کتابخانه‌ها نگهداری می‌شد و هیچکس آنها را نخوانده بود تا اینکه بعد از چهار قرن، من کاری انجام دادم و در واقع شجاعت شناخت این نسخه‌ها را به دست آوردم. من به سراسر ایتالیا مسافرت کردم و این نسخه‌ها را شناختم و بعد آنها را فهرست نویسی و تصیح کردم. در میان این متون، کم و بیش نسخه‌های جالب نسبتاً فراوانی وجود دارد. یک جوان به نام «جیوانی باتیستا ویکتی» به عنوان سفیر پاپ در ایران منصوب شد. او به ایران آمد و با سلطان محمد خدابنده شاه صفوی در تبریز ملاقات کرد. او نامه پاپ را برای پادشاه ایران برده بود و سلطان محمد خدابنده هم یک نامه دوستی و مودت برای پاپ به عنوان جواب فرستاد. این نخستین نامه‌ای است که از پادشاهان ایرانی برای پاپ‌های رُم فرستاده شده و نسخه اصلی آن در این شهر نگهداری می‌شود. خط همه این طومار، زرّین (طلایی) است. ویکتی مسافرت‌های دیگری هم به دیگر نقاط ایران کرد و بعداً ایرانشناس هم شد. او و برادرش هر دو دیپلمات و جهانگرد بودند که نسخه‌های خطی را برای خودشان و نیز چاپخانه رُم جمع‌آوری می‌کردند که «قانون فی‌الطب» ابن سینا نیز از آن جمله بود.

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 13:12 توسط سامان |

در ویکیپدیای فارسی در مورد تپه حسنلو اینچنین نوشته شده است: (( تپهٔ حسنلو که در ۷ کیلومتری شهر سولدوز (نقده) قرار دارد، یکی از تپه‌های باستانی ایران است که قدمت آن به بیش از ۶ هزار سال قبل از میلاد می‌رسد. معروفترین اثر باستانی یافت شده در این محل جام طلای حسنلو است که به عصر آهن تعلق داشته و در موزه ایران باستان نگهداری می شود. تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه، و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو واقع شده‌است. این تپه به مناسبت نام دهکده مجاورش حسنلو نام گرفته‌است. تپه‌های باستانی زیادی پیرامون تپه حسنلو را فرا گرفته‌اند و گویا هنگام آبادی حسنلو و تمدن عظیمش تمدنهای دیگری نیز با این تپه در تماس بوده و همدوره تمدن حسنلو بوجود آمده‌اند. وجود تپه‌های باستانی دیگر چنین میرساند که اقوام ساکن در حسنلو با اقوام ساکن در تپه‌های اطرافش از یک تیره بوده و با هم داد و ستد و رابطه داشته‌اند. تپه‌های اطراف حسنلو عبارتند از: تپه باستانی پسدلی در شمال شرقی حسنلو (واقع در دهکده شیخ احمد) تپه بارانی در جنوب حسنلو (واقع در دهکده بارانی عجم) تپه حاج فیروز در جنوب حسنلو (واقع در دهکده حاج فیروز) تپه باستانی تابیه در جنوب غربی حسنلو (واقع در دهکده تابیه) عقرب تپه در مغرب حسنلو (واقع در دهکده دلمه) تپه کوئیک در شمال غربی حسنلو (واقع در دهکده کوئیک) تپه دلنچی ارخی در شمالغربی حسنلو (واقع در دهکده دلنجی ارخی=جوی گدا) تپه باستانی فلات در مغرب حسنلو (واقع در دهکده قلات) تپه باستانی میرآوا= میرآباد در مغرب حسنلو (واقع در دهکده میرآباد) تپه باستانی دیگر بنام ساخسی تپه در جنوب حسنلو (واقع در دهکده ساخی تپه)، تپه نظام آباد در جنوب شرقی حسنلو (واقع در دهکده نظام آباد) تپه مملو در جنوب شرقی حسنلو (واقع در دهکده مملو) تپه محمدشاه در مشرق حسنلو (واقع در دهکده محمدشاه) تپه گرخانه در مشرق حسنلو (واقع در دهکده گرخانه). کلیه تپه‌های یاد شده به فاصله‌های مختلف از یکدیگر و به فاصله ۲ کیلومتر تا شعاع ۱۵ کیلومتر از تپه حسنلو قرار گرفته‌اند.))   دروازه و دیوار دفاعی قلعه  دور تا دور قلعه را دیواری به قطر (عرض) ۳ متر و ارتفاع هفت متر فرا گرفته بوده‌است. در سرتاسر این دیوار برجهای مربع شکلی به فاصله‌های ۳۰ متر از یکدیگر و به ابعاد ۱۰ متر × ۱۰ ساخته شده بود. ارتفاع برجها بدرستی معلوم نیست که چند متر بوده‌است و مسلماً بیشتر از ۷ متر یعنی بلندتر از دیوار قلعه بوده‌است. با احتساب هر ۳۰ متر یک برج، تقریباً محل هفت برج در روی دیوار دفاعی قلعه روشن می‌گردد. طرز قرار گرفتن برجها در میان دیوارها طوری بوده‌است که ۳ متر از طول برج داخل دیوار و ۵ متر آن خارج دیوار (بیرون از قلعه) و ۲ متر آن در سوی دیگر دیوار (داخل قلعه) قرار داشته‌است. از این برجها برای حفاظت قلعه استفاده می‌شده‌است. از حفاری قسمتی از دیوار قلعه و چند برج می‌توان نتیجه گرفت که تغییراتی در دیوار شهر و برجها در دوران سوم سکونت در حسنلاو پدید آمده‌است و مسیر دیوار قلعه در دوره سوم سکونت با دوره چهارم فرق کرده‌است، زیرا پس از آتش‌سوزی و فروریختن قسمت زیادی از دیوار قلعه و خراب شدن برخی از برجها، دیوار و برجها از نو بنا شده ولی در مسیر دیوار اندکی انحراف حاصل گردیده‌است. حیاط مرکزی و بناهای پیرامون آن  در مرکز این دژ حیاط وسیعی به طول ۲۹ و عرض ۱۹ متر قرار گرفته‌است. البته طول و عرض حیاط در همه سو یکسان نبوده و حیاط تقریباً شکل چندضلعی نامنظمی پیدا کرده‌است بطوریکه در شمال‌ترین قسمت عرضش به ۲۱ متر هم می‌رسد. در انتهای جنوبی حیاط مرکزی مذبح یا قربانگاه قرار داشت و در انتهای شمالی حیاط چند ستون سنگی بلند بفاصله چند متر از یکدیگر به ارتفاع سه متر یا بیشتر مانند لوحه سنگی یادبود به دیوار شمالی حیاط نصب شده بود ولی روی هیچ‌کدام از آنها کتیبه‌ای دیده نمی‌شد. در دو سوی شمالی و غربی حیاط سکوهای سنگی بارتفاع تقریبی ۶۰ تا ۷۰ سانتیمتر و عرض ۱۲۰ تا ۲۳۰ سانتیمتر وجود داشت که با سنگ‌های تخت مفروش بود. دور تا دور حیاط مرکزی و اتاقهای کوچک و بزرگ و تالارهای ستوندار و ایوانهای درازی وجود داشته‌است که بازمانده آن هنوز هم برجای اولش دیده می‌شود.  بناهای سوی شرقی حیاط مرکزی در جنوب خاوری حیاط مرکزی یک تالار وسیع با چند انبار وجود داشت. در این تالار مقداری زیادی از خمره‌های بزرگ یافت شد. از همین تالار یک در به انبار دیگری که خمره‌های زیادی در آنجا وجود داشت باز می‌شد (شکل۳۰) مورد استفاده این خمره‌ها محققاُ معلوم نیست که آیا برای ذخیره آب بوده یا شراب. ولی به سبب اینکه این قلعه دژ نظامی بوده‌است احتمال ذخیره آب برای روزی که مبادا دژ را محاصره کنند بیشتر است. در شمال همبن انبار اولین و قدیمترین تالار بزرگ ستوندار قرار گرفته‌است. در ورودی این تالار بزرگ ستوندار از همین انبار به داخل حیاط مرکزی باز می‌شده‌است. تا آنجائیکه حفاری سال اخیر روشن کرده‌است این تالار بطول و عرض ۱۶ × ۴ متر از زیر خاک بیرون آمده‌است ولی قسمت جنوب شرقی آن هنوز حفاری کامل نشده و معلوم نیست که ابعاد واقعی این تالار چند متر است. در مرکز این تالار در دو ردیف ۴ ستون وجود داشته‌است که فاصله هر ستون با ستون دیگر ۵ متر بوده‌است و در کنار دیوار نیز محلهائی برای تعبیه ستونهای چوبی با ته ستونهای سنگی دیده می‌شود. در جنوب همین تالار محل محراب یا موبد معلوم است. در میان این تالار ستوندار اسکلت دو اسب به فاصله ۵ متر از یکدیگر در سوی شرقی و مرکزی تالار یافت شد. دیدن این منظره چنین ثابت می‌کند که از این تالار پس از ساخته شدن تالار دوم ستوندار که در جنوب حیاط مرکزی قرار دارد دیگر استفاده نشده‌است بلکه جهت نگهداری اسبان بجای اصطبل بکار رفته‌است. دروازه و دیوار دفاعی قلعه  دور تا دور قلعه را دیواری به قطر (عرض) ۳ متر و ارتفاع هفت متر فرا گرفته بوده‌است. در سرتاسر این دیوار برجهای مربع شکلی به فاصله‌های ۳۰ متر از یکدیگر و به ابعاد ۱۰ متر × ۱۰ ساخته شده بود. ارتفاع برجها بدرستی معلوم نیست که چند متر بوده‌است و مسلماً بیشتر از ۷ متر یعنی بلندتر از دیوار قلعه بوده‌است. با احتساب هر ۳۰ متر یک برج، تقریباً محل هفت برج در روی دیوار دفاعی قلعه روشن می‌گردد. طرز قرار گرفتن برجها در میان دیوارها طوری بوده‌است که ۳ متر از طول برج داخل دیوار و ۵ متر آن خارج دیوار (بیرون از قلعه) و ۲ متر آن در سوی دیگر دیوار (داخل قلعه) قرار داشته‌است. از این برجها برای حفاظت قلعه استفاده می‌شده‌است. از حفاری قسمتی از دیوار قلعه و چند برج می‌توان نتیجه گرفت که تغییراتی در دیوار شهر و برجها در دوران سوم سکونت در حسنلو پدید آمده‌است و مسیر دیوار قلعه در دوره سوم سکونت با دوره چهارم فرق کرده‌است، زیرا پس از آتش‌سوزی و فروریختن قسمت زیادی از دیوار قلعه و خراب شدن برخی از برجها، دیوار و برجها از نو بنا شده ولی در مسیر دیوار اندکی انحراف حاصل گردیده‌است. این تالار همان ترانشه Y ۳۱ و Y ۳۲ بود که در سال ۵۱ حفاری گردیده و اشیائی هم از آنجا یافت شده‌است. در شمال این تالار در ترانشه‌های X ۳۱ و W ۳۱ و W ۳۱ E چند اتاق کوچک و بزگ کشف شد. در ورودی این اتاقها که معمولاً همه به یکدیگر راه داشتند از قسمت شمال شرقی حیاط مرکزی بود. در همین واحد ساختمانی بود که اسکلت‌های متعددی یافتیم و جالبترین این اسکلتها اسکلت زن و مردی بود که در آغوش هم خفته بودند. (شکل ۳۱ و ۳۲) بهترین اشیائی که از این ترانشه‌ها و در میان بناهای قسمت شرقی حیاط مرکزی یافت شده‌است عبارت بودند از یک دستگیره مفرغی با نقش گیلگمش و حیوان شبیه شیر – مقداری پارچه سوخته – دو عدد سیلندر با نقش بز و مقداری ابزار مفرغی و دهنه اسب. بناهای جنوبی حیاط مرکزی  در جنوب حیاط مرکزی یک واحد بزرگ ساختمانی که شامل اتاقها و تالارهای متعددی بود کشف گردید از بناهای مهم این قسمت دومین تالار بزرگ ستوندار بود که گویا بعنوان معبد پس از متروک شدن اولین و قدیمیترین تالار ستوندار شرقی ار آن استفاده شده‌است. این تالار بزرگ دارای ابعاد ۳۰/۲۴ × ۵/۱۸ متر بود. تعداد ۸ ستون در وسط و ستونهای دیگر در اطراف تالار در کنار دیوارها موجود بوده‌است. همه ستونهای چوبی روی زیر ستونهای منظمی قرار گرفته بودند. سقف چوبی این تالار بر روی ستونهای چوبی استوار بوده و سنگینی تیرهای سقف روی همین ستونهای چوبی تالار می‌افتاده‌است. این تالار بیشتر از یک طبقه (اشکوب) نداشته‌است و ارتفاع آن از کف تا سقف ۷ متر بوده‌است در صورتی که ساختمانهای دیگر اطراف این تالار دو طبقه (دو اشکوبه) بوده و بلندی هر اشکوب ۵/۳ متر بوده‌است. در حقیقت پشت‌بام تالار با پشت‌بام اتاقهای اطرافش در یک سطح مساوی قرار گرفته بوده‌است. در میان این تالار ستوندار بزرگ معبد مانند، تقریباُ بفاصله ۵/۳ متر از در ورودی سمت شمال تالار سکوئی به اضلاع ۳*۲ متر قرار داشت. این سکو که از خشت و گل ساخته شده بود احتمالاُ جهت انجام تشریفات مراسم مذهبی ویژه‌ای ساخته شده بوده‌است. شاید هم در روی این سکو شمعدانها و چراغهای پیه سوز جهت روشن نگهداشتن معبد قرار می‌داده‌اند و شاید هم قربانی را روی همین سکو تقسیم می‌کرده‌اند. در سمت جنوبی تالار درست در وسط ضلع جنوبی محلی شبیه محراب که شاید محل ایستادن یا نشستن موبد بزرگ بوده‌است درست کرده‌اند که راهی به اتاق کوچک پشت معبد (در ضلع جنوبی آن) دارد. ممکن است همین اتاق کوچک هم محلی برای تعویض لباس روحانی موبد و یا محل کار ویژه‌ای برای موبد بوده باشد. در سمت شمال شرقی داخلی معبد و تقریباُ قسمت شرقی در ورودی سمت شمال آن در داخل معبد محلی برای روشن کردن آتش مقدس وجود داشته‌است که هنگام اجرای مراسم احتمالاُ در آن محل آتش می‌افروختند و آثار سوختگی زیاد نشانه آتش‌افروزی در آن محل است. در گوشه جنوب غربی معبد نیز آتشگاه دیگری بچشم می‌خورد که عبارت از اجاق مستطیلی شکلی است و آثار سوختگی شدیدی در آن محل نیز دیده می‌شود. در میان ستونهای این تالار، در قسمت شمال و غربی دو در بزرگ به عرض ۲ متر و در قسمت جنوبی و شرقی درهای ورودی بعرض ۲۰/۱ متر بداخل اتاقهای اطراف تالار باز می‌شوند. در سمت شمال معبد و در دو طرف دروازه شمالی آن دو سکوی بزرگ که روی آنها سنگ‌فرش شده‌است به چشم می‌خورد. عرض هریک از سکوها ۵/۲ متر و طولشان تقریباُ ۸ متر بود. از قرائن و شواهدی که در این معبد و اطرافش موجود است چنین استنباط می‌شود که این سکوها برای نشستن افرادی که به معبد دعوت می‌شدند و یا برای اجرای مراسم خاصی به آنجا می‌آمدند ساخته شده‌اند. و محل سخنران یا موبد که درست مانند سن تآتر یا سینما در مقابل آن سکوها قرار گرفته‌است چنین راهنمائی می‌کند که ممکن است افرادی برای استماع سخنرانی موبد بزرگ در این محل گردهم می‌آمدند و موبد در محل مخصوص خود می‌نشسته یا می‌ایستاده و افراد دیگر روی سکوهای طرفین دروازه شمالی می‌نشستند و مراسم با دستور موبد روی سکوی میز مانند که نزدیک جایگاه موبد بود انجام می‌گرفت. اجرای این مراسم آتش‌افروزی در آتشگاه‌های سمت شمال‌شرقی و جنوب‌غربی معبد همراه بوده‌است. بناهای اطراف معبد یادشده غالباُ همه به هم راه داشتند و مانند اتاقهای تو در تو در چهار سوی کعبد ساخته شده‌اند و اکنون نیز محل درهای آن که به معبد باز می‌شده کاملاُ پیداست. در قسمت شمالی معبد و خارج آن دو ایوان کوچک در طرفین در ورودی قرار گرفته‌است پیش از اینکه وارد این بنای بزرگ معبد شویم باید از ایوانها بگذریم. این دو ایوان هم شاید محل رخت‌کن یا محل نگهداری اثاثیه و اشیاء کسانی بوده‌است که هنگام ورود به معبد تحویل افرادی می‌دادند تا در بازگشت از معبد دوباره آنها را پس گرفته و با خود ببرند. پیش از اینکه وارد این دو ایوان شویم، در گوشه جنوب‌غربی حیاط مرکزی نظر ما را سنگ بزرگی در فاصله ۲ متری ایوانها جلب می‌کند. این سنگ بزرگ بطول ۴ و بعرض ۲ متر است. شاید هم مراسم قربانی را روی آن سنگ انجام می‌داده‌اند زیرا ممکن است که انسان یا حیوان را برای یزرگداشت معبد بزرگ و خدای معبد قربانی کنند و این سنگ احتمالاُ مذبحی بوده که قربانی را روی آن یر می‌بریده‌اند و پس از شستشوی قربانی برای تقسیم، آنرا به داخل معبد روی سکوی نزدیک جایگاه موبد منتقل می‌کرده‌اند. اتاقهای دیگر سمت جنوب حیاط مرکزی شامل انبارها، اسلحه‌خانه و آشپزخانه بود که غالباُ به تالار بزرگ ستوندار جنوبی راه داشته‌اند. بجز آشپزخانه که در پشت تالار بزرگ قرار گرفته بود اتاقهای کوچکی با راهروهای بلند سمت جنوب و شرق این تالار را احاطه کرده بود. در کف برخی از اتاقها ته ستونهای سنگی جسته گریخته افتاده بود. در پشت تالار بلند شرق تالار ستوندار یک راهرو وسیعی که احتمالاُ اسلحه‌خانه بوده و یا اسلحه‌ها در آنجا ساخته می‌شده‌است وجود داشت. در سالهای گذشته از این محل تعداد زیادی شمشیر و سرنیزه آهنی کشف شده بود که این نظریه را تأئید می‌کند. یک در ورودی از قسمت جنوب شرقی حیاط مرکزی به محوطه اسلحه‌خانه باز می‌شده که به همه اتاقهای مجاور خود راه داشته‌است. در سمت مغرب همین تالار بزرگ ستوندار چندین اتاق بزرگ و کوچک قرار گرفته بودند که همگی با هم ارتباط داشته‌اند و از آخرین اتاق شمال غربی این واحد ساختمانی راهی به راهرو باریک ساختمانهای غربی حیاط مرکزی و نیز راهی به سومین کاخ بزرگ ستوندار که از دو تالار دیگر جدیدتر است وجود داشته‌است. این اتاق درست روبروی اتاقی که جام طلا از آنجا کشف شد واقع شده‌است. بناهای غربی حیاط مرکزی در گوشه جنوب غربی حیاط مرکزی نزدیک مذبح دری به سوی تالار بزرگ ستوندار (معبد) باز می‌شود و در جوار همین در یک راهرو بلند و باریک که بسومین تالار ستوندار غربی (جدیدترین تالار) منتهی می‌شود وجود دارد. در ضلع شمالی همین راهرو نزدیک سومین تالار ستوندار در اتاق کوچکی جام طلای حسنلو در سال ۱۳۳۸ کشف گردید. این جام در آغوش انسانی که روی سینه بر زمین افتاده بود و به پشت او خنجری فرو رفته و از سوی دیگرش جام را شکافته بود یافت شد. در قسمت غربی حیاط مرکزی یک در ورودی بزرگ به اتاقهای غربی حیاط و تالارهای بزرگش که اتاقهای متعددی داشتند باز می‌شده‌است . تقریباُ بیش از ۱۵ اتاق کوچک و بزرگ که غالباُ بهم راه داشته و با هم ارتباط دارند کشف شده‌است. این واحد ساختمانی، از سوی مشرق به حیاط مرکزی و از سوی مغرب به دیوار غربی قلعه و از سوی جنوب به راهرو باریک و از سمت شمال به راهی که هر بازدیدکننده از این قلعه به هنگام آبادی آن از آنجا عبور می‌کرده‌است و این راه یگانه راه ورودی از سمت غرب قلعه و دروازه غربی قلعه دفاعی بوده‌است. این واحد ساختمانی از سوی شمال دارای در بزرگ ورودی بوده‌است که بوسیله پله‌های درازی به طول ۱۱ تا ۹ متر به دخل راهرو بلند که طولش ۲۲ و عرضش ۹ متر بوده بدون بنا راه داشته‌است. این راهرو دارای دو دروازه غربی و شرقی هم بوده، که فاصله دروازه‌ها از هم ۵/۱۶ متر بوده‌است. یک در هم در سمت جنوب آن به راهرو باریک یاد شده باز می‌شده‌است. یک هال کوچکتر هم در مغرب این راهرو (هال) بزرگ غار داشته‌است که طولش ۶۰/۱۴ و عرضش ۴۰/۳۰ متر بوده و از این هال غربی یک در ورودی به سومین تالار بزرگ ستوندار غربی به عرض ۲ متر باز می‌شده‌است. سومین تالار ستوندار غربی که در شمال غربی تالار دوم بزرگ جنوبی و به فاصله زیادی از آن قرار گرفته بود حتماً پس از آن تالار بنا شده بوده‌است. ساختمان این تالار شباهت زیادی به بناهای دوران هخامنشی دارد، زیرا ستونها را یک پارچه از سنگ ساخته‌اند و نظم بیشتری در ساختن این تالار بکار رفته‌است. ابعاد این تالار ستوندار جدید ۶۰/۱۵ * ۱۵ متر و تقریباً مربع شکل بوده‌است. عرض دروازه‌های ورودی آن ۲ متر و فاصله این تالار تا دیوار دفاعی قلعه ۹۰/۳ متر بوده‌است. در قسمت شمال شرقی این تالار ستوندار و در داخل تالار آتشگاهی قرار داشت و محل اجرای مراسم یا محل موبد تقریباً در مرکز تالار واقع شده بود. بناهای شمالی حیاط مرکزی در قسمت شمال حیاط مرکزی بناهای دیگری وجود داشت که در دو فصل اخیر آنها را یکی پس از دیگری از زیر خاک درآورده‌اند. این اتاقها که فعلاً به ۱۵ عدد می‌رسند، احتمالاً محل نگهداری بانوان کاخ و شاید کنیزان و غلامان دژ بوده‌است. زیرا در تابستان سال ۴۹ از این قسمت تعداد زیادی جعبه‌های کوچک به شکل مکعب مستطیل محصوص نگهداری وسایل آرایش، مانند سرمه‌دان و وصمه‌دان استخوانی و عاجی یافت شد که این احتمال را بیشتر تقویت می‌کرد. در اتاق بزرگی که بنام ترانشه w ۲۹ در سال ۱۳۴۹ حفاری شد استخوانهای ۱۱ اسکلت بهم خورده و درهم و برهم وجود داشت. وضعیت و موقعیت قرار گرفتن اسکلتها روی زمین مرگ غیرطبیعی آنها را کاملاً ثابت می‌کرد. در میان این اسکلت‌ها ۴ اسکلت بچه وجود داشت. مسیر افتادن اسکلتها با هم فرق داشت و دفن هیچکدام جهت معین و منظمی نداشت و چنین به نظر می‌رسید که هنگام مرگ، آنها با دستپاچگی و در حین فرار به زمین افتاده و مرده‌اند. چند اسکلت هم روی صورت وارونه افتاده بود و چند اسکلت روی دست راست و تعدادی طاق‌باز و یکی دوتا هم روی دست چپ بر زمین افتاده و مرده بودند. سر چند اسکلت از بدن جدا شده بود و یکی از آنها فقط یک پا داشت و پای دیگرش پیدا نشد. اسکلتی که احساس می‌شد زن است دست به سوی کودکی دراز کرده بود که کودکش را در آغوش کشد ولی مهلتی به او داده نشده بود و مرده بود، شاید احساس و عاطفه مادری مانع آن شده بود که کودکش را بگذارد و خودش فرار کند. به احتمال بسیار قوی این اتاقها را آتش زده‌اند و هنگام ریزش تیرها و فرود آمدن سقفها ساکنین آنها با وحشت پا به فرار گذاشته‌اند ولی نتوانستند موفق شوند و به سبب بریده شدن دست و پای آنها نیز به احتمال قوی ریزش خاک و افتان تیرهای سقف بوده‌است. دو اسکلت که در اتاق مجاور این اتاق بزرگ یافت شد احتمالاً زن و مردی بوده‌اند که در یک رختخواب خوابیده بوده و پای راست یکی روی پای چپ دیگری افتاده و هنگام وقوع حادثه حتماً خواب بوده‌اند. در میان حیاط مرکزی نیز اسکلت‌های متعددی یافت شد که غالباً استخوان‌های آنها سوخته و کاملاً از بین رفته بود. در ترانشه w ۳۰ چند اتاق وجود داشت که از یکی از اتاقها دو بشقاب سه پایه سنگی بسیار زیبای منقوش پیدا شد. در این محل روازه‌ای به اتاقها باز می‌شد که در شرق آن دو تخته سنگ بزرگ بر روی سکوئی قرار گرفته بود. در همین محل یک اسکلت که در چاهی افتاده بود چنین وانمود می‌کرد که این چاه را نیز مخصوص دفن همین اسکلت کنده‌اند زیرا اسکلت را روی شکم و صورت در ته چاه خوابانیده بودند و اثری از دفن دیده نمی‌شد. بطوریکه سر اسکلت به طرف شمال شرقی و پایش بسوی جنوبغربی شکم و صورتش بر روی زمین قرار داشت. جالب اینکه هیچ شیئی در کنارش دیده نمی‌شد. دایسون عقیده دارد که «احتمالاً ر آن دوره صاحبان این نوع اسکلت‌ها با این نوع دفن حتماً دچار بیماری سخت و مسر شده‌اند» ولی به‌نظر اینجانب این امر غیرطبیعی و غیر منتظره‌است زیرا هرچقدر بیماری خطرناک و مسری بوده باشد و آنها در اثر این بیماری فوت شده باشند باید بازماندگانش ظرفی یا شیئی در کنارشان می‌گذاشتند، ولی ممکن است اعتقادات مذهبی آنها اجازه گذاشتن چیزی را در قبر آنها ندهد (مانند دین اسلام) و یا اینکه اینان بزه‌کار، جانی، جاسوس و اسیر بوده‌اند و برای متنبه کردن افراد دیگر حتی خواسته‌اند آنها را در انظار مردم خوار گردانیده و در دنیای دیگر نیز (بعقیده خودشان) بدون غذا و آب بگذارند. در ترانشه‌های w ۱۸ و w ۱۹ که در سالهای گذشته حفاری شده ولی حفاری آن ناقص مانده بود برای تکمیل حفاری چند روزی کار شد، در این ترانشه‌ها سه دیوار از سه دوره مختلف یافت شد و یک اسکلت گاو در این ترانشه قرار داشت که سه اسکلت انسان نیز در کنار آن افتاده بود. بدرستی معلوم نیست که این محل چه بوده و علت مرگ انسانها و گاو همان آتش‌سوزی بوده است؟ که سقف بنا فروریخته و آنها در زیر خاک مدفون شده‌اند و یا جنگی رخ داده و ضمن جنگ کشته شده‌و بعداً آتش هم روی آنها را فراگرفته‌است و استخوانها را سوزانیده‌است. نظر به اینکه یک سرنیزه آهنی به شکم گاو فرورفته بود و یک پیکان آهنی هم در بالای سر حیوان دیده می‌شد معلوم می‌شود که هنگام آتش‌سوزی به این حیوان نیز حمله‌ور شده‌است. به این نکته باید توجه شود که این دژ در دوره چهارم سکونت در حسنلو انجاد شده‌است. بنای سوخته شده هم مربوط به این دوره‌است. در این هنگام یک آتش‌سوزی بسیار بزرگ و پرهیجان در قلعه رخ داده که با قتل و خرابی همراه بوده‌است. بعبارت دیگر برای ساکنین دژ این بلای ناگهانی و عیرمنتظره بوده‌است و شاید شبانه و هنگام خواب ساکنین قلعه، این محل مورد تاخت و تاز و حمله قرار گرفته باشد. به هر حال اثرات آتش‌سوزی در قسمت جنوبی، شرقی، شمالی، شمال شرقی و جنوب شرقی حیاط مرکزی و داخل حیاط بیشتر از قسمتهای دیگر قلعه احساس می‌شود. زیرا در ترانشه w ۳ E حتی تیرهای افتاده از سقف همه بصورت ذغال درآمده و هرچه یافت می‌شد همراه با مقدار زیادی اثر آتش و ذغال و خاکستر بود. وجود اسکلتهای انسانی و اسب و گاو که کاملاً سوخته بودند این نظریه را تأئید می‌کند.))  همانطور که مشاهده می کنید ویکی پدیای فارسی کوچکترین اشاره ای به تمدن ماننا (( صاحب جام طلایی حسنلو))  نمی کند

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 13:9 توسط سامان |

یکی از دلایل سکوت پژوهشگران آریائیست در باره تمدن ماننا آن است که ماننایان در آن دوران مالک یکی از پیشرفته ترین تمدنهای منطقه شرق نزدیک بودنند. حال اینکه ده طایفه پارسی که در آن دوران به فلات ایران در آمدند کاملا عقب مانده بودند.  توضیح در باره این دو تمدن که به لحاظ سطح پیشرفت کاملا با هم تفاوت داشتند به نفع آریائیزم نبوده ولی با سکوت در باره تمدن ماننا و با مبالغه در بزرگنمایی تمدن ده قبیله پارسی» منسوب نمودن دستاوردهای فرهنگی مانناییان به اقوام آریایی میسر می شد و چنین نیز شده است. لیکن واقعیت را نمی توان برای همیشه در زیر پرده تزویر ودروغ پنهان نمود.  طوایف پارسی چند قرن پس از ورود به فلات ایران بر ماننایان و مادیها  که مدتها پیش از آنان» تمدنی متعالی در این منطقه برآورده بودند (در قتل عام وحشیانه پوریم) غلبه کرده و دستاوردهای فرهنگی آنها را تصاحب نمودند. لیکن مرور زمان پرده از روی حقایق گشود.  بخشهای نخست شاهنامه فردوسی مربوط به شاهان سلسله پیشدادی- که از سلسله های افسانه ای پارسیان است- می باشد. این سلسله افسانه ای مربوط به دوران نخستین ورود پارسیان به فلات ایران است. دانسته است که پارسیان به تقریب دو قرن پس از ورود به فلات ایران در قرن نهم ق.م (از ساکنان محلی منطقه) خط و کتابت آموخته و نخست به زبان ایلامی و سپس در دوران امپراطوری ماد به زبان خود کتیبه نقر کرده اند.  در افسانه های مزبور شاهان پارسی در عهد پیشدادیان خواندن و نوشتن می آموزند. بنابراین دوران برآمدن سلسله پیشدادیان » قرن نهم تا هفتم قبل از میلاد بوده است. حال بینیم که اولین شاهان پیشدادی در شاهنامه چگونه ترسیم شده اند؟ کیومرث اولین شاه پیشدادی در کوه مسکن می گزیند و پوست پلنگ می پوشد: کیومرث شد بر جهان کدخدای                 نخستن بکوه اندرون ساخت جای سر بخت و تختش برآمد بکوه                  پلنگینه   پوشید   خود  با   گروه کیومرث برای خود و قومش در کوه مأمنی می سازد و همه پوست پلنگ می پوشند چرا که هنوز تربیت نیافته اند یعنی هنوز نمی دانند که خوراک و پوشاک رسمی چیست. از او اندر آمد همی پرورش                     که پوشیدنی نو بود نو خورش کیومرث در جهان دشمنی نداشت » مگر اهریمن بد ذات و حیله گر » این اهریمن دیو بچه ای داشت. به گیتی نبودش کسی دشمنا                 مگر بدکنش ریمن آهرمنا یكی بچه بودش چو گرگ سترگ               دلاور شده با سپاه بزرگ سپه کرد و نزدیک او راه جست                 همی تخت و دیهیم کی شاه جست کیومرث جز این اهریمن بد ذات و حیله گر دشمنی نداشت. این اهریمن بچه ای داشت چون گرگ سترگ که سلحشور و دلاور بود و سپاهی بزرگ داشت. او لشگری آراست و در صدد به دست آوردن تاج و تخت کیومرث برآمد. کیومرث با مشاهده اوضاع به فکر چاره می افتد» موضوع به گوش سیامک پسر کیومرث می رسد و سیامک برای نبرد با دیوها مهیا می گردد. لیکن در اینجا اوضاع غیر طبیعی و عجیبی وجود دارد » چرا که دیو وحشی همه چیز لازم برای دولت و حکومت اعم از لشگر منتظم « سلاح » لباس رزم و ... را دارد ولی کیومرث شاه هیچ یک از اینها را ندارد. سیامک بدن خود را با پوست پلنگ می پوشاند و با تن برهنه با دیو می جنگد. بپوشید تن را به چرم پلنگ                    که جوشن نبود و نه آیین جنگ پذیره شدش دیو را جنگ جوی                سپه را چو روی اندر آمد به روی سیامک بیامد برهنه تنا                        بر آویخت با پور آهرمنا (سیامک بدن خود را با پوست پلنگ پوشاند» زیرا جوشن برای رزم نداشت. او اصول و قواعد جنگ را نمی دانست. سیامک چون عقب مانده بود با سپاه دشمن روبرو شد برهنه به میدان آمد و با پسر اهریمن در آویخت)  اوضاعی بسیار عجیب و متناقض ترسیم می شود. شاه و پسرش » نه لباس» نه سلاح و نه جوشن(لباس) رزم دارند» لیکن دیو وحشی همه اینها را دارا است. این چگونه شاهی است و آن چگونه دیوی؟ اقوامی که در قرون نهم تا هفتم قبل از میلاد در مجاورت طوایف پارسی در نواحی پارس و کرمان می زیستند و کم و بیش با آنان ارتباط داشتند عبارت بودنند از ایلامیان،گوتيان - لولوبيان و ماننايان . بنابراين اهريمني كه دشمن كيومرث بود و نيز ديوي كه سيامك با او پيكار مي كند ،در واقع همان اقوام اخيرالذكر بوده اند كه از چند هزار سال پيش از آن دولت ، سپاه ، هنر ، تكنولوژي و فرهنگي پيش رفته داشته اند . بنابراين در افسانه پارسيان ، حقيقت به كلي واژگونه انعكاس يافته و آنان ايلاميان و ماننايان و ... را "ديو" و طوايف بدوي و عقب مانده خود را حاكم قلمداد نموده اند. سومريان ، ايلاميان،گوتيان و لولوبيان و... از چند هزاره پيش از در آمدن پارسيان به فلات ايران آتش را مي شناختند و از آن استفاده مي كردند. حتي از هزاره دوم قبل از ميلاد نطفه هاي زرتشتي گري كه با آتش مرتبط بود در ميان ماننايان بوجود آمده است. ليكن، هوشنگ پسر سيامك گويا از جرقه اي كه از برخورد دو سنگ چخماق ايجاد ميشود، آتش را كشف ميكند و در واقع پارسيان آتش را نيز بوسيله ايلاميان و گوتيان و لولوبيان شناخته اند و بدين سان در زمان كيومرث با استفاده از آتش "نو خوروش" يعني غذاي جديد درست كرده اند. برآمد به سنگ گران سنگ خرد            همان و همين سنگ بشكست گرد فروغي پديد آمد از هردو سنگ             دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهاندار پيش  جهان    آفرين              نيايش همي كرد و خواند آفرين كه او را فروغي چنين هديه داد             همين  آتش  آنگاه  قبله  نهاد بگفتا فروغيست  اين  ايزدي               پرستيد  بايد  اگر  بخردي (سنگ كوچكي به سنگ بزرگي برخورد، هر دو سنگ بشكست و جرقه اي پديد آمد كه دل سنگ از روشنايي آن به رنگ آتش درآمد..... شاه در برابر جهان آفرين كه چنين آتشي را به او هديه داده بود، نيايش نمود، سپس همين آتش را قبله گاه خود ساخت و آنرا نور ايزدي خواند كه بايد پرستيده شود.) هوشنگ همچنين براي قوم خود كه لباس نمي شناسد، از پوست حيوانات گوناگون لباس و پوشش درست ميكند: ز پويندگان هر چه مويش نكوست                 بكشت و بريشان برآهيخت پوست چو روباه و قاقم، چو سنجاب نرم                   چهارم سمور است كش موي گرم برين  گونه  از  چرم  پويندگان                     بپوشيد    بالاي   گويندگان (از چهارپاياني كه داراي موهاي زيبا بودند بكشت، پوستشان را كند و بدين ترتيب براي كساني كه از پوست اين حيوانات صحبت مي كردند لباس فراهم ساخته و بر آنان پوشاند.) تمام اشياء و لوازمي كه براي فرهنگ متعالي ضروري بود چندين هزاره پيش از دوران مورد، بحث، بوسيله اقوام التصاقي زبان سومري،‌ ايلامي، هوري و .... پديد آمده و در سر تاسر شرق نزديك و حتي مصر منتشر شده و از طريق جزيره كرت به اروپا راه يافته بود. گر چه فردوسي كشفيات مورد اشاره را به شاهان افسانه اي پيشدادي منسوب مي كند، ليكن دانسته است كه در دوران ورود طوايف پارسي به اين منطقه، همۀ اين لوازم وجود داشت و نو رسيدگان آنها را از ساكنان محلي اخذ كرده اند. طهمورث گويا كارهاي نيكي انجام مي داد و ديوها از او خوششان نمي آمد به همين دليل نيز آنها حرف شاه را گوش نمي دادند. طهمورث با آنان پيكار كرده و اسيرشان ساخته و در صدد كشتن آنان بر مي آيد. ديوها امان طلبيده و چنين مي گويندكه: ما را نكش تا آنچه را كه نمي داني به تو بياموزيم. شاه آنان را امان مي دهد و آنها خواندن و نوشتن به شاه مي آموزند و قلب تاريك او را به نور دانش روشن مي سازند. فردوسي در واقع آشكارا مي نويسد كه شاه نوشتن نمي دانست و بي سواد و بي دانش بود و ديوان او را سواد آموخته اند. يكايك بياراست با ديو جنگ                      نبد جنگشان را فراوان درنگ كشيدندشان خسته و بسته خوار             بجان خواستند آن زمان زينهار كه ما را مكش تا يكي نو هنر                   بياموزي از ما كت آيد ببر كي نامور دادشان زينهار                         بدان تا نهاني كنند آشكار چو  آزاد  گشتند  از  بند او                       بجستند ناچار پيوند او نبشتن به خسرو بياموختند                    دلش را به دانش برافروختند ديوها به اين شاه بي سواد كه تنها زور دارد خواندن و نوشتن آنهم نه فقط در يك زبان بلكه به سي زبان مي آموزند. بنابراين ديوها، كساني دانشمند، دانا و بسيار مترقي تر و هنرمندتر از شاه و قوم وي بوده اند و بالعكس شاه فردي بوده بي سواد و عقب مانده و بي فرهنگ. ديوها نه فقط خواندن و نوشتن به زبان خود را بلكه به سي زبان ملت ديگر را هم مي دانند، در حالي كه شاه حتي خواندن و نوشتن بزبان خود را هم بلد نيست. نبشتن يكي نه كه نزديك سي                      چه رومي، چه تازي و چه پارسي چه سعدي چه چيني و چه پهلوي                  ز هر گونۀ كان همي بشنوي جمشيد كه پس از طهمورث شاه شد سلاح جنگ اختراع مي كند وي به مردم پشم ريسي و پارچه بافي، زراعت و  پيشه هاي گوناگون ديگر مي آموزد، براي آنان حمام مي سازد و خانه ساختن را به آنان مي آموزد و براي خود كاخي بر مي آورد. خلاصه اينكه وي قواعد و اصول عادي زندگي را از همسايگان خود ايلاميان و ماننايان مي آموزد و به قوم خود ياد ميدهد. اگر آثاري كه تاكنون از حفاريهاي باستان شناسي بدست آمده، مثلاً آثار فلزي در منطقۀ خوزستان متعلق به هزارۀ هشتم قبل از ميلاد است، آثار متعلق به ماد مركزي مربوط به هزارۀ ششم ق.م بوده و شهر همدان نيز به لحاظ قدمت دومين شهر ايران، پس از شوش مي باشد. بديهي است اجتماعي كه با فلز آشنا بوده و از آن بهره مند مي شده طي چند هزاره پيش از آن از سنگ و سفال استفاده مي نموده است. عزت الله نگهبان در بارۀ اشياء فلزي بدست آمده از قلمرو ماد مركزي، از جمله دشت قزوين چنين مي نويسد: « نمونۀ اوليه و ابتدايي مته هاي فلزي كه ساختمان آنها از يك تكه بسيار كوچك مس طبيعي كه از سنگ مس مستخرج بوسيله چكش كاري و كوبيدن بدست آمده و در انتهاي استخوان پاي پرندگان كار گزارده شده است و در حفاري تپه زاغه در دشت قزوين در فلات ايران بدست آمده و متعلق به اواخر هزارۀ ششم پيش از ميلاد مسيح مي باشد از شاهكارهاي صنعتي اين اجتماع بوده و دليل واضحي بر پيشرفت اين تمدن در زمينۀ صنايع در اين دورانهاي باستاني مي باشد. مدارك و آثار استخراج فلز به وسيلۀ سنگ فلز و ذوب فلز در ضمن حفاري تل ابليس كه در نزديك كرمان واقع شده است و قدمت آن به اواخر هزارۀ پنجم پيش از ميلاد مي رسد بدست آمده است. همچنين در ضمن حفاري تپه قبرستان در دشت قزوين در 2 كيلومتري تپه زاغه نيز آثار و مدارك استخراج فلز كه شامل بوتۀ ذوب و قالب هاي مختلف بود مربوط به نيمۀ دوم هزارۀ پنجم پيش از ميلاد بدست آمد»

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:58 توسط سامان |

آثار باستانی بدست آمده از زیویه، حسنلو و مجید تپه، مؤید این نکته اند که جغرافیای آذربایجان کنونی در هزاره دوم و سده های نخست هزاره اول پیش از میلاد یعنی در دوران ماننایان، کانون یک تمدن بسیار متعالی بوده است. این تمدن در قلمرو کنونی ایران پس از شوش ( ایلام) کهن ترین تمدن و چنانکه برخی محققان نیز گفته اند یکی از منابع الهام و اقتباس تمدن پارس ( هخامنشی) بوده است. بدین ترتیب این سوال مطرح می شود چرا برخی از تاریخ نگاران فارس درباره تمدن ماننا ـ که دومین تمدن باستانی وپیشرفته کشورمان است ـ و قوم پدید آورنده آن سکوت می کنند؟ تمدن ماننا کهن تر از تمدن مادی بوده  و در واقع زیر بنای تمدن اخیر است. همچنین سرزمینی که تمدن ماننا در آن جا پدید آمده ناحیه ای است که زرتشتی گری و نیز اوستای نخسین در آن جا بوجود آمده است. چرا آنان که این همه به اوستا اهمیت داده آنرا ترجمه کرده، بزرگش نموده و یک اثر فارسی قلمدادش می کنند، درباره تمدن و محیط و قوم اصلی پدید آورنده  آن سکوت اختیار می کنند. این مسئله نتیجه دو عامل زیراست. 1 ) برخی پژوهشگران اروپایی تحت تاثیرنظریات و اندیشه های آریا محورانه، مادیها را آریایی زبان نشان داده ومعتقدند که تنها اقوام آریایی لایق وقادر به پدید آوردن تمدن هستنذد. از این رو نیز گویا فقط آریائیان واجد یک رسالت تاریخی و موظف به آفریدن تاریخند و اقوام دیگر دارای چنین رسالتی نیستند. ا.م دیا کونوف ضمن انتقاد شدید از این نظریه نژاد پرستانه و شوونیستی می نویسد: « نکته مهم دیگر این که تحقیقات پژوهندگان تاریخ ماد صورت یکجانبه داشته زیرا دانشمندان  غرب به تقریب فقط و فقط از نظرگاه نفوذ " آریاییها " به تاریخ آن کشور اظهار علاقه می کردند. دانشمندان مزبور تحت تاثیر این سابقه ذهنی قرار داشتند و معتقد بودند که اقوام شرقی ـ به استثنای برخی " برگزیدگان" لیاقت رشد تاریخی مستقل را ندارند و برعکس آنهایی که به زبانهای هند و اروپایی سخن می گویند واجد نقش و رسالت تاریخی خاصی می باشند و این نظر را دانشمندان مزبور به صورت تجلیل و تحسین " نژاد آریایی " موهوم و افسانه ای در آوردند. می دانیم که 10 قبیله پارسی که در اوایل سده نهم پیش ازمیلاد به فلات ایران در آمدند، به هیچ وجه موفق به نفوذ در اراضی ماد مرکزی و آذربایجان نشده و در مناطق مجاور جنوب و شرق نواحی مذکور مستقر شدند. لیکن محققان آریائیست در بزرگ نمایی این قبایل و طوایف معدود هند و اروپایی مبالغه نموده و این موصوع را نادیده می گیرند که هنگام ورود طوایف کوچرو مزبور به فلات ایران در اراضی ماننا و ماد مرکزی ( قلمرو آذربایجان و همدان کنونی ) تمدنی عالی وجود داشته و طوایف بدوی آریایی که به لحاظ فرهنگی بسیار عقب مانده بودند، فرهنگ، کتابت، خط و غیره را در طول اعصار متمادی، از ایلامیان، گوتیان ـ لولوبیان، کاسیان و ماننایان آموخته اند.دیاکونوف در کتاب تاریخ ماد ص 72 در این باره چنین می نویسد:  ((این دانشمندان (دانشمندان آریائیست .م) به وسایل گوناگون آثار و علامات وجود زبان هندو اروپایی را در سرزمین ماد باستان بزرگ جلوه داده و از روی قصد از اهمیت این حقیقت می کاسته اند که پیش از ورود  هندو اروپاییان صحرانشین و خانه به دوش،در اراضی مزبور،فرهنگی عالی و دولتی متکامل (مثلا در سرزمین ماننا) وجود داشته و این خود در تکامل تاریخی نورسیدگان که سطح رشدشان پست تر بوده موثر واقع گشته است.))   اما برخی محققان آریائیست اروپایی چون ((پراشک)) محقق چکواسلواکیایی اولا کارهای ده قبیله هندو اروپایی مذکور را بزرگ نموده و آن را به سرتاسر جغرافیایی فلات ایران و همه زمان ها تعمیم می دهند ، ثانیا اقوام و تمدن های پیشرفته ای را که تا پیش از آن ورود آریاییان در آن ناحیه وجود داشته اند ،نادیده می گیرد ام دیاکانوف در انتقاد از از این محققان چنین می نویسد : ((حرف بر  سر این است که دانش غرب به اهمیت قبایل مزبور (قبایل آریایی.م) در تاریخ جنبه مطلقیت داده و قدمت و علو فرهنگی محلی را -که نورسیدگان جذب کرده اند- مسکوت گذاشته و اعلام کرده که جمله دیگر اقوام محکوم به وجود خارج از تاریخ می باشند. طرح موضوع بدین صورت در واقع مدح وستایش ستمی است که اقویا نسبت به اقوام مستعمرات روا می دارند)) خطای عمدی و شاید غیر عمدی محققان اروپایی مانند پراشک(همینطور اکثر تاریخنگاران ایرانی) این است که مادها را بی هیچ دلیل و برهانی آریایی معرفی نموده اند و در نتیجه به اصطلاح شعر گفته و در قافیه اش معطل مانده اند. یعنی نمی دانند که با اقوام گوتی، لولوبی،ماننا و هوری و... که پیش از مادها در اراضی ماد سکونت داشته اند و با تمدنی که این اقوام در طول هزاران سال پدید آورده و به ارث گذارده اند چه کنند؟ اینان چون کسروی عمل کرده اند کسروی بدون توجه به واقعیات تاریخی نخست چنین حکمی را صادر نموده که گویا اهالی آذربایجان پیش از مغولان فارس زبان بوده اند و سپس کوشیده است تا با دلایلی بی اساس و پوچ، که محصول وهم و خیال و تعصب است، این ادعای خود را ثابت نماید. 2) دلیل دوم سکوت (تاریخنگاران شوروی سابق) درباره اهالی ،دولت و تمدن ماننا دیکتاتوری حاکم در اتحاد شوروی سابق بوده است در آثار کمونیستی پیش از انقلاب اکتبر موضع گیری در قبال مسئله ملی مثبت بود و رعایت حقوق ملی اقوام وعده داده می شد پس از پیروزی انقلاب اکتبر همه قولها زیرپا نهاده شد،لیکن مخالفت با حقوق ملی اقوام نه به صورتی کاملا آشکار بلکه در نهان و به تدریج اعمال می شد چرا که برای اجرای این سیاست زمانی دراز لازم بود . از این رو نیز در این مدت در اتحاد شوروی سابق بودند تاریخ نگارانی که در باره اقوام و تمدن ماننا-ماد ،نظریاتی روی هم رفته درست داشتند لیکن پس از آن که استالین در اثر خود به نام ((مسائل زبانشناسی)) که در اوخر عمر خویش تالیف کرد لزوم استحاله زبانهای ملی را در یک زبان واحد در آینده مطرح ساخت، ستم ملی در سیاست های دولت شوروی به شکلی بارز،نمود پیدا کرد. در جمهوری های مختلف شوروی،مدارسی که در آن تحصیل به زبان روسی بود سریعا افزایش یافت . در جمهوری فدراتیو روسیه سیاست روس سازی و استحاله ملل کوچک غیر روس شتاب بیشتری یافته و آشکارا اعمال شد مثلا در اواخر جنگ جهانی دوم،در روزهایی که حتی نان کمیاب بود، در مدارس روسی زبان داغستان به دانش آموزان غذا نیز می دادند، در حالی که در مدارس دیگر چنین چیزی وجود نداشت. پس از جنگ جهانی دوم  برخی اقوام ترک به بهانه های واهی گوناگون بالکل از موطن خود به آسیای میانه تبعید شدند (مانند تارتارهای کریمه و چچن ها) در این دوران محققانی که واقع بینانه به تحقیق تاریخ ماد-ماننا می پرداختند با انگ پانترکیست خاموش ساختند و تاریخ نگاران آریائیست یکه تاز میدان شدند در نتیجه نظریات آریائیستی دانشمندان اروپایی از جمله نظریه آریایی بودن مادها تقویت شد و قوم التصاقی زبان ماننا که پایه گذار تمدن مادی ها بود به فراموشی سپرده شد و سیاست سکوت درباره تاریخ ماننا حاکم گشت دلایل سکوت برخی تاریخ نگاران جهان و محققان ایرانی را در این خصوص چنین می توان جمع بندی نمود. 1 ـ برای آریایی قلمداد نمودن مادها، سکوت در مورد ماننایان که در واقع اعقاب و اجداد مادیها و پایه گذاران تمدن آنان بودند ضروری بود. همچنین لازم می نمود که به موازات ماننایان، اجداد آنان یعنی گوتیان و لولوبیان نیز از تاریخ زدوده شوند. 2 ـ برای قطعی جلوه دادن این که آئین زرتشت از سوی اقوام هند و اروپایی پدید آمده و انکار حقیقت تکوین آیین مزبور در میان ماننایان و در ناحیه اطراف دریاچه ارومیه و ساوالان لازم می نمود که تاریخ و ماننایان از تاریخ ایران حذف گردد. 3 ـ پیشترگفته ایم که تمدن هخامنشیان با الهام و اقتباس از تمدنهای گوتی ـ لولوبی، اورارتو و ماننا پدید آمده است. لذا برای انکار این حقیقت ومنسوب ساختن دستاوردهای هنری و فنی و فرهنگی اقوام مذکور به پارسیان، و لایق و با کفایت نشان دادن اقوام هند و اروپایی و بی کفایت قلمداد نمودن  اقوام التصاقی زبان سکوت درباره تمدن ماننایان ضروری بود، چرا که در غیر اینصورت، مبالغه در بزرگ نمایاندن تمدن هخامنشی و " کبیر" خواندن کوروش ها و داریوش ها مسیر نمی شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:4 توسط سامان |

در ویکی پدیای فارسی در مورد جام حسنلو چنین نوشته شده است: جام طلای حسنلو یکی از آثار باستانی برجسته ایران است که در جریان کاوش‌های رابرت دایسون در تپه حسنلوی نقده یا همان سولدوز در سال ۱۳۳۶ کشف شد. این اثر قدمتی ۳۲۰۰ ساله دارد و احتمالا نقش بسزایی در شکل‌گیری هنر دوره بعدی یعنی دوره مادها داشته‌است.[۱]. این اثر ۲۱ سانتی متر بلندی، ۲۵ سانتی متر قطر و ۹۵۰ گرم وزن دارد. بر روی جام نقش خدایگان سه گانه: خدای زمین، خدای آب و خدای خورشید حک شده‌است. نقش پهلوانی که با هیولا می‌جنگد، الهه‌ای ایستاده روی دو قوچ، نقش بدن انسان بر پشت یک پرنده و مطابقت صحنه‌ها با یک حماسه حوری از نقش‌های موجود بر روی این جام است.[۱]. سازمان میراث فرهنگی برای اولین بار آن را در سال ۱۳۷۷ به نمایش عمومی گذاشت.[۱]. در جلد اول کتاب کهن دیار که قسمتی از مجموعه آثار ایران باستان در موزه‌های بزرگ جهان را به تصویر کشیده‌است، در رابطه با این جام آمده‌است: «بر روی بدنه این جام معروف، نقش‌های بسیاری حک شده‌است که احتمالا داستانی حماسی را روایت می‌کند. در ردیف بالایی، ایزدی بالدار سوار بر گردونه‌ای که یک گاو نر آن را می‌کشد، به سوی کاهنی در حرکت است که جامی در دست دارد و در این حال از دهان گاو، رودی جاری است که احتمالا نماد حیات و باروری محسوب می‌شود. در ردیف پایینی و زیر گردونه حیات، پهلوانی در حال نبرد با موجودی نیمه انسان و نیمه اژدها است. از تصاویر قلم زنی شده آن سوی جام می توان به ایزدهای شاخدار سوار بر ارابه، کاهنانی که در حال حمل قوچ های قربانی هستند، پهلوانی که گرز و کمان در دست دارد، مردی که در حال رام کردن شیر است و پدر و مادری که در حال بازی با کودک خردسالشان هستند، اشاره کرد.» این جام که در زیر اسکلت مردی یافته شده، ضربه خورده و کج می باشد. کارشناسان بر این باورند که این مرد با در دست داشتن جام در حال فرار از دست سپاه مهاجمان بوده، و چون در حال فرار جانش را از دست داده جام در زیر فشار بدنش ضربه خورده و کج شده است. در حال حاضر این جام در موزه ایران باستان نگهداری می شود.  باز هم می بینیم در ویکی پدیای فارسی اشاره ای به تمدن ماننا ها نمی شود و از دوره این جام تنها به عنوان(( پیش از ماد )) یاد می شود  این ساغر طلایی که از شاهکارهای بی بدیل تاریخ آذربایجان و دارای شهرت جهانی است موجب حیرت محققان جهان شده و درباره آن توصیفات ارزشمند گوناگونی به عمل آمده است ، رابرت دایسون محقق آمریکایی که خود مستقیما در جریان کشف این جام حضور داشته است، چگونگی کشف آن را برای گزارشگر مجله لایف این چنین شرح می دهد :سه ماه بعد از خاکبرداري در تپه و هويدا شدن قسمت عمدة کاخ درون دژ، غروب يک روز پنج‌شنبه يکي از کارگران حفاري به استخوان‌هاي دست مردي با اسلحه برخورد مي‌کند و موضوع به سرپرست هيئت گزارش مي‌شود. دايسون با دو نفر از همکاران خويش شروع به پاک کردن گل و لاي اطراف استخوان مي‌کنند و ناگهان خطي از طلا ظاهر مي‌گردد. کاوشگران ابتدا گمان مي‌برند که يک النگو پيدا کرده‌اند و با هيجان زدگي به کار خود ادامه مي‌دهند و تيغه باريک طلا بزرگتر و پهن‌تر مي‌شود تا جاي منقش نمايان مي‌گردد. جام به آهستگي از ميان استخوان‌هاي دستي که نزديک به 3 هزار سال آن را نگاه داشته بود بيرون کشيده مي‌شود . جام  در آمده از زیر خاک، بعد از سه هزاره در زیر واپسین پرتوهایی آفتاب در حال غروب برقی راز ناک می زند و بعد از شسته شدن،  در جشنی که افراد هیات به میمنت این کشف بزرگ ترتیب داده بودند دست به دست انسان هایی که در پرتو چراغ دانش و تجربه به نوک کلنگ راز شکاف، « افسانه گذشت جهان گذشته را از یاد فراموشی سیاه بیرون می کشیدند» گردید و آن محفل را شادی و شور و روشنی بخشید. جام بعد از آنکه مدتی به عنوان امانت در بانک ملی ارومیه نگهداری شد، به موزه ایران باستان انتقال یافت». این جام طلایی همراه با بقایای اجساد سه سرباز در زیر آوارهای یک اتاق حریق زده یافته شده است. قراین حکایت از آن دارند که سربازان با آتش گرفتن اتاق وارد آن شده، و در حالیکه می خواسته اند جام مزبور را از آنجا خارج سازند سقف فرو ریخته و آنان در زیر آوار مانده اند. این سربازان که محتملا از مدافعان دژ بوده اند بازنده به گور شدن خویش در میان شعله های حریق، نمونه ای از هنر بی مانند و تاریخ پر شکوه آذربایجان را با خود محفوظ داشته اند تا سه هزارسال بعد به جهان نشان دهند که ملت آذربایجان پس از ایلامیان، کهن ترین ساکنان ایران و دارای فرهنگ و هنر و صنعتی بی بدیل بوده است. سعید نفیسی درباره این جام نظری به غایت زیبا و صحیح دارد. وی می نویسد: « اهمیت فوق العاده ای که این کاسه زرین حسنلو دارد که از یک سو جزئیات تمدن مردم ماننا را می رساند و از سوی دیگر نفودی که تمدن ماننا در تمدن هخامنشی و مخصوصا سنگ تراشی های تخت جمشید دارد، کاملا آشکاراست. از طرف دیگر برخی از نقوش کاسه حسنلو با نقش های کاسه زرینی که در 1315 در کلاردشت بدست آمده، شباهت فراوان دارد و پیداست که تمدن ماننا از سوی شرق تا خاک مازندران هم رفته است و کلاسه زرین کلاردشت را از قرن دوزاهم تا قرن هشتم پیش از میلاد دانسته اند.»  سید محمد تقی مصطفوی (مدیر کل اداره کل باستانشاسی به هنگام کشف جام)  نیز با عباراتی که در واقع به نوعی موید نظر نفیسی است چنین می نویسد : (( تاریخ ظروف حسنلو قریب به سه قرن جلوتر از آثار تخت جمشید است بدین جهت باید گفت در نقوش و هنرهای عهد هخامنشی از آثار هنری آذربایجان غربی هم به خوبی اقتباس و استفاده نموده اند )) پرفسور محمد تقی زهتابی درباره نقش های روی جام طلایی حسنلو در کتاب تاریخ دیرین ترکان ایران می نویسد: (( درباره نقش متنوع این جام نظرهای گوناگونی ابراز شده است که برخی از این نظریات محصول تعصب بوده و ناصواب می نماید. از آن جمله نظری است که مدعیست نقش های این جام با الهام از داستان های کهن فارسی پدید آمده اند چرا که این زمان ،تنها 100 سال از حضور پارسیان در فلات ایران سپری شده بود و سکونت گاه آنان از اراضی ماننایان، گوتیان، لولوبیان، هوریان و اوراتوئیان بسیار دور بوده و برای نشر داستانهای پارسیانی که در استان فارس کنونی مستقر بوده اند، کوچرو و تابع ایلامیان بوده و عناصر اولیه تمدن را از آنان آموخته اند بنابراین نظریه فوق محصول تعصب بوده و با واقعیات تاریخی در تضاد می باشد. برخلاف این محققان ،پژوهشگرانی چون ((ایدات پرادا)) نقش های این جام را ملهم از یک داستان هوریانی به نام کوماربی می داند. هوریان نزدیکترین همسایه غربی ماننایان بوده اند

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:2 توسط سامان |

سایت محافظه‌کار «سیاست‌نامه» در گزارشی اعلام کرد در ۳۰ سال گذشته به طور میانگین ۳۰۰ امامزاده در سال به امامزاده‌های کشور افزوده شده و تعداد امامزاده‌های ایران ۷برابر شده‌است.  این سایت روز شنبه با ابراز نگرانی از افزایش «امامزاده‌های دروغین» در ایران نوشته است که «تعداد امامزاده‌ها در اوایل انقلاب ۱۵۰۰ تن بوده که متأسفانه به ۱۰ هزار و ۵۰۰ تن» افزایش یافته‌است.  به نوشته این سایت، «بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ایران را به نام امام موسی کاظم نسبت می‌دهند.»  به گزارش سایت «سیاست‌نامه»، استان اصفهان به دلیل شرایط آب و هوایی و تعدد مناطق روستایی یکی از پر امامزاده‌ترین استان‌های کشور پس از استان‌های شمالی محسوب می‌شود.  به نوشته این سایت، «تنها در یکی از شهرستان‌های استان اصفهان به نام خوانسار حدود پنج امامزاده وجود دارند که دو تن از آن‌ها دو سال پیش یعنی در سال ۸۸ طی اتفاقی نادر کشف شدند.»  این سایت می‌نویسد که ایجاد این امامزاده‌ها با «قصه‌ها، رؤیاپردازی‌ها و خواب‌های دیده و ندیده برخی اهالی» آغاز می‌شود و «کمتر کسی به نسب‌شناسی مقبره مذکور شک می‌کند.»  خبرگزاری مهر، دوم اردیبهشت‌ماه از شناسایی مقابر ۳۲ امامزاده جدید طی سال گذشته در استان مازندران خبر داد و نوشت که «سال گذشته با ۲۰ میلیارد ریال اعتبار از محل بودجه‌های ملی، استنی و نذورات، احداث مقابر  ۱۳۲امامزاده مازندران آغاز شده که بخشی از مراحل ساخت و تجهیز آنها در سال جاری ادامه دارد.» 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/12ساعت 22:37 توسط سامان |

 "بعد مدرسه شد و ریاضی جای سیاق را گرفت..."  "حاج مهدی" در محاسبات روزانه‌اش هنوز از علائم و نشانه‌هایی استفاده می‌کند که تا اوایل سلطنت رضاشاه پهلوی در حسابداری و دیوان‌سالاری ایران مرسوم بود و به آن "حروف سیاقی" می‌گفتند. حاج مهدی امروزه در دفتر حسابش در مقابل هر نشان سیاقی مقدار آن را به ریاضی هم می‌نویسد و می‌گوید این تنها به این دلیل است که به‌ندرت افرادی دیگری، حتا فرزندانش قادر به خواندن نشانه‌های سیاق هستند.  در دایره‌المعارف مصاحب هم خط سیاق را به تاریخ سپرده‌اند: "سیاق طریقه‌ای در دفترداری و محاسبات روزمرۀ زندگی که سابقاً در ایران معمول بود و پس از رایج شدن حساب کنونی عمدتاً منسوخ گردید. حساب سیاق مشتمل بر حساب نقدی و حساب جنسی، و هر یک دارای "ارقام" متعدد است. ارقام نقدی دارای پنج مرتبه – از یک دینار تا نـُه دینار؛ از ۱۰ دینار تا ۹۰ دینار؛ از ۱۰۰ دینار تا ۹۰۰ دینار؛ از ۱۰۰۰ دینار (یک قران) تا ۹۰۰۰ دینار (نـُه قران)؛ و از یک تومان تا نـُه تومان می‌باشد، که جمعاً مشتمل بر ۴۵ "رقم" می‌شود، و سایر اعداد را با ترکیب آنها با همان‌ها با اندک اختلافی می‌نویسند".  حروف سیاق که در گذشته برای نشان دادن مقادیر نقدی (سکه و پول) و همچنین مقیاس‌های جنسی (وزن) معمول بوده، نه شباهتی به اعداد ریاضی عربی که در فارسی استفاده می‌شود، دارد و نه به اعداد مرسوم لاتینی مورد استفاده در علوم کشورهای غربی. این شیوۀ عددنویسی رمزگونه ۵۴ نشانه دارد که با تغییر و ترکیب آنها کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین مقدار و واحدهای اجناس مشخص می‌شود.  بعضی پژوهشگران ریشۀ حروفی سیاقی را در زمان ساسانیان می‌جویند و بعضی به دورۀ اسلامی نسبت می‌دهند. گفته می‌شود که دیوان‌سالاران و محاسبان ِ زمان ساسانی برای خرج و دخل کشور از علائمی استفاده می‌کردند که بعد از سقوط این سلسله برای حکمرانان عرب ناآشنا بود. به همین علت برخی دبیران ایرانی این ارقام حرفی را طی چهل سال برگرداندند و تغییر شکل دادند و همین برگردان پایه‌گذار خط سیاق شد. اختراع خط سیاق به شکلی که امروز موجود است، به "عبدالحمید بن یحیی فارسی"، وزیر"عبدالملک مروان" خلیفه پنجم اموی نسبت داده شده‌است.   خط سیاق در زمان سلجوقیان و ایلخانیان تنها در سامانۀ دیوان‌سالاری کشور استفاده می‌شد؛ در زمان صفویه کاربرد گسترده یافت و تا آخر دورۀ قاجار کم‌کم برای محاسبات تجاری و کسبی بین مردم عادی هم رواج یافت. از زمان قاجار کتاب‌های مختلفی چون محاسب التجّار، بحر الجواهر، خلاصة السیاق، احسن المراسلات و احسن المحاسبات، سیاق مظفری، تعلیمات ابتدایی، اقبال ناصری و سیاق خطیر جهت تعلیم و آموزش سیاق و تدریس و آموزش نام برده می‌شود که نشان از رواج و اهمیت آن در آن دوره دارد.  آموزش خط سیاق تا اوایل سلطنت رضاشاه پهلوی رسماً ادامه داشت. ظاهراً آخرین کتاب درسی سیاق که در این زمان برای تدریس در مدارس چاپ و منتشر شده "مجمع المراسلات" یا به گفته‌ای "جامع المراسلات" نام داشت که در سال ۱۳۰۷ خورشیدی به چاپ رسید. سرانجام در سال ۱۳۰۸ آموزش خط سیاق به طور قانونی متوقف و محاسبات رسمی با خطوط ریاضی معمول شد. با وجود این، به گفتۀ "جواد صفی‌نژاد" در کتاب "کوششی در آموزش خط سیاق"، که از جملۀ تازه‌ترین منابع پژوهشی در خط سیاق محسوب می‌شود، تقریباً تا نیم قرن پس از حذف تدریس سیاق در مدارس، بسیاری از کسبه و بازاریان همچنان از این شیوه برای امور دفترداری و حسابداری استفاده می‌کردند.  بنا بر تحقیقات "انشمن پندی" (Anshuman Pandey) در دانشگاه میشگان، خط سیاق به جز ایران در کشورهای دیگر نیز معمول بوده، ولی نام دیگری داشته‌است. در شبه جزیرۀ عربستان به آن "خط دیوانی" می‌گفتند، در جنوب آسیا به "خط رقم" معروف بود و در ترکیه "سیاقات" نامیده می‌شد.  از بین شهرهای ایران در ارتباط با سیاق از شهر سمنان به طور خاص نام برده می‌شود و معروف است که آن شهر سیاق‌دانان ماهری داشته‌است، تا جایی که عبدالله بهشتی هروی، از شاعران قرن ۱۱ قمری، در "مثنوی نورالمشرقین" مردمان شهر سمنان را این‌گونه توصیف می‌کند:  خلقـَـش متدین و امینـند/ در علم سیاق بی‌قرینـند  با وجود این که بیش از ۸۰ سال است که خط سیاق آموزش داده نمی‌شود و افرادی چون حاج مهدی نیلچی که این خط را در حسابداری روزمره به کار می‌برند، انگشت‌شمار هستند، توجه به این سنت ایرانی در سال‌های گذشته هم از طرف پژوهشگران و هم از طرف علاقه‌مندان به یادگیری این خط افزایش یافته‌است. دراین راستا تشکیل دوره‌‌های آموزش عملی خط سیاق در شهرهای مختلف قابل ذکر است. برخی از پژوهشگران افول خط سیاق را به دلیل قابلیت‌های کم آن در مقابل علم ریاضی می‌دانند، ولی حاج مهدی نیلچی همچنان به این خط وفادار مانده‌است و می‌گوید: حتا "حساب ده سال نفت ایران را هم می‌توان با خط سیاق انجام داد". گفتگوی صمیمانه با او و همچنین "نادرقلی نادری رارانی"، پژوهشگر خط و زبان فارسی، مبنای این گزارش در مورد خط سیاق و تاریخ آن است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/04/25ساعت 12:53 توسط سامان |

اگر دوران پنجاه ساله تسلط آل بويه را بر خلافت عباسيان در بغداد و جلوه گری مذهب تشيع در آن مدت کوتاه و زود گذر را کنار بگذاريم ؛ بطور کلی از صدر اسلام تا ظهور سلسله صفويه ؛ - يعنی مدت نهصد سال -پيروان مذهب تشيع – از چهار امامی گرفته تا دوازده امامی -بصورت مخفی زندگی کرده و با پيروی از شيوه “ تقيه “ خود را از گزند سنی های متعصب در امان نگهداشته اند . تقيه يعنی اينکه اگر شما شيعه هستيد ؛ هيچ ضرورتی ندارد وقتی که در ميان سنی ها هستيد بگوييد که شيعه ايد و شايد يکی از دلايلی که ما ايرانی ها هيچگاه دل مان با زبان مان يکی نيست ؛ يکی از دلايلی که هر روز به رنگی در ميآييم ؛ و يکی از دلايلی که به هيچ چيز اعتقاد نداريم و به همه چيز هم اعتقاد داريم ؛ همين است که بدون آنکه خودمان بخواهيم اهل تقيه هستيم و “ تقيه “ در زندگی اجتماعی ما شديدا تاثير گذاشته است .  باری در سده های گذشته ؛ به پيروان مذهب تشيع ؛ رافضی اطلاق ميشد .يعنی کافر . يعنی کسيکه خونش حلال است و بايد خانه و زندگی اش را بر سرش خراب کرد .  تاريخ نهصد ساله بعد از اسلام -تا زمان صفويه -شاهد وقايع هولناکی از اختلافات مذهبی سنی ها و شيعيان است. مهمتر و جانسوز تر از اين کشت و کشتار ها ؛ صدور احکام و فرامين کتابسوزان از طرف برخی از شاهان و اميران ترک نژاد ايران – از جمله محمود غزنوی است -که بر اساس آن ؛ نه تنها هزاران نفر را سر بريدند و به ديار عدم فرستادند ؛ بلکه هر چه آثار علمی و فلسفی و ادبی از فضلا و انديشمندان شيعی مذهب ايران وجود داشت ؛ همه را يکسره به آتش سپردند و گنجينه های فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ايران را از بين بردند . فرخی سيستانی ؛ در وصف آدمکشی های سلطان محمود غزنوی در قصيده ای ميگويد : آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد کز جمع کافران نکند صد هزار کم يعنی اينکه آقای سلطان محمود اگر در هر سال صد هزار تن از همين رافضی ها را نمی کشت آن سال را جزو عمر خود حساب نميکرد !! اگر چه هجوم مغولان و تاتاران به ايران ؛ کشور ما را به نابودی کشاند و صد ها هزار نفر را به ديار فنا فرستاد ؛ اما خسارات علمی و ادبی که از رهگذر تعصبات جاهلانه افرادی چون سلطان محمود غزنوی بر ايران و ايرانی وارد شد کمتر از يورش چنگيز و تيمور نبود . طلوع سلسله صفويه در قرن دهم  اما مذهب جعفری اثنی عشری را مذهب رسمی ايران اعلام کرد و شيعيان را وا داشت تا انتقام مظالم نهصد ساله را از سنی ها به اشکال مختلف بگيرند . شاه اسماعيل صفوی ؛ گروهی از دراويش مسلح را به جان سنی ها انداخت تا آنها را به ضرب شمشير و تبرزين ؛ به مذهب تشيع در بياورند . اين صوفيان که بنام تبراييان معروف بودند وقتی که به يک سنی مذهب ميرسيدند به او تکليف ميکردند به عمر و عثمان و ابوبکر دشنام بدهد و اگر آن بينوا از دشنام سر باز ميزد ؛ او را با تبرزين شقه شقه ميکردند . شاه اسماعيل اول ؛ سر سلسله دود مان صفوی ؛ جوانی بود بی باک و شجاع .و چون به قدرت و سلطنت رسيد ؛ قزلباشان را وا داشت تا از سنی ها انتقامی هولناک بگيرند .و قزلباشان هم بفرمان قبله عالم از کشته ها پشته ساختند . شاه اسماعيل اول ؛ در سال 910 هجری قمری ؛ که در يزد بود ؛ از سلطان حسين ميرزا بايقرا نامه ای دريافت کرد ؛ در اين نامه ؛ پادشاه تيموری ؛ او را بجای “ شاه اسماعيل “ ميرزا اسماعيل خطاب کرده بود . آقای شاه اسماعيل چنان آتش خشم شاهانه شان زبانه کشيد که به شهر طبس تاخت و هفت هزار تن از مردم بيگناه آنجا را – که رعايای سلطان حسين ميرزا بودند -کشت و بگفته يکی از مورخان “ بواسطه آن کشتن ؛ آتش غضب نواب جهانی منتفی شد !!”( جالب اينکه همين آقای شاه اسماعيل مدعی بود از طرف خدا و ائمه اطهار مامور پاکسازی کافران و بد کيشان شده است !) آتش غضب اين صوفی صاحب جمال – که رخساری زيبا ولی قلبی چون سنگ داشت – به اشکال ديگری هم خاموش ميشده است که بعنوان نمونه دشمن را سر می بريد و تنش را طعمه آتش ميکرد . ديگر آنکه فرمان ميداد گوشت بدن محکوم را قزلباش ها زنده زنده بخورند !!چنانکه حسين چلابی که در حوالی نور و بلوک رستمدار مازندران با شاه اسماعيل جنگيده بود ؛ در قلعه فيروز کوه گرفتار شد و بنا به نوشته کتاب “ سر گذشت مسعودی “ در ميدان اصفهان گوشت آن بيچاره را خام خام خوردند . از ديگر شاهکار های جناب شاه اسماعيل اينکه : تن دشمنان بيچاره را عسل ميماليد تا زنبوران شب و روز به او نيش بزنند و سپس او را زنده زنده – و معمولا در قفس آهنين -آتش ميزد ؛ چنانکه با رييس محمد ؛ حاکم ابرقو ؛ همين معامله را کرد و او را در ميدان اصفهان ؛ زنده آتش زد . آقای شاه اسماعيل ؛ در جنگ با الوند ميرزا آق قويونلو ؛ تمامی لشکريانش را قتل عام کرد و يک نفر را زنده نگذاشت . در جنگ با سلطان يعقوب آق قويونلو ؛ نه تنها به زن و مرد و کودک و پير و جوانش ابقانکرد ؛ بلکه همه سگ های شهر تبريز را هم –  چون قبله عالم از شقه کردن و دار زدن و زنده پوست کردن مخالفان و دشمنان شان خرسند نمی شدند ؛ برای خاموش کردن زبانه های خشم ملوکانه ؛ گاهی اوقات ؛ پدر مخالفان سنی خود را از گور در آورده آتش ميزد ! و به همين خاطر است که دو اصطلاح “ پدر سوخته “ و “ پدرت را در ميآورم “ ؛ از زمان اين شاهنشاه عدالت گستر ! در ميان مردم ايران مرسوم شده است شاه اسماعيل ؛ حتی به مادرش هم رحم نکرد و فرمان داد او را در برابر چشمان خودش سر بريدند . بکار بردن اصطلاح “ پدر سوخته “ از پانصد سال پيش ؛ از زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوی در ايران مرسوم شده و در واقع بيانگر يک سلسله فجايع تاريخی است
+ نوشته شده در جمعه 1389/09/19ساعت 13:40 توسط سامان |

محمد شاه سومين پادشاه سلسله قاجار فرزند عباس ميرزا وليعهد فتحعليشاه بود که پس از مرگ پدر و در زمان حيات فتحعليشاه به وليعهدي منصوب گرديد. همين که خبر مرگ فتحعليشاه در تبريز به محمد ميرزا رسيد در همان شهر تاجگذاري کرد، سپس با سپاهيان خود از تبريز به طرف تهران حرکت نمود. در نزديکي پايتخت با سپاهيان سلطان علي ميرزا ظل السلطان عموي خود روبرو شد. ولي لشکريان ظل السلطان به زودي شکست خورده و متلاشي شدند. در ضمن يکي ديگر از عموهاي محمد شاه يعني حسنعلي ميرزا (فرمانفرما) در شيرزا خود را پادشاه خواند، ولي قواي محمد شاه سپاهيان او را در جنوب قمشه در هم شکستند. محمد شاه در آغازسلطنت قائم مقام فراهاني را که در تبريز سمت پيشکاري و وزارت او را داشت به صدر اعظمي منصوب کرد. ولي کمتر از يکسال بعد به تحريک و سعايت سرجان کمپبل وزير مختار وقت انگليس در ايران دستور بازداشت وی را صادر کرد. پس از قتل قائم مقام، محمد شاه معلم سابق خود حاج ميرزا آقاسي را به صدارت منصوب کرد. در دوران صدارت او محمد شاه به تحريک روسها به هرات لشکر کشي کرد ولي به علت مخالفت شديد انگليسيها در اين جنگ شکست خورد. لشکر کشي براي فتح هرات و تسلط بر افغانستان يکي از مهمترين وقايع دوران سلطنت سومين پادشاه قاجار است که پيامدهاي ناگواري براي ايران و ايرانيان به بار آورد و رسوايي شکست در اين جنگ و گردن نهادن به شرايط خفت بار انگليسيها که راه مداخلات بعدي آنان را در ايران هموار ساخت ميراثي بود که محمد شاه و صدر اعظمش براي جانشينان خود بر جاي گذاشتند. شکست در جنگ و تحريکات انگليسيها و بروز طاعون و وبا در ايران و عدم کفايت حاج ميرزا آقاسي در مقابله با اين مشکلات، هرج و مرج و آشفتگي شديدي در ايران بوجود آورد و در اين ميان خود محمد شاه که عليل و مريض بود در سال 1226 هجري شمسي پس از چهارده سال و سه ماه سلطنت در سن 43 سالگي در گذشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/11ساعت 12:45 توسط سامان |

در دانشنامه ایرانیکا مدخلی برای احسان یارشاطر نمی توان یافت - با همۀ کوشش ها، دانشنامه تا حرف k [کاف] بیشتر پیش نرفته است و مدخل های آنلاین آن برای حروف پایین تر الفبا نیز ناکامل اند. به علاوه، احسان یارشاطر در 90 سالگی هنوز بسیار سرزنده است و دانشنامه مداخل هایی که مربوط به اشخاص زنده باشند منتشر نمی کند...این فکر از دهه 1930 در او قوت گرفت و آن هنگامی که بود که به عنوان دانشجو این سوال برایش پیش آمد که چرا در دانشنامه اسلام که در آن موقع تازه منتشر شده بود مداخل مربوط به اسلام در ایران محدود اند و هیچ مدخلی درباره ایران پیش از اسلام وجود ندارد. او تلاش کرد تا دانشنامه ای به زبان فارسی درباره ایران تدوین کند، اما با وقوع انقلاب اسلامی فقط شاهد مرگ آن طرح شد. از سه دهه پیش به این طرف او ذهن خود را بر تولید دانشنامه ای به زبان انگلیسی متمرکز ساخت و آن را به واقعیتی هم به صورت مجلد و هم به شکل آنلاین تبدیل کرد که نخستین دانشنامۀ تحقیقی دربارۀ دنیای ایرانی به شمار می رود...

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/09ساعت 11:58 توسط سامان |

بزرگ ترين و بى غرض ترين تاريخ نويس عصر هرودوت يعنى توسيديد اصلاً او را به عنوان مورخ قبول ندارد، ارسطو او را افسانه پرداز مى نامد و پلو تارك كتابى به نام «درباره بدنهادى هرودوت» مى نويسد تا ثابت كند كه هرودوت درباره تمام شهرهاى ديگر يونانى كه مخالف آتن بوده اند ( از جمله ايالت بئوسى به مركزيت تِبِس (تب) كه زادگاه پلوتارك بوده) آشكارا و عمداً دروغ گفته است، گرچه جابه جا مى افزايد كه به مسئله «بربرها» (يعنى ايرانيان) كارى ندارد و در مورد ايرانيان، خود همان ياوه هاى هرودوت را تكرار مى كند. مى آموزيم كه دموكراسى (مردمسالارى) ادعايى آتن به راستى چيزى جز «دمون كراسى» (ديوسالارى) نبوده زيرا آتنيان انگشت شمارِ مسلط بر تمام بقيه ساكنان شهر اصولاً بردگان را «مردم» و «آدم» نمى دانسته اند كه براى آنان آزادى قائل باشند (چنان كه ارسطو برده را «ابزار جاندار» مى دانست) و از حدود ۴۵۰ هزار نفر جمعيت آتن در عصر طلايى پريكلس، ۴۰۰ هزار نفر برده بوده اند و بقيه را نيز زنان و كودكان غيرشهروندان تشكيل مى داده اند كه حق رأى نداشتند و فقط حدود ۵ هزار تن، يعنى اشراف و برده داران و ثروتمندان، از حق رأى برخوردار بودند.

مى آموزيم كه آتن آن روزى چنان غرق در فساد و توطئه «آزادان» عليه يكديگر بود كه همواره همه دولت - شهرهاى ديگر خواهان صلح با ايران و حتى پيوستن به شاهنشاهى ايران بودند و بزرگ ترين سرداران و فرمانروايان آتنى و اسپارتى (حتى همان كسانى كه فرماندهى نبردهاى «سرنوشت ساز» سالاميس و پلاته را عليه ايران برعهده داشتند) يا به دربار ايران پناه مى آوردند (از جمله پيسيستراتوس فرمانرواى آتن و خاندان او، خاندان آلوئادهاى هوادار ايران در ايالت تسالى، و ماراتوس پادشاه اسپارت، تميستوكلس فرمانروا و درياسالار آتن در نبرد سالاميس) يا به جرم ايران دوستى اعدام مى شدند (پائوزانياس فرمانده اسپارتى يونانيان در نبرد پلاته) و فيلسوفان و انديشمندان بزرگ آن به جرم حقيقت گويى اعدام مى شدند (سقراط) يا در حسرت نظام هاى پادشاهى ايران و اسپارت مى سوختند تا از شر دموكراسى خودخوانده آتن رهايى يابند (گزنفون و افلاطون بزرگترين شاگردان سقراط) و افلاطون چنان به ستوه مى آيد و از «دموكراسى» پوشالى و فريبكار آتنى بيزار مى شود كه روياى يك جامعه آرمانى ديكتاتورى كمونيستى را در سر مى پروراند( صفحه ۳۶۳ كتاب دوم جلد چهارم). مى آموزيم آن خشايارشايى كه غربيان غرض ورزانه به او نسبت «بى حالى» و «تن پرورى» مى دهند، در همان سه سال نخست پادشاهى خود و قبل از لشكركشى به يونان (كه هرودوت ۳ كتاب پايانى از ۹ كتاب خود را به آن اختصاص مى دهد) به آسانى شورش هاى پراهميت مصر و بابل را سركوب مى كند (كه هرودوت فقط دو سطر به اولى اشاره مى كند و به دومى اصلاً اشاره نمى كند!) آن گاه با سپاهى حداكثر ۳۰۰ هزار نفرى (كه هرودوت يكبار تعداد آن را ۰۰۰۷۰۰۱،، نفر (ص ۳۷۵ ترجمه فارسى)، يكبار ۳ ميليون (ص ۴۱۴ همان) و بالاخره يكبار همراه با خدمه و گماشتگان ۷ ميليون نفر ذكر مى كند! بدون هيچ گونه مقاومتى مسير ميان شوش تا ترموپيل (در نزديكى آتن) را مى پيمايد كه براى پرهيز از اجحاف به مردم محلى، از پيش در محل هايى معين براى سپاه، انبارهاى آذوقه تدارك ديده شده. در مسير او همه دولت - شهرهاى يونان داوطلبانه به سپاه او مى پيوندند، بر هلسپونت [داردانل] پل مى زند، از كوه آتوس كانال مى زند، مقاومت دليرانه لئونيداس، فرمانده اسپارتى را در تنگه ترموپيل به آسانى و به يارى خيانت يك يونانى در هم مى شكند و ظرف سه ماه به آتن مى رسد و شهرى خالى را كه ساكنانش گريخته بودند، تصرف مى كند. مى آموزيم كه در سراسر حدود۲۳۰ سال فرمانروايى هخامنشيان حتى يك ايرانى به شاه و كشور خود خيانت نمى كند، ولى يونانيان نه تنها گله گله مزدور سپاه ايران مى شوند بلكه از شاه و سردار تا فرد عادى هر لحظه آماده خيانت به آرمان كشور خويش هستند. مى آموزيم همان يونانيانى كه همواره از برابر سپاه ايران گريخته اند و اجازه داده اند ظرف دو سال ايرانيان دوبار آتن را تصرف كنند و مدت ۱۲ روز نيز در هنگام نبرد پلاته پيوسته از برابر سپاه مردونيه مى گريزند و از ايرانيان در هراس اند و تن به جنگ نمى دهند مگر آن كه مجبور شوند، ناگهان ظرف يك نيم روز با مرگ مردونيه سپهسالار ايران و معجزه بت هاى خود چنان جانى مى گيرند كه غيرممكن را ممكن سازند و طى چند ساعت ۲۹۷ هزار از ۳۰۰ هزار سپاه مردونيه را قتل عام مى كنند و خود كمتر از ۲۰۰ نفر كشته مى دهند و مورخان غربى نيز يا اين ياوه ها را مى پذيرند يا با سكوت از كنار آن رد مى شوند.

مى آموزيم كه سپاه ايران طى دو سال ۴۸۰ و ۴۷۹ ق. م. دوبار به آسانى آتن را تصرف مى كند و پس از چهارنبرد عمده (دو نبرد زمينى و دو نبرد دريايى) در دوتا پيروز مى شود (ترموپيل در خشكى و آرته ميزيون در دريا) و در دوتا شكست مى خورد (سالاميس در دريا و پلاته در خشكى) ضمن اين كه در دريا دو طوفان بزرگ بخش عظيم نيروى دريايى ايران را از بين برده و تعداد رزمناوهاى دو حريف را برابر كرده و حتى اندكى به يونانيان برترى بخشيده است.مى آموزيم كه نبردها و پيروزى هاى پوتالى و موكاله جز ابداعات ذهنى هرودوت و مبلغان آتنى نبوده اند. مى آموزيم كه اين دو شكست براى ايران همچون نيش پشه اى بوده اند بر پوست پيل، زيرا در پايان ايران ،هيچ يك از متصرفات سابق خود را از دست نمى دهد و هدف گوشمالى آتن به انتقام آتش زدن سارد را تحقق مى بخشد و در عوض آتن مدت حدود ۷۰ سال (از ۴۷۷ تا ۴۰۴) به بهانه «اتحاديه دلوس» به غارت و زورگويى و باج خواهى از ساير دولت شهرهاى يونانى خارج از تصرف ايران مى پردازد كه البته نيمى از اين مدت (مدت ۲۷ سال از ۴۳۱ تا ۴۰۴) به جنگ خونين با اسپارت (جنگ هاى پلوپونز) مى گذرد كه در پايان به شكست و ويرانى آتن و فرسايش قواى همه يونانيان و آمادگى ايشان براى انقياد به دست فيليپ و اسكندر مقدونى مى انجامد. مى آموزيم كه حتى اگر هرودوت افسانه پرداز الخيلوس (اشيل) نمايشنامه نويس و ايزوكراتس خطيب و پلوتارك و ديگران به هردليل تا حدى حق داشتند به علت يونانى بودن عليه ايران دروغ ببافند و تبليغ كنند، اگر باز اروپائيان سده هاى ۱۷ و ۱۸ كه يا براى دموكراسى مبارزه مى كردند (ولتر) يا «براى استفاده شخصى وليعهد» تاريخ مى نوشتند (بوسوئه) تاحدى حق داشتند از «دموكراسى خيالى» آتن الگويى آرمانى براى مصرف داخلى خودشان بتراشند و مانند ولتر مدعى شوند ، «اگر خشايارشا در سالاميس شكست نمى خورد، شايد اكنون همگى ما بربر بوديم» (ص ۳۶۵ كتاب دوم)، اما آن به اصطلاح مورخان سده هاى نوزدهم و بيستم ميلادى حق ندارند غرض ورزانه همان ياوه ها و دروغ هاى هرودوت و حتى نمايشنامه حماسى اشيل را به عنوان علم و تاريخ واقعى به خورد خوانندگان خود بدهند.

«امروز نيز باز روح خشايارشا مى تواند هنوز دلواپس باشد، زيرا اضطرابى كه از ۲۵ قرن پيش آغاز شده بود هنوز ادامه دارد. تا هنگامى كه آتن و اسپارت برسر رهبرى يونان باهم كشمكش داشتند، آتنى ها به دستاوردهاى ادعايى خود مى باليدند و از حماقت و بزدلى ادعايى كه به دشمنان خويش، به ايرانيان و يونانيان، نسبت مى دادند استفاده مى كردند تا مدعى شوند كه چون آزادى را نجات داده اند پس برترى حق آنان است و روزى هم كه آتنى ها با تسلط بر دريا به بخش اعظم يونان دست انداختند و چيره شدند با وقاحت تمام همان حقوق ادعايى همان دستاوردهاى آزادى خواهانه پيشين را دستاويز قراردادند تا شهرهاى ديگر يونان را از هرگونه آزادى محروم كنند.
روزى كه اسپارتيان امپراتورى آنان را تصرف كردند باز آتنى ها به همان دستاوردهاى پيشين خود درباره خدمت به آزادى هلن متوسل شدند تا در مورد بيدادى كه گويا بر آنان رفته بود زبان به شكوه بگشايند. روزى هم كه اسكندر مقدونى براى فتح بابل و اكباتان و شوش نياز به تحريك يونانيان داشت تا لقب «شاه بزرگ» بر خود بگذارد و اسپارت و آتن و بقيه يونان را نيز به زير يوغ خود كشد، باز همان بوق تبليغاتى آتن برعليه ايرانيان را بر دهان گذاشت تا آنان را به دنبال خود بكشاند و هنگامى هم كه يونان يكى از ايالات امپراتورى يونان شد و از يونانِ سالاميس و از عظمت آتن جز خاطره اى باقى نمانده بود و روميان پس از تاراج آتن و كورينت ودلف و بقيه يونان و به غارت بردن همه ثروت هاى آن، يونانيان را «انگل» مى ناميدند، خود را وارث مشروع هلن ها اعلام كردند و بنابراين همچنان افسانه هاى تبليغات كهنه آتنى جان گرفتند و گُل كردند و اين جان گرفتن به اين دليل بود كه فاتحان جديد به اين افسانه هاى به عنوان دستاويزى براى چپاول آسيا نياز داشتند، وقتى مغلوبان نيز در اين افسانه ها تسلايى براى بدبختى هاى خود مى يافتند از آن پس با آن كه بارها جاى غالبان و مغلوبان عوض شده است، اما همان بهانه قديمى هنوز زنده است و مورد بهره بردارى قرار مى گيرد. راست آن است كه اين بهانه يك آرزوى آرمانى بود و بعضى آرزوها و آرمان ها جان سخت هستند.
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/09/07ساعت 11:46 توسط سامان |

باستان‌شناسان و عصب‌شناسان بریتانیایی در پی یافتن پاسخ این سئوال برآمده‌اند. نتیجه‌ی تحقیقات آنها نشان می‌دهد که پیشرفت انسان در یک حرکت تکاملی برای ساختن ابزارهای سنگی پیشرفته‌تر و مقاوم‌تر توانست راه را برای پیشرفت زبان نیز هموار کند.

طرح و ساخت ابزارهای سنگی در دوران پیش از تاریخ که از بیش از دو میلیون سال پیش با درست کردن تیغه‌ها و تراشه‌های سنگی تیز اما بسیار ابتدایی آغاز شده بود سرانجام در حدود پانصدهزارسال پیش به تبرهای سنگی تیز و مقاوم رسید.

یشرفت در ساخت ابزارهای سنگی که شامل ابزارهایی با لبه‌های بسیار محکم و برنده و هم‌چنین دندانه‌ای‌شکل می‌شد اکنون به عنوان کلیدی برای درک یکی از نقاط مهم پیشرفت و تکامل انسان در نظر گرفته می‌شود. درواقع پیشرفت در ابزارسازی و تکامل این شیوه‌ها باعث شد تا انسان بتواند غذاهای بهتر و بیشتری به دست آورد و از این راه تغذیه‌ی خود را بهبود بخشد و هم‌چنین رفتار و عادات اجتماعی او از این طریق تغییر کرد و به تقسیم‌بندی میان کار و شکار گروهی پدید آمد.

میان باستان‌شناسان همواره بحثی طولانی در جریان بوده است که چرا چنین زمان بسیار طولانی‌ای صرف شد تا انسان توانست موفق به ساختن ابزارهای پیشرفته‌تر سنگی شود؟ آیا این تنها مربوط به ضعف مهارت‌های دستی انسان در ساختن و پرداختن چنین ابزارهایی بوده یا اینکه اجداد ما به اندازه‌ی کافی باهوش نبوده‌اند تا به فنون بهتری برای ساخت ابزار بیاندیشند؟

ه گزارش روزنامه‌ی گاردین، یک گروه از محققان عصب‌شناس در امپریال کالج (کالج سلطنتی) به منظور پاسخ دادن به این پرسش اساسی به همراه باستان‌شناسانی از دانشگاه اکستر تحقیقاتی را روی مغز انسان انجام داده‌اند. در این تحقیقات که به سرپرستی آلدو فیصل انجام شده است، پیچیدگی حرکت دست یک صنعتگر ماهر در حال ساختن نمونه‌ای از ابزارهای سنگی ساده و سپس ابزارهای سنگی پیچیده‌تر و پیشرفته‌تر مورد سنجش و آزمایش قرار گرفتند.

در این آزمایش، باستان‌شناس دانشگاه اکستر دستکشی که به آن حس‌گرهای الکترونیک متصل بود را پوشید و با آن ابتدا به ساختن ابزارهای تراشه‌ای که ابزارهایی ساده‌تر و ابتدایی‌تر هستند پرداخت و سپس کار ساختن یک تبر سنگی پیشرفته‌تر را شروع کرد.

نتایج آزمایش نشان داد که حرکت‌های مورد نیاز برای ساختن تبر دستی به هیچ عنوان دشوارتر از حرکت‌هایی نبودند که برای ساختن ابزارهای ابتدایی‌تر و تراشه‌ای مورد نیاز بود. بنابراین انسان‌های نخستین تنها از نظر قوای ذهنی و توانایی مغزی محدود‌تر بوده‌اند و نه از نظر مهارت‌های دستی برای ساختن ابزار.

انسان‌های نخستین مهارت ‌فراوانی برای ساختن ابزارهای تراشه‌ای داشتند. این ابزارها از طریق کوباندن یا ضربه‌زدن با یک قلوه‌ی سنگ به عنوان چکشی سنگی بر یک هسته‌ی سنگی کوچک‌تر ساخته می‌شد. این ابزارهای تراشه‌ای و ساطوری گرچه بسیار تیز بودند، اما در عین حال به هنگام کار بسیار شکننده بودند و زود از بین می‌رفتند. حرکت‌ها و مهارت‌های دست انسان برای ساختن ابزارهای پیشرفته‌تر و مقاوم‌تر به هیچ وجه پیچیده‌تر از حرکات دست او برای ساختن ابزارهای ابتدایی نبودند، اما انسان ابتدایی می‌بایست مهارت‌های دست خود را با هوشمندی و درایت بیشتری به کار ‌می‌برد تا بتواند موفق به ساختن ابزارهایی شود که ستبرتر، قوی‌تر و هم زمان دارای لبه‌ای تیز و برنده باشند.

قدیمی‌ترین و ساده‌ترین روش‌های ابزار‌سازی انسان به نام صنعت ابزارسازی الدوایی Oldowan شناخته می‌شود که شامل همان ساختن ابزارهای تراشه‌ای و ساطورهای ساده و ابتدایی بوده است. چنین ابزاری برای نخستین‌بار در تنگه الدوای در تانزانیا و در کنار فسیل‌هایی از بقایای انسان ماهر (Homo habilis) به دست آمدند. پس از آن نمونه‌هایی از تبرهای دستی در کنار اسکلت‌های انسان راست قامت یا Homo erectus پیدا شدند. انسان راست قامت، یکی از گونه‌های انسان بود که پس از تکامل در آفریقا از آنجا مهاجرت کرد و این گونه را در خارج از آن قاره پراکنده ساخت.

ساخت تبرهای دستی، به این گونه‌ انسان نسبت داده می‌شود که توانایی کار کردن با هر دولبه‌ی تبر را دارا بوده است.

اسکن و بررسی مغز انسان مدرن ابزارساز نشان داده است هنگامی که انسان از ساختن ابزارهای تراشه‌ای و ساده‌تر به ساختن تبرهای دستی و پیشرفته‌تر روی می‌آورد، مناطقی حساس در نیمکره‌ی راست مغز او به شدت فعال می‌شوند، اما نکته‌ی بسیار جالب توجه اینجاست که برخی از این نقاط حساس در مغز، با روند به کارگیری زبان در ارتباط هستند.

پیشرفت انسان در ساختن تبرهای دستی و ابزارهای قوی‌تر یک جهش بسیار مهم و حیاتی در فن‌آوری برای اجداد ما بوده است. تبرهای دسته‌دار ابزار بسیار موثرتری برای دفاع، شکار و کارهای روزمره‌ی دیگر بوده‌اند.

تحقیقات اخیر در امپریال کالج نشان داده است که توانایی ابزارسازی و زبان از آنجایی که هردوی آنها نیازمند فکر و نیروی ذهنی پیچیده‌تری هستند، با یکدیگر و همزمان پیشرفت کرده‌اند. بنابراین انتهای دوران پارینه سنگی به یک نقطه‌ی عطف مهم در تاریخ انسان تبدیل می‌شود. بعد از این دوران است که انسان‌ها آفریقا را ترک کردند و نخستین اجتماعات خود را در نقاط دیگر دنیا به وجود آوردند، دورانی که قابلیت‌های ابزارسازی به رشد زبان نیز منجر شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19ساعت 11:13 توسط سامان |

به نقل از کتاب همه آدمهای شاه                                                                                            نوشته استیون کینزر

انگلستان در سال 1329 گروه تحقیقاتی را تشکیل می دهد تا علت و زمینه های بحران در ایران را پیدا کند.     از جمله پژوهش در مورد روانشناسی ایرانیان بوده، که یک دیپلمات انگلیسی بعد ازتحقیق اینگونه ایرانیان را توصیف می کند :

“ ریا کاری بدون دستپاچگی،                                                                                               اعتقاد به قضا و قدر،                                                                                                        اهمیت ندادن به زجر کشیدن …

ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلاً قصد انجام دادنش را ندارند.                                                                              اهل طفره رفتن،                                                                                                                                                                                                                                                        فاقد انرژی و استقامت،                                                                                                           اما تابع قدرت و انضباطند.                                                                                                    بالاتر از همه، از توطئه و تبانی لذت می برند                                                                                  و هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت می کنند.                               ایرانی دروغگویی ماهر است،                                                                                                  اما انتظار ندارد که گفته هایش را باور کنند.                                                                            ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست یافته اند.”

تحقیقات انگلیسی ها در مورد ایرانی ها زمانی جوابی غیر از این خواهد داد که هر یک از ما تصمیم بگیریم در مقابل این عادات زشت ریشه دار تاریخی مان مقاومت کنیم و هزینه اش را بپردازیم                               سعی کردن برای تغییر عرف یعنی در خلاف جهت جریان  رودخانه شنا کردن

آیا ما آدم های مبارزی هستیم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19ساعت 11:3 توسط سامان |

واحد پول کشور *ايران* بر مبنای «دينار» بنا شده.  دينار، واحد قديمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و «ديناريوس» خوانده می شد. يک ديناريوس روم شرقی برابر با يک سکه نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد. اين واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف اونها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبديل شد به ديناری که امروزه هم در کشورهای عربی از آن استفاده می شود. به همين ترتيب، سلطنتها و حکومتهای ايرانی هم از دينار استفاده می کردند. اما به تدريج، در نتيجه تورم و بی ارزش شدن پول، احتياج به واحدهای پولی بزرگتر پيش اومد. اين واحدها همه بر مبنای دينار بنا شده بودند. 

اولين واحد پولی، سکه صد دينار (صنار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم «محمودی» ناميده می شد. در همان زمان، شاهان سامانی ماورالنهر، سکه های نقره پنجاه ديناری ضرب کردند که «شاهی» ناميده می شد. در حقيقت، يک شاهی، نصف يک محمودی يا به عبارت ديگر، يک محمودی، دو شاهی بود. تا زمانهایی سکه های نقره مورد استفاده، شاهی و محمودی بودند. واحدهای ديگری مثل «قران» (هزار دينار) و تومان (10000) دينار، فقط واحد محاسبه بودند و عملا" هيچ سکه ای به نام قران يا تومان ضرب نمی شد (کلمه تومان از لفظ مغولی تومان به معنی ده هزار است. نمونه اش رو در منصب «تومان باشی» می شود ديد: فرمانده ده هزار نفر). 

در دوره صفوی، شاه عباس شروع به ضرب يک سکه کرد به ارزش 200 دينار يا دو محمودی. اين سکه به «عباسی» معروف شد و بسيار مورد استفاده قرار گرفت. در همين زمان، به علت رابطه پرتغال با ایران، سکه های پرتغالی در ايران رايج شد اين سکه ها «رئال» نام داشتند ( که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزيل است). اين واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دينار گرفته شد و در ايران به اين اندازه خريده می شد. 

سکه رئال پرتغال در ايران به عنوان ريال رواج پيدا کرد به این ترتیب دولت ايران دست به ضرب سکه های ريال زد که برای مبالغ بالا بکار می رفت. در اواخر قرن هجدهم ميلادی، نادرشاه افشار هم يک نوع سکه به ارزش 500 دينار ضرب کرد که به اسم خودش «نادری» خوانده می شد، اما خيلی زود در فرهنگ عام به جای لفظ نادری، استفاده از لفظ «ده شاهی» (شاهی= پنجاه دينار: 500 دينار= ده شاهی) رواج پیدا کرد. 

در طول سلطنت قاجار، سکه های مورد استفاده در ايران، شاهی، صنار، عباسی، و ده شاهی بودند، و در اواخر دوره قاجار، سکه های هزار ديناری و دوهزار ديناری هم ضرب شدند (يک قرانی و «دوزاری»). در ابتدای سلطنت پهلوی برای یکدست شدن واحد پول ایران، سکه های ريال بجای 1175 دينار به مبلغ 1000 دينار ( مطابق قران) کاهش داده شدند و واحد پول «ريال» نام گرفت. در همان دوران پهلوی هم بعد از تورمهای اقتصادی مختلف و رواج پول کاغذی، اسکناسهای پنج ريالی و ده ريالی (يک تومانی) چاپ شدند. 

تومان به عنوان واژه‌اي كه امروز كاربردي بيشتر از ريال، واحد پول رسمي دارد، از واژه تركي به معناي ده‌هزار وارد زبان فارسي شده است. تومان تا پيش از 1310 واحد پولي معادل با 10000 دينار بوده است. پيش از آن ،‌حدفاصل سال‌هاي 1798 تا 1825 ميلادي تومان واحدي معادل 8 ريال بوده‌ است ، كه هر ريال خود معادل 1250 دينار مي‌بوده. در اين دوران يك قران واحدي برابر 1000 دينار يا يك دهم تومان بود. اما پس از سال‌ 1932 ميلادي، 1310 هجري شمسي هر تومان با 10 ريال معادل شد و از آن پس *تومان* ، عملا واحد پول غير رسمي در زندگي روزمره ايرانيان شد
+ نوشته شده در جمعه 1389/08/14ساعت 21:23 توسط سامان |

دوازده مرجع زیر قابل ذکرند: حضرات آیات سید موسی شبیری زنجانی، شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، شیخ جعفر سبحانی، شیخ حسین نوری همدانی، شیخ مسلم ملکوتی، سید محمد حسینی شاهرودی، سید محمد علی علوی گرگانی، شیخ عباس محفوظی، شیخ محمد ابراهیم جناتی، سید کاظم حسینی حائری. برخی از این مراجع از قبیل ملاقات آقایان شبیری و صافی. آگاهان مسائل حوزه شش نفر اول حوزه درسی قابل اعتنائی دارند، از میانشان حوزه درسی آقای مکارم شلوغ ترین است. به هر حال از بیست مرجع صاحب رساله در قم . این هشت نفر عبارتند از: آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی آیت الله وحید خراسانی (متولد 1300 نیشابور) صاحب پررونق ترین درس خارج اصول حوزه علمیه قم است. معظم له شاگرد حضرات آیات سید عبدالهادی شیرازی، سید محسن حکیم و سید ابوالقاسم خوئی است. تعلیقات وی بر منهاج الصالحین استادش آیت الله خوئی در سه جلد منتشر شده است. ایشان 53 سال قبل تدریس خارج را در نجف آغاز کردند، بعد از 12 سال تدریس در نجف به ایران بازگشتند، یک سال در مشهد و از سال 1352 مستمرا در حوزه علمیه قم به تدریس خارج فقه و اصول اشتغال دارند. در محضر ایشان روزانه بیش از سه هزار طلبه شرکت می کنند. شیخ صادق لاریجانی از شاگردان و داماد معظم له می باشد. آیت الله وحید از جمله فقهای سنتی و قائل به جدائی حوزه از سیاست است. آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی آیت الله موسوی اردبیلی (متولد 1304 اردبیل) از شاگردان حضرات آیات بروجردی، داماد و علامه طباطبائی است. معظم له عضویت در شورای انقلاب، عضویت در مجلس خبرگان قانون اساسی، نمایندگی دورهٔ اول مجلس خبرگان رهبری، دادستان کل کشور، ریاست دیوان عالی کشور، عضویت در شورای عالی قضائی و عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی را در کارنامه خود دارد. پس از رحلت مرحوم آیت الله خمینی در 1368 به قم بازگشت و تدریس خارج فقه و اصول را از سر گرفت. از وی تا کنون آثار زیر منتشر شده است: فقه القضاء 2 جلد، فقه الحدود و التعزیرات 4 جلد، فقه الدیات، فقه القصاص، فقه الشرکة و التامین، فقه المضاربة، فقه الشهادات. نخستین دانشگاه علوم انسانی قم بنام دانشگاه مفید زیر نظر معظم له اداره می شود. آیت الله سید محمد صادق روحانی آیت الله روحانی (متولد 1305 قم) از شاگردان حضرات آیات سید ابوالحسن اصفهانی، بروجردی و خوئی است. در سال 1330 تدریس خارج فقه و اصول را در قم آغاز کرده است. از جمله تالیفات وی کتاب فقه الصادق در 41 جلد، زبدة الاصول در 6 جلد و منهاج الفقاهة در 6 جلد است. ایشان از جمله مراجع سنتی محسوب می شوند. آیت الله شیخ محمد صادقی تهرانی آیت الله صادقی تهرانی (متولد 1305 تهران) شاگرد حضرات آیات بروجردی، شاه آبادی و علامه طباطبائی است. از آثار ایشان است: تفسیر الفرقان در 30 جلد، الفقه المقارن بین الکتاب و السنة در 8 جلد، تبصرة الفقهاء، اصول الاستنباط. ایشان از جمله مفسران قرآن کریم و فقیهان قرآنی محسوب می شوند و . آیت الله شیخ یوسف صانعی آیت الله صانعی (متولد 1316 اصفهان) از شاگردان حضرات آیات خمینی، داماد و اراکی است. تدریس خارج فقه را از سال 1352 آغاز کرده است. عضویت در شورای نگهبان، عضویت در شورای عالی قضائی و دادستانی کل کشور را در پرونده خود دارد. قبل از رحلت استادش مرحوم آیت الله خمینی به قم بازگشت و تدریس را از سر گرفت. تا کنون سه جلد از آثارش در فقه استدلالی بنام فقه الثقلین در طلاق، قصاص و مواریث به عربی منتشر شده است. چاپ اول رساله توضیح المسائل ایشان در سال ۱۳۷۲ منتشر شد.  آیت الله صانعی صاحب آرائی متفاوت با دیگر فقیهان در حوزه حقوق زنان است. آیت الله شیخ محمد علی گرامی قمی آیت الله گرامی قمی (متولد 1317 قم) از شاگردان مرحوم آیات خمینی، داماد و اراکی است. نزدیک سی سال است به تدریس خارج فقه اشتغال دارد. از آثار منتشر شده وی است: المعلقات در 4 جلد و منهاج الفلاح. ایشان در عداد فقیهان سنتی است. آیت الله سید صادق حسینی شیرازی آیت الله شیرازی (متولد 1320 کربلا) از شاگردان حضرات آیات سید مهدی حسینی شیرازی، سید محمد حسینی شیرازی و محمد هادی میلانی است. تدریس خارج را از 1359 در کویت آغاز کرد و اکنون سالهاست در قم به تدریس اشتغال دارد. از آثار اوست: بیان الفقه فی شرح العروة الوثقی، بیان الاصول فی شرح قاعدة لاضرر، شرح الشرایع. ایشان از فقیهان سنتی هستند. آیت الله شیخ اسدالله بیات زنجانی آیت الله بیات زنجانی (متولد 1320 زنجان) از شاگردان حضرات آیات خمینی و داماد است. ایشان نمایندگی سه دوره اول مجلس شورای اسلامی، عضویت در هیأت رئیسه مجلس و عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی را در کارنامه خود دارد. از آثار اوست: دراسات فی علم الاصول (تا کنون 2 جلد) و رساله احکام و مناسک حج. ایشان چندین سال است به تدریس خارج فقه و اصول اشتغال دارد. مراجعی که برخی اصولا سیاسی نیستند (همانند آیت الله وحید خراسانی)، برخی مخالف سیاستهای جمهوری اسلامی در زمان رهبر فقید هستند، برخی نیز از شاگردان و ارادتمندان رهبر فقید جمهوری اسلامی هستند، همانند حضرات آیات صانعی، موسوی اردبیلی، صادقی تهرانی و بیات زنجانی.  در دی ماه گذشته آیت الله موسوی اردبیلی علیرغم کسالت. به زبان دقیق تر از دوازده مرجعی که بیشترین تعداد مقلد را دارند. نیمی

+ نوشته شده در شنبه 1389/08/08ساعت 10:41 توسط سامان |

داستان عملکرد منتقدان حکومت عثمان و برخورد با آنان، در کتب مختلف تاریخی آمده است ولی با توجه به هنری که «ابن اعثم کوفی» در برقراری ارتباط منطقی بین حوادث این دوره از خود نشان داده است، در این نوشتار، آن را به نقل از کتاب «الفتوح» او آمده است: ۱- صحابه پیامبر(ص): در نیمه دوم خلافت عثمان، به دنبال فزونی قدرت مسلمانان و گسترش تصرفات آنان، اموال بیت‌المال مسلمانان افزایش یافت. «عبد الله بن خالد» پسر عموی عثمان، پس از مدتی به دیدار عثمان آمد، او ۳۰۰۰۰۰ درهم به او بخشید. او عموی خود «حَکم بن العاص» را که پیامبر از مدینه به طائف تبعید کرده بود را به مدینه باز گرداند و ۱۰۰۰۰۰ درهم به او بخشید و بخشی از خمس آفریقا را نیز برای او مقرر کرد. عثمان بازار مدینه را هم در اختیار پسر وی حارث قرار داد و اموال بسیاری به او بخشید. صحابه پیامبر(ص) از این اعمال ناراحت شدند و به «عبد الرحمن بن عوف» اعتراض کردند. آنان او را مسئول به قدرت رساندن عثمان می‌دانستند. روز بعد علی(ع) نیز عبد الرحمن را ملاقات کرد و همین اعتراض را به او کرد. عبد الرحمن خطاب به علی(ع) گفت: اگر چنین است، شمشیر برداریم و به سراغ عثمان برویم. این خبر به عثمان رسید. عثمان گفت: عبد الرحمن «منافق» است. واکنش عبد الرحمن این بود که گفت: فکر نمی‌کردم روزی برسد که او مرا منافق خطاب کند. به خدا دیگر با او هم سخن نخواهم شد. روزهای بعد عثمان در سخنرانی خود از اینکه عده‌ای از ولی امر مسلمین اطاعت نمی‌کنند گله کرد و اضافه کرد که از این به بعد در مصرف بیت المال دقت لازم را خواهد داشت. من نگهبان و محافظ ندارم و در دسترس همگان هستم از این به بعد هر انتقادی که دارید به خود من بگویید. ۲- عمار یاسر: یک سال گذشت و باز رویه عثمان به گذشته بر گشت. برخی از اصحاب پیامبر جلسه‌ای تشکیل دادند و نامه‌ای تهدید آمیز به او نوشتند که اگر دست از رویه خود برنداری تو را عزل و دیگری را جانشین تو خواهیم کرد. نامه را به عمار یاسر دادند تا به عثمان برساند. او در آستانه در خانه در حالی که عثمان با همراهان خود بیرون می‌آمد وی را دید و نامه اصحاب را به او داد. عثمان چند سطری از آن را خواند و خشمگین نامه را به طرفی انداخت. عمار گفت: این نامه اصحاب رسول خدا(ص) است، آن را نینداز. مطالعه کن و کمی در مورد محتوای آن تامل کن. من چون خیر خواه تو هستم، چنین می‌گویم. عثمان گفت: پسر سمیه، دروغ می‌گویی. عمار پاسخ داد: پسر سمیه هستم ولی دروغ نمی‌گویم. عثمان که عصبانی شده بود، گفت تا او را بزنند. در حالی که عمار در اثر ضربات، بی‌حال بر زمین افتاده بود عثمان نیز چندین لگد بر شکم و زیر شکم او زد. عمار یاسر غش کرد و از هوش رفت. آشنایان، او را که بیهوش بود به خانه بردند تا اینکه بالاخره نیمه‌های شب به هوش آمد و نمازهایی که از او قضا شده بود را به جا آورد. او از این ضربات بیماری فتق گرفت. ۳- ابوذر غفاری: شنیدن رفتار عثمان برای اصحاب پیامبر(ص) بسیار گران تمام شد. این خبر در شام به ابوذر غفاری رسید. ابوذر زبان انتقادش را نسبت به عثمان تند‌تر ساخت. معاویه، حاکم شام، به عثمان نامه نوشت که ابوذر با سخنانش شام را نابود کرد. حضور او در شام مصلحت نیست چون اینجا مردمی تازه مسلمان دارد و زود با فتنه همراه می‌شوند. عثمان در پاسخ معاویه نوشت: فورا ابوذر را بر مرکبی بد بنشان و همراه او نگهبانی خشن همراه کن تا او را شب و روز راه ببرد تا من و تو از یادش برود. معاویه ابوذر پیر و نحیف را بر شتری بدون جهاز سوار کرد و شخص بد‌اخلاق و خشنی را مامور همراهی او کرد تا او را به سرعت به مدینه برساند. ابوذر با ران‌های مجروح، گوشت ریخته و رنجور به حضور عثمان رسید. عثمان خطاب به او گفت: ای جُندب. هیچ چشمی به دیدار تو روشن مباد! ابوذر گفت: پدرم مرا جندب و پیامبر مرا عبد الله نام نهاد. عثمان گفت: تو اظهار داشته‌ای که من گفته‌ام خدا فقیر و من ثروتمند هستم؟ ابوذر گفت: من چنین نگفته‌ام ولی از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: هنگامی که پسران ابوالعاص سی نفر شوند، مال خدا را ابزار قدرت‌طلبی خود می‌کنند، سپس خداوند مردم را از دست آنان خلاص خواهد کرد. عثمان از حاضران پرسید: شما از رسول خدا(ص) چنین سخنی شنیده‌اید. گفتند: خیر نشنیده‌ایم. عثمان گفت: به رسول خدا دروغ می‌بندی؟ ابوذر رو به حاضران کرد و گفت: نظر شما هم چنین است که من به رسول خدا دروغ بسته‌ام. آنان گفتند: نمی‌دانیم. عثمان گفت: علی(ع) را بخوانید. علی(ع) حاضر شد و ایشان نیز فرمود: من هم نشنیده‌ام ولی ابوذر دروغ نمی‌گوید. چون رسول خدا(ص) فرمود: آسمان بر راستگو‌تر از ابوذر سایه نیفکنده است. حاضران نیز گفتند: پس ابوذر راستگو است. عثمان رو به ابوذر کرده و گفت: دروغ می‌گویی، تو می‌خواهی فتنه ایجاد کنی. تو علاقه داری که بین مافتنه به وجود آوری. ابوذر گفت: تو اگر به سیره ابوبکر و عمر رفتار کنی، کسی در مورد تو چیز بدی نخواهد گفت. عثمان گفت: تو را با این سخنان چه کار؟ ابوذر گفت: من گناهی غیر از امر به معروف و نهی از منکر ندارم. عثمان خشمگین شد و گفت: بگویید با این پیر دروغگویِ فتنه‌انگیز که میان مسلمانان اختلاف می‌اندازد چه کنم. علی(ع) خطاب به عثمان فرمود: او را اذیت نکن. اگر دروغ بگوید دروغگو است و گناه کرده است و اگر راست بگوید معلوم خواهد شد که چه اتفاقی خواهد افتاد. عثمان پاسخ علی(ع) را نداد و رو به ابوذر کرد و گفت: برخیز و از شهر ما بیرون رو. ابوذر گفت: به شام برگردم؟ گفت: نه. به عراق بروم؟ گفت: نه، عراق خود مرکز فساد و فتنه است. گفت: پس کجا بروم؟ پرسید: از کجا بیشتر بدت می‌آید؟ گفت: ربذه. عثمان گفت: به همان‌جا برو و از آنجا هم خارج نشو. او مروان حکم را مامور کرد و گفت: ابوذر را بر شتری سوار و راهی ربذه کن. نگذار هیچ کس او را بدرقه کند. جماعتی از اصحاب رسول خدا(ص) چون علی(ع)،‌حسن(ع) حسین(ع) عبد الله بن عباس و عمار یاسر و مقداد بن اسود او را بدرقه کردند. آنها ابوذر را دلداری دادند و به صبر توصیه کردند. «مروان حکم» بدرقه کنندگان را توبیخ داد. علی(ع) در پاسخ وی فرمود: دور شو، تو که هستی که به ما اعتراض می‌کنی. ابوذر رفت و مروان جریان بدرقه را به عثمان گزارش کرد. عثمان از علی(ع) گلایه کرد. علی(ع) برخاست و از مجلس او بیرون رفت. ابوذر غفاری آنقدر در ربذه ماند تا در همانجا مُرد. او در حال احتضار به همسرش گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: که تو در غربت خواهی مُرد. نیک‌مردانی از راه می‌رسند و تو را دفن می‌کنند. همسر ابوذر بر سر راه نشست. بزرگانی از زیارت خانه خدا بر می‌گشتند. آنان با همسر ابوذر روبرو شدند و از مرگ او اطلاع پیدا کردند و بر او گریستند. آنان برای مشارکت در این افتخار، هر یک تکه پارچه‌ای دادند و از آن برای او کفنی ساختند و وی را دفن کردند. پس از دفن او «مالک اشتر» سخنرانی کرد و در ضمن آن گفت: او یار رسول خدا(ص) بود. در اسلام ثابت قدم بود و به آنچه خلاف سنت بود اعتراض می‌کرد. او را به جرم حق‌گویی آزردند. حقیر شمردند و تبعید نمودند تا در غربت وفات کرد… بار خدایا، آن‌کس که او را از حرم رسول خدا(ص) اخراج کرد و تحقیرش نمود به سزای اعمالش برسان. ۴- باز عمار یاسر: هنگامی که خبر وفات ابوذر به عثمان داده شد، او گفت: خدا ابوذر را بیامرزد. عمار یاسر که در مجلس حاضر بود گفت: خدا ابوذر را بیامرزد. من این را از صمیم قلب می‌گویم. عثمان خشمگین شد و گفت: ای ناکس. تو فکر می‌کنی من از اخراج کردن ابوذر پشیمانم؟ عمار گفت: نه والله من چنین فکری نکرده‌ام. عثمان به اطرافیان گفت: بزنید پشت گردن او و او را همان‌جا که ابوذر بود بفرستید. تا من زنده‌ام او حق ندارد پای خود را به شهر مدینه بگذارد. نزدیکان عمار نزد علی(ع) آمده و خواستند که او واسطه شود و به علی(ع) گفتند: عثمان یک‌بار او را آنچنان کتک زد و ما دم بر نیاوردیم. این‌بار اگر بخواهد اقدامی کند کاری می‌کنیم که او پشیمان شود و خود ما نیز شرمنده شویم. چاره کار به دست توست. نزد عثمان برو و بگو: دست از عمار بردارد. علی(ع) آنان را دلداری داد و فرمود عجله نکنید تا من با عثمان مذاکره کنم. علی(ع) نزد عثمان آمد و در ضمن سخنان خود گفت: زود تصمیم می‌گیری و به نصیحت دوستانت توجه نمی‌کنی. آن از ابوذر و اینک شنیده ام که قصد داری عمار یاسر را از شهر مدینه تبعید کنی. از خدا بترس و با صحابه پیامبر(ص) اینگونه رفتار نکن. عثمان که این سخنان علی(ع) را شنید خوشش نیامد و به او برگشته گفت: اول باید تو را از شهر بیرون کنم که همه چیز زیر سر توست. علی(ع) پاسخ داد: تو که هستی که بخواهی مرا از شهر بیرون کنی. می‌توانی امتحان کنی… آنگاه برای اینکه او را نرم کرده باشد، گفت: گاه چنان عمل می‌کنی که از راه شریعت بیرون است و طبیعی است که اعتراض مردم بلند می‌شود. این برخورد با معترضان از شیوه بزرگان دور است. علی(ع) از جلسه بیرون آمد و به عمار یاسر فرمود: در خانه باش و بیرون نیا. قبیله عمار از علی(ع) تشکر کرده و گفتند: ما همه دوست‌دار تو هستیم. اگر تو کمک کنی از عثمان هرگز ضرری به ما نخواهد رسید. این گفتگو به عثمان منتقل شد و او هر جا می‌نشست از علی(ع) گله می‌کرد. برخی از اصحاب این گلایه را به علی(ع) منتقل کردند. او پاسخ داد: به خدا قسم تا توانسته‌ام به او اعتراض نکرده‌ام. تنها آنجا که ضرورت داشت جز حق و خیر و صلاح او و مسلمانان را در نظر نداشته‌ام. ۵- مالک اشتر: بعد از شرابخواری علنی «ولید بن عقبه» و خواندن نماز چهار رکعتی در صبح، آن هم در حال مستی و شکایت مردم کوفه، از بی‌عدالتی او، عثمان «سعید بن عاص» را به جای او بر حاکمیت کوفه منصوب کرد. او به سعید سفارش کرد عدل و انصاف را رعایت کند و با مردم کوفه خوش‌رفتار باشد. سعید جوانی کم تجربه بود و علی‌رغم قول و قرار خود، به بد رفتاری با مردم پرداخت. روزی سعید با جمعی از بزرگان کوفه در مسجد کوفه نشسته بودند و از زمین و محصولات زمین عراق سخن می‌گفتند. یکی از نظامیان سعید گفت: عراق بوستان قریش است هر چه را بخواهند بر می‌دارند و هر چه بخواهند را برای دیگران می‌گذارند. مالک اشتر گفت: متکبر و فزون طلب نباش. به تو مربوط نیست که بوستانی را به خود اختصاص دهی. جدال لفظی بالا گرفت. مالک اشتر کمربند آن نظامی را گرفت و به برادران خود گفت این فاسق را بکشید تا عبرت دیگر گناهکاران باشد. نزدیکان مالک اشتر وی را کتک زدند و از مسجد بیرون انداختند. دو‌ گروه از مسجد بیرون رفتند. سعید بن عاص به عثمان نامه نوشت و در ضمن بیان حوادث به او نوشت: تا مالک اشتر در کوفه حضور دارد هیچ کاری نمی‌توان کرد…در اصلاح این شر و فساد و فرو نشاندن این فتنه که اشتر ایجاد کرده است هر چه مصلحت می‌بینی، انجام دهم؟ عثمان نامه‌ای به سعید نوشت و گفت مالک را از شهر تبعید کند و نامه دیگری برای مالک اشتر نوشت. او در نامه به مالک اشتر گفت: به من خبر رسیده است که تو ریشه فتنه هستی و می‌خواهی کوفه را به شر و فساد بکشی و آتش فتنه را روشن کنی… از این ساعت مصلحت آن است که در کوفه نباشی و به سوی شام بروی. تو در کوفه فتنه بر می‌انگیزی و اذهان مردم را بر من مشوش و تباه می‌سازی. مالک با برخی از مشاهیر و دوستان خویش راهی شام شدند. معاویه در شام مالک و یکی از یاران او را به زندان انداخت ولی با مذاکراتی که یاران وی از جمله «صعصعه بن صوحان» با معاویه کردند او آنها را از زندان آزاد ساخت. معاویه به آنان توصیه کرد با رهبران خویش مخالفت نکنند. ولی آنان پاسخ دادند ما مخلوق را با معصیت خالق فرمان نبریم. با این حال معاویه همواره آنان را تحت نظر داشت. در سال ۳۴ هجری عثمان استانداران خود را در یک نشست اضطراری گرد هم جمع آورد و از آنان خواست برای خاموش ساختن فتنه و آشوب چاره اندیشی کنند. دیدگاه استاندار شام، «معاویه بن ابی سفیان»، این بود که هر کس منطقه خود را به بهترین نحو حفظ کند و امام نیز امور مدینه را زیر نظر داشته باشد. نظر استاندار مصر «عبد الله بن سعد بن ابی سرح» این بود که امام باید سران فتنه را هر چه زودتر به قتل برساند تا آتش فتنه خاموش شود. پیشنهاد استاندار بصره، «عبد الله بن عامر» این بود که امام باید مردم را به جهاد با دشمن در مرزها بفرستد تا آنان به دشمن مشغول باشند و فرصتی برای فتنه‌گری نداشته باشند. در جمع بندی نهایی عثمان گفت: به مناطق خود باز گردید. با مردم خوشرفتاری کنید. سلوکی عادلانه در پیش گیرید و با احتیاط کامل مردم را به سوی دشمن در مرزها بفرستید. در این صورت از هر که حرکتی ناملایم سرزد فوراً حقوق او را از بیت‌المال قطع کنید. آنان پراکنده شدند ولی دیگر برای این برنامه ها فرصتی نبود. روز به روز اعتراض معترضان افزون شد. تهدید، تطمیع، زندان، شکنجه و تبعید، معترضان را خاموش نکرد. اصحاب پیامبر(ص)، بزرگان کوفه، بصره و مصر به بی‌کفایتی عثمان رای دادند و یک‌صدا خواهان کنارگیری او از حکومت شدند. اما عثمان تا آخرین لحظات عمرش بر این باور اصرار داشت که مردم حق نظارت بر عملکرد حاکمان و چگونگی عزل و نصب او و مخارج بیت‌المال را ندارند و او لباسی که خدا بر تن او کرده است را به درخواست مردم از تن خارج نخواهد کرد. اینگونه بود که طومار حکومت و حیات او به یک‌باره برچیده شد و مردم حکومت را به منتخب واقعی خود امیر المومنین علی بن ابی طالب(ع) واگذار کردند.
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/08ساعت 10:2 توسط سامان |

 ایرانیان‌ چندی‌ است‌ که‌ با مصادره‌ شدن‌ نوابغ‌ و مظاهر فرهنگی‌ خود مواجه‌اند. مصادرة‌ ابن‌ سینا، مولوی‌، رودکی‌، استاد محمد سیاه‌ قلم‌ و بسیاری‌ دیگر از هنرمندان‌ و دانشمندان‌ ایران‌ توسط‌ کشورها و قلمروهای‌ فرهنگی‌ دیگر برای‌ ما مسئلة‌ تازه‌ای‌ نیست‌. نسبت‌ دادن‌ نام‌های‌ جعلی‌ به‌ خلیج‌ فارس‌ از سوی‌ کشورهای‌ همجوار سبب‌ ایجاد حساسیت‌ زیادی‌ میان‌ ایران‌دوستان‌ شده‌ و جنگ‌ اینترنتی‌ برای‌ به‌ ثبت‌ رساندن‌ نام‌ حقیقی‌ این‌ خلیج‌ از آخرین‌ نمونه‌های‌ تلاش‌های‌ ایرانیان‌ برای‌ دفاع‌ از هویت‌ فرهنگی‌ خویش‌ است‌. اما به‌ تازگی‌ شاهد پدیده‌ای‌ بسیار عجیب‌ در تاریخ‌ هنر بودیم‌ و آن‌ حذف‌ کامل‌ ایران‌ از شناسنامة‌ آثار است‌! این‌ بار با تغییر نام‌ و یا مصادرة‌ مفاخر مواجه‌ نیستیم‌، بلکه‌ شاهد انکار از بیخ‌ و بن‌ وجود تاریخی‌ کشور ایران‌ هستیم‌! در سفر اخیرم‌ به‌ امارات‌، برای‌ دیدن‌ نمایشگاه‌ موقت‌ موزة‌ لوور، شعبه‌ ابوظبی‌ در هتل‌ قصر امارات‌، به‌ آنجا رفتم‌. گالری‌ برکت‌، که‌ یکی‌ از فروشندگان‌ بنام‌ آثار هنری‌ عتیقه‌ و قدیمی‌ است‌، در طبقة‌ اول‌ این‌ هتل‌ شعبه‌ای‌ برپا نموده‌ و ویترین‌های‌ متعددی‌، مملو از اشیاء عتیقة‌ سراسر دنیا، را در جای‌ جای‌ آن‌ قرار داده‌ بود: از سفال‌های‌ آمریکای‌ جنوبی‌ تا مجسمه‌های‌ یونانی‌، از اشیاء مصر باستان‌ تا آثار کهن‌ چین‌. طبیعی‌ است‌ که‌ چند ویترین‌ از این‌ مجموعه‌ هم‌ به‌ آثار تاریخی‌ ایران‌ اختصاص‌ داشت‌ و من‌ با دقت‌ و علاقه‌ به‌ این‌ ویترین‌ها نزدیک‌ شده‌ و شروع‌ به‌ خواندن‌ توضیحات‌ درج‌ شده‌ بر روی‌ شناسنامه‌های‌ اشیاء کردم‌، که‌ مربوط‌ به‌ قرون‌ پنجم‌ تا سیزدهم‌ هجری‌ بود. چند نمونة‌ بسیار عالی‌ از سفال‌های‌ نیشابور توجهم‌ را جلب‌ کرد؛ در کنار آن‌ نوشته‌ شده‌ بود: ظرف‌ سفالین‌ لعابدار نیشابور، قرن‌ سوم‌ تا چهارم‌ هجری‌، خاستگاه‌: آسیای‌ مرکزی‌!! به‌ ظرف‌ کنار آن‌ نگاهی‌ انداختم‌؛ بشقاب‌ سفال‌ زرین‌فام‌ کاشان‌، قرن‌ نهم‌ یا دهم‌ هجری‌، خاستگاه‌: آسیای‌ مرکزی‌!! عجب‌! هیچ‌ نمی‌دانستم‌ کاشان‌ در کشوری‌ به‌ نام‌ ایران‌ قرار ندارد و متعلق‌ به‌ آسیای‌ مرکزی‌ است‌! با دقت‌ تمامی‌ توضیحات‌ اشیا را خواندم‌ و در کمال‌ شگفتی‌ در هیچ‌یک‌ نامی‌ از ایران‌ ندیدم‌. باقی‌ توضیحات‌ تخصصی‌ کنار اشیاء کاملاً درست‌ بود و تنها نکتة‌ عجیب‌ جایگزینی‌ نام‌ ایران‌ با انواع‌ محدوده‌های‌ جغرافیایی‌ مانند آسیای‌ مرکزی‌، بین‌النهرین‌ و غیره‌ بود. احساس‌ تلخی‌ وجودم‌ را فراگرفت‌، اندیشیدم‌ نه‌ تنها به‌ غارت‌ آثار تاریخی‌ میهنمان‌ و فروش‌ آن‌ در سراسر دنیا خو کرده‌ایم‌، بلکه‌ دیگر گستاخی‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ است‌ که‌ حتی‌ نام‌ کشورمان‌ را نیز حذف‌ کنیم‌. با مراجعه‌ به‌ وب‌سایت‌ گالری‌ برکت‌ نمونه‌های‌ دیگری‌ از این‌ ایران‌زدایی‌ را مشاهده‌ کردم‌؛ آثار برنز لرستان‌ متعلق‌ به‌ هزاره‌ اول‌ پیش‌ از میلاد، آثار عیلامی‌، هخامنشی‌، پارتی‌، ساسانی‌، سامانی‌، سلجوقی‌، غزنوی‌، صفوی‌ و قاجاری‌ همه‌ و همه‌ به‌ آسیای‌ مرکزی‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ بودند، مثلاً: مجسمه‌ برنزی‌ لرستان‌، ۸۰۰ تا ۶۰۰ پیش‌ از میلاد، آسیای‌ مرکزی‌!!، انگشتر پیش‌ از عیلامی‌ برنزی‌، ۹۰۰ تا ۶۰۰ پیش‌ از میلاد، آسیای‌ مرکزی‌!!، مهر ساسانی‌ با نقش‌ گراز و نوشته‌ در اطراف‌ آن‌، ۲۰۰ تا ۷۰۰ پس‌ از میلاد، آسیای‌ مرکزی‌!! در دائرة‌المعارف‌هایی‌ مانند بریتانیکا و ویکیپدیا آسیای‌ مرکزی‌ به‌ محدوده‌ای‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ از غرب‌ به‌ دریای‌ خزر، از شرق‌ به‌ چین‌، از شمال‌ به‌ روسیه‌ و از جنوب‌ به‌ ایران‌ وافغانستان‌ وچین‌ محدودمی‌شود. طبیعتاً ایران‌ درتعریف‌ بین‌النهرین‌ نیز نمی‌گنجد! با بررسی‌ بازار آثار تاریخی‌ می‌بینیم‌ که‌ کلیة‌ آثار کشورهای‌ اسلامی‌، از جمله‌ آثار باقی‌مانده‌ از هنرمندان‌ ایرانی‌ قرن‌ اول‌ تا سیزدهم‌ هجری‌، با عنوان‌ هنرهای‌ اسلامی‌ طبقه‌بندی‌ می‌شوند. بخش‌ عمدة‌ آثار موجود در موزه‌ها و حراج‌های‌ آثار دورة‌ اسلامی‌ ابتدا به‌ ایران‌ و سپس‌ به‌ قلمروهای‌ فرهنگی‌ دیگری‌ چون‌ عثمانی‌ و هند مغولی‌ تعلق‌ دارند. به‌ عنوان‌ مثال‌ در حراج‌ کریستی‌، که‌ در مهرماه‌ امسال‌ در لندن‌ برگزار شد، از ۲۹۲ اثر ۱۱۰ اثر به‌ ایران‌ تعلق‌ داشت‌. نقش‌ محوری‌ ایران‌ در ایجاد و توسعه‌ هنرهای‌ مختلفی‌ چون‌ معماری‌، خوشنویسی‌، فرش‌ و پارچه‌، سفال‌، صنایع‌ چوب‌، لاکی‌، فلزکاری‌ و آنچنان‌ پررنگ‌ است‌ که‌ به‌ هیچ‌ توضیح‌ و توصیفی‌ احتیاج‌ ندارد. هر سال‌ حداقل‌ شش‌ حراج‌ بزرگ‌ هنرهای‌ اسلامی‌ فقط‌ توسط‌ سه‌ مؤسسه‌ کریستی‌، ساتبیز و بونامز برگزار می‌شود و آثار متعلق‌ به‌ ایران‌ آنقدر هست‌ که‌ بتوان‌ با آن‌ موزه‌ای‌ ایجاد کرد (قابل‌ توجه‌ مسئولین‌ میراث‌ فرهنگی‌ کشور) پس‌ این‌ سهم‌ عمدة‌ فرهنگ‌ ایران‌ ــ حتی‌ با احتساب‌ محدودة‌ جغرافیای‌ فعلی‌ ایران‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ حیطة‌ تاریخی‌ فرهنگی‌ ایران‌ بزرگ‌ ــ به‌ چه‌ علتی‌ حذف‌ می‌شود؟ آیا این‌ حذف‌ نرم‌ و آهسته‌، که‌ بر خلاف‌ کلیة‌ شواهد علمی‌ و تاریخی‌ صورت‌ می‌گیرد، به‌ دلایل‌ کشفیات‌ جدید در باستان‌شناسی‌ است‌؟ یا دشمنی‌های‌ سیاسی‌؟ و یا سودجویی‌های‌ مالی‌ و اقتصادی‌؟! با نگاهی‌ به‌ خریدارانی‌ که‌ این‌ فروشندگان‌ سعی‌ در فروش‌ اشیا به‌ آنان‌ را دارند شاید جوابی‌ برای‌ این‌ پرسش‌ بیابیم‌. اما خریداران‌ و مشتریان‌ این‌ بازار کیستند؟ چند سالی‌ است‌ که‌ کشورهای‌ عربی‌ حاشیه‌ خلیج‌ فارس‌ علاقة‌ ویژه‌ای‌ به‌ جمع‌آوری‌ آثار هنری‌ قدیمی‌ به‌ خصوص‌ آثار دوره‌ اسلامی‌ نشان‌ می‌دهند. این‌ آثار توسط‌ دو بخش‌ عمده‌ خریداری‌ می‌شود: یکی‌ بخش‌ دولتی‌، در راستای‌ سیاست‌گذاری‌های‌ بلندمدت‌ فرهنگی‌ برای‌ ایجاد موزه‌های‌ هنر اسلامی‌ و دوم‌ مجموعه‌دارهای‌ شخصی‌. هر دو طیف‌ این‌ خریداران‌ روی‌ خوشی‌ به‌ اقلامی‌ که‌ نام‌ ایران‌ را بر خود دارند نشان‌ نمی‌دهند و معمولاً قیمت‌های‌ نجومی‌ بیشتر برای‌ آثاری‌ پرداخت‌ می‌شود که‌ اسلامی‌ و عربی‌ است‌، مثلاً هنر دوره‌ مملوک‌ مصر به‌ شدت‌ پر طرفدار است‌ و یا آثار باقی‌ مانده‌ از دورة‌ عباسی‌، که‌ اکثراً قرآن‌های‌ به‌ خط‌ کوفی‌ است‌. جالب‌ این‌ است‌ که‌ قبلاً خاستگاه‌ این‌ قرآن‌ها ایران‌ یا بین‌النهرین‌ ذکر می‌شد و امروز بین‌النهرین‌ خالی‌! طبیعی‌ است‌ که‌ فروشندگان‌ آثار هنری‌ قبل‌ از هر چیز به‌ دنبال‌ فروش‌ اثر با قیمت‌ بالاتر هستند و هر نوع‌ کارشناسی‌ این‌ آثار و ارائه‌ توضیحات‌ مفصل‌ در کاتالوگ‌ها به‌ منظور فروش‌ هرچه‌ بهتر اشیا انجام‌ می‌گیرد. این‌ فروشندگان‌ با توجه‌ به‌ سلیقة‌ حاکم‌ بر بازار و به‌خصوص‌ کشورهای‌ حوزة‌ خلیج‌ فارس‌ (کویت‌، قطر، امارات‌ متحده‌ عربی‌، بحرین‌)، که‌ علاقة‌ عجیبی‌ به‌ حذف‌ هر گونه‌ عنوان‌ ایرانی‌ از شناسامة‌ آثار و به‌ طور کلی‌ تاریخ‌ پیدا کرده‌اند، آرام‌ آرام‌ به‌ حذف‌ نام‌ ایران‌ دست‌ می‌زنند. متأسفانه‌ اوج‌ این‌ حرکت‌ در گالری‌ برکت‌ دیده‌ شده‌ که‌ حتی‌ آثار پیش‌ از اسلام‌ دوره‌های‌ عیلامی‌، هخامنشی‌، پارتی‌ و ساسانی‌ را نیز تحت‌ عنوان‌ آسیای‌ مرکزی‌ طبقه‌بندی‌ کرده‌ است‌! شاید عمدی‌ در این‌ کار نباشد و دربارة‌ آثار سایر کشورها نیز همین‌ اهمال‌ صورت‌ گرفته‌ باشد، اما با کاویدن‌ بیشتر در سایت‌ گالری‌ برکت‌ می‌بینیم‌ که‌ هر جا به‌ اثری‌ از مصر، سوریه‌ و یا عراق‌ اشاره‌ می‌شود، دیگر از بین‌النهرین‌ و یا آسیای‌ میانه‌ خبری‌ نیست‌ و دقیقاً نام‌ کشور ذکر می‌شود. البته‌ مؤسسات‌ معتبرتری‌ چون‌ کریستی‌ و ساتبیز هنوز با احتیاط‌ به‌ این‌ سمت‌ حرکت‌ می‌کنند و مانند گالری‌ برکت‌ از بیخ‌ و بن‌ منکر وجود ایران‌ نشده‌اند، اما با پیدایش‌ نشانه‌های‌ این‌ امر می‌توان‌ پیش‌بینی‌ کرد که‌ در صورت‌ عدم‌ واکنش‌ ایرانیان‌ خبره‌ در عرصة‌ فرهنگ‌ و هنر، دیگر در کاتالوگ‌های‌ این‌ مؤسسات‌ نیز نامی‌ از ایران‌ به‌ چشم‌ نخورد، و با توجه‌ به‌ اینکه‌ این‌ کاتالوگ‌ها منبع‌ بسیاری‌ از دانشجویان‌ و محققین‌ هستند، خواهیم‌ دید که‌ آهسته‌ آهسته‌ در موزه‌ها نیز نام‌های‌ دیگری‌ جایگزین‌ نام‌ ایران‌ شود. با نگاهی‌ به‌ کاتالوگ‌ حراج‌ اکتبر ۲۰۰۸ در لندن‌ متعلق‌ به‌ ساتبیز علت‌ این‌ نگرانی‌ را بهتر در می‌یابیم‌: خطی‌ از قرآن‌ معروف‌ بایسنقر، هرات‌ یا سمرقند!!، کوزة‌ سفالین‌ نقاشی‌ شده‌ نیشابور یا سمرقند، آسیای‌ مرکزی‌! قرن‌ چهارم‌ هجری‌، بشقاب‌ خطاطی‌ شده‌ نیشابور، آسیای‌ مرکزی‌! قرن‌ چهارم‌؛ و در کاتالوگ‌ حراج‌ کریستی‌، که‌ مهر امسال‌ در لندن‌ برگزار شد، چنین‌ می‌خوانیم‌: بشقاب‌ سامانی‌، آسیای‌ مرکزی‌ یا شمال‌ شرقی‌ ایران‌، قرن‌ چهارم‌ هجری‌، حوض‌ دورة‌ غزنوی‌ از مرمر سفید، افغانستان‌، قرن‌ پنجم‌ یا ششم‌ هجری‌، دیوان‌ امیر علی‌ شیر نوایی‌، سمرقند، با امضای‌ میر علی‌ هروی‌ به‌ تاریخ‌ جمادی‌ الثانی‌ ۹۴۵ هجری‌ قمری‌ (بدون‌ ذکر نام‌ ایران‌!) در حقیقت‌ علت‌ اصلی‌ این‌ جایگزینی‌ اقتصادی‌ است‌ و فروشندگان‌ برای‌ اقناع‌ سلیقة‌ خریداران‌ ثروتمند عرب‌، حکم‌ کاسه‌ داغ‌تر از آش‌ را پیدا کرده‌ و اسم‌ ایران‌ را با اسامی‌ دیگر جایگزین‌ می‌کنند. متأسفانه‌ حرص‌ و طمع‌ اقتصادی‌ همیشه‌ بر دلایل‌ علمی‌ و فرهنگی‌ برتری‌ داشته‌ و انگیزة‌ قوی‌تری‌ برای‌ این‌ نوع‌ حرکات‌ ایجاد می‌کند. قیمت‌های‌ باور نکردنی‌ پرداخت‌ شده‌ برای‌ برخی‌ از اشیاء توسط‌ این‌ خریداران‌ نوکیسه‌ گاه‌ آنقدر زیاد است‌ که‌ ارزش‌گذاری‌ آثار را درهم‌ می‌ریزد. (مثلاً قیمت‌ یکصدهزار پوندی‌ پرداخت‌ شده‌ برای‌ یک‌ مهره‌ شطرنج‌ چند سانتی‌متری‌ از جنس‌ عاج‌ متعلق‌ به‌ قرن‌ پنجم‌ هجری‌ توسط‌ خریدار قطری‌). این‌ نوع‌ خریدها طبیعتاً فروشندگان‌ را ترغیب‌ می‌کنند که‌ برای‌ این‌ گونه‌ آثار بازارگرمی‌ مفصلی‌ انجام‌ دهند. سابقة‌ این‌ نوع‌ خوش‌ رقصی‌ها از فروشندگان‌ غربی‌، که‌ جهت‌ پول‌ را خیلی‌ سریع‌ تشخیص‌ می‌دهند، برای‌ نسل‌ قدیم‌ ایرانیان‌ یادآور تابلوهای‌ فروشندگان‌ این‌ فروشگاه‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ صحبت‌ می‌کنند! بود که‌ در فروشگاه‌های‌ لندن‌ در سال‌های‌ آخر پیش‌ از انقلاب‌ زیاد به‌ چشم‌ می‌خورد و یادآور روزهایی‌ که‌ دلارهای‌ نفتی‌ ایران‌ نیز فروشندگان‌ را به‌ ابداعاتی‌ مشابه‌ وامی‌داشت‌. سیل‌ کمک‌های‌ مالی‌ کشورهای‌ عربی‌ به‌ موزه‌ها و مؤسسات‌ فرهنگی‌ و هنری‌ دست‌ آنها را برای‌ اعمال‌ سلیقه‌ بسیار بازتر می‌کند، مانند کمک‌ هشت‌ میلیون‌ و ششصد هزار دلاری‌ یک‌ شیخ‌ عرب‌ به‌ موزة‌ ویکتوریا آلبرت‌ برای‌ تبدیل‌ یکی‌ از گالری‌های‌ موزه‌ به‌ گالری‌ هنر اسلامی‌ (که‌ فرش‌ معروف‌ اردبیل‌ در آن‌ قرار دارد)، و یا موزه‌ لوور، که‌ سال‌ گذشته‌ بخش‌ هنر اسلامی‌ خود را موقتاً تعطیل‌ کرد تا بخش‌ وسیع‌تری‌ از موزه‌ را به‌ هنرهای‌ اسلامی‌ اختصاص‌ دهد و اکنون‌ این‌ بخش‌ جدید با کمک‌های‌ سخاوتمندانة‌ ثروتمندان‌ همین‌ کشورها قرار است‌ توسعه‌ یابد و در سال‌ ۲۰۱۰ افتتاح‌ شود. باید منتظر باشیم‌ و ببینیم‌ که‌ آیا این‌ کمک‌ها علاوه‌ بر توسعة‌ فیزیکی‌ باعث‌ تغییر محتوای‌ اطلاعات‌ ارایه‌ شده‌ خواهد شد یا خیر. متأسفانه‌ سلیقه‌ کژ و منحط‌ خریداران‌ (کژی‌ و انحطاط‌ را در زدودن‌ نام‌ها می‌بینم‌ نه‌ در ترجیح‌ اثری‌ بر اثر دیگر)، در جاهای‌ دیگری‌ نیز اثرات‌ مخرب‌ خود را بر جای‌ می‌گذارد، متخصصین‌ از نمونه‌هایی‌ از قرآن‌های‌ خطی‌ یاد می‌کنند که‌ ترجمة‌ فارسی‌ بین‌ آیه‌های‌ آنها ناشیانه‌ پاک‌ و یا با رنگ‌ پوشانده‌ شده‌اند و یا امضاهای‌ آنها خراشیده‌ شده‌اند و نام‌ کاتب‌های‌ اصلی‌ با امضاهای‌ جعلی‌ جایگزین‌ شده‌اند و در نهایت‌ کل‌ اثر فاخر مخدوش‌ شده‌ است‌. سؤال‌ اینجاست‌ که‌ مشکل‌ خریداران‌ عرب‌ با ترجمه‌ فارسی‌ آیات‌ قرآن‌ چیست‌؟ شاید این‌ ترجمه‌ها، که‌ از دورة‌ صفوی‌ به‌ بعد در اکثر قرآن‌های‌ خطی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، عربی‌ قلمداد کردن‌ آنها را مشکل‌ می‌سازد! ایرانیان‌ در طول‌ چندین‌ هزار سال‌ گذشته‌ سازندة‌ فرهنگی‌ غنی‌ بوده‌اند که‌ برآیند اقوام‌ گوناگون‌ نجد ایران‌ است‌ و دوام‌ و قوام‌ آن‌ به‌ همین‌ پذیرش‌ و آمیزش‌ ظریف‌ و فاخر خرده‌فرهنگ‌ها و صیقل‌ خوردن‌ آنها در طول‌ زمانی‌ به‌ درازای‌ تاریخ‌ تمدن‌ بشریت‌ بوده‌ است‌، همین‌ ویژگی‌ بارز موجب‌ شده‌ تا این‌ فرهنگ‌ از پس‌ حمله‌های‌ سنگین‌ در طول‌ تاریخ‌ برآید و هر بار چون‌ ققنوسی‌ از خاکستر سربلند کند. گواه‌ آن‌ نیز پیدایش‌ همین‌ آثار هنری‌ بدیع‌ است‌ که‌ سندی‌ است‌ بر پویندگی‌ فرهنگ‌ ایرانی‌. این‌ فرهنگ‌ آنقدر توشة‌ پر باری‌ دارد که‌ احتیاجی‌ به‌ افزودن‌ آثار و مفاخر دیگران‌ به‌ نام‌ خود نداشته‌ باشد، و ملت‌ صبور ایران‌ نیز همیشه‌ از این‌ امر بری‌ بوده‌اند. هیچ‌ گاه‌ به‌ یاد ندارم‌ کسی‌ در ایران‌ بخواهد مظاهر جوامع‌ و کشورهای‌ دیگر را به‌ نام‌ ایران‌ قالب‌ بزند. جوامعی‌ که‌ همگی‌ عشیره‌ای‌ و بادیه‌نشین‌ بودند و البته‌ به‌ نوبه‌ خود صاحب‌ فرهنگی‌ متفاوت‌ و ارزشمند با نشانه‌های‌ خاص‌ خود هستند و نباید تلاش‌ آنها در ایجاد موزه‌ها و اشاعة‌ فرهنگ‌ را از نظر دور داشت‌، ولی‌ مصادرة‌ عناصر بارز معماری‌ همچون‌ بادگیرهای‌ عمارات‌ ـ که‌ عالی‌ترین‌ نمونه‌ آن‌ در باغ‌ دولت‌آباد یزد موجود است‌ ـ به‌ عنوان‌ سمبل‌ معماری‌ عربی‌ و استفادة‌ ناشیانه‌ از آنها در بناهای‌ مدرن‌ و ساختن‌ بازارهای‌ قلابی‌ و صدها نمونه‌ دیگر، از شوق‌ نسل‌ جدید این‌ کشورها برای‌ تولید میراث‌ فرهنگی‌، که‌ وجود خارجی‌ ندارد، حکایت‌ می‌کند. بی‌شک‌ ما خود نیز از مقصران‌ اصلی‌ این‌ وضعیت‌ هستیم‌؛ وقتی‌ ایجاد موزه‌ در این‌ سرزمین‌ کهن‌ در اولویت‌ قرار ندارد، وقتی‌ ارتباط‌ دانشگاه‌ها و مجامع‌ علمی‌ با دیگر کشورها به‌ حداقل‌ می‌رسد، وقتی‌ تولید مقالات‌ علمی‌ و کتاب‌های‌ مرجع‌ و ترجمة‌ آنها از زبان‌های‌ دیگر وضعیت‌ فعلی‌ را داراست‌، وقتی‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ از امکانات‌ محدود خویش‌ برای‌ پیگیری‌ این‌ نوع‌ جریان‌ها استفاده‌ نمی‌کند و وقتی‌ ملتی‌ مظاهر فرهنگی‌ خویش‌ را به‌ فراموشی‌ می‌سپارد تا آنجا که‌ در شهرهایی‌ مثل‌ لس‌آنجلس‌ و لندن‌ و ابوظبی‌ ـ که‌ تعداد ایرانیان‌ ساکن‌ در آنجا بسیار زیاد است‌ ـ گالری‌ای‌ با این‌ جسارت‌ و وقاحت‌ اشیاء را با نام‌ دیگران‌ در معرض‌ فروش‌ می‌گذارد و احدی‌ از ایرانیان‌ لب‌ به‌ شکوه‌ نمی‌گشاید، رندان‌ روزگار از این‌ خلاء فرهنگی‌ می‌توانند هر نوع‌ استفاده‌ای‌ بکنند. اما باید به‌ این‌ حذف‌کنندگان‌ ناشی‌ نام‌ ایران‌ توصیه‌ کرد که‌ قدری‌ تاریخ‌ را مطالعه‌ کنند تا بدانند ایرانیان‌ هیچ‌گاه‌ از دشمنان‌ فرهنگ‌ خود به‌ آسانی‌ نمی‌گذرند و این‌ در همیشه‌ بر یک‌ پاشنه‌ نخواهد چرخید و سلیقه‌ بازار نیز ابدی‌ نخواهد بود، و به‌ قول‌ شیخ‌ اجل‌ سعدی‌ شیراز : گر هنرمند از اوباش‌ جفایی‌ بیند تا دل‌ خویش‌ نیازارد و درهم‌ نشود سنگ‌ بد گوهر اگر کاسه‌ زرین‌ بشکست‌ قیمت‌ سنگ‌ نیفزاید و زر کم‌ نشود.

منبع :مجله بخارا
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/05ساعت 14:38 توسط سامان |

حبیب ابن صهبان گوید: یکی را دیدم که بهر سو می‌رفت و می‌گفت: " کس سفید(نقره) دهد که زرد(طلا) گیرد؟ مقداری کافور گرفتیم و پنداشتیم نمک است و به خمیر زدیم و تلخی آن را در نان یافتیم.: وقتی سعد(ابن ابی وقاص) در مداین فرود آمد و کس به تعقیب عجمان (ایرانیان) فرستاد، تعاقب کنندگان تا نهراوان برفتند و بازگشتند و مشرکان (ایرانیان) سوی حلوان رفتند. سعد غنایم را پس از برداشت خمس میان کسان تقسیم کرد که به سوار 12000 رسید، همه سوار بودند و کسی پیاده نبود و اسب یدک در مداین بسیار بود. ... سعد خانه‌های مداین (تیسفون) را میان کسان تقسیم کرد که در آن سکونت گرفتند، صاحب ضبط عمرو بن عمرو مزنی بود و مأمور تقسیم سلمان ربیعه بود... وقتی سعد در مداین فرود آمد و منزلها را تقسیم کرد، زن و فرزند کسان را بیاورد و در خانه‌ها جای داد که وسایل داشت و در مداین اقامت داشتند.... (تاریخ طبری صفحه 1823) اعراب فرش بزرگ(از ایوان مداین) غارت شده را تکه تکه کردند و یک تکه آن به 20000 دینار فروخته شد. (برگفته از تاریخ طبری صفحه 1825)..

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/05ساعت 14:24 توسط سامان |

دکتر زرین‌کوب در کتاب «تاریخ ایران بعد از اسلام» می‌نویسد‌: «ابن مقفع نیز اگر بتوان آن‌چه از قاسم زیدی در رد وی نوشته است درست پنداشت‌، در زندقه تندرو بوده است‌. وی بر حسب نقل ابن‌قاسم زیدی، ثنویت را تایید کرده و از نور و ظلمت سخن رانده و حتل یک‌جا آیات فرستادگان خدا را به سحر جادوگران مانند کرده است و بر بعضی آیات قرآن بر سبیل طنز و کنایه خرده گرفته است.» نیز درباره‌ی ابن مقفع نقل شده است که مهدی‌، خلیفه‌ی عباسی می‌گفت‌: «هرگز در زندقه کتابی ندیدم که اصل و منشا آن ابن مقفع نباشد.» ابن مقفع در هنگام مرگ‌، در حالی که اعضایش را به‌دستور امیر بی‌رحم بصره می‌بریدند و در تنور سوزان می‌افکندند‌، به سفیان‌، امیر بصره گفت‌: «به خدا سوگند که به کشتن من هزار تن را بکشی ولی اگر صد چون تویی را بکشند‌، یک تن تمام را نکشته باشند.» از یک روایت «اغانی» بر می‌آید که وقتی در مدائن عده‌ای از زنادقه را باز داشتند و آن‌ها را از پیش چشم مردم و در کوچه و بازار شهر می‌گردانده‌اند‌، در بین آنان پسر ابن مقفع نیز بوده و چون در این واقعه ابن مقفع هم زنده بوده است‌، باید که سال‌ها پیش از دوره‌ی شدت تعقیب مانویه و زنادقه به‌دست مهدی عباسی اتفاق افتاده باشد. او چندین کتاب پهلوی را به عربی ترجمه کرد که از آن جمله کتاب‌های «آیین‌نامه و خدای‌نامه»، «مزدک» و «التاج در سیرت انوشیروان»، «کلیله و دمنه» و «الدره‌الیتیمه فی الطاعه الملوک» در آداب نامه‌نگاری‌، ادب الکبیر و ادب الصغیر است‌. نیز نامه‌ی معروف تنسره هیبردان هیربد را به اردشیر بابکان‌، برای شاه‌زادگان طبرستان ترجمه کرد. ابن مقفع در زمان بنی‌عباس فقط ده سال زندگی کرد و اکثر عمر خود را در عصر بنی‌امیه به‌سر برده بود‌. در آن زمان بر فشار اعراب نسبت به موالی و سختی و محنت ایرانیان واقف شده و خود‌، شریک درد و رنج و تیره بختی آنان بود‌. در آن موقع مسلمان نبود که بتوان گفت به واسطه‌ی دیانت‌، از دشمنی او نسبت به اعراب کم شده باشد‌. خشم و عداوت او نسبت به اعراب سخت و بی‌اندازه بود‌. هم‌چنین‌، او بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شخصی بود که بر ادب عرب تاثیر مهمی داشت‌. اخلاق او عبارت از شرف‌، نجابت‌، شهامت‌، گذشت‌، کرم و بزرگ‌واری بود . ابن مقفع به دو زبان پارسی و عربی تکلم می‌کرد و چنان‌که گفتیم بسیاری از آثار پهلوی را به عربی ترجمه و نقل کرد. محمد‌بن سلام می‌گوید‌: «استادان ما چنین گویند که بعد از اصحاب پیغمبر‌، از خلیل‌بن احمد هوش‌مند‌تر و پرکار و آگاه‌تر نبود‌، و در میان ایرانیان نیز از ابن مقفع هوش‌مند‌تر و پرکارتر و آگاه‌تر کسی نیست.» و نیز جعفر برمکی گفته بو‌د: «عبدالحمید[۱]ریشه و سهل ابن هارون برگ و شاخه و احمد‌بن یوسف شکوفه و ابن مقفع میوه است‌. با آن‌که اصل و نژاد ابن مقفع و طرف‌داری او از افتخارات و دین و نسبت میهن باستانی خود ‌محل تردید و گفت‌وگو نیست و بنا به عقیده‌ی بعضی به همین گناه هم محکوم به مرگ شد‌، باز جمعی با جعل اخبار و روایات‌، او را طرف‌دار برتری عرب بر سایر ملل قلمداد کردند. درواقع ابن مقفع از شخصیت‌های بزرگ و شناخته شده‌ی نهضت شعوبیه هست‌، این جنبش به رهبری ایرانیان آن‌چنان گیرایی و کششی داشت که توده‌های بزرگی از رسته‌های گوناگون اجتماع را به خود کشید و تبلیغات ایشان به اندازه‌ای بود که دیگر ملل و حتا بعض اعرب نیز به جرگه‌ی آن در‌آمدند. گواه این سخن گستره‌ی نام‌های سرشناس شعوبیه در کتاب‌های تاریخی و ادبی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/05ساعت 13:17 توسط سامان |

آغامحمدخان پسر محمدحسن قاجار بود که یکی از سرداران زند پدر او را کشته بود. پدر محمدحسن خان، موسوم به فتحعلی‌خان قاجار نیز به‌وسیله نادر قلی در زمانی که سردار شاه طهماسب دوم بود به قتل رسیده بود. به هر ترتیب اوضاع کشور دگرگون شده و در هر نقطه از ایران خانی فرمانروایی می‌کرد پایتخت رسمی کشور نیز شیراز بزرگ و پرجمعیت بود نه تهران کوچک و فراموش شده با 15000 تن جمعیت آغامحمدخان که یک مرد ژنی و شجاع و حسابگر و در عین حال آکنده از عقده‌های گرانبار بود (علیقلی‌خان افشار برادرزادة نادرشاه که مدت کوتاهی به نام عادلشاه بر ایران سلطنت کرده بود روزی که بر محمدحسن خان چیره شد، چون محمدحسن خان قاجار گریخته بود. محمد خان پسر او را اسیر کرد و خواجه نمود. آثار خواجگی بر چهره آغامحمدخان اثر گذاشته و اور را بسیار زشت و کریه نشان می‌داد... توانست از بی‌تدبیری، عناد و لجاجت خوانین زند و دشمنی آنها با هم بهره‌برداری کند و بالاخره لطفعلی‌خان زند آخرین شهریار زند را دستگیر کرد و به تهران آورده نابینا کرد (پس از اینکه فرمان داد فراشان به وی تجاوز جنسی کردند) آن شهریار جوان را به فرمان شاه قاجار طناب‌کش کردند و در امامزاده زید در جنوب تهران به خاک سپردند. 

+++++++++

حکومت رضا شاه و دست انگلیسی ها

علی میرفطروس

لورن (وزیر مختار وقت انگلیس در ایران): «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود.» دکتر کاتوزیان پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‌ی انگلیس معتقد است: «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضاخان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمدشاه» *** دکتر علی میرفطروس- ظهور رضاشاه، قدرت‌گیری و سپس حکومت ۲۰ساله‌ی وی، شاید مهم‌ترین مباحثه یا منازعه‌ی سیاسی در تاریخ ۸۰ ساله‌ی اخیر ایران است. به جرأت می‌توان گفت که در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیّتی را بتوان یافت که اینهمه دشمنی و دشنام را نصیب خود کرده باشد. با توجّه به اینکه رضاشاه را – به حق- می‌توان بنیانگذار «ایران نوین» نامید، حجم عظیم این دشنه‌ها و دشنام‌ها، شگفت‌انگیز و شگرف می‌نماید. این تنفّر سیاسی، اساساً از سوی حزب توده و نیز از سوی برخی گروه‌های سیاسی-مذهبی انتشار یافت که با حکومت رضاشاه، پایگاه حزبی و جایگاه اجتماعی خود را از دست داده بودند. اینک پس از گذشت ۸۰ سال و با فروپاشی دیوارهای سیاسی- ایدئولوژیک و فرونشستن غبار‌های کینه و کدورت، می‌توان چهره‌ی رضاشاه را در «آئینه‌ی تاریخ» روشن‌تر دید و داوری منصفانه‌ای درباره‌ی وی داشت.۱ یکی از موضوعات مهم در پیدایش و قدرت‌گیری رضاشاه، اعتقاد به «انگلیسی بودن کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹ و ظهور رضاخان» است. جدا از عوامل و احزابی که منبع انتشار چنین اعتقادی بودند، باید گفت که این اعتقاد، در عین حال، ناشی از وجودِ «توهّم توطئه» در اذهان عموم ایرانیان بود که طی آن، «دست انگلیسی‌ها» را در سیاست ایران، دخیل و سرنوشت‌ساز می‌دانستند. به خاطر حضور قاطع دولت استعماری انگلیس در حیات سیاسی ایرانِ عصر قاجارها، این اعتقاد اگرچه رنگی از حقیقت دارد، امّا ارتقای آن تا حد یک باورِ مطلق، نادرست و حتّی مخرّب است. حداقل تأثیر مخرّبِ این توهّم، این است که اراده‌ی شخصیّت‌ها برای سوداهای سیاسی و کسب قدرت را ضعیف یا خوار و بی‌مقدار می‌نماید. کتاب درخشان «دائی‌جان ناپلئون» و این نظر که: «آنکس که آورده، خود می‌برَد»، نماینده‌ی این ضعف و زبونی‌ست، در حالیکه می‌دانیم تاریخ ایران، سرشار از شخصیّت‌هائی‌ست که از «سربازی» به «سرداری» رسیده‌اند. *** در آن زمان، ایران، بین دو سنگ آسیاب قدرت‌هاى روس و انگلیس هر روز خُردتر و ضعیف‌تر شده بود، آنچنان که یک روز، دولت روسیه فلان امتیاز را می‌گرفت و روز دیگر دولت انگلیس خواستار بهمان امتیاز و قرارداد بود. تقسیم ایران بین دو اَبر قدرت روس و انگلیس (در سال‌هاى ١٩٠٧ و ١٩١۵) چیزى به نام ایران و ملت ایران باقی نگذاشته بود. انقلاب ١٩١٧ در روسیه و مسائل و مشکلات داخلى آن کشور، ایران را به «حیاط خلوت» یا مستعمره‌ی دولت انگلیس بدَل کرده بود به طوری که در کنفرانس صلح پاریس (١٩١٩) برای اعاده‌ی استقلال و حفظ تمامیّت ارضی ایران و در مخالفت با سلطه‌ی دولت انگلیس بر ایران، هیأت اعزامى ایران (باحضور محمّدعلی فروغی و مشاورالملک) را به کنفرانس راه ندادند.۲ وضع به گونه‌اى بود که به قول وزیر مختار انگلیس: «ایران ملک متروکى بود که به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى که پول بیشترى یا زور بیشترى داشت مى‌توانست آن را تصاحب کند…» بى‌ثباتى‌هاى سیاسى و فقدان امنیت اجتماعى، باعث شده بود تا هر یک از سران ایلات و رجال سیاسى براى حفظ منافع و موقعیت خویش و مصون ماندن از تعرّضات و تجاوزات رایج، خود را تحت‌الحمایه‌ی یکى از دو قدرت بزرگ (روس یا انگلیس) قرار دهد. رجال صدیق و موجّهى (مانند مشیرالدوله و مستوفى) نیز یا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و یا ـ اساساً ـ از سرپرستى و مسئولیت دولت‌ها استعفاء مى‌دادند و سکوت مى‌کردند. حد متوسّط دوام کابینه‌ها در این دوران، دو – سه ماه بود (تنها در ١٠ سال اول مشروطیت، ٣۶ بار کابینه عوض شد!) این دوران تا ظهور رضاشاه را – به درستی – می‌توان «عصر سقوط کابینه‌ها» نامید.۳ در چنان شرایطی، قدرت‌گیری رضاشاه، از یک طرف، ناشی از اوضاع آشفته‌ی ایران و ناتوانی دولتمردان قاجار بود و از سوی دیگر، ناشی از حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّی‌خواه ایران از «شخصیّتی مقتدر». به عبارت دیگر: حمایت‌هاى مردمى و خصوصاً پشتیبانى عموم رهبران و روشنفکران ترقی‌خواه آن عصر (مانند احمد کسروى، عارف قزوینى، محمود افشار، على دشتى، محمدتقى بهار، کاظم‌زاده ایرانشهر، ابراهیم پورداوود، محمدعلى فروغى، على‌اکبر سیاسى، ایرج میرزا، على‌اکبر داور، سید حسن تقى‌زاده و سلیمان میرزا اسکندرى (رهبر حزب سوسیالیست و پدرِ معنوى حزب توده‌ی ایران) و تا مدتى نیز دکتر محمد مصدّق، زمینه‌سازِ قدرت‌گیری «سردار سپه» بود. در این دوران، همه در انتظار یک «شهسوار ناجی» بودند که آرامش و امنیّت را برقرار کند. ایرج میرزا، در همین زمان از اوضاع اجتماعى و سیاسى ایران چنین یاد کرده بود: «زراعت نیست، صنعت نیست، ره نیست امیدى جز به سردار سپه نیست». محمدتقی بهار نیز با تأکید بر شرایط آشفته‌ی سیاسی و اوضاع فلاکت بارِ اقتصادی و خصوصاً فقدان آرامش و امنیت اجتماعی، ضمن یادآوری و انتقاد از تنّزه‌طلبی‌های «رجال وجیه‌الملّه» می‌نویسد: «… من از آن واقعه‌ی هرج و مرجِ مملکت (بعد از جنگ جهانی اوّل) … که هر دو ماه، دولتی به روی کار می‌آمد و می‌افتاد و حزب‌بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چیز و هر کس، رواج کاملی یافته بود و نتیجه‌اش، ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتن راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود … از آن اوقات حس کردم و (در این حس خود) تنها نبودم که مملکت با این وضع علی‌ التحقیق رو به ویرانی خواهد رفت … معتقد شدم و در جریده‌ی «نوبهار» مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید … باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد … دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه … در این فکر من تنها نبودم. این فکرِ طبقه‌ی بافکر و آشنا به وضعیات آن روز بود. همه، این را می‌خواستند تا آنکه رضاخان پهلوی پیدا شد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پرطاقت، اعتقادی شدید پیدا کردم … » ۴ رضاخان با هوشیاری سیاسی، استفاده‌ی مناسب از موقعیّت‌ها و بهره‌برداری از نیروهای سنّتی و مدرن جامعه، توانست عموم احزاب و نیروهای سیاسی ایران را به سوی خود جلب کند. پیروزی بلشویک‌ها در روسیه (۱۹۱۷) دولت انگلیس را از گسترش«وحشت سرخ» در جنبش‌های گیلان، آذربایجان، خراسان و… هراسان کرد. این جنبش‌ها باعث ترس دولت انگلیس در بر باد رفتنِ مناطق نفوذ آن کشور، خصوصاً در مناطق نفت‌خیز جنوب شده بود و رضاخان با دوراندیشی و واقع‌بینی توانست از این رقابت‌های موجود در جهت هدف‌های سیاسی خود استفاده کند. پژوهش‌های اخیر، زوایای تاریکِ چگونگی قدرت‌گیری رضاخان را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که در کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹ و روی کارآمدن رضاشاه، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت، بلکه بسیاری از دولتمردان مهمّ انگلیس (مانند لرد کرزن، وزیر امور خارجه‌ی انگلیس) از وقوع کودتای رضاخان دچار حیرت شده بودند و لذا نمی‌دانستند که رهبران کودتا چه می‌خواهند و یا چه هدفی را دنبال می‌کنند. درباره‌ی «عدم مداخله‌ی واقعی انگلیس» در روی کار آمدن رضاشاه، جان فوران، فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجی را ارائه داده است.۵ دکتر سیروس غنی نیز در تحقیق پُرارج خود به این مسئله پرداخته است.۶ دکتر محمدعلی همایون‌کاتوزیان نیز پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‌ی انگلیس معتقد است: «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضاخان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمدشاه.»۷ این پژوهش‌ها، نظریه‌ی «انگلیسی بودن رضاشاه» را قاطعانه رد می‌کند، یکی از آخرینِ این پژوهش‌ها، کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، نوشته‌ی دکتر هوشنگ صباحی است.۸ این کتاب در واقع، رساله‌ی دکترای نویسنده در «مدرسه‌ی اقتصاد و علوم سیاسی لندن» است که با تکیه بر گزارش‌های رسمی‌ مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارک جدیدِ وزارت امورخارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است. نویسنده در بخش‌های اوّل تا سوم، با نشان دادن چگونگی تحکیم و تثبیت قدرت نظامی، مالی و سیاسی دولت انگلیس در ایران، از «دیپلماسی ارعاب»، «توسّل به زور» (صص ۹۵-۳۱)، رقابت‌های دولت‌های روس و انگلیس و فرانسه برای سلطه بر منطقه، پیدایش حضور آمریکا و انجام «توافق امپریالیستی (صص ۲۲۰-۲۰۱) یاد می‌کند. انقلاب روسیّه (۱۹۱۷) و پیشروی بلشویک‌ها و سلطه‌ی دوباره‌ی آنان بر نواحی قفقاز و سپس هجوم سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورویِ ایران» در جنبش گیلان و تأثیر آن بر جنبش‌های آذربایجان، خراسان و … باعث شد تا دولت انگلیس «احساس خطر» کند. بنابراین: با شکست طرح‌های سلطه‌جویانه‌ی دولت انگلیس در منطقه، این کشور خود را - به ناچار- دربرابرِ «راه سوم»ی دید که در حضور و اقتدارِ شخصیّتی به نام «رضاخان میرپنج» (سرتیپ) تجلّی می‌یافت. بنابراین: صعود برق‌آسای رضاخان از گمنامی ‌به قدرت، بین فوریه و مه ۱۹۲۱ (اسفند و خرداد ۱۳۰۰-۱۲۹۹)، مصادف با تضعیف قدرت سفارت انگلیس در تهران برای تأثیرگذاری بر مسیر حوادث و تا حدودی ناشی از آن بود. (ص۲۲۳) واکنش انگلیسی‌ها در برابرِ قدرت‌گیری رضاخان بخش چهارم کتاب، با استناد به گزارش‌ها و مکاتبات وزارت امور خارجه‌ی انگلیس، ما را با «واکنش بریتانیا در برابرِ به قدرت رسیدن رضاخان» آشنا می‌کند، از جمله: «رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق، قویّاً با تصمیم سیّدضیاء (طباطبائی) مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان، مخالف بودند. رضاخان اظهار داشت که این کار «معادلِ فروختنِ روح ملّت، یعنی ارتش، به خارجی‌هاست.» (ص۲۲۵) وابسته‌ی نظامی ‌انگلیس با اینکه اذعان داشت که رضاخان از نفوذ زیادی بر سربازان برخوردار است و شخصیّتی قوی و مصمّم دارد، امّا «او را به سبب بی‌سوادی و نداشتن دانش نظامی‌ فراتر از میزان لازم برای صاحب منصبیِ جزء دیویزیون قزّاق، برای این مقام، نامناسب می‌دانست». (ص۲۲۵) در اواسط ماه مه (اواخر اردیبهشت) سفارت انگلیس در ایران متوجّه شد که سقوط سیّدضیاء طباطبائی نزدیک است. نگرانی مقامات انگلیسی – که گمان می‌کردند سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضاخان و طرفدارانش پرداخته – رو به فزونی نهاد. سِر پرسی نورمن (وزیر مختار انگلیس در ایران) دست به کار شد تا رئیس‌الوزراء (سیّد ضیاء) را که چشم امیدش بود، نجات دهد، لیکن «مساعی مکرّر او در پایان دادن به توطئه علیه سیّدضیاء به جائی نرسید» چون به گفته‌ی نورمن: «وزیر جنگ (رضاخان) دیگر از ما واهمه ندارد»، لذا سفارت انگلیس دیگر قدرت روی کار آوردن و برکنار کردنِ کابینه‌ها را نداشت. (ص ۲۲۶) نورمن از سقوط رئیس‌الوزراء (سیّدضیاء) که «قدرت، شرافت و مساعیِ سازنده‌اش بی‌نیاز از هر گونه ستایش» بود، ابراز تأسّف کرد (ص ۲۲۶)، ولی جرج چرچیل (کارشناس وزارت امورخارجه در امور ایران) همه چیز را زیر سرِ وزیر مختار شوروی می‌دانست و نوشت: «ظاهراً رضاخان به دامِ دسیسه‌بازی‌های آقای روتشتاین (وزیر مختار شوروی در ایران) افتاده است…» اخراج غیرمنتظره و بی‌مقدّمه‌ی افسران انگلیسی از دیویزیون قزّاق و به ویژه، روابط ظاهراً خصوصی رضاخان با سفارت روسیّه، سبب شد که انگلیسی‌ها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند. گه‌گاه به نظرِ نورمن می‌رسید که رضاخان «کاملاً طرفدار روس‌ها» است و حتّی احتمال دارد که وزیرمختار شوروی با کمک وزیر جنگ (رضاخان) کابینه را سرنگون سازد تا کابینه‌ی «علناً خصمانه‌تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپرده‌ی روس‌ها» بر سرِ کار آورَد… بنابراین نورمن، قویّاً از وزرارت خارجه‌ی انگلیس خواست که هیچ‌گونه وامی ‌به دولت ایران داده نشود تا رضاخان «کنارگذاشته شود.» (ص ۲۲۷) پیروزی قاطع رضاخان بر انقلابیّون گیلان، وجهه‌ی او را در نظر انگلیسی‌ها بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّت خبیث رضاخان» کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسی‌ها رضاخان را «به حساب بیاورند»، یکی از این عوامل این بود که رضاخان در فضائی سرشار از «ملّی‌گرائی رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضدانگلیسی و با وجود مخالفت انگلیسی‌ها به قدرت رسیده بود، آن چنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در دیویزیون قزّاق، «مملوّ از احساسات ضدانگلیسی» هستند (ص ۹۴)، لذا به نظرِ سِر پرسی لورن (وزیرمختار جدید انگلیس در ایران): «بازگشت به سیاست مداخله در امور کشورهای دیگر که شرایط جنگی آن را میسّر ساخته بود، به وضوح، غیرممکن است.» در واقع، انگلیسی‌ها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجه‌ی جنگ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانب برَنده (رضاخان) راضی کنند. لورن – بعدها- به خود بالید که او رضاخان را به عنوان «اسب برَنده در مسابقه‌ی سیاسی، کمی ‌پس از ورودش به تهران، شناسائی کرده است» و لذا به وزارت امور خارجه‌ی انگلیس توصیه کرد تا برای اعاده‌ی وجهه و نفوذ انگلیس در ایران تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بی‌طرف بماند… برای زدودن خاطرات تلخ هفت سال گذشته در ذهن ایرانیان، «مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران، رضایت دهند…» لُرد کرزن (وزیر امور خارجه‌ی مغرور انگلیس) از سیاستِ «دخالت ممنوع» لورن، دلِخوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد. هنگامی‌که کرزن اصرار کرد که «ایرانیان نباید خواهان کمک و مشورت ما باشند»، لورن پاسخ داد: «آنان هیچ یک را نمی‌خواهند». بنابراین کرزن خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر درِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد. (ص ۲۳۲) بدین ترتیب، سرانجام، انگلیسی‌ها به سبب قطع امید کامل از طبقه‌ی حاکمه در تهران، ناچار شدند روی رضاخان حساب کنند. به عقیده‌ی لورن: عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظرِ شخصیتِ قدرتمندی چون رضاخان» بود که در پیِ عقب‌نشینی قوای انگلیس، ایران به دامان هرج و مرج نیفتاده بود… کرزن، با حسرت و تلخکامی، احساس می‌کرد: «از بی‌کفایتیِ بی‌مانند، علاج‌ناپذیر و غیرقابل تصوّر سیاستمداران ایران، رودست خورده است» (ص ۲۳۳)… در چنین شرایطی، انگلیسی‌ها چاره‌ی دیگری نداشتند جز آنکه «به تماشای ستاره‌ی رضاخان بنشینند.» (ص ۲۳۵) لورن امیدوار بود با آنکه رضاخان «فردی مستقل» است، «فشارِ بی‌امانِ شرایط» و به ویژه، دشمنی وی با بلشویسم، رضاخان را در نهایت «به اردوی ما» برانَد. (۲۳۶) با این حال، در سال ۱۳۰۱ (۱۹۲۲) اگر حق انتخابی بین رضاخان و شیخ خزعل وجود می‌داشت، هم لورن و هم لُرد کرزن، احتمالاً شیخ خزعل را انتخاب می‌کردند، هرچند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود»، امّا می‌توانست «دوستی بسیار مفید» به شمار آید. (ص ۲۴۳) با این وجود، وزیر امور خارجه‌ی انگلیس (لُرد کرزن) که ایران را ملک ‏شخصی خود می‌پنداشت، سیاست‌های رضاخان را مغایر با منافع دولت انگلیس می‌دانست و لذا در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳) به لورن نوشت: «به نظر می‌رسد که رضاخان، مصمّم به دنبال کردن سیاست‌هایی‌ست که من پیوسته آن‌ها را تقبیح کرده‌ام. او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت اعلیحضرت (انگلیس) روبرو خواهد شد»… جرج چرچیل نیز کم و بیش به همین انداره با سیاست‌های حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود. در اکتبر ۱۹۲۳ (اوایل آبان ۱۳۰۲) رضاخان، احمد شاه قاجار را وادار کرد تا او را به مقام رئیس‌الوزرائی منصوب کند. نقش لورن در این ماجرا، فراتر از یک «میانجیِ بی‌میل» نبود، در حالی که لُرد کرزن هنوز رضاخان را «یک شخصیّت خبیث» می‌نامید. (ص۲۲۷) با وجود هم‌صدائیِ لورن با کنسول انگلیس در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری و خصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگونی «رضاخان ضد انگلیسی» در سال ۱۳۰۳ (۱۹۲۵) به نظرِ لورن چنین می‌رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ‌تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین از مسند قدرت به زیرش آورد.» (ص ۲۵۵) آنچه که این نظر را به زودی در نزدِ کرزن و دیگران به یک «واقعیّت تلخ» بدَل ساخت، تصمیم ناگهانی و غیرمنتظره‌ی سرتیپ رضاخان و سرتیپ فضل‌الله زاهدی در حمله به خوزستانِ نفت‌خیز و سرکوب نیروهای شیخ خزعل (دست‌نشانده‌ی دولت انگلیس) بود، حمله‌ای که با کم‌ترین امکانات نظامی ‌و تدارکاتی و با وجود خطرات فراوان، باعث شد تا پس از ۱۲ ساعت نبرد سنگین و نابرابر، مهم‌ترین منطقه‌ی استراتژیک و اقتصادی دولت انگلی
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/03ساعت 11:10 توسط سامان |

 

پس از جنگ تيسفون و سقوط پايتخت ساسانيان ، يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني تيسفون را ترک گفته رهسپار حلوان که شهر کوچکي در نزديک خانقين کنوني بود، شد تا مقدمات اعزام نيرويي را فراهم آورد. بعد از چندي به سعد بن ابي وقاص خبر رسيد که يزدگرد سوم در حلوان قشوني جمع کرده، در صدد جنگ‌است. سعد کس نزد عمر فرستاد تا از وي درباره? تعقيب يزدگرد اجازت کند. عمر در پاسخ دستور داد خود سعد در مدائن بماند ولي برادرزاده? هاشم ابن عتيبه با دوازده هزار نفر از سپاهيان را بدانجا بفرستد. [?] خره‌زاد فرخزاد که در اين زمان سپهسالار ايران بود چون از تيسفون بيرون آمد به جلولا که رسيد به صوابديد بعضي از سرداران ديگر در صدد برآمد پيش از آنکه لشکرش پراکنده شوند و هر يک بجايي بروند، يکبار ديگر پيش هجوم عرب درايستد و در دفع بلاي آنها جهدي بکار برد. در زماني که يزدگرد در حلوان بود فرخزاد نامه‌اي به او نوشت و از او مال و لشکر مدد خواست. يزدگرد مال و سپاه جهت وي فرستاد و حتي از اصفهان نيز لشکر به ياري وي فراز آمد. بموجب يک روايت ديگر مهران رازي بود که در اين واقعه فرماندهي داشت. ايرانيان در جلولا خندق کندند و آماده? جنگ شدند.[?] سعد نيز به دستور خليفه عمر با سپاهش عازم حلوان بود که در سر راه خود در جلولا با نيروهاي ايران روبرو شدند. جنگ سختي روي داد و ايرانيان مغلوب شدند. گروه بسياري از ايرانيان و از جمله مهران رازي کشته شدند و گروهي نيز روي به هزيمت نهادند. هزيمتيان را اعراب تا حلوان و قصر شيرين دنبال کردند. پس از جنگ اعراب وارد حلوان شده دست به يغما گشودند و اموال و نفايس هنگفتي را به غارت بردند. بموجب نوشته? مورخان سهم هر يک از سپاهيان از غنائم بدست آمده، هزار درهم بود.[?] کثرت اسيران، خاصه زنان و دختران چندان بود که گويند وجود اسيران جلولا براي عمر مايه نگراني گشت و مکرر مي‌گفت «از فرزندان اين زنان که در جلولا اسير شده‌اند به خدا پناه می‌برم.»?

بعد از این فتح سعد بن ابی وقاص می‌خواست یزدگرد را تعقیب کند ولیکن عمر به او نوشت که «میانرودان برای اعراب کافی است و کاش مابین میانرودان و ممالک آنطرف کوه‌ها (مقصود کوه‌های زاگرس است.) سدی بود که نه ایرانی‌ها می‌توانستند از آن بگذرند و نه اعراب.» بنابراین در سال ?? هجری یا ??? میلادی، سعد به تسخیر شهرهای دیگر میانرودان پرداخت و کاملاً موفق شد.

برگرفته از ويکيپيديا
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02ساعت 22:45 توسط سامان |

اما کتابت مصحف شریف در میان مسلمانان نیز تاریخی دارد. مرخان اسلام همه تصریح کرده‌اند که درزمان رسول اکرم تنها چند تن‌ازصحابهٔ نزدیک وی کتاب وحی بودند و ایشان کسانی بودند که هروقت آیه‌ای ازقرآن برپیغمبر نازل میشد هریک که حاضر بودند بنوبت آن آیه را می‌نوشتند. حتی صریحاً‌گفته‌اند که در قریش تنها هفده تن خط داشتند بدین ترتیب عمر‌بن خطاب،‌علی‌بن ابی‌طالب،‌عثمان‌ بن‌عفان،‌ابوعبیدة بن الجراح ،‌ طلحه ،‌ یزید بن ابوسفیان،‌ ابوحذیفة بن‌عتبة‌بن ربیعه، حاطب بن عمروعامری،‌ابوسلمة بن عبدالاسد مخزومی،‌ ابان بن سعید بن‌العاص بن امیه،‌برادرش خالد بن سعید، عبدالله بن سعد بن ابوسرح عامری،‌حوبطب بن عبدالعزی عامری، ‌ابوسفیان بن حرب بن امیه،‌ معاویة بن ابوسفیان، و جهیم بن الصلت بن مخزمة بن‌المطلب بن عبد مناف،‌ از قریش و علاء بن‌الحضرمی خارج از قریش.

از طرف دیگر کتاب وحی یعنی نویسندگان قرآن را ابی بن کعب و عبدالله بن مسعود وزید بن ثابت از اصحاب رسول مینوشتند. گذشته از ایشان ابوموسی عبدالله اشعری و مقداد بن عمرونیزجزو کتاب وحی بوده‌اند.

ظاهراً این گروه که درزمان رسول اکرم خط داشته‌اند برخی بخط آرامی وبرخی بخط حمیری و شاید برخی هم بخط نبطی آشنا بوده‌اند و این هرسه خط در میان اصحاب رسول رواج داشته است بسته باین هریک در کدام ناحیه خط آموخته بوده باشند. درزمانی که عثمان خواست آیاتی را که بر پیغمبر نازل شده بود در یک نسخه جمع کند وقرآن را بصورت امروز درآورد آیات قرآن پراکنده بود زیرا که در هرموقع که آیه‌ای نازل شده بود هر یک از کتاب وحی که حاضر بود آنرا روی سنگی یا چوبی یالیف خرما یاهر چه یافته بود نوشته بود وهر‌یک از ایشان بدین گونه قسمتی از قرآن را بیاد داشت وهمهٔ قرآن نزد هیچ یک از ایشان نبود. کسانی نیز از اصحاب بودند که برخی از قسمت‌های قرآن را از بر کرده بودند وایشان را قاری و قراء می‌گفتن وچند تن ازایشان در جنگهای پس ازرحلت رسول بامسیلمه کذاب کشته شده بودند.

نخست عمربن خطاب درخلافت ابوبکرخلیفهٔ اول زید بن ثابت راکه از کاتبان وحی بودمأمور کرد قرآن را تدوین کند وی آنچه را که برروی سنگ و چوب ولیف خرما نوشته بودند یا اصحاب ازبر کرده بودند گردآورد ودر روی اوراق جداگانه بنام«صحیفه»نوشت که مجموع‌آنها«صحف»می‌گفتند و چون باهم گردآوردند«مصحف»نام گذاشتند. زید بن ثابت این نسخه را بابوبکردادو‌پس از مرگ ابوبکربدست عمررسید واو بدختر خود حفصه زن پیغمبر بخشید.

سرانجام عثمان هم باین کار دست زد و چون درمیان نسخه‌ها مختلف از یک آیه که چندتن نوشته بودند یاچند تن از برخوانده بودند اختلاف بود یکی ازروایات راکه بهتر میدانست ترجیح داد و ظاهراً ترتیب امروزی قرآن ازوست وبرخی گفته‌اند که آیاتی از قرآن را از میان برده ‌است.

در هرصورت قرآنی که عثمان ترتیب داده ازروی چهار نسخه بوده است‌که وی آنها را برنسخه‌های دیگر ترجیح داده و حتی گفته‌اند هر یک ازآن نسخه‌ها دریک ناحیه ازقلمرو اسلام فراهم شده بود. نسخهٔ ابی بن کعب در دمشق،‌ نسخهٔ مقداد بن عمرو درشهر حمص(درمیان دمشق وحلب)،‌نسخهٔ عبدالله بن مسعود درکوفه ونسخهٔ ابوموسی اشعری در بصره فراهم شده بود و چون هریک از این چهار نسخه درناحیهٔ دیگر تدوین شده بود درزبان هریک‌ازاین چهارناحیه خصوصیاتی بود و لهجهٔ دیگری بشمار می‌رفت ناچار درمیان این‌چهارنسخه‌وچهارروایت‌قرآن‌اختلافی درلهجه وطرزاداکردن‌برخی از کلمات‌بوده است و بهمین جهت‌بعضی ازآیات را بدووگاهی بچند اعراب مختلف باید خواندوبرخی تاچهارده روایت قائل شده‌اند. چنکانه‌خواجه حافظ فرموده‌است.

عشقت‌ رسد بفریاد، ارخود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی درچارده روایت

درقرون اول اسلامی دانشمندان و ادیبانی که درعلوم قرآنی زبردست‌تر بودند در دوشهر کوفه و بصره گردآمده بودند و درمیان بصریان و کوفیان دربسیاری از مسائل ادبی اختلاف بود. درکوفه چون خطوط قدیم سامی‌را برای‌زبان‌تازی مناسب وکافی نمی‌دانستند از خط آرامی خطی اختراع کردند که بخط کوفی معروف شد.

خط کوفی چند قرن یگانه خط مشترک زبان تازی و پارسی بود وحتی درزمانی که خطوط دیگر رواج یافت‌تا مدت‌ها خط کوفی را در کتیبه‌ها وگاهی در کتابها یا سرفصل کتابها برای زینت بکار بردند و بهمین جهت انواع مختلف از خط کوفی در نواحی مختلف قلمرو اسلام پدید آمده است. درآغاز،‌خط کوفی نقطه واعراب نداشت وپس از چندی این تصرف را درآن کردند. همهٔ خطهای مختلفی که بیشتر آنرا درایران ایرانیان وضع کرده‌اند در نتیجهٔ تصرفات و اصلاحاتی که در خط کوفی کرده‌اند فراهم شده‌است.

خط شناسان و کسانی که در‌این زمینه بحث کرده‌اند اصول راشش(۶)خط دانسته‌اند که از خط نسخ بیرون آمده‌اند و خط نسخ بمنزلهٔ مادر خطوط دیگرست. خط نسخ نیز بنسخ قدیم و نسخ جدید تقسیم میشود وخطوط اصلی عبارتست از شش خط یا باصطلاح خوش‌نویسان اقلام‌سته که عبارت باشد ازرقاع و ثلث وغبار و ریحان و‌محقق و توقیع. دراین مدت که از ظهور خطوط تازی میگذرد درایران‌وخارج ازایران‌برای زبانهای اسلامی خطوط مختلف وضع‌واختراع کرده‌اند که شمارهٔ آنها از شست تجاوز میکند. معروف ترین خطی که درخارج از ایران پیدا شده خط مغربی دردیار مغرب وخط نسخ کشمیری درهندوستانست و انواع تفننی آنها طغرا وزلف‌عروس ولرزه وجودو مقرمط وتحریر ومعقلی و غیره است. پنج خط فرعی هم اختراع کرده‌اند که عبارت باشد از تعلیق و شکسته تعلیق ونسخ تعلیق(نستعلیق) وشکسته تعلیق وشکسته.

تاقرن هشتم هجری ایرانیان هنوز تصرفی در خط عربی برای چهار حرف مخصوص زبان فارسی که در تازی نیست یعنی پ و‌ج وژ وگاف نکرده بودند واز قرن هشتم ببعد اندک‌اندک املای کنونی یعنی سه نقطه گذاشتن پ و چ و ژ و د و سرکش گذاشتن برگاف معمول شده است.

+ نوشته شده در شنبه 1389/08/01ساعت 16:4 توسط سامان |

حکومت مى‏تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است در موقعى که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند و مى‏تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیرعبادى است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند. حکومت مى‏تواند از حج که از فرایض مهم الهى است، در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست موقتاً جلوگیرى کند. - «من ممکن است دیروز حرفی زده باشم و امروز حرف دیگری و فردا حرف دیگری را، این معنا ندارد که من بگویم چون دیروز حرفی زده‌ام باید روی همان حرف باقی بمانم.» یا - «اگر یک در میلیون احتمال، یک احتمال بدهیم که حیثیت اسلام با بودن فلان آدم یا فلان قشر در خطر است، ما مأموریم که جلویش را بگیریم، تا آن قدری که می‌توانیم هر چه می‌خواهند به ما بگویند که کشور ملایان حکومت آخوندیسم و از این حرفهایی که می‌زنند، »

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28ساعت 23:55 توسط سامان |

یکی از مهم‌ترین خطاهای سیاسی سلطان محمد خوارزمشاه این بود که دولت ختاییان را برانداخت و خود را با مغولان همسایه کرد. بعد هم داستان بازرگانان مغول و ستم حاکم شهر اترار با آنان پیش آمد که سبب شد چنگیز برای تلافی ستمی که به فرستادگان و بازرگانان مغول شده بود به ایران بتازد و تمام شهرهای آن را ویران کند. اما چیزی که برای من تازگی داشت دست داشتن خلیفه‌ی عباسی در این جریان بود. استاد بهار این بخش از تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی را می‌آورد که نشان می‌دهد خلیفه‌ی عباسی از قدرت‌گیری دولت‌های ایرانی بیمناک بود. عطاملک جوینی چنین می‌نویسد: به هر وقت خلیفه [=الناصر لدین الله] در خُفیه به خانان قراخطای به دفع سلطان محمد پیغام‌ها می‌داد و به سلاطین غور به کرّات مکاتبات و مراسلات می‌فرستاد. و آن اسرار در آن وقت ظاهر گشت که سلطان به غزنین رفت و خزاین ایشان [=غوریان] را تفتیش می‌کردند. مکاتبات خلیفه مشتمل بر اغرا و تحریض او بر سلطان و استمداد به لشکر ختای از خزانه‌ء او بیرون می‌آمد و سلطان آن سرّ اظهار نکرد و آن مناشیر را حجت نگاه می‌داشت. (جلد ۲ ص ۱۲۰) خفیه: پنهانی غور: منطقه‌ای در خراسان نزدیک بلخ اغرا: آزمند کردن تحریض: برانگیختن استمداد: یاری مناشیر: منشورها. نامه‌های باز شده خراسان و فرارود (ماوراءالنهر) در آن زمان بزرگترین و آبادترین جای جهان بودند. جمعیت و تعداد کتابخانه‌های شهرهای بزرگی چون نیشاپور و مرو و سمرقند و بخارا و تعداد کتاب‌های آنان حتا با استانده(استاندارد)های امروزی نیز بزرگ و پیشرفته بود. به نوشته‌ی مورخان هر یک از این شهرها چندین کرور (میلیون) جمعیت داشته است. بخش دیگری از کتاب عطاملک جوینی را درباره‌ی ویرانگری و کشتار مغولان می‌آورم: چنگیز چون بخارا و سمرقند بگرفت از کُشِش و غارت به یک نوبت بسنده کرد! و در قتل عام مبالغت به افراط ننمود. آنچ مضافات آن بلاد و متابع و مجاور آن بود، چون اکثر با یلی پیش آمدند، دست تعرض از آن کشیده‌تر کردند و بر عقب تسکین بقایا، اقبال بر عمارت آن نمودند تا چنانک غایت وقت - که شهور سنه‌ء ثمان و خمسین و ست مأیه [سال ۶۵۸ ق.] است - عمارت و رونق آن بُقاع بعضی به اقرار اصل رفته و بعضی نزدیک شده. به خلاف خراسان و عراق - که عارضهء آن حمی مطبقه و تب لازمه است - هر شهری و هر دیهی را چند نوبت کُشِش و غارت کردند و سالها آن تشویش برداشت. و هنوز تا رستخیر اگر توالد و تناسل باشد، غلبهء مردم به عُشر آنچ بوده نخواهد رسید! و آن اخبار از آثار اطلال و دَمَن توان شناخت که روزگار عمل خود بر ایوانها چگونه نگاشته است. (ج ۱ ص ۷۵) کُشش = کشتن. کشتار بر عقب تسکین بقایا: برای ساکن کردن باقی مانده‌ی مردمان اقبال بر عمارت نمودن: روی به ساخ و ساز آوردن عُشر: ده یک، یک دهم اطلال و دمن: ویرانی‌ها سخن جوینی نشان می‌دهد که کشتار چه اندازه بوده که به نظر وی اگر تا رستاخیز مردم زاد و ولد کنند به یک دهم جمعیت پیش از مغول نخواهد رسید! البته چند دهه پس از تازش چنگیز، ایرانی مشهور خواجه نصیرالدین توسی، با برانگیختن نوه‌ی چنگیز به نام هلاگو، نیروی ویرانگر مغولان را به سوی بغداد هدفگیری کرد و بساط خلیفگان مفت‌خور عباسی را برچید! هلاگو برای این که خون مستعصم آخرین خلیفه‌ی عباسی بر زمین ریخته نشود فرمان داد او را در نمدی پیچیدند و آن قدر او را مالیدند که مرد! چیزی که عوض دارد گله ندارد! متاسفانه هنوز ویرانگری مغولان تازه بود و ایرانیان تازه داشتند بهبود می‌یافتند که این بار بلای ویرانگر تیمور لنگ به این سرزمین نازل شد و در اصفهان از کله‌ها مناره ساخته شد و آنچه همه می‌دانند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28ساعت 23:21 توسط سامان |

در آثار الباقیه نقل شده است که: " وقتی قتیبته بن مسلم، سردار حجّاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ در گذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم امّی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت. (1) یا آمده است: " وقتی سعدبن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمربن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست، سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه ی گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن همه کتابها را در آب افکندند. (2) این دو نمونه نشان می دهد که چگونه هویت ِ ایرانی ِ ما بیش از هر از دست دادنی لطمه و صدمه دیده است. اما این هویت زخمی و پاره پیکر در طی این قرون درد و شکنج در گوشه و کنار، بوسیله ی اندک مردان تاریخ ساز حفظ شد
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/07/26ساعت 11:48 توسط سامان |

چهل‌ودومين مجمع عمومى سازمان ملل، نيويورك
31/06/1366

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم

خداوندا بنام تو آغاز مى‌كنم و از تو هدايت و كمك مى‌طلبم. زندگى و مرگ و نياز و نيايش من متعلق به توست؛ تو خود روشنى و گيرايى سخن حق را به گفته‌هايم ببخش، و آن را پيك حقيقت بسوى صدها ميليون گوش و دلى قرار ده كه هم اكنون ملتهبانه آن را مى‌طلبند، و بسوى صدها برابر كه در آينده چنين خواهند بود.

بارالها! درودى سپاسگزارانه از سوى من و ملتم به روان پيامبران بزرگ به ويژه ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد صلوات‌اللَّه‌عليهم بفرست؛ كه پيام رهايى و آگاهى انسان را به بهاى جان و با همه‌ى توان در جهان پراكندند و ابدى ساختند. و سلامى تكريم‌آميز به دلهاى پاك و روشن كه آن پيام را نيوشيدند، به ويژه آنان كه بر سر آن جان باختند. آقاى رئيس، آقاى دبير كل، حضار محترم، من رئيس جمهور كشورى هستم كه در يكى از بلندترين و حساسترين دورانهاى تاريخ مهد تمدن و كانون فرهنگ بشريت بوده است، و اكنون نيز قلمرو نظامى است كه بر همان پيشينه‌ى استوار بنا شده، و به پشتوانه‌ى فرهنگى بى‌نظير آن - كه اكنون به بركت بيدارى اسلامى غناى بيشترى يافته - تكيه كرده است.

من از ايران مى‌آيم، كه زادگاه پرآوازه‌ترين و درعين‌حال ناشناخته‌ترين انقلابهاى دوران معاصر است. انقلابى بر پايه‌ى دين خدا و در امتداد راه پيامبران و مصلحان بزرگ الهى؛ راهى به درازاى همه‌ى تاريخ بشر. ريشه‌ى استوار و انديشه‌ى زيربنائى اين انقلاب جهان‌بينى توحيدى اسلام است. تفسير انسان، تفسير تاريخ، تحليل حوادث حال و گذشته و آينده، تفسير طبيعت، تبيين همه‌ى علائقى كه انسان را با دنياى بيرون از وجود او - جهان، انسانها، اشياء - مرتبط مى‌كند، و نيز فهم و درك آدمى از وجود خود و خلاصه همه‌ى چيزهايى كه نظام ارزشى جامعه را مى‌سازد، و آن را بر اداره‌ى مطلوب خود قادر مى‌كند، همه و همه از اين جهان‌بينى الهى ريشه و مايه مى‌گيرد و منشعب مى‌شود. در انديشه‌ى الهى اسلام همه‌ى هستى آفريده‌ى خداست و جلوه‌گاه علم و قدرت او و پوينده بسوى اوست، و انسان برترين آفريده و جانشين اوست.

انسان مى‌تواند با استخراج گنجينه‌هاى استعداد - كه در نهاد اوست - خود را و جهان را كه براى او آفريده شده به زيباترين وجهى بسازد و بيارايد، و با دو بال علم و ايمان به عروج معنوى و مادى نائل آيد، و مى‌تواند با تضييع يا به انحراف كشاندن اين استعدادها جهنمى از ظلم و فساد در جهان بيافريند. چراغ هدايت بشر ايمان او به خدا و تسليم او در برابر امر و نهى الهى است. دنيا كشتزار آخرت است، و مرگ نه پايان زندگى كه دروازه‌ى ابديت و سرآغاز نشئه‌اى جديد. در انديشه‌ى الهى اسلام افراد بشر، برادران و خواهران يكديگر و همه بندگان خدايند.

ميان نژادها، رنگها، مردم سرزمين‌ها هيچ تفاوت نيست، و اينها مايه‌ى برترى كس يا ملتى نيست. انسانيت پيوسته است، و تعرض به يك انسان تجاوز به همه‌ى انسانيت است؛ بدون دخالت خصوصيات جغرافيائى و نژادى. برترى‌جوئى و انحصارطلبى برادرى را به جان برادرى افكند و خونى كه جارى شد ديگر فرو ننشست، و شبيه آن ضربه و آن انگيزه، جويهاى خون به راه انداخت و ميان برترى جويان و قربانيان برترى‌جوئى درياهاى خون پديد آورد و آسايش از بشر گرفته شد. پيغمبران مردم را به بندگى خدا - كه پتكى بر سر خودخواهى و برترى‌جوئى است - فرا خواندند، و آئينى كه بهشت صفا و آرامش را حتى پيش از بهشت اخروى به بشر ارزانى مى‌داشت بدو عرضه كردند، و او را به مهار كردن غريزه‌ى افزون‌خواهى و سلطه‌جويى تشويق نمودند، و از تباه شدن و هرز رفتن استعدادها و غلتيدن در لجنزار فساد اخلاقى برحذر داشتند، و سرچشمه‌هاى فضيلت و راستى و محبت و كار و ابتكار و دانش و آگاهى را در او جارى ساختند، و ياد خدا و عشق به او را - كه ضامن اين همه و تعالى بخش روان اوست - بدو تلقين كردند.

آنها همچنين به او آموختند كه بازوى خود را براى حراست از اين ارزشها نيرومند كند، و راه را بر شيطانهاى شر و فساد و انحطاطآفرين ببندد؛ با جهل و ظلم و استعباد بستيزد، و از علم و عدل و آزادى پاسدارى كند. بدو آموختند كه بايد نه ستم كند و نه ستم پذيرد. بايد براى اجراى قسط و عدل قيام كند، و بايد به راهزنان صلاح و فلاح انسان امان ندهد. تسليم در برابر دشمنان فضيلت و عدالت و صلاح، رضا دادن به نابودى اين ارزشها و قبول رذيلت و ظلم و فساد است. در انديشه‌ى الهى اسلام دين خدا قالب و شكل زندگى بشر است، و نه تنها گوهرى بر تارك آن. دين يك نظام اجتماعى به بشر ارائه مى‌كند، و نه فقط يك سلسله عبادات و عادات. هر چند كه عبادات و عادات نيز انباشته از روح زندگى و در جهت همان نظام است؛ و اين نظام اجتماعى مبتنى بر همان جهان‌بينى و ساخته به شكل آن است.

آزادى، برابرى انسانها، عدل اجتماعى، خودآگاهى افراد جامعه، مبارزه با كژى و زشتى، ترجيح آرمانهاى انسانى بر آرزوهاى شخصى، توجه و ياد الهى، نفى سلطه‌هاى شيطانى و ديگر اصول اجتماعى نظام اسلامى و نيز اخلاق و رفتار شخصى و تقواى سياسى و شغلى، همه و همه ملهم و زائيده‌ى آن جهان‌بينى و برداشت كلى از جهان و انسان است. اسلام نظامهاى مبتنى بر زور و قلدرى و زاينده‌ى ظلم، جهل، اختناق، استبداد، تحقير انسان و تبعيض نژادها، ملتها، خونها و زبانها را رد مى‌كند و غلط مى‌شمرد، و با هر آن نظام و كس كه به ستيزه‌ى نظام اسلامى كمر بندد، با شدت و مقاومت مى‌ستيزد، و بجز آنان با همه‌ى انسانها - چه هم كيش و چه ناهم كيش - به محبت و مساعدت امر مى‌كند. بر چنين پايه‌ها و با چنين هدفهايى انقلاب اسلامى در ايران پديد آمد، و نظام جمهورى اسلامى را بنا نهاد. بسيارى پيدايش انقلاب اسلامى در بهمن 57 را ريشه‌جوئى كرده، و بسيارى به خطا در فهم درست اين مسأله دچار شده‌اند.

ما اين پديده‌ى عظيم را از جمله ناشى از نارسائى سيستم‌هاى موجود جهان و پوچ در آمدن شعارهاى آزادى، دموكراسى و برابرى در اين سيستم‌ها مى‌دانيم. اسلام در اين تاريكى دلهره‌آميز توانست از لا به لاى غبار توهم و تحريفى كه پيرامونش در طى چند قرن برانگيخته بودند برق بزند. در ايران اين برق به درخششى و سپس به طوفانى انجاميد، و در بسيارى از نقاط ديگر جهان هنوز بايد چشم به راه حوادث بود. نهضت بيدارى مسلمانان در بسيارى از كشورهاى اسلامى بر خلاف آنچه تصور و تبليغ مى‌شود فرزند انقلاب اسلامى ايران نيست، برادر آن است. ايران در يكى از حساسترين نقاط استراتژيك جهان قرار گرفته است؛ با تاريخى و پيشينه‌ى علمى و فرهنگى و نيز ذخائرى كم‌نظير، و انقلاب اسلامى ايران بر ضد رژيمى برپا شد كه آن همه را در خدمت منافع قدرتهاى سلطه‌گر جهانى و در بيست‌وپنج سال اخير بيش از همه در خدمت رژيم ايالات متحده‌ى امريكا گذاشته بود. هيچكس از خود ملت ايران به دارائى‌هاى مادى و معنوى آن محتاجتر نبود، اما اين همه از او باز داشته مى‌شد. ادعاهاى دهان‌پركُن آنان دروغ و فريب بود، هر چند دستگاههاى تبليغاتى غرب - مخصوصاً آنچه به صهيونيست‌ها مربوط مى‌شود - به آن آب و تاب زيادى مى‌دادند. انقلاب اسلامى بر ضد چنين رژيمى و با هدفهايى بزرگ و استوار پديد آمد. از آن روز نزديك به نُه سال مى‌گذرد، اما همچنان مسائل زيادى براى گفتن هست.

درباره‌ى ما وانقلابمان و اصول و نقطه نظرهايمان بيش از معمول سخن مغرضانه يا جاهلانه گفته شده است. در انقلاب ما چند نقطه‌ى اختصاصى هست كه مى‌توان آن را استثنائى از سرگذشت معمولى انقلابها شمرد. من به آن نقطه‌ها مى‌پردازم، و در پايان پيام خودمان را خواهم گفت. اول؛ اين انقلاب حتى در شروع خود صد درصد مردمى بود، نه يك گروه چريكى مسلح، نه يك حزب فعال سياسى نظامى، نه گروهى از افسران انقلابى و آزاديخواه و نه هيچيك از ديگران انواع رائج و معمولى - كه تحولات انقلابى كشورها را پديد مى‌آورند - در انقلاب ما وجود و حضور و فعاليت نداشتند، فقط مردم بودند و مردم، آن هم كاملاً بى‌سلاح كه در تهران و همه جاى ديگر چنان فضا را و خيابانها را و محيط زندگى شهرى را از وجود و حضور و شعارهاى انقلابى خود پر كردند كه ديگر جايى براى هيأت حاكم و حكومتش باقى نماند؛ و آنان مجبور شدند يكى يكى و دسته جمعى از كاخها و مراكز اقتدار خود و سپس از كشور خارج شوند. شاه، نخست وزير، بزرگان ارتش، وزراء و ديگر سرجنبانان هر كدام كه توانستند از مردم گريختند.

اين پس از آن بود كه در مدتى بيش از يك سال آنان با استفاده از همه‌ى توانايى خود - سياسى، نظامى، پليسى - كوشيده بودند مردم را متفرق سازند؛ و به خانه‌ها يا مراكز كارشان برگردانند، و در اين مدت هزاران نفر از مردم جلو چشم ديگران در خيابان، در مسجد، در دانشگاه، در محيط كار كشته شده بودند؛ اما حضور مردم روزبه‌روز بيشتر شده بود. در آخرين ماهها خشونت دستگاه بيشتر و متقابلاً حضور مردم هم بيشتر شد. رژيم كه زير فشار خشم مردم دست از جان شسته قادر به مقاومت نبود، مجبور شد بزرگترين امتياز خود را بدهد. شاه رفت؛ و بعد از آن عقب‌نشينى‌هايش پى در پى و سريع شد. رهبر بزرگ انقلاب - كه كلمه به كلمه‌ى سخنانش به تك تك ملت روح و آگاهى و درس مى‌داد - به اتكاى خداوند متعال - كه همه‌ى قدرتها در يد قدرت اوست - و با اعتماد به همين اراده‌ى عظيم و خدشه‌ناپذير مردم دولت انقلاب را تشكيل داد. دولت ستمشاهى خود به خود و بى آن‌كه راه ديگرى داشته باشد مسند را رها كرد و گريخت. آخرين سنگرها، پادگانهاى خالى از سرباز و افسر بود، آنها هم گريخته بودند، و بسيارى به صف مردم پيوسته.

در آخرين لحظات چند پادگان اندكى مقاومت كردند، اما بيهوده. در آن‌جا هم مردم حضور داشتند، و معجزه‌ى اين انقلاب پيروزى مردم بود. تنها پس از سقوط پادگانها بود كه مردم به اسلحه دست يافتند، اما آن روز ديگر نظام پادشاهى سقوط كرده بود؛ اين سلاحها براى مراقبت از نهال نورس انقلاب به كار گرفته شد. مردم - جوانان و پيران، زنان و مردان - تنها كسانى بودند كه رژيم پهلوى را - كه به نظر قوى و كاملاً مسلح مى‌رسيد، و از پشتيبانى بزرگترين قدرتها برخوردار بود - شكستند، و نظام جمهورى اسلامى را بر سر كار آوردند. سلاح آنان ايمانشان، اراده‌ى نيرومندشان و خونشان بود، و خون بر شمشير پيروز شد. سياست پيروزى خون بر شمشير همان سياست مقاومت مظلومانه است. رهبر ما پيش از پيروزى انقلاب آن را اعلام كرد، و اولين معجزه‌ى آن پيروزى بر رژيم سر تا پا مسلح شاه بود، كه كاملاً حمايت امريكا و غرب را نيز با خود داشت؛ و پس از آن نيز پيروزيهايى داشت كه برخى حتى از غلبه بر رژيم شاه نيز بزرگتر بوده‌اند.

اين تجربه‌اى بى‌نظير لااقل در يك قرن اخير بود و خوب است مورد تأمل و دقت قرار گيرد، هم از سوى كشورهاى زير سلطه و هم نيز از سوى قدرتهاى سلطه‌گر جهانى. دوم؛ اين انقلاب متكى به دين بود، به اسلام. بسيارند انقلابهايى كه ريشه‌هاى مبارزاتى آن از ايمان دينى تغذيه كرده است، هر چند در ساختار انقلاب اين ايمان چندان يا هيچ به حساب نيامده است. اما انقلاب ما همه چيزش را، هدفها را، اصول را، و حتى روشهاى مبارزاتى را و نيز شكل نظام نوين و نوع اداره‌ى آن را از اسلام گرفت. اين ابعاد شگفت‌آورى به انقلاب مى‌بخشد، و تعريف تازه‌اى از پيروزى آن ارائه مى‌دهد.

چه اسلام به خاطر دارا بودن اين ظرفيت عظيم انقلابى و سازندگى اكنون حداقل صدوپنجاه سال است كه مورد تهاجم قدرتهاى استعمارگر و عوامل مرتجع و زبون آنان بوده است. به علاوه اسلام در بيش از پنجاه كشور و ميان يك ميليارد انسان يك ايمان مقدس، يك دين الهى است. پيروزى انقلابى كه روح و محتوايش اسلام است در حقيقت پيروزى بر همه‌ى آن مهاجمان و در عرصه‌ى زندگى همه‌ى اين يك ميليارد است. صدها ميليون مرد و زن - مرد و زن مسلمان - در دهها كشور از پيروزى انقلاب ما احساس پيروزى كردند. اين خصوصيت همچنين راه عقب‌نشينى، شكست، ضعف و ترس را بر مردم و رهبر انقلاب و مديران آن مى‌بندد. در راه خدا شكست نيست، تا ضعف و ترس و عقب‌نشينى باشد.

سوم؛ عدم اتكاء به شرق يا غرب، خصوصيت استثنائى ديگر اين انقلاب بود و هم اكنون نيز سياست قاطع نظام انقلابى ماست. اين خود يكى از مظاهر اعتقاد و اتكاء به خدا در همه‌ى صحنه‌هاى حيات فردى و اجتماعى ماست. امروز تفكر مسلط بر دنياى سياست در سراسر جهان اين است كه بدون اتكاء به يكى از قطبهاى قدرت نمى‌توان در صحنه‌ى سياست معاصر زنده ماند. اگر در شدت و ضعف اين اتكاء اختلاف نظر باشد، در اصل آن حرفى نيست. حتى آنان كه در انديشه عدم اتكاء و عدم تعهد را پذيرفته‌اند، معتقدند در عمل نمى‌توان چنين بود.

انقلاب ما در چنين جوى يك فلسفه‌ى جديد را عرضه كرد، و تا امروز به آن پايبند ماند. انقلاب ما ثابت كرد كه مى‌توان قدرتهاى سلطه‌گر را به خود راه نداد، و قلدرى آنان را جدى نگرفت، و به آنان باج نداد. مشروط بر اين‌كه نقطه‌ى اتكائى قويتر از هر قدرت مادى را باور داشت - خدا را - ما دانسته‌ايم كه براى اين عقيده و اين راه بهاى سنگينى نيز بايد پرداخت، و خود را آماده كرده‌ايم. بگذار اين تجربه ملتها را به استقلال واقعى و خدشه‌ناپذير و در نهايت نفى كامل سلطه‌هاى بزرگ جهانى رهنمون شود. روند كنونى تقسيم قدرت بشريت را به آينده‌ى باز هم تلخترى تهديد مى‌كند. چهارم؛ يك خصوصيت استثنائى ديگر نيز در انقلاب ما بود و هست و آن خصومتها و ضربه‌هاى استثنائى عليه آن است.

هيچ انقلابى از دشمنى نظام سلطه در جهان بركنار نمى‌ماند؛ اما تنوع، عمق، گستردگى و خشم آلودگى خصومتهايى كه در طول نُه سال با ما شده، حكايتى استثنائى و شنيدنى است. هنوز انقلاب به پيروزى نرسيده بود كه دشمنى با آن شروع شد، و بيشتر از سوى امريكا. دست‌اندركارانى كه گذشت زمان را مجوز افشاى رازهاى نهان دانسته‌اند، امروز اعتراف مى‌كنند كه در ماههاى آخر عمر رژيم ستمشاهى دستگاه رياست جمهورى امريكا مشاور امنيتى رئيس جمهور و شخص او به شاه دلگرمى مى‌داده، و او را تشويق به قاطعيت مى‌كرده‌اند.

مقصود از اين قاطعيت همان چيزى است كه بعدها بصورت مشخصتر در گفته‌هاى شخصى بنام ژنرال هايزر شنيده شد. شخصى كه با مأموريت ويژه از سوى رئيس جمهور امريكا به تهران آمده بود. از نظر او و طبق توصيه‌هايى كه به او شده بود، بايد رژيم شاه ولو به بهاى كشته شدن ده‌ها هزار نفر محفوظ بماند. با اين استدلال موجّه كه اين بهتر از آن است كه بعدها چند برابر اين كشته شوند. به نظر رژيم ايالات متحده‌ى امريكا اين فرض كه با عدم مداخله‌ى امريكا در امور داخلى ايران مى‌توان خون ده‌ها هزار نفر در آن روز و چند برابر آن را پس از آن برزمين نريخت، كاملاً مردود بوده است.

يقيناً ناكام ماندن مأموريت هايزر و فرار او از تهران و به دام افتادن يا فرارى شدن همه‌ى كسانى كه امريكا براى اجراى آن نقشه‌ى شوم به آنها اميد داشت، دليلى جز كوبندگى موج انقلاب و قدرت عظيم ملتى كه براى خدا قيام كرده و از هيچ چيز جز خدا نمى‌ترسد نداشت. اين دشمنان انقلاب نبودند كه كوتاه آمدند، اين انقلاب بود كه هر دشمنى را از ميدان مى‌راند. دشمن قبلاً نيز به دست شاه خائن هر فشارى را كه ممكن بود وارد آورده بود. پس از پيروزى انقلاب توطئه‌هاى خصمانه به شكلهاى ديگرى آغاز شد؛ اولين كار تلاش همه جانبه براى نفوذ دادن ايادى دشمن در مديريتهاى انقلاب بود، و سپس با استفاده از جو باز سياسى پس از يك دوره‌ى اختناق چند ده ساله سازماندهى احزاب و گروههاى مخالف انقلاب.

در مورد اول اين نمونه جالب است، كه مهره‌ى سرسپرده ولى نه چندان معروفى - كه چند هفته پس از پيروزى انقلاب در دادگاه انقلاب خائن و مجرم شناخته شد - در اولين روزهاى پيروزى با برانگيختن وسائل و وسائط توانست فرمانده نيروى هوايى شود؛ و در مورد دوم كافى است گفته شود كه طيفى از سلطنت‌طلب تا كمونيست و از تجزيه‌طلب تا پان‌ايرانيست را شامل مى‌شد، و لازم است كه فراموش نشود كه برخى سفارتخانه‌هاى مقيم تهران از جمله سفارت امريكا، مركزى براى هدايت و حمايت بعضى از اين گروهها بودند. تروريسم خشن يكى ديگر از خصومت‌هاى انتقام‌آميز با انقلاب بود.

گروههاى فاقد پايگاه مردمى با دزدى سلاح و مواد - كه آن روزها كار دشوارى نبود - و پس با پشتيبانى دولتهاى خارجى بزرگترين شبكه‌ى تروريستى را در ايران ايجاد كردند. ترور فردى و جمعى، انفجارهاى مهيب، هواپيما ربائى، آدم‌ربائى، شكنجه و كشتارهاى هولناك، كارى بود كه به دست چندين گروه تروريستى مورد حمايت و تشويق دشمنان بزرگ انقلاب در ايران اتفاق افتاد. قربانيان اين موج قساوت و خشونت را همه‌ى قشرها تشكيل مى‌دادند؛ از بزرگترين مديران انقلاب و كشور تا افراد عادى جامعه - كارگران، زحمتكشان، زنان و كودكان و رهگذران بى‌خبر - امروز افراد و سران همان تروريستها - كه غالباً مسؤوليت جنايات خود را نيز بر عهده گرفته‌اند - در امريكا و فرانسه و برخى ديگر از كشورهاى غربى مصونيت و زندگى راحت دارند، و بنام اپوزسيون انقلاب ناميده مى‌شوند؛ و آن كشورها غالباً جمهورى اسلامى را به تروريسم متهم مى‌كنند. از شگفت‌ترين بازيهاى سياست اين است، كه مظلومترين قربانيان تروريسم كور و خشن به تروريسم متهم مى‌شود، آن هم از سوى كسانى كه خود در پيش راندن تروريستها به سوى آن و سپس پناه دادنشان نقشى بزرگ داشتند.

من به عنوان رئيس جمهور و خدمتگزار كشورم و بنام كسى كه خود نيز هدف يكى از اين جنايتهاى خشن قرار گرفته و خدا آن را ناكام گذارده، افتخار مى‌كنم كه ملتم در برابر اين قساوت‌ها نلرزيد؛ و حوادث بى‌نظيرى كه فقط در يكى از آنها هفتادودو نفر از رهبران و كارگزاران بلند پايه‌ى انقلاب - شامل چند وزير، چندين نماينده‌ى مجلس، تعدادى مسؤولان بزرگ و شخصيت كم‌نظير انقلاب - شهيد بهشتى - و در يكى ديگر رئيس جمهور و نخست وزير - با هم به شهادت رسيدند، تنها ايمان و توكل او به خدا و خشم انقلابى‌اش را افزايش داده است.

كودتا تجربه‌ى خونين سنتى و معمول قدرتها با همه‌ى انقلابها نيز در ايران بارها سازماندهى شد، و در يك مورد تا مراحل بسيار نزديك و خطرناك پيش رفت، و اگر هوشيارى مأموران و كمك مردم نمى‌بود بايد همان پيش‌بينى ژنرال امريكائى اتفاق مى‌افتاد. حمام خون و كشتارهاى ميليونى آن هم بيش از يكبار. بزرگترين، دردناكترين و فاجعه‌آميزترين خصومت دشمنان ما به راه انداختن جنگ تحميلى بود. تحريك حس جاه‌طلبى يك همسايه، تشويق او به حمله و دلگرم كردن او به پشتيبانى و كمك. امروز ديگر پس از گذشت هفت سال همه به روشنى مى‌توانند يقيين كنند كه حمله‌ى ارتش عراق در 31 شهريور 59 - يعنى 19 ماه پس از تشكيل جمهورى اسلامى - كه با ده لشگر و صدها فروند جنگنده از زمين و هوا و دريا انجام شد، بجز توسعه‌طلبى و انضمام بخشى از ايران به عراق چيزى كه بارها در كتب و مطبوعات عراقى يا غير عراقى جيره‌خوار به آن تصريح شده، شكست انقلاب و سرنگونى جمهورى اسلامى را هم هدف گرفته بوده است.

آنها بارها هر دو هدف را به صراحت گفته و خود را افشاكرده‌اند. نتايج بزرگى كه عراق از اين پيروزى - از پيروزى اين حمله - مى‌توانست به دست آورد، غير از تثبيت وضع داخلى‌اش ظهور در صحنه‌ى منطقه و حتى در عرصه‌ى عربى به عنوان يك قدرت فائقه بود، و اين براى بى سر و پايان حاكم بر عراق چيز زيادى است؛ و نيز دستيابى به مرز قابل توجهى در حوزه‌ى بسيار مهم خليج‌فارس. با اين پيروزى كه ناگريز مى‌بايد شكست ايران و تجزيه‌ى آن و سقوط نظام جمهورى اسلامى را همراه داشته باشد، قدرتهاى سلطه‌انديش نيز به هدف بزرگى مى‌رسيدند. حذف نظامى كه با ظهور خود معادلات سياسى اقتصادى منطقه را عوض كرده، و دست استكبار - مخصوصاً امريكا - را از كشور بزرگ ايران كوتاه كرده بود. براى امريكا و بعضى ديگر در صورت شكست ما آب رفته به جوى برمى‌گشت، و همان داستان هميشگى نفوذ اقتصادى و سياسى و غيرو تكرار مى‌شد. ما اول غافلگير شديم، اين را اعتراف مى‌كنيم. سرگرمى به مسائل بى‌شمار انقلاب در داخل كشور و عدم تجربه‌ى كافى آن را بر ما تحميل كرد؛ ولى ويژگيهاى انقلاب به دادمان رسيد.

ظرف چند ماه مردم و نيروهاى مسلح با حضور و تلاش معجزه‌آساى خود حماسه‌ى بزرگى آفريدند، و بخش مهمى از سرزمين‌هاى مغصوب آزاد شد، ولى فاجعه‌اى كه در اين مدت اتفاق افتاده بود حقيقتاً غير قابل وصف است. چه شهرهاى آبادى همچون خرمشهر، آبادان، هويزه، قصرشيرين كه با خاك يكسان شد، و تنها شهر دزفول مورد اصابت يكصدوهفتادوسه موشك زمين به زمين قرار گرفت. چه روستاهاى آبادى كه از آن حتى ديوار نيمه خرابى برجاى نماند؛ چه كارخانه‌هايى كه به آهن پاره‌اى تبديل گشت، و چه مزارعى كه در آن نشانى از آبادى نماند، و چه آثار گرانبهاى فرهنگى كه مورد آسيب قرار گرفت و از همه عزيزتر چه جانهاى گرامى و انسانهاى بى‌گناه كه به قتل رسيدند.

ارتكاب جنايات جنگى از حمله‌ى وحشيانه به مناطق مسكونى غيرنظامى تا كشتار بى‌رحمانه‌ى هزاران كودك و زن بى‌دفاع و به اسارت گرفتن مسافران عادى در جاده‌هاى اشغالى در هفته‌هاى اول جنگ و زير پا گذاشتن تعهدات و مقررات بين‌المللى و به كارگيرى حجم گسترده‌اى از سلاحهاى شيميائى و بمباران كشتيهاى تجارى، هواپيماهاى غيرنظامى و مسافربرى، قطارهاى مسافران عادى، از جمله‌ى كارهاى هميشگى و شناخته شده‌ى عراق در طول اين جنگ است. ملت ايران در اولين وهله‌اى كه  پس از تلاشهاى آغازين جنگ توانست حوادث را مورد تدبّر و جمعبندى قرار دهد، به حقيقتى تلخ دست يافت؛ و آن اين‌كه بنيان امنيتى كه با اعتماد بر قول و قرار عنصرى متجاوز و آتش‌افروز نهاده شده باشد، بسى سست و بى‌اعتبار است؛ و اعتماد به چنين امنيتى ساده‌لوحانه و غيرمنطقى است.

رئيس رژيم عراق صريحاً اعلام مى‌كرد كه قرارداد قبلى‌اش با دولت ايران در سال 1975 معروف به قرارداد الجزائر، چون در هنگام ضعف عراق بوده اكنون لازم الاجرا نيست؛ قرارداد را پاره كرد و پس از روزهاى معدودى حمله را آغاز نمود. اين براى ملت ما درسى تلخ و آموزنده بود. از آن لحظه ملت بيدار و انقلابى ما تصميم خود را گرفت و هدفهاى خود را مشخص كرد.

اين هدف تنها باز پس گرفتن زمينهاى اشغالى يا گرفتن غرامت جنگى نبود - هر چند كه اين هر دو حق مسلم ملت ايران بود و هر چند كه بسى خسارتها قابل جبران نبود - بلكه هدف مهمتر تنبيه متجاوز و برچيدن بساط تجاوز بود. با طرح مسأله‌ى تنبيه متجاوز ما نه فقط تكيه‌گاه مطمئنى براى امنيت ملى خود جستجو مى‌كرديم، بلكه اين براى همه‌ى منطقه متضمن امنيت و ثبات بود و هست. اگر يكبار متجاوزى به دليل تجاوز از سوى خانواده‌ى بين‌المللى مجازات شود، مى‌توان مطمئن شد كه دست‌كم تا ساليانى اين انگيزه - كه همواره در عناصر شرير و فرصت‌طلب قابل جستجو است - فرو خواهد نشست؛ و منطقه و يا شايد جهان مصيبتهاى يك جنگ متجاوزانه و بى‌دليل را تحمل نخواهد كرد. دادگاه نورنبرگ توانسته است بيش از چهل سال صلح و امنيت اروپاى جنگ‌خيز را تضمين كند. چرا نبايد از آن تجربه استفاده كرد؟ قدرتهاى بزرگ حتى در هنگامى كه هزاران كيلومتر مربع از خاك ما در زير چكمه‌هاى اشغالگران متجاوز بود، با استفاده از ابزار فوق‌العاده نيرومند تبليغات ما را زير فشار قرار بدهد.

اين بدان معنا بود كه ما بخشى از وجود خود را، بخشى از شرف خود را در زير دست و پاى دشمن رها كنيم و به اميد بازگرداندن آن به دريوزگى اين يا آن كميته‌ى بين‌المللى برويم. براى يك ملت بزرگ و پرافتخار انقلابى هيچ اهانتى از اين بالاتر نيست. بيهوشترين انسانهاى عالم هم براى رد چنين پيشنهاد ظالمانه‌اى سرگذشت غم‌انگيز و خونبار ملت فلسطين را به عنوان دليلى بزرگ و زنده در پيش روى خود دارند. اگر آتش‌بس‌هاى تحميلى و وعده‌هاى فريبنده و پوچ توانسته است ملت فلسطين را به حق واضح و مسلم خود برساند، هر ملت ديگر را هم خواهد رساند.

ما امروز هم - كه بيشترين بخش از سرزمينهاى اشغالى را با مجاهدت قهرمانانه‌ى ملت خود و با نثار هزاران جان عزيز آزاد كرده‌ايم، و البته هنوز بخشهايى از آن جمله نفت شهر در تصرف ارتش متجاوز است - مهمترين هدف خود را تنبيه متجاوز مى‌شماريم. و امروز با نگاه به سرمايه‌ى عظيم و غيرقابل جبرانى كه جنگ تحميلى از ما گرفته، بيش از هميشه به آن اهميت مى‌دهيم؛ و هر دستاورد ديگرى را بدون آن براى ملت خود خسارت مى‌دانيم. ما كه بار سنگين جنگ تحميلى هفت ساله‌اى را بر دوش داريم از هر كسى به صلح تشنه‌تريم. اما صلح را، صلح پايدار را فقط در سايه‌ى مجازات تجاوزگرى كه گناه تجاوز را با گناهان فراوان ديگر در جنگ همراه كرده، قابل دسترسى مى‌دانيم و بس. امروز نيز مانند سال 1975 عراق در موضع ضعف است، و اين را همه‌ى دنيا مى‌داند. صلحى كه امروز از سوى آن رژيم قبول شود چند سال بعد، آنگاه كه وى به خود گمان قدرت ببرد در يك لحظه دود خواهد شد، و منطقه را دوباره آتش جنگ فرا خواهد گرفت. تنها تضمين براى آينده آن است كه متجاوز مجازات شود.

صلح بى‌شك كلمه‌اى زيبا و جذاب است؛ تا آن حد كه آتش‌افروزان بزرگ بين‌المللى و پديد آورندگان سلاحهاى جهان‌سوز نيز بدان علاقه نشان مى‌دهند، و رياكارانه از آن دم مى‌زنند. اما به نظر ما عدالت - واژه‌اى كه زورمندان و متجاوزان همواره با ترس و احتياط بدان مى‌نگرند - از صلح بالاتر و مهمتر است. اى بسا مظلومانى كه زندگى را و رفاه را و صلح را به خاطر رسيدن به عدالت فدا كرده‌اند، اينها همواره قهرمان شناخته شده‌اند. شهرهاى اروپا هنوز به مقاومت خود در برابر تجاوز هيتلرى افتخار مى‌كنند، و ليننگراد هنوز به خودسوزى‌اش كه ارتش ناپلئون را ناكام و مبهوط كرد و به مقاومت چهار ساله‌اش در محاصره‌ى مهاجمين نازى به خود مى‌بالد. سازمان ملل بخصوص بنا بر اولين ماده‌ى منشور خود موظف به تأمين عدالت در شكل ويژه‌اش - يعنى مقابله‌ى با متجاوز - است. ما همين را از دنيا و از سازمان ملل مى‌طلبيم.

قدرتهاى بزرگ رياكارانه اين جنگ را - كه بر ما تحميل شده - بى‌معنا مى‌نامند و اين در حالى است كه خود همواره از آغازگر متجاوز آن حمايت نظامى، سياسى و اقتصادى كرده‌اند. شك نيست كه به راه انداختن چنين جنگى همواره بى‌معناست، ولى آنان تا وقتى هنوز متجاوز از دست يافتن به هدفهاى شومش مأيوس نشده بود چنين تعبيرى نمى‌كردند. اما امروز اين جنگ براى ملت ما داراى معنايى بسيار مهم است. كوشش مجاهدت‌آميز و فداكارانه براى سوزاندن ريشه‌ى تجاوز و اثبات اين‌كه يك ملت قادر است كه على‌رغم خواست قدرتهاى بزرگ از انقلاب و ثبات و شرف خود دفاع كند. ملت ما با فداكارى و ايثار خود در حال شكستن و ابطال معادله‌اى است كه هميشه مشوق تجاوز و جنگ بوده است، و آن معادله اين است كه تكيه بر سلاح پيشرفته و تكيه بر حمايت قدرتها تضمين كننده‌ى موفقيت است. ملت ايران در مدت اين هفت سال پاسخ به سؤال بزرگى را جستجو كرده است.

من مايلم از اين تريبون آن سؤال را مطرح كنم. سؤال اين است، كه چرا دولتهايى كه به روشنى و قاطعيت دانسته‌اند كه رژيم عراق برافروزنده آتش جنگ و اقدام كننده‌ى به تجاوز است - و كم نيستند كسانى كه اين حقيقت را مى‌دانند - چرا در مقابل اين جرم بزرگ و گناه بين‌المللى سكوت كرده‌اند؟ و چرا رسانه‌هاى گروهى عالم مسؤوليت عظيم خود در برابر وجدان بشريت و استيضاح تاريخ را در اين مورد به فراموشى سپرده‌اند؟ ممكن است آشنايى به وضع رابطه‌ى سياسى در دنياى امروز و هندسه‌ى معيوبى كه سلطه‌ى قدرتهاى بزرگ در روابط جهانى به وجود آورده كليد حل اين معما باشد، و اين از نظر ملت ما پوشيده نيست.

اما سؤالى كه هيچ پاسخ قانع كننده‌اى براى آن نمى‌توان يافت اين است كه چرا شوراى امنيت سازمان ملل، ارگانى كه اساساً براى مقابله با تجاوز و تأمين امنيت بين‌المللى به وجود آمده، در قبال اين تجاوز به كلى وظيفه‌ى خود را از ياد برد و حتى ضد آن عمل كرد؟ خوب است همه بدانند كه شوراى امنيت در شروع حمله‌ى عراق - كه در جبهه‌اى به عرض هزار كيلومتر واقع شد - هيچ عكس‌العملى نشان نداد. ارتش عراق ظرف يك هفته مرزهاى بين‌المللى را درنورديد، و در برخى از نقاط تا عمق هفتاد،هشتاد و نود كيلومتر پيش رفت، و در آن مستقر شد، و چنانكه برخى از سران عراق گفتند، با اين نيت كه هرگز از آن خارج نخواهد شد. تنها پس از اين بود كه اولين قطعنامه‌ى شوراى امنيت صادر شد. 28 سپتامبر، 1980. اين قطعنامه نه به تجاوز اشاره كرد، نه به اشغال و نه بازگشت به مرزهاى بين‌المللى را لازم شمرد؛ بلكه به جاى اين همه با كمال تعجب طرفين را به عدم توسل بيشتر به زور دعوت كرد. اين عبارت در حقيقت از آنچه تا آن روز توسط قواى قهريه‌ى عراق تصرف شده بود چشم‌پوشى مى‌كرد، و فقط از او مى‌خواست بيش از آن پيشروى نكند، و از ايران نيز مى‌خواست كه از جنگ براى عقب راندن متجاوز خوددارى كند.

اين اولين اقدام شوراى امنيت بود، كه در آن وظائف اصلى شورا - يعنى نگاهبانى از صلح و امنيت بين‌المللى به شكل زشت و تأسف‌انگيزى - بوسيله‌ى خود آن شورا پايمال مى‌شد. پس از آن شوراى امنيت را سكوتى مرگبار فرا گرفت، و تا آزادى خرمشهر - عملياتى كه در آن ستون فقرات نيروهاى اشغالگر شكست، و هزاران نفر از آنان به وضع ذلت‌بارى اسير شدند - جنگ خونين و مستمرى را كه خبرهاى آن در صدر اخبار جهان بود فراموش كرد. در اين مدت قهرمانى‌هاى ملت ما و شكل‌گيرى نيروهاى رزمنده‌ى ما، سر بر آوردن يك نيروهاى جوان، انقلابى و تعيين كننده را در منطقه خبر مى‌داد، و قدرتهاى جهانى را از دست يافتن به هدفهاى شومى كه در حمله‌ى عراق به ايران جستجو مى‌كردند به كلى مأيوس ساخت. اين بود كه بار ديگر شوراى امنيت به ياد جنگ ايران و عراق افتاد. چند هفته پس از فتح خرمشهر دومين قطعنامه‌ى شورا صادر شد؛ 12 ژوئيه، 1982. اين قطعنامه بازگشت به مرزهاى بين‌المللى را درخواست مى‌كرد. يعنى چيزى كه بخش اعظم آن با فداكارى ملت ما و با شجاعت بى‌نظير رزمندگان ما خود حاصل شده بود. در اين قطعنامه نيز نه سخنى از تجاوز، نه نامى از متجاوز، نه يادى از خسارتها و چاره‌اى براى جبران آن و نه بالأخره تضمينى براى امنيت و ثبات حقيقى و تنبيهى براى عامل ناامنى وجود نداشت. بار ديگر ما خود را در تلاش براى احقاق حق خود تنها يافتيم. تا امروز شوراى امنيت همواره در مورد جنگى كه بر ما تحميل شده با همين روش موضع گرفته است.

ابتكارات مستقل دبيركل مى‌رفت تا راه‌گشا شود، و سازمان ملل را در وصول به هدفهاى خود كمك كند، ولى از اين امكان بهره‌اى گرفته نشد. من در اين‌جا لازم مى‌دانم خوشنودى خودمان را از تلاشهاى ايشان ابراز دارم؛ و همچنين از نخست‌وزير فقيد سوئد آقاى اولاف پالمه - كه در سمت نمايندگى دبيركل تلاشهاى دلسوزانه‌اى كرد - به نيكى ياد كنم. سفر دبيركل به تهران و مذاكرات سودمندى كه پيرامون قطعنامه‌ى 598 انجام شد نيز گام ديگرى در اين راه بود. ما آن مذاكرات را چنانكه گويا گزارش دبيركل به شوراى امنيت نيز از آن حكايت مى‌كند واقع‌بينانه و راه‌گشا ارزيابى مى‌كنيم. با كمال تأسف احساس مى‌شود كه برخى از اعضاى مؤثر شوراى امنيت مايلند اين حقيقت را مكتوم بدارند. آنها همان كسانى هستند كه از آغاز تلاش خود براى تصويب اين قطعنامه را به انگيزه‌ى فشار بر جمهورى اسلامى جهت دادند.

ما نقطه نظرهاى صريح خود را در اين باب به دبيركل منتقل كرده‌ايم، و انتظار داريم شوراى امنيت بنا به وظيفه‌ى خود از امكانى كه به وى ارائه شده به درستى استفاده كند. آيا شوراى امنيت براى تخلف از اولين وظيفه‌ى خود- يعنى مقابله با تجاوز كه در ماده‌ى اول منشور از همه‌ى هدف‌هاى ديگر ارجح شمرده شده - استدلالى دارد؟ آيا براى مقابله با تهديد صلح و نقض صلح و توسل به زور مفاد مواد فصل هفتم چقدر عراق را تحت فشار گذارده است؟ بى‌طرفى كمترين چيزى است كه جمهورى اسلامى - كه خود قربانى تجاوزگرى خونين و خسارت‌بار قرار گرفته - مى‌تواند از شوراى امنيت انتظار داشته باشد. زيرا وظيفه‌ى آن شورا مقابله با تجاوز و حمايت از قربانى تجاوز است، و نه بى‌طرفى ميان اين دو؛ اما آيا شوراى امنيت مى‌تواند ادعا كند كه در اين رابطه حتى بى‌طرف بوده است؟ احساس ما اين است كه شوراى امنيت تحت تأثير خواست و اراده‌ى برخى از قدرتهاى بزرگ - مخصوصاً امريكا - در موضعى چنين ناشايسته و محكوم شونده قرار گرفته است. در اين صورت بايد گفت بناى امنيتى كه به پشتيبانى چنين شوراى امنيتى نهاده شده، كاخى پرزرق و برق از مقواست. ملتها - مخصوصاً ملتهاى جهان سوم و به ويژه آنان كه مايلند كاملاً مستقل از ابرقدرتها زندگى كنند - هرگز نمى‌توانند تضمين امنيت خود را از اين شوراى امنيت بخواهند. خوددارى از محكوم كردن عراق به عنوان متجاوز آتش جنگ تحميلى را مشتعل نگاه داشته و حتى گسترش داده است. اكنون خليج‌فارس بخاطر حضور نظامى امريكا و ديگر كشورهايى كه به دنبال شيطان بزرگ و بنا به اصرار و فشار او وارد منطقه شده‌اند تبديل به انبار باروتى خطرناك شده است.

من لازم مى‌دانم مجمع عمومى سازمان ملل و نيز افكار عمومى ملت امريكا را به خطر بسيار بزرگ و بسيار نزديكى كه اكنون رژيم امريكا با اقدام اخير خود در خليج‌فارس همه‌ى دنيا را - و نه فقط منطقه را - با آن تهديد مى‌كند، معطوف سازم. ديروز ناوهاى امريكائى يك كشتى تجارى ايرانى به نام ايران‌اجر را مورد حمله قرار داد. پنج نفر كشته، چهار مجروح به جاى نهاد؛ كشتى را تصرف و تعدادى را دستگير كرد و به گروگان گرفت. ديروز تلوزيون امريكا اين را به عنوان زدن يك قايق در حال مين‌ريزى پخش كرد، و طبق معمول به افكار عمومى دنيا دروغ گفت. اما من اينك اعلام مى‌كنم كه اين يك كشتى تجارى و موسوم به ايران‌اجر بوده است، و نه يك قايق تندرو جنگى. اين آغازى است براى حوادثى كه بى‌شك عواقب تلخ آن به خليج‌فارس منحصر نخواهد ماند، و مسؤوليت همه‌ى پيشامدهاى بعدى به عهده‌ى شروع كننده يعنى امريكاست. آيا ادعاهاى بى‌تابانه‌ى امريكا براى صلح در خليج‌فارس را بايد باور كرد؟ يا اين آتش‌افروزى عملى و آشكار را؟ من صريحاً اعلام مى‌كنم كه امريكا پاسخ اين اقدام زشت را دريافت خواهد كرد.

اين تنها يكى از دنباله‌هاى شوم جنگ تحميلى و نتيجه‌ى ناتوانى شوراى امنيت در مقابله با تجاوز عراق است. اگر شوراى امنيت عراق را به خاطر شروع جنگ تحميلى و سپس شروع جنگ شهرها و آنگاه شروع جنگ كشتيها محكوم مى‌كرد، امروز امريكا نمى‌توانست على‌رغم فشار افكار عمومى جهان و حتى داخل امريكا دست به چنين تهديد آشكارى عليه صلح و امنيت جهانى بزند؛ آن هم بلافاصله و على‌رغم قطعنامه‌ى 598 كه خود عامل اصلى براى تهيه و صدور آن بود. آيا قطعنامه‌ى 598 فقط براى فشار بر جمهورى اسلامى تهيه شده است؟ من بايد به همه‌ى جهان و مخصوصاً به ملت بزرگ امريكا اعلام كنم، كه حضور نظامى تهديد كننده‌ى امريكا در خليج‌فارس تنها يكى از خصومتهاى آشكار رژيم ايالات متحده با ملت ماست.

تاريخ ملت ما در فصلى سياه، تلخ و خونين آميخته به انواع دشمنيها و كينه‌ورزيهاى رژيم امريكاست. بيست‌وپنچ سال حمايت از رژيم ديكتاتور و جلاد پهلوى، با آن همه جناياتى كه وى نسبت به ملت ما مرتكب شد. غارت اموال اين ملت با همدستى شاه، مقابله‌ى جدى با انقلاب در آخرين ماه‌هاى عمر رژيم شاه و تشويق وى به سركوب تظاهرات ميليونى مردم. كارشكنى نسبت به انقلاب به وسائل گوناگون در اولين سالهاى پيروزى، تماس تحريك‌آميز سفارت امريكا در تهران با عناصر ضدانقلاب، كمك به كودتاچيان، كمك مستمر به عناصر تروريست و ضدانقلاب در خارج از كشور، بلوكه كردن نقدينه‌ها و اموال ايران و عدم تحويل اجناسى كه بهاى آن مدتها قبل دريافت شده است، عدم تحويل اموالى كه شاه از بيت‌المال برداشته و به نام خود در بانكهاى امريكا گذارده بود، تلاش براى محاصره‌ى اقتصادى و ايجاد جبهه‌ى متحد غرب عليه ملت ما، حمايت آشكار و مؤثر از عراق در جنگ عليه ما و بالأخره لشگركشى بى‌منطق قلدر مآبانه به خليج‌فارس و در خطر قرار دادن جدى امنيت و آرامش منطقه. اينها بخشى از ادعانامه‌ى ملت ما عليه رژيم ايالت متحده‌ى امريكاست. ادعا نامه‌اى كه مى‌تواند كليه‌ى ادعاهاى صلح‌طلبى و اظهارات سران اين رژيم در مورد حُسن نيّت نسبت به جمهورى اسلامى را - كه ظاهراً هدفى جز حل مشكلات داخلى‌شان ندارد - مورد ترديد جدى قرار دهد.

آخرين نمونه از طومار خصومت‌هاى امريكا با ملتمان فاجعه‌ى خونينى است كه نسبت به حجاج بى‌دفاع و مظلوم در سرزمين مقدس مكه و در حرم امن الهى آفريده شد؛ و در آن نزديك چهارصد ايرانى و غيرايرانى - كه اكثراً زنان بودند - به شهادت رسيدند، و چندين برابر مجروح و مصدوم و مضروب شدند. بنا به قرائنى دست امريكا در اين فاجعه‌ى بى‌نظير تاريخى مؤثر بوده است. آيا رژيم امريكا و دست‌نشاندگان سعودى‌اش براى كشتار اين تعداد زن و مرد مظلوم و بى‌گناه پاسخ قانع كننده‌اى مى‌توانند ارائه دهند؟ بى‌شك فاجعه‌آفرينان براى توجيه عمل خود ناگزيرند بهانه‌اى بتراشند و تهمت‌هايى بزنند؛ اما طبيعت حادثه‌اى كه يك طرف آن قريب به چهارصد تن مسافر كشته و بيشتر بانوان است، و يك طرف پليس محلى مسلح به مسلسل و چماق و گاز سمى، راه هر بهانه را مى‌بندد. درست است كه خون، خونى كه به ناحق و از سر ظلم و قساوت ريخته شود، پيام رسائى را - نه فقط براى امروز كه براى همه‌ى زمانها - با خود حمل مى‌كند، و دست خونريز را افشاء مى‌كند؛ اما حادثه‌ى مكه از اين جهت كه هماهنگى سياست امريكا با ارتجاع عرب را نشان مى‌دهد، و پرده از پنهان‌كاريهاى اين دو در منطقه‌ى خليج‌فارس بر مى‌دارد، داراى ابعادى جهانى است؛ و درخور آن‌كه در مجامع بين‌المللى به دقت در آن نگريخته شود.

من لازم مى‌دانم مؤكداً بگويم، كه اين ادعانامه عليه سردمداران رژيم امريكاست، و نه عليه ملت امريكا؛كه خود در صورت اطلاع از آنچه دولتش با ملتى كرده پاى آن ادعانامه را امضا خواهد كرد. ملت ما نشان داده است كه به هدفهاى خود مؤمن و در راه آن تا سرحد نثار جان ايستاده است. چنين ملتى از امريكا و از هيچ قدرتى نمى‌ترسد، و به يارى خدا نشان خواهد داد كه پيروزى از آن حق و مؤمنان به حق است. آقاى رئيس، آقاى دبيركل، حضار محترم، اين بود سرگذشت انقلاب ما. انقلابى كه اگر موج اميدى گسترده ميان ملتهاى رنج ديده از سلطه‌ى استكبار جهانى پديد آورد، موج مخالفتى به همان گستردگى نيز ميان قطب‌هاى سلطه‌ى بين‌المللى ايجاد كرد. و اين مخالفتها هر چند جدى، عميق و متنوع بود، نتوانست نهالى را كه ريشه در اعماق داشت و روزبه‌روز استوارتر مى‌شد، از پا بياندازد؛ هر چند سنگ و زخم فراوان به آن زده شد.

اكنون همه‌ى دنيا ببيند و مى‌بيند كه ما به‌غم عنف سلطه‌ها زنده‌ايم و زنده خواهيم بود. سنت‌هاى الهى در تاريخ اين را حكم كرده و جز اين نخواهد بود، و اين زنده‌ترين و گوياترين پيام ماست. نظام سلطه همواره خواسته است عكس اين را ثابت كند، و اداره‌ى خود را براى ملت‌ها و كشورهاى جهان سوم سرنوشت‌ساز بداند؛ ما اين را تخطئه كرديم. شك نيست كه نظام سلطه حيات و استمرار جمهورى اسلامى را نمى‌خواست، ولى اراده‌ى ما غالب شد. پيام ما به همه‌ى ملت‌ها و دولتهايى كه مى‌خواهند مستقل و بى‌اعتنا به خواست و اراده‌ى سلطه‌هاى بزرگ جهانى بمانند، اين است كه از آنان نترسند، و به خود و ملت خود اعتماد كنند. انقلاب ما همچنين پيام بزرگ خود را نفى نظام سلطه در جهان مى‌داند. امروز عملاً جهان ميان قدرتهاى بزرگ و سلطه‌گر تقسيم شده است، و آنان خود را صاحب اختيار دنيا مى‌شمارند. به اعتبار ديگر جهان به دو بخش سلطه‌گر و سلطه‌پذير تقسيم شده است، و بخش اول خود را مالك سرنوشت بخش دوم مى‌داند. نظام سلطه عبارت از وجود همين روابط نابرابر ميان اين دو بخش از جهان است. نظام سلطه به ميل خود انقلابها را نفى و براى رژيمهاى انقلابى مشكل‌تراشى مى‌كند. نيكاراگوئه و كشورهاى انقلابى جنوب آفريقا چند مثال زنده‌ى اين حقيقتند. نظام سلطه على‌رغم ملتها براى آنان تصميم مى‌گيرد.

فلسطين مظلوم نمونه‌ى كامل و افغانستان نمونه‌ى ديگر اين حقيقتند. نظام سلطه با مفاهيم به ميل خود بازى مى‌كند، و آن را بر طبق مصالح خود تغيير مى‌دهد؛ و همه‌ى امكانات خود را براى جا انداختن آن به كار مى‌برد. تروريسم و حقوق بشر نمونه‌هايى از مفاهيم دست‌كارى شده‌اند.

نظام سلطه حتى مستقيماً به كشورهاى مورد غضب خود حمله مى‌كند. نمونه‌هاى اخير آن حمله‌ى امريكا به ليبى و گراناداست. نظام سلطه براى همه‌ى دنيا و به عوض همه‌ى ملتها تصميم مى‌گيرد. نمونه‌ى ديروز آن هيروشيماست، و امروز هم رئيس جمهور امريكا به كار هولناك اسلاف خود افتخار مى‌كند؛ با اين استدلال كه اگر ما اين چند هزار را نمى‌كشتيم، بعداً ممكن بود بيشتر از آن در همه‌ى دنيا كشته شود، و بدين ترتيب دلسوزى قيّم مآبانه‌ى امريكا نسبت به همه‌ى دنيا را به رخ مى‌كشد. نظام سلطه از رژيمهاى فاشيست و نژادپرست مانند اسرائيل و آفريقاى جنوبى حمايت مى‌كند، و آنان را چون دست مسلح و خونريزى به جان ملتهاى مظلوم مى‌اندازد. لبنان مسلمان - كه صبورانه و مقاوم در برابر تجاوزهاى خباثت‌آميز صهيونيست‌ها مى‌ايستد - نمونه‌ى بارز و كشورهاى خط مقدم جنوب آفريقا نمونه‌هاى ديگر آنند.

نظام سلطه به خود حق مى‌دهد كه سازمانهاى بين‌المللى را زير فشار قرار دهد؛ نمونه‌ى حاضر آن فشار امريكا بر شوراى امنيت و يونسكو است. نظام سلطه منافع سلطه‌گران را مطلق و موجب ناديده انگاشتن منافع ديگران مى‌شمارد؛ نمونه‌ى آن حضور تشنج‌زا و خطرآفرين ناوهاى امريكا در خليج‌فارس است؛ كه به استدلال حفظ منافع امريكا و بدون توجه به منافع كشورهاى منطقه انجام گرفته است. و خلاصه نظام سلطه تبليغات جهانى را در دست مى‌گيرد و به كمك آن همه‌ى حقايق را واژگونه و همه‌ى اين شيطنت‌ها را خدمت جلوه مى‌دهد، و راه مقابله با خود از سوى افكار عمومى عالم را مى‌بندد. پيام ما به همه‌ى ملت‌ها و دولت‌هاى جهان سوم و نيز به ملتهايى كه دولتهاى آنان خود به وجود آورندگان نظام سلطه‌اند اين است كه دنيا بيش از اين نبايد اين وضع ناهنجار را تحمل كند. بايد به قدرتها و دولتهاى بزرگ از سوى همه گفته شود در خانه‌هاى خودتان بنشينيد، و دنيا را به همه‌ى مردم دنيا بسپريد، شما قيّم آنها نيستيد. در سازمان ملل دو تبعيض ناروا هست؛ حق وِتوُ و عضويت دائم در شوراى امنيت؛ اين دو تبعيض بايد برداشته شود.

اين تنها چيزى است كه مى‌تواند سازمان ملل و شوراى امنيت را به راستى همان كانونى كند كه همه‌ى ملت‌ها به آن دل ببندند، و مسائل فيمابين خود را در آن حل كنند؛ و گر نه هميشه مثل امروز شوراى امنيت جايى خواهد بود براى صدور احكام بى‌اعتبار و دستورهاى بى‌عمل، و هميشه مثل امروز ملتها احساس خواهند كرد كه جايى براى حل مسائل بين‌المللى وجود ندارد، و خشونت تنها راه پيشبرد كارهاست. پيام ما به دولتهاى جهان سوم آن است كه تا نظام سلطه و وضع كنونى باقى است در راه اتحاد ميان خود بكوشند؛اين بهترين راه براى قوى شدن است. سلطه‌هاى جهانى جز قوّت و قدرت هيچ نمى‌فهمند، و در برابر زبان قدرتى كه آنان به كار مى‌گيرند با زبان قدرت بايد سخن گفت. بيدارى ملتها و آگاهى يافتن آنان از ماهيت و نقش نظام سلطه بزرگترين پشتوانه‌ى دولتهاى جهان سوم و مايه‌ى قدرتى حقيقى در برابر سلطه‌گران است. رهبران اين دولتها هيچ بازوى قدرتمندى و نيز هيچ چاره‌اى جز فكر روشن و اراده‌ى نيرومند ملتهاى خود ندارند. اتحادى كه ما به كشورهاى جهان سوم پيشنهاد مى‌كنيم، اتحاد براى جنگيدن با قدرتهاى بزرگ نيست؛ اتحاد براى دفاع از خود و جلوگيرى از تضييع حقوق حقه‌ى خود است. قدرتهاى سلطه‌گر بزرگترين عامل توجيه و نشر فسادند؛ فساد اخلاقى، فساد جنسى و فساد اعتقادى.

همه و همه در انگيزه‌هاى سياسى و اقتصادى و جاسوسى اين قدرتها پشتوانه‌ها و مروّجين عمده و اصلى خود را مى‌يابند. و چنين شده است كه امروز در دنياى سياه و تلخى - كه اين بار شامل خود ملتهاى متعلق به قدرتهاى بزرگ نيز مى‌شود - ارزشهاى اخلاقى برباد رفته، بنيان خانواده سست و لرزان، ديو الكليسم و اعتياد به مواد مخدر از هميشه مسلطتر و جاذبه‌ى معنويت و اخلاق از هميشه كمتر است. ما بايد در كشورهاى خود با فساد مبارزه‌اى جدى آغاز كنيم؛ بايد بنيان خانواده را محكم و نخستين و اصليترين پرورشگاه آدمى را كانون محبت، صفا، عاطفه و معنويت سازيم.

بايد حراست از حقوق و ارزشهاى زن را مورد تأكيد قرار داده، در معيارهاى كنونى آن - كه ساخته‌ى دست و پندار همين نظام سلطه است - تجديد نظر كنيم؛ و زن را جداً از وسيله‌اى براى التذاذ - كه فرهنگ سلطه‌ى غرب عملاً بر او تحميل كرده - رها سازيم. زن يك عالِم، يك سياستمدار، يك مدير، يك شخصيت برجسته و برتر از همه يك همسر و يك مادر آرى، اما يك وسيله براى كامجويى و سرگرمى نه. اين است آنچه خواهد توانست به نيمى از بشريت هويت و شخصيت حقيقى‌اش را اعطاء كند؛ و خانواده را بنيانى ماندگار و مقدس ببخشد. اينها پيامهاى انقلاب ماست؛ نه فقط به آنان كه گوش خود را آماده‌ى شنيدن نگه داشته‌اند، بلكه به همه‌ى آنان كه مى‌توانند حجاب‌هاى شنيدن را كنار زنند و به قضاوت عادلانه روى آورند.

متشكرم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/07/13ساعت 19:43 توسط سامان |

هانس شيلتن برگر (Hans Schiltenberger)، نخستين آلماني بود كه در سده‌هاي مياني پاي به خاك ايران نهاد و ديده‌هاي خود را به گونه‌ي سفرنامه منتشر كرد.

«شيلتن برگر» نيز به عنوان سرباز يكي از نجيب‌زادگان، به اين اردو پيوست. لشكريان شاه زيگموند، در بلغارستان با نيروي عثماني برخورد كرد. در نبرد سرنوشت‌ساز در كنار شهر نيكوپوليس (Nikopolis) در سال 1396 م. (775 خ) نيروهاي مشترك اروپاييان به سختي شكست خوردند. در اين نبرد «شيلتن برگ» و بسياري ديگر از جنگ‌جويان به اسارت درامدند. او سپس در شهر «بورسا» درخدمت سلطان بايزيد قرار گرفت و در نبرد « انگوريه» (آنقره) به سال 1402 م (781 خ) كه سلطان بايزيد از تيمور لنگ شكست خورد، «شيلتن برگر» در اين نبرد به اسارت تيمور درآمد و همراه با انبوه اسيران، به سمرقند فرستاده شد.

او درباره‌ي ديگر شهرهاي ايران مي‌نويسد:
سلطانيه، مركز يك ايالت بزرگ در ايران است
شهرري داراي كشت‌زارهاي پهناوري است. ساكنان اين شهر، مانند ديگر مسلمانان، معتقد به «محمد» [ص] نيستند، بلكه به امام علي معتقداند... اين مسلك را رافضي مي‌نامند...
شهر نخجوان، در دامنه‌ي كوه آرارات قرار دارد كه بر فراز چكاد آن كشتي نوح به خاك نشسته است. دور تا دور شهر، زمين‌هاي پربار كشاورزي قرار دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 10:34 توسط سامان |

کتاب پادشاهی ماد،نوشته اقرار علی يف،عضو فرهنگستان علوم جمهوری آذريابجان،که برگردان فارسی آن در هفته گذشته با ترجمه کامبيز ميربهاء منتشر شد،دومين مرجع مهمی است که در باره تاريخ نخستين سلسله پادشاهی در فلات ايران به زبان فارسی منتشر می شود.

در دهه چهل کريم کشاورز با ترجمه دقيق و روان کتاب معتبر و جامع تاريخ ماداثر ميخايلوويچ دياکونوف،از معتبرترين باستان شناسان و مورخان شوروی سابق،نخستين مرجع معتبر را در اين زمينه به فارسی ترجمه کرد.

در تبليغات رسمی دوران پهلوی کورش هخامنشی و هخامنشيان بنيان گذاران امپراطوری ايران معرفی می شدند اما اغلب مورخان و باستان شناسان مادها را نخستين قومی می دانند که نخستين سلسله پادشاهی را در بخش های مهمی از فلات ايران پديدآورده و قوی ترين قدرت همجوار روزگار خود،حکومت آشور، را از پای درآودند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1389/02/11ساعت 11:54 توسط سامان |

مطالب که ذیلا نقل میشود محتاج بررسی است. ودر فرصتی مناسب به پرداخته خواهد شد.

تا شهادت امام علی امام اول شیعیان چنین اعتقادی وجود نداشته است. و اعقاد شیعیان به اینکه پیغمبر اسلام در بازگشت از آخرین حج در محلی بنام غدیر خم گفته است " مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه "، جانشین خود را علی معرفی کرده است، مورد قبول اهل سنت نیست. بلکه آنها معتقد هستند که این گفته محمد، ستایشی است از خدمات علی در راه پیشرفت اسلام. و برای اثبات دلایلشان قرینه تاریخی دیگر را شاهد می گیرند. مثلاً می گویند اگر این گفته شیعیان درست باشد، بنابراین، این عمل پیغمبر هم باید درست باشد که ابوبکر را به جانشینی خود اننخاب کرد و آن موقعی بود که ایشان مریض بودند و ابوبکر را برای پیشنمازی به مسجد فرستاد تا مردم پشت او نماز بگذارند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1389/02/11ساعت 11:50 توسط سامان |

'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است : در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟ من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم . خواجه نصیر الدین فرمود : ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه, راه بر او شناسانده شده است اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است. من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد . در اسلام تو را می گویند : دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست قتل مکن .... اما قتل نامسلمان را باکی نیست . تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست . و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان مي شمرد
+ نوشته شده در جمعه 1389/01/13ساعت 21:52 توسط سامان |

نوروز در ایران باستان

هدیه دادن و هدیه گرفتن، ستایش گل، قرار دادن دو ماهی در بزم عید و رویاندن سبزه به عدد یکی از اعداد مقدس نزد ایرانیان کهن ترین نشانه های نوروز نزد ایرانیان بر اساس مطالعات تاریخی است.

این در حالی است که بازخوانی نشانه های نوروز در سه دوره هخامنشی و اشکانی و ساسانی نشان می دهد که تعابیری مانند هفت سین یا هفت شین پدیده های جدیدی در سنت نوروزی محسوب می شود و دارای ریشه باستانی نیستند.

شاهرخ رزمجو، باستان شناس ایرانی که مجموعه مطلعات در باره هخامنشیان در موزه ایران باستان در تهران زیر نظر او انجام می گیرد در مطالعات تازه خود به بررسی نشانه های تاریخی نوروز در ایران پیش از اسلام پرداخته که بخش هایی از آن نکات تازه ای را در باره ریشه های تاریخی نوروز روشن می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11ساعت 14:25 توسط سامان |

دکتر پيروز مجتهدزاده، رئيس مؤسسه «يوروسويک» لندن در گفت‌وگو با مهر درباره ماجراي اعتراض کاربران ايراني به سايت اينترنتي گوگل و آنچه تقسيم‌بندي خليج فارس توسط اين سايت خوانده مي‌شود، اظهار داشت: درباره مسائلي که در اين زمينه رخ داده، ملت ما بايد به چند نکته اساسي توجه داشته باشند.

اين استاد دانشگاه افزود: نخستين نکته‌اي که بايد در اين باره مورد توجه قرار گيرد، اين‌که شرکت «گوگل ارث» و تشکيلات مرتبط با آن، هيچ گونه ادعايي درباره نام «خليج فارس» نداشته و ندارند و بارها نيز در جريان اعلام مواضع خود بر اين نکته تأکيد کرده‌اند، اما آنچه در نقشه‌هاي منتشره اين سايت اينترنتي وجود داشته و بايد تصحيح هم شود، اينکه با بزرگنمايي نقشه‌ها و نزديک شدن به سواحل کشورهاي عربي در خليج فارس، نام مجعول «خليج عربي» به عنوان يک اصطلاح محلي آشكار مي‌شود.

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=9070


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 10:5 توسط سامان |

كشف نخستين
كتيبه هاى پهلوى ساسانى در فلات مركزى ايران
كاشان ـ خبرنگار «ايران»: كارشناسان ميراث فرهنگى شهرستان كاشان موفق به كشف نقوش و كتيبه هاى پهلوى ساسانى در ارتفاعات كاشان شدند.
مهران سرمديان گفت: اين نقوش در ارتفاع ۱۸۰۰ مترى غرب كاشان در فلات مركزى كشف شد. وى افزود: در بازديد اوليه واحد باستان شناسى اين اداره كه با همكارى فرماندهى يگان حفاظت انجام گرفت، پس از يك صخره نوردى ۲ ساعته و گذشتن از پرتگاه هاى خطرناك، ۲ كتيبه، ۵ نقش اصلى و ۲ نقش نمادين شناسايى شد.
بنابه گفته كارشناسان پژوهشكده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى، اين كتيبه ها مربوط به اواخر دوره ساسانى و به احتمال، فرمانروايى يزدگرد سوم است. همچنين نوع خط و ظرافت به كار رفته در حكاكى نقوش و كتيبه ها احتمال سلطنتى بودن آنها را تقويت مى كند. افنگ پرهيزى، كارشناس ارشد پژوهشكده در مورد اهميت اين كتيبه ها گفت: كتيبه ها از اين لحاظ اهميت دارند كه نخستين كتيبه هاى كشف شده در فلات مركزى ايران هستند. دوم اين كه خط موجود در اين كتيبه ها از نوع پهلوى است كه فقط در كتيبه هاى خصوصى ديده شده بود.
وجود اين كتيبه ها در صورت اثبات فرضيات نخستين آنها با كمك بررسى هاى زبان شناختى و كاوش هاى باستان شناختى ممكن است گوياى اين مطلب باشد كه يزدگرد يا دست كم بخشى از سپاه يا نزديكان وى پس از، از دست دادن سلطنت، مدتى، هرچند كوتاه، در ارتفاعات فلات مركزى ايران پناه گرفته بوده اند.
علاوه بر اين كتيبه ها نقوش مختلفى از جمله يك سواركار در حال شكار شير، بز كوهى با شاخ هاى بلند به عقب برگشته و نمادهاى متعدد از جمله نقش پاپيونى شكل، نعل اسب، ماهى و... بر روى ارتفاعات شناسايى شد. اين نقوش چنان با مهارت و استادى بر سينه صخره حك شده، گويى اين كه نقاش با قلم مو بر روى كاغذ نقش كرده است. سبك كار، روانى، ظرافت و زيبايى نقوش حك شده قياس كردنى با نقش برجسته هاى دوره ساسانى، در ابعادى كوچك تر است. به گفته سرمديان آثار شناسايى شده ديگر در سطح و قله اين ارتفاعات پى هاى ساختمانى به همراه قطعات سفالى پراكنده متعلق به قرون ۵ و ۶ هجرى است كه به احتمال زياد يكى از قلعه هاى متعلق به فرقه اسماعيليه است.
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:16 توسط سامان |

http://ariapars.persianblog.com

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/24ساعت 16:32 توسط سامان |

در دوران باستان ايرانيان نيرومندترين و پهناورترين حاکميت خاور زمين را بنياد گذاشتند. آنها در طول دو قرن، از ۵۵۰ تا ۳۳۰ قبل از مسيح، بر قلمرو بزرگی از مشرق زمين حاکم بودند. سرزمين زير فرمان آنها از شمال آفريقا تا دره سند و از آسيای مرکزی تا خليج فارس ادامه داشت.

اين امپراتوری باشکوه استوارترين حاکميت دنيای باستان را تشکيل می داد. ايرانيان به دو امپراتوری آشور و بابل پايان دادند و با يونانيان به رقابت برخاست.

آنها برای اداره قلمرو پهناور خود، نظام اداری پيشرفته ای به وجود آورده بودند که در دنيای باستان بی سابقه بود.

اسکندر مقدونی که در سال ۳۳۱ قبل از ميلاد به اين امپراتوری خاتمه داد، بسياری از دستاوردهای پيشرفته ايرانيان را در عرصه شبکه ارتباطات و دولت گردانی اقتباس نمود.

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/08/050819_aa_persianempire.shtml

+ نوشته شده در شنبه 1384/05/29ساعت 12:26 توسط سامان |